اینسوک: اون یکی دنیا همون آیندهست.
مکثی میکند و خودش ادامه میدهد:
- من دربارهی همچین چیزی؛ جایی مطلبی خونده بودم... اوم ولی نمیدونم کجا!
شوگا و جی هوپ که دو طرف اینسوک بودند؛ به هم دیگه با تردید نگاه میکنند؛ اینسوک با گفتن «من میرم داخل» به سمت ساختمان رفت و آن دو را روی سکو تنها گذاشت؛ شوگا هم بعد از چند دقیقه آنجا نشستن بلند شد تا به سمت ساختمان برود که جی هوپ او را متوقف کرد.
- ام... میگم هیونگ! گشنهت نیست؟
شوگا بدون این که بر گردد، راهش را به سمت ساختمان ادامه داد که جی هوپ دوباره گفت:
- آخ؛ خیلی گشنمه!
و با این حرف دو دستش را به دلش زد و خم شد که مثلاً دارد از گشنگی ضعف میرود و همراه با این کارش گفت:
- میگم یه غذاخوری دیدم همین نزدیکی، اینسوک رو برداریم بریم؟
مکثی کرد و خودش گفت:
- ولی پول چقدر داریم؟
شوگا بدون جواب دادن به سوال او، فقط راهش را عوض کرد و به سمت در خروج رفت.
جی هوپ: هیونگ، کجا میری؟
شوگا باز جوابی نداد و از در خارج شد جی هوپ صدایش را بلندتر کرد تا شوگا بشنود و گفت:
- هیونگ نری حیوون شکار کنی، بهت بگما ما غذا خام نمیتونیم بخوریم!
***
جی هوپ و اینسوک در ساختمان نشسته بودند.
جی هوپ: من نمیدونم این یونگی کجا رفت که هنوز نیومده.
اینسوک: خیلی هم دیر نکرده که، حتما خیلی گشنته!
همان لحظه بوی غذایی در ساختمان پیچید، هر دو شگفتزده شدند.
جی هوپ: آخ جون، فکر کنم غذا خریده، من میرم چک کنم.
و با این حرف از ساختمان خارج میشود؛ بوی غذا از سمت چپ ساختمان میآمد؛ جی هوپ به سمت بو رفت؛ اتاقکی کوچک کنار ساختمان دید و آتشی کمی آن طرفتر روشن دید؛ متعجب نزدیک اتاقک شد؛ شوگا را دید که در حال آماده کردن گوشت¹ برای پختن آن است؛ با دیدن شوگا متعجب گفت:
- هیونگ چیکار میکنی؟
شوگا: زیاد پول نداریم، خودم غذا رو درست میکنم.
جی هوپ با خوشحالی و در حالی که ذوق کرده بود گفت:
- اوم! هیونگ تو بهترینی!
و با گفتن این حرف انگشتانش را به سمت کف دستش خم کرد و شصتش را به نشانه لایک² (تایید، دوست داشتن) بالا آورد؛ شوگا لبخند محوی زد؛ جی هوپ اضافه کرد:
- ولی هیونگ جدی جدی اینجا رو آشپزخونه کردیا!
همان لحظه در ساختمان اینسوک که صدای سروصداهای جی هوپ را شنیده بود با خنده به سمت در خروجی ساختمان گام برداشت، حواسش نبود و دستش به یکی از جا عودیهای³ روی میز خورد و نزدیک بود که بیفتد؛ اینسوک سریع آن را گرفت تا از افتادن آن جلوگیری کند؛ موفق هم شد، آن را با احتیاط سر جای خودش گذاشت و نفس راحتی کشید؛ ولی ناگهان خاطرهای به ذهنش آمد.
***
(خاطرهای که اینسوک به ذهنش آمد.)
اینسوک پشت میزش در کلاس نشسته بود و داشت کتاب تاریخی- تخیلی به نام «افسانههای واقعی» را میخواند (این کتاب فرضی است و هیچگونه ارتباطی با فیلم یا کتابی مشابه این نام ندارد).
اینسوک با خودش زمزمه کرد:
- چقدر جالب، اگه داستان این گردنبندها واقعی باشه خیلی جالبه!
اینسوک صدای زنگ کلاس را میشنود؛ کتاب را میبندد تا در کیفش بگذارد که همان لحظه هی جو با ذوق از بیرون از کلاس به سمت اینسوک هجوم میآورد و هم زمان میگوید:
- اینسوک یه خبر دست اول!
قبل از اینکه چیز دیگری بگوید، بیهوا به دست اینسوک ضربهای میزند و کتاب ناخودآگاه از دست اینسوک روی زمین میافتد.
اینسوک معترض گفت:
- مواظب باش.
هی جو که کتاب را پخش زمین میبیند شرمنده میشود و میگوید.
- آخ ساری⁴
اینسوک به چهرهی شرمندهی هی جو میخندد و همانطور که انگشت سبابهاش را الکی به شکل تهدید بالا میآورد میگوید:
- گفته باشما، پول کتاب زیاده، خراب شه از تو میگیرم!
هی جو با حالت بامزهای سرش را به معنی باشه تکان میدهد؛ اینسوک با خنده خم میشود تا کتاب را از روی زمین بلند کند که دست مردانهای آن را زودتر بر میدارد؛ اینسوک سرش را بالا میگیرد و هیون کی را میبیند؛ هیون کی در حالی که سعی دارد سر به سر آنها بگذارد میگوید:
- صبر کن ببینم حالا این کتاب چی هست.
و با این حرف کتاب را که در دستش است سریع و تند تند ورق میزند؛ اینسوک که از کار هیون کی شاکی میشود با نگرانی میگوید:
- اونطوریش نکن، پسش بده.
و با این حرف به طرف هیون کی میرود تا کتاب را از او بگیرد؛ هیون کی که بلند قدتر است دستش را بالا میگیرد و در حالی که هنوز مثلا کتاب را ورق میزند؛ میگوید:
- اصلاً مگه اینا واقعیت هم دارن، خودش رو جلد نوشته افسانه.
اینسوک همهش سعی میکند کتاب را بگیرد و هیون کی در ندادنش سماجت میکند؛ هی جو که در حال دیدن تلاشهای آنهاست فقط از ته دل میخندد. 1. Meat
2. like.
3 کرهایها برای یاد بود؛ برای مردگانشان عود روشن میکنند.
[4] sorry.
***
اینسوک با یادآوری این خاطره چشمانش برق میزند؛ خوشحال از چیزی که به یاد آورده است میگوید:
- من باید برم خونه!
همان لحظه دوباره مُهره شروع به درخشیدن میکند که اینسوک متعجب آن را از داخل جیبش در میآورد و میگوید:
- منو میخوای ببری خونه؟
همان لحظه اینسوک دوباره ناپدید میشود.
***
اینسوک در اتاقش روی زمین میافتد؛ با حیرت دور و اطراف را نگاه میکند و میگوید:
- جدی جدی خونهم.
و با این حرف بهتزده به مُهره که در دستش است نگاه میکند و میگوید:
- یعنی انقدر با من هماهنگی؟
همان لحظه اینسوک صدای مادرش را از طبقهی پایین میشنود (خانهی آنها دوبلکس است و اتاق خوابها بالا قرار دارند.)
- اینسوک خونهای؟
پشت بندش صدای پدرش را میشنود.
- چی شده؟
خانمِ کیم: فکر کنم صدایی از طبقهی بالا شنیدم.
اینسوک بیشتر از این معطل نکرد و به گشتن در قفسهی کتابهایش پرداخت؛ کتاب را پیدا کرد، سریع شروع به ورق زدن آن کرد؛ میترسید هر لحظه مادر و پدرش سر برسند و او را متوقف کنند؛ خودش خوب میدانست چند روز غیبت کرده است و آنها نگران او هستند؛ اینسوک به سرعت و با استرس ورق میزد، به شکلی که ورقها در اثر خشن ورق زدنِ کتاب مدام تا میشدند؛ چند صفحهای که ورق زد آن مطلب را پیدا کرد؛ در بخش پایانی از آن نوشته؛ میخواند.
«و آن جادوگر در سدهی نوزدهم بعد از صدها سال حکومت کردن بر مردم مظلوم مُرد، در حالی که قدرتش توسط همان گردنبند نابود شد، ده سال بعد از مرگ او؛ جادوگر دیگهای برای نجات یکی از افراد جامعه مجبور به ساخت گردنبندی با طرح ماه میشود که قویتر از قدرت گردنبند قبلی است، بعد از ساخت گردنبند نه دیگر از سازندهاش خبری میشود و نه از فردی که گردنبند برایش ساخته شده بود، و هیچکس هیچوقت نمیفهمد چه اتفاقی برای آن دو گردنبندِ درست شده میافتد.»
اینسوک با خواندن این جملات با خودش زمزمه کرد.
«پس گردنبند ماه ده سال بعد درست میشه؛ برای همین اینجا بود... .»
مکثی میکند و میگوید:
- ولی چرا دست جیمین بود؟
سؤالش و سطرهای انتهایی متن اذیتش میکردند، ولی سعی کرد به دلش بد راه ندهد؛ به مُهرهی در دستش نگاه کرد، هنوز روشن نشده بود، منتظر ماند ولی هیچ اتفاقی نیفتاد؛ ناچار از اتاقش به طبقهی پایین رفت، میخواست بدون این که مادر پدرش متوجه شوند از خانه خارج شود؛ در حال عبور از نشیمن بود که حواسش به سمت اخبار در حال پخش پرت شد.
(اخبار؛ اینسوک را نشان میداد که چهرهاش شطرنجی شده است و در بیرون از ساختمان ایستاده است... .)
«دانشآموز بعد از فرار به محوطهی بیرونی ساختمان، ناپدید شده است، نظریهها مبنی بر این است که دانشآموز بعد از اجیر شدن توسط شخصی ناشناس برای دزدیدن گردنبند؛ خود نیز ربوده میشود، بعد از رسانهای شدن این موضوع پلیس تحقیقات گستردهای را برای پیدا کردن او آغاز کرده است، همچنین والدین و دوستان او... .»
اینسوک با صدای مادرش که در آشپزخانه بود نگاهش را از تلویزیون برداشت.
خانم کیم با حیرت داد زد:
- اینسوک!
اینسوک به سمت مادرش برگشت، پدرش هم با داد مادرش از اتاق مطالعهاش که نزدیک آشپزخانه بود بیرون آمد و با حیرت به اینسوک نگاه کرد؛
خانم کیم در حالی که داشت با عصبانیت به سمت اینسوک میآمد گفت:
- کجا بودی؛ هان؟
اینسوک چند قدمی به عقب رفت تا مادرش به او نرسد و گفت:
- مامان، مامان، صبر کن... بهت میگم... .
پدرش حرفش را قطع میکند و او هم جلوتر میآید و میگوید:
- کجا بودی،چیکار میکنی اینسوک؟
اینسوک درمانده گفت:
- من... من فقط... .
با هر قدم آنها اینسوک قدمی به عقب میرفت.
آقا کیم: چرا داری فرار میکنی؟
اینسوک که هُل شده بود گفت:
- من... من... فعلاً نمیتونم توضیح بدم... بعداً... بعداً بهتون میگم.
خانم کیم با شنیدن این حرف عصبانیتر شد و به سمت اینسوک رفت و چند بار با نگرانی و استرس به بدن اینسوک کتک زد و در همان حین گفت:
- چی؛ نمیتونی بگی؛ معلوم هست داری چیکار میکنی؛ بعد از چند روز اومدی خونه و... .
پدر اینسوک به سمت آنها رفت تا جلوی خانم کیم را بگیرد.
آقا کیم: باشه... آروم باش... نزنش... .
اینسوک درمانده خود را از زیر دستان مادرش بیرون میکشد و عقب میرود.
- اِ... مامان... چرا میزنی... من و نمیشناسی... کار بدی نمیکنم نگران نباش.
خانم کیم با شنیدن این حرف میگوید:
- چی؟
و هم زمان دوباره قصد زدن او را دارد که آقای کیم مانع میشود و میگوید:
- اِ...بسه بسه... .
همان لحظه مُهره دوباره میدرخشد، اینسوک نگاهی به مُهره میاندازد و نگاهی هم به پدر و مادرش که پدرش در حال آرام کردن مادرش است از این فرصت استفاده میکند و با گفتن:
- من واقعاً متأسفم... بعداً توضیح میدم.
به سمت در میدود و از خانه خارج میشود؛ مادر و پدرش به محض متوجه شدن او پشتش میدوند اما تا در ورودی را باز میکنند، اینسوک غیب شده است؛ پدر اینسوک با ترس بیرون میآید و کوچه را چک میکند و اینسوک را صدا میزند و مادر اینسوک با نگرانی روی پلههای ورودی مینشیند و گریهاش میگیرد؛ پدر اینسوک با دیدن همسرش به سمت او میآید و سعی میکند او را آرام کند و در حالی که سعی دارد او را بلند کند و به داخل خانه ببرد میگوید:
- گریه نکن... آروم باش... اینسوک دختر عاقلیه... کار خطرناکی نمیکنه... دیدی که الان سالم بود... برو داخل من میرم دنبالش بگردم.
آقای کیم با این حرفها فقط سعی داشت حال همسرش را خوب کند، خودش هم دقیق نمیدانست باید چه کند، به هیچ کدام از حرفهایی که میزد اعتقادی نداشت؛ آقای کیم؛ خانم کیم را به داخل برد و به سمت در ورودی رفت و خواست از آن خارج شود که خانم کیم با حیرت و نگرانی گفت:
- یوبو ( عزیزم به کرهای)
آقای کیم چرخید و به همسرش نگاه کرد که داشت مات و مبهوت به چیزی نگاه میکرد، رد نگاه او را گرفت و متوجه تلویزیون شد، کمی به داخل آمد تا بتواند به تلویزیون نگاه کند.
(همان لحظه اخبار)
«پارک جیمین از گروه معروف و پرطرفدار بیتیاس، بعد از شوکی که به او توسط همان دانشآموز وارد شد به علت ناراحتی معده در بیمارستان بستری است، پزشکان به طرز حیرتآوری اظهار دارند که او در سلامت کامل جسمانی به سر میبرد و تا این لحظه از علت درد جسمانی او اظهار بیاطلاعی کردند.»
همهی افراد، روز بعد بین راه در محل توافق شده دور هم جمع شدند.
رپمان: پس میگی گردنبند ده سال بعد از مرگ بلک گُست ساخته میشه؟ برای همین این جا نیست.
اینسوک: اوهوم... .
جیمین: و اون رو یک جادوگر درست میکنه.
اینسوک: اوهوم... .
با این حرف اینسوک همه یک دفعه به جی هوپ نگاه کردند. جی هوپ وقتی دید همه به او زل زدند گفت:
- چرا این جوری نگام میکنید؟
وقتی که دید کسی چیزی نمیگوید، دستش را جلوی خودش نگه داشت و به حالت رد کردن به چپ و راست تکان داد و دوباره گفت:
- مطمئناً من نیستم، همه جادوگرها که توان طلسمهای سنگین و ندارن.
با این حرف جی هوپ همه نگاهشان را از او برداشتند، جین زمزمه کرد:
- خداروشکر!
جیمین اضافه کرد:
- سرگذشت سازندهی گردنبند اصلا جالب نیست!
شوگا: ولی چرا باید همچین گردنبندی برای نجات جون یک نفر ده سال دیگه ساخته بشه؟
رپمان اضافه کرد:
- اصلاً یعنی چی؟
وی روبه اینسوک کرد و گفت:
- فقط همین رو فهمیدی؟
اینسوک: آره خب چیز دیگهای نبود.
جانگکوک: باید به راهمون ادامه بدیم، زودتر راه بیفتیم.
جیمین: من میخوام این دفعه با تهیونگ شی برم.
وی با شنیدن این حرف متعجب جیمین را نگاه میکند. همان لحظه جین میگوید:
- منم هستم.
رپمان: پس بهتره تیمها رو عوض کنیم.
***
جین، وی و جیمین به شهری رسیدند که در آن جشنی بر پا بود، چیزهای تزئینی و زیادی در خیابانهای شهر نصب شده بودند. افراد مختلفی در حالِ نمایش اجرا کردن و رقصیدن، از خیابانها عبور میکردند. جیمین با خوشحالی گفت:
- انگار این جا جشنه!
آنها به خیابانی رسیدند که پر از غرفههای رنگارنگ و مختلف بود. جین و جیمین با دیدن خیابان و غرفههایش هیجانزده شدند. جیمین که تخصصش تجارت بود شروع کرد به بازدید از تک تک غرفهها و صحبت با فروشندهها، جین و وی کمی عقبتر از او دنبالش میرفتند؛ جین جلوی غرفهای که پر از سازهای متنوع بود ایستاد و شروع کرد به نگاه کردن آنها. وی با دیدن توجه زیاد جین به سازها گفت:
- به موسیقی علاقه داری؟
جین لبخندی زد و گفت:
- بگی نگی یک چیزایی میزنم.
و بعد از گفتن این حرف به امتحان کردن و بررسیِ سازها مشغول شد. وی با دیدن اشتیاق جین لبخندی زد و به او چشم دوخت. نگاهش را از صورت جین به سمت موهایش سوق داد و متوجه یک کاغذ رنگی (که برای جشن استفاده میشد) شد که روی موهای جین گیر کرده بود. وی با دیدنش دستش را به موهای جین زد و آرام آن را برداشت، جین متعجب و پرسشگر به سمت وی برگشت. وی با دیدن جین برگه را که در دستش بود بالا آورد و لبخندزنان گفت:
- این تو موهات گیر کرده بود.
جین تشکری کرد و دوباره مشغول شد. همان لحظه آنها صدای موسیقیای را از کمی آنطرفتر؛ انتهای خیابان شنیدند و هر دو به آن سمت چشم دوختند. افراد زیادی دور سکویی جمع شده بودند و مسابقهی موسیقیای را برگزار کرده بودند. وی روبه جین کرد و گفت:
- انگاری مسابقهست، بریم یک نگاهی بندازیم؟
جین حرف وی را با تکان دادن سرش تأیید کرد و به سمت محل مسابقه رفت. وی قبل از رفتن به محل مسابقه کمی جلوتر رفت و بازوی جیمین را که داشت با یک فروشنده چک و چونه میزد گرفت و گفت:
- وقت تمومه آقای بازرگان! باید بریم مسابقه.
جیمین همانطور که کشیده میشد، سعی داشت بازویش را از دستان وی در بیاورد، گفت:
- شما برید چیکار به من دارید؟!
وی: نمیشه، باید حواسم بهت باشه! (مراقبت باشم!)
در محوطهی مسابقه افراد مختلفی روی سکو نشسته بودند و یکی یکی سازهای متعددی را میزدند، مردم هم دور سکو جمع شده بودند و در حال شرطبندی بودند و مدام با هم دیگر پچپچ میکردند؛ آخرین شرکتکننده مردی بود که ساز قانون را میزد، آرام از جایش بلند میشود و لبخندزنان روی سکو میایستد. شخصی کنارش میایستد که انگار مجری مسابقه است و داد میزند:
- بسیار خب، این هم از شرکتکنندهی آخرمون، اگه کس دیگهای نیست، مثل همیشه ایشون... .
قبل از این که حرفش تمام شود، جیمین بلند داد میزند:
- ما یک شرکتکنندهی دیگه هم داریم.
همه به سمت صدا بر میگردند. و آن سه را میبینند که کنار هم ایستادهاند.
مجری: مثل این که مال این جا نیستید؟
مکثی میکند و میگوید: بسیار خب، شرکتکنندهی جدید ما تشریف بیارن روی سکو!
جیمین جین را به بالای سکو هدایت میکند، جین آرام حرکت میکند و به طرف سازها میرود و پشت ساز قانون مینشیند. نگاهی به جمعیت منتظر در آن جا میکند.
جیمین آرام آرام به پشت حرکت میکند تا از سکو پایین آید. حواسش نیست و در یک لحظه در حال پایین آمدن از سکو پایش لیز میخورد و نزدیک است روی زمین بیافتد که وی او را از پشت میگیرد و هر دو پایین سکو میایستند.
وی: گفته بودم باید بیشتر مراقب باشی!
جیمین با دیدن وی سرخوش میخندد و میگوید:
- باز که نجاتم دادی!
همان لحظه جین شروع به زدن ساز میکند. موسیقی زیبا و دل نشینی از ساز خارج میشود که همه را متحیر میکند. هیچکس انتظار همچین چیزی را از جین نداشت. همه در سکوت فقط به موسیقی گوش میدهند. بعد از اتمام موسیقی جین آرام از جایش بلند میشود و لبخند میزند. همهی مردم هنوز مات و مبهوت به جین خیره شدهاند. بعد از چند لحظه سکوت، شخصی که از دوستانِ شرکتکنندهی قبلی است با اعتراض بلند میگوید:
- خانمها اجازهی شرکت در مسابقه رو ندارن.
با حرف آن شخص دوست بغل دستی او هم میگوید:
- بهتره بیای پایین دختر خانم!
قبل از اینکه جین چیزی بگوید. ناگهان سنگ ریزهای به سمت آن دو پرت میشود و به سر دومین شخصی که اعتراض کرده است میخورد. آن شخص با درد دست چپش را به سرش میگیرد و هر دو متعجب به سمت پرتابکنندهی سنگریزه بر میگردند. جیمین وقتی نگاه آن دو را روی خودش میبیند، دستش را به گوشهی ل*بش میگیرد و به علامت «زیپ کردن دهان» (بستن دهان) دستش را به گوشهی دیگر ل*بش میکشاند. بعد به سمت سکو میچرخد و برای جین دست میزند. با تشویق جیمین همهی مردم که انگار منتظر این لحظه بودند با خوشحالی کف و سوت میکشند و جین را تشویق میکنند. آن دو شخص معترض میخواهند بار دیگر جو را خراب کنند، که ناگهان آبی روی سر آنها میریزد و آنها را خیس میکند که باعث تعجب آن دو میشود. فردی که اول اعتراض کرده است میگوید:
- این چیه؟ آب کجا بود؟
شخص دوم به سمت رودخانهای که زیر پُل کمی آنطرفتر است اشاره میکند و با شک میگوید:
- اون؟!
شخص اولی با مشت به سر دوستش میزند و میگوید:
- اون که صد متر اونورتره احمق!
همه با دیدن آن دو که اینگونه خیس شدهاند و دارند با هم جر و بحث میکنند، میخندند.
جیمین و وی با لبخند به سمت جین که روی سکو است؛ بر میگردند. جین دستش را کنار شکمش میگیرد و با لبخند روبه همه تعظیم میکند.
***
جانگکوک در کتابخانهای در شهری بین راه ایستاده است و دارد دنبال قلم و برگه میگردد. شوگا بیرون از کتابخانه بعد از پرسیدن مسیر از اهالی آنجا به سمت کتابخانه میآید تا ببیند جانگکوک در چه حالی است. همین که به در ورودی میرسد شخصی در حال دویدن به خارج از کتابخانه به شانهی او تنه میزند. شوگا بر میگردد و با می چا¹ چشم تو چشم میشود. (می چا همان شخصی است که جانگکوک و وی را تعقیب میکرد ولی نقاب به چهره ندارد.) می چا به محض دیدن شوگا نگاهش رنگ ترس میگیرد. شبیه شخصی میماند که مچش را گرفته باشند. شوگا به او نگاه میکند که لباس مشکی و رزمیای به تن دارد و برگههایی را در دست راستش محکم گرفته است. می چا میخواهد سریع از جلوی شوگا رد شود که شوگا بازوی چپ او را میگیرد و از فرار او جلوگیری میکند. می چا متعجب و نگران به شوگا نگاه میکند و سعی میکند دستش را از دست شوگا خارج کند اما موفق نمیشود. بار دیگر به شوگا نگاه میکند که آرام و محکم او را گرفته است، در حالی که اخم ظریفی بر چهره دارد. شوگا بلند صدا میکند:
- جونگکوک شی؟!
جانگکوک که هنوز در داخل کتابخانه است جواب میدهد.
- بله؟
شوگا درحالی که هنوز مستقیم می چا را نگاه میکند، بدون این که چشم از می چا بردارد میگوید:
- خوبی؟
جانگکوک متعجب جواب میدهد:
- بله هیونگ؛ چطور؟
با جواب جانگکوک شوگا نیم نگاهی دوباره به برگهها میاندازد و نیمنگاهی هم به می چا و با شک دستش را از بازوی می چا برمیدارد. می چا چند ثانیهای به شوگا که همچنان او را نگاه میکند چشم میدوزد و بعد سریع از آنجا دور میشود.
شوگا به داخل کتابخانه میآید، و جانگکوک را میبیند که قلم به دست کمی خم شده است و میخواهد برگههای سفیدی را از قفسهای بردارد، شوگا به محض دیدن او بلند میگوید:
- بهشون دست نزن!
جانگکوک با تعجب در حالی که دستش در هوا مانده است سرش را به طرف شوگا برمیگرداند. و متعجب میگوید:
- چرا؟
شوگا: باید آزمایش بشن! 1. دوستان از اون جایی که ژانرِ عاشقانهی داستان بسیار کم و محو است به صورتی که نمیشه این داستان را عاشقانه نامید، از نوشتن ژانر عاشقانه در معرفی فیک بین ژانرهای داستان خودداری کردم.
***
جانگکوک و شوگا بالا سر مردی ایستادهاند و منتظر این هستند که بفهمند برگهها سمی هستند یا نه!
شوگا: واقعاً زنه رو توی کتابخونه ندیدی؟!
جانگکوک: نه، ولی فکر میکنم بدونم کیه!
جانگکوک با این حرف یاد آن می چا میافتد که در مسافرخانه در بالکن دیده بود. شوگا دوباره پرسید:
- حالا برگه میخوای چیکار؟
- باید به امپراطور نامه بنویسم، افرادش رو حرکت بده.
شوگا: این طوری بلک گُست میفهمه که امپراطور بر علیهش توطئه کرده.
جانگکوک: مهم نیست، به هر حال دیگه داریم میرسیم، وقت میخریم تا نیروهای گارد سلطنتی هم برسن.
شوگا: میرسن؟ ما الان چند روزیه که تو راهیم.
جانگکوک: از مسیر مستقیم میان، مثل ما از مسیرهای غیر مستقیم و فرعی حرکت نمیکنن، نصفه روزه میرسن.
قبل از اینکه شوگا چیزی بگوید، آن مرد که در حال آزمایش برگهها بود روبه شوگا کرد و گفت:
- قربان سالماند!
شوگا و جانگکوک هر دو متعجب هم دیگر را نگاه کردند.
شوگا: شاید اشتباه کردم، از افراد بلک گُست نبوده.
جانگکوک متعجب میگوید:
- شاید هم برگههای سمی رو با سالم عوض کرده!
شوگا: منظورت چیه؟
جانگکوک: گفتی برای چی فکر کردی برگهها سمی هستن؟
شوگا: رفتارهاش عجیب بود، تا من رو دید رنگش پرید، میخواست سریع فرار کنه، برگهها رو هم انقدر محکم گرفته بود که انگار کسی میخواد به زور ازش بگیره، لباسشم شبیه لباس این نینجاها بود، گفتم شاید از افراد بلک گُست باشه.
جانگکوک زمزمه کرد طوری که فقط خودش بشنود:
«شاید هم تهیونگ درست میگفت!»
اینسوک و رپمان و جیهوپ در راه رفتن به قلعهی بلکگُست هستند.
جیهوپ با خنده میگوید:
- پس میگی اونجا نامجون شی لیدر ما تو گروه موسیقیه.
اینسوک با لبخند حرفش را تأیید میکند.
جیهوپ با سرخوشی روبه رپمان که طرف راست او؛ بین او و اینسوک قرار دارد نگاهی میاندازد و میگوید:
- هیونگ؛ تو اصلاً موسیقی بلدی؟
رپمان هم با خنده سری تکان میدهد و میگوید:
- تصورش برای خودم هم سخته خواننده باشم ولی با این که لیدرم موافقم، کی از من بهتر!
اینسوک با اعتراض میگوید:
- اتفاقاً هم رپر¹ خیلی خوبی هستی هم لیدر، تازه انگلیسی هم بلدی، مثل الانتم باهوشی!
رپمان با شنیدن حرف اینسوک میگوید:
- با اینکه نمیدونم رپر و انگلیسی چیه ولی با دو تای دیگهش موافقم.
با این حرف رپمان، خودش و جیهوپ میزنند زیر خنده.
اینسوک معترض میگوید:
-اگر میخواین مسخره کنید دیگه هیچی تعریف نمیکنم ها!
رپمان: مسخره چیه بابا ما... .
قبل از تمام شدن حرف رپمان می چا با عجله و با سرعت در حالی که درحال دویدن به سمت قلعه است از پشت به شانهی راست اینسوک برخورد میکند، که باعث میشود اینسوک و خودش به روی زمین بیفتند.
می چا که تمام برگههایش روی زمین افتاده است سریع بلند میشود تا برگه ها را جمع کند. رپمان اینسوک را که روی زمین افتاده است بلند میکند، جیهوپ خم میشود تا به می چا در جمع کردن برگههایش کمک کند که می چا داد میزند:
- نمیخواد کمک کنی!
جیهوپ و رپمان و اینسوک متعجب به او نگاه میکنند. می چا وقتی نگاه متعجب آنها را میبیند آرام میگوید:
- نمیخواد زحمت بکشید، خودم جمع میکنم.
جیهوپ با تکخندهای در حالی که دستش را به سمت برگهها میبرد میگوید:
- ولی خب بازم بذارید کمک... .
ایندفعه می چا بلندتر داد میزند و میگوید:
- گفتم نمیخواد کمک کنید!
هر سه اینبار متعجبتر از قبل به او نگاه میکنند. رپمان بازوان جیهوپ را که خم شده است؛ میگیرد و او را بلند میکند و زمزمهوار میگوید:
- نمیخواد، ولش کن، نمیخواد... .
می چا میگوید:
- عذر میخوام میتونید برید.
آن سه همانطور با تعجب سرشان را کمی خم میکنند و آهستهآهسته در حالی که مدام به پشت سرشان بر میگردند و زن را نگاه میکنند، میروند.
بعد از دور شدن آنها از می چا؛ جیهوپ میگوید:
- چش بود؟
رپمان: احساس میکنم انگاری ما رو میشناخت.
همان لحظه دوباره مُهره در جیب اینسوک شروع به درخشیدن میکند. اینسوک آن را در آورد و ناراحت به رپمان و جیهوپ نگاه میکند و زمزمه میکند:
- بچهها اصلاً حس خوبی ندارم!
و با گفتن این حرف دوباره ناپدید میشود. 1. Rapper
***
بعد از رفتن آنها، می چا که در حال جمع کردن برگهها بود، با حرص دندانهایش را روی هم فشار میدهد و به خودش میغُرد:
«من دارم چیکار میکنم، اول جونگکوک رو نجات میدم حالا هم دوستهاش!»
او با این حرف با عصبانیت بقیهی کاغذها را از روی زمین جمع میکند. وقتی آخرین برگه را از روی زمین برمیدارد و قصد دارد که از روی زمین بلند شود، ناگهان ناباورانه چشمش به گردنبند ماه افتاده بر روی زمین میافتد، با حیرت آن را نگاه میکند و با بهت زمزمه میکند:
- این همون گردنبندی نیست که ارباب دنبالشه!
سریع آن را از روی زمین برمیدارد و میدود.
***
{زمان حال، در یکی از اتاقهای هتلی در شهر نیویورک}
اینسوک با شتاب و محکم بر روی زمین میافتد. اینبار انتقالش بیشتر از قبل برایش دردآور بود، با کلی آه و ناله بلند میشود و میایستد. دور و اطراف را نگاه میکند داخل اتاقی جلوی در ایستاده است، اما نمیفهمد کجاست گام برمیدارد و از در فاصله میگیرد و به داخل اتاق میرود. چند قدمی جلوتر نرفته است که ناگهان صدایی میشنود:
شوگا (از بیتیاس) در حالی که به سمت در میآید با اضطراب میگوید:
- دو... دوباره حال جیمین بد شده.
شوگا با تمام کردن حرفش سرش را بالا میگیرد و به اینسوک متعجب که روبهرویش چند قدم جلوتر ایستاده است چشم میدوزد. نگاهش رنگ تعجب و ترس میگیرد و بلند در حالی که حیرتزده شده است میگوید:
- تو... تو اینجا چیکار میکنی؟
با صدای بلند شوگا، بقیه اعضای بیتیاس که بالا سر جیمین دور تخت هستند، به سمت صدا میچرخند و با دیدن اینسوک وحشت میکنند.
***
می چا دستش را به دهانش زد و خونهای اطراف ل*بش را با حرص با پشت دستش پاک کرد. امروز برای بار سوم بود که از مسمومیت بالا میآورد. با عصبانیت به کاغذهای پخش شده بر روی زمین نگاه کرد. چشمانش پر از خون بود و از عصبانیت قفسه س*ی*نهاش، بالا و پایین میرفت. با خودش زمزمه کرد:
- اگه برگهها رو عوض نمیکردم الان جونگکوک به جای من حالش بد میشد.
صدایی از پشت سرش شنید که جواب داد:
- دقیقاً!
می چا وحشتزده از شنیدن صدایی آشنا بلند شد ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. بلکگُست در چند قدمی او ایستاده بود در حالی که با عصبانیت او را نگاه میکرد.
بلکگُست با عصبانیت غُرید:
- چیکار کردی؟
می چا با ترس چند قدمی به عقب میرود و میگوید:
- ارباب... من... من... .
از ترس نمیتواند جملهاش را تمام کند. بلکگُست به سمت می چا گام برمیدارد که باعث میشود می چا هم باز به عقب برود و در همان حال در حالی که لکُنت گرفته است میگوید:
- ار... ارباب... اونا دارن به قصر نزدیک میشن.
بلکگُست پوزخندی میزند و میگوید:
- فکر کردی نمیدونم!
حالا می چا به دیوار اتاق چسبیده است، راه فراری ندارد. بلکگُست نزدیکتر میشود و داد میزند:
- دقیقاً برای همین میخواستم اون فرماندهی احمق رو بکشم!
می چا با ترس میگوید:
-قر... قربان... اون شخص که کارهای نیست، تا وقتی گردنبند رو نداشته... !
بلکگُست دوباره داد زد:
- اون احمق برای خودش نیرو جمع کرده، با مردن اون؛ هم میتونستم به امپراطور ضربه بزنم هم به دوستهای احمقترش، میتونستم شکافی بینشون ایجاد کنم.
بلکگُست حالا روبهروی می چا ایستاده بود، می چا که ترسش صد برابر شده بود با اضطراب گفت:
- ولی تا وقتی که گردنبند رو نداشته باشن که... .
بلک گُست از حاضر جوابی های او عصبیتر شده بود. دستش را به سمت گلوی می چا دراز کرد و گلویش را گرفت و غُرید:
- واقعا فکر میکنی ندارن! پس چرا دارن با یک دختر ناشناس به قلعهم نزدیک میشن؟
می چا: قر... قربان، پس چرا بهشون حمله نمیکنید؟
بلکگُست بدون جواب دادن به سؤال می چا گلویش را کمی فشرد.
می چا با ترس و در حالی که راه تنفسیاش بسته شده میگوید:
- می... میترسید... ن... نتونید... جلوشو... ن.. .
بلکگُست نگذاشت حرف او تمام شود، می چا را که به دیوار چسبیده بود بالا کشید. می چا که دستش را روی دست بلکگُست گذاشته بود با نگرانی زمزمه کرد:
- قر... قربان... صبر... کنید... م... من... گردن... .
بلکگُست با حرص گفت:
- اگه میدونستم یک همچین نیروی آشغالی رو دارم تربیت میکنم، همون اول میکشتمت که نقشههام رو خراب نکنی.
و بعد از این حرفش میخندد و ادامه میدهد:
- چی؛ برای من عاشق شدی!
و با این حرف اینبار قهقههای میزند. می چا که همهاش در حال تقالا کردن برای رهایی از دستان بلکگُست است به سختی میگوید:
- شم... شما من و... مث... مثل دختر... خودتون بزرگ کردید.
بلکگُست میغُرد:
- تو فقط مایهی ننگ منی.
می چا دیگر نمیتواند بیشتر از این تحمل کند، احساس میکند دیگر اصلاً توان نفس کشیدن ندارد. چشمانش کمکم به روی هم میافتند و در لحظهی آخر به قفسهای که گردنبند را در آن مخفی کرده است، نگاه میکند.
***
اینسوک محکم به در کمد اتاق کوبیده میشود. وی خشمگین و عصبی مشتی به در کمد کنار اینسوک میزند و داد میزند:
- چرا این کار رو کردی؟
اینسوک با ترس فقط به وی نگاه میکند، نمیدانست چرا انقدر تهیونگ با عصبانیت با او برخورد میکند.
وی عصبی گفت:
- گردنبند... گردنبند کجاست... گردنبند رو پس بده.
جانگکوک و شوگا با زور بازوان وی را گرفتند و او را از اینسوک دور کردند.
رپمان و جین و جیهوپ چند قدم آنطرفتر وسط اتاق ایستاده بودند. جین و رپمان به سمت اینسوک رفتند.
رپمان با این که خودش عصبی بود ولی سعی کرد جو را کنترل کند و گفت:
- من متأسفم، تهیونگ الان خیلی عصبیه از دستش ناراحت نشو.
جین که او هم مثل بقیه عصبی بود، ل*ب پایینش را به دندان گرفت تا ریاکشن اضافی نشان ندهد و با صدایی که سعی در کنترل آن داشت گفت:
- کاریت نداریم، ازت شکایت هم نمیکنیم، فقط گردنبند رو بهمون پس بده.
اینسوک که از رفتار خودش شرمنده شده بود با لکُنت گفت:
- من میدونم... کا... کارم درست... نبوده... میدونم نباید... این کار رو میکردم... ازتون عذر میخوام... بهتون حق میدم... ولی... ولی من مجبور بودم... به گردنبند نیاز... دارم... .
اینبار جانگکوک که خودش وی را متوقف کرده بود. به سمت اینسوک سریع گام برمیدارد که جین و رپمان جلوی او را میگیرند.
جانگکوک: با دیدن حال جیمین هم هنوز سماجت میکنی؟
جیهوپ تلاش میکند جو را آرامتر کند و میگوید:
- آروم باشید، نمیبینید جیمین حالش بده، همه عصبی هستیم ولی با عصبانیت که چیزی حل نمیشه، اول آروم باشید همه... .
به مبلِ در سالن اشاره میکند و ادامه میدهد:
- اول همه بشینیم، اینطوری نمیشه حرف زد.
***
اینسوک: چی؛ جیمین طلسم شده؟
اینسوک با این حرف مبهوت و متحیر به جمع نگاه کرد.
رپمان: مثل اینکه اون گردنبند برای مقابله با طلسمه، همیشه باید گردنش باشه.
اینسوک با حیرت به جیمین که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کرد و با ترس گفت:
- شما میدونستید؟
شوگا که نزدیک اینسوک نشسته بود آرام زمزمه کرد:
- خودمون هم تازه فهمیدیم!
اینسوک با حیرت میگوید:
- آخه چرا، چطوری؟
جین: درست نفهمیدیم منظورش چی بود ولی میگفت انگاری قبلاً اجدادش توسط جادوگری طلسم میشن، بعدش هم یکی از جادوگرها که یادم نیست گفت کیه این گردنبند و برای مقابله با طلسم بهش میده.
اینسوک ناباور از حرفی که شنیده بود آرام گفت:
- چی؟!
همان لحظه صدای جیمین گفتوگوی آنها را متوقف کرد:
- دوستش، جادوگره دوستش بوده، همه درسهات و اینجوری خوندی؟
همه متحیر به جیمین که سعی داشت از روی تخت بلند شود و بنشیند نگاه کردند. همه از رو مبل بلند شدند. وی و جانگکوک و جین سریع به طرف جیمین رفتند.
وی: خوبی؟
جین: حالت خوبه؟
جانگکوک: آخه با این حالت چرا سماجت کردی از بیمارستان ترخیص بشی با ما بیای.
جیمین به زور لبخندی زد و گفت:
- مشکلم جسمی نیست بیمارستان بمونم چیکار!
و با این حرف به اینسوک که شرمنده او را نگاه میکرد چشم دوخت.
***
جیمین در حالی که روی تخت نشسته است در حال تعریف کردن اتفاقی است که برای جدش افتاده است.
- اگه اشتباه نکنم پدربزرگم میگفت در سده نوزدهم بود که جنگ بزرگی میان بزرگترین جادوگر آن زمان و امپراطور وقت صورت گرفت. جدم هم همراه با دوستانش با اینکه نظامی نبودند در جنگ شرکت میکنن. مردم زیادی از شهروندان و سربازان امپراطور کشته میشن، تمام افراد امپراطور و خود امپراطور هم میمیرنن، حتی اون جادوگر قدرتمند هم میمیره، از افرادی که در جنگ شرکت کردن فقط جد من و یکی از دوستهاش زنده میمونه که اتفاقاً جادوگر هم هست. متاسفانه جدم قبل از مرگ جادوگر به وسیلهی نیروی اون طلسم میشن. طلسمی که آدم رو ذرهذره میکشه، ده سال تمام، اون دو تا با طلسم میجنگن تا راهی برای خلاصی از دست اون طلسم پیدا کنن، بعد از ده سال دوستش موفق به ساختن گردنبند ماه میشه که قدرتمندتر از نیروی طلسمه، میگفتن حتی ساختن گردنبند ماه؛ سالها قبل از جنگ؛ پیشگویی شده بوده. دوستش هر چی توان و انرژی داشته میذاره تا گردنبند پیشگویی شده رو درست کنه. بعد از ساختنش اون رو به جدم میده تا جان اون رو نجات بده و خودش سه روز بعد از ساخت گردنبند میمیره. جدم هم موقعی میفهمه که دیگه کار از کار گذشته و دوستش مرده. جدم هم چند سال بعد در تولد سی سالگیش در اثر اتفاقی که براش میافته؛ میمیره.
جیمین به اینجا که میرسه میخنده و اضافه میکنه:
- ولی خب این طلسم نسل به نسل روی خاندان ما میمونه و در هر نسلی تا سن سی سالگی روی یکی از افراد خانواده تأثیر خودش و میذاره.
جیمین بعد از سخنرانی طولانی و غیر قابل باورش به اینسوک چشم میدوزد. اینسوک با شنیدن تکتک جملات جیمین احساس یخزدگی میکند. بعد از تمام شدن حرف او، مات و مبهوت و ترسیده فقط به جیمین نگاه میکند. همه متوجه قیافهی وحشتزدهی اینسوک میشوند. رپمان به سمت اینسوک میرود و دستش را جلویش تکان میدهد.
رپمان: خوبی؟!
اینسوک تازه با حرکت دست رپمان به خودش میآید و گنگ میگوید:
- هان؟
رپمان: گفتم خوبی؟
اینسوک با نگرانی و ترس رپمان را نگاه میکند و میگوید:
- بدبخت شدم!
رپمان که حال او را میبیند میگوید:
- چرا؛ چی شده؟!
قبل از اینکه اینسوک چیزی بگوید جانگکوک به سمت اینسوک میآید و دستش را دراز میکند:
- حالا که فهمیدی جریان چیه، خواهشاً اون گردنبند رو بده.
اینسوک دوباره گنگ میگوید:
- هان؟
جانگکوک با تأکید تکرار میکند:
- گردنبند!
اینسوک دستش را آرامآرام به سمت جیبش میبرد تا گردنبند را درآورد. اما به محض اینکه دستش را در جیبش میگذارد متوجه نبود آن میشود. اینسوک ناخودآگاه از ترس چندین بار دستش را در جیبش بالا و پایین میکند و وقتی از نبود گردنبند مطمئن میشود با اضطراب از جایش میپرد و داد میزند:
- نیست!
رپمان: چی نیست؟
اینسوک: گردنبند!
همه متعجب به او نگاه میکنند، قبل از اینکه کسی بخواهد چیزی بگوید دوباره مُهره در آن یکی جیب اینسوک شروع به درخشیدن میکند. اینسوک آن را از جیبش درمیآورد و میگوید:
- وای الان نه؟!
و با این حرف با اضطراب دور و اطراف اتاق را نگاه میکند، برای اینکه ببیند گردنبند روی زمین نیفتاده باشد. در یک لحظه سرش را از زمین به سمت بیتیاس سوق میدهد و با چشمان متحیر آنها روبهرو میشود. اینسوک که متوجه میشود آنها به خاطر مُهره حیرتزده شدهاند سریع میگوید:
- من... من گردنبند رو پیدا میکنم... برمیگردونم... قول میدم... .
و با این حرف دوباره به سمت مُهره کشیده میشود. قبل از اینکه از آنجا ناپدید شود صدای بلند جیمین را میشنود:
- نه برش نگردون، درستش کن... !
***
اینسوک محکم در حیاطی به زمین میخورد. بر عکس همیشه اینبار صداهای خیلی زیادی را اطرافش میشنود. سریع چشمانش را باز میکند و مینشیند. احساس میکند وسط معرکهای افتاده است. با حیرت به دور و اطرافش نگاه میکند. نمیفهمد کجاست فقط میبیند که جانگکوک و شوگا و وی در حال مبارزه کردن با افرادی رزمیکار هستند. اینسوک سریع بلند میشود و داد میزند:
- اینجا چه خبره؟!
با صدای او همه متوجه او میشوند. جانگکوک که در حال مبارزه است میگوید:
- چقدر دیر اومدی!
اینسوک: چی شده؟
جانگکوک: نزدیک قلعه که شدیم اول اونها به ما حمله کردن!
قبل از این که اینسوک چیزی بگوید. صدای وی را کمی آن طرفتر میشنود:
- سرت رو بدزد!
اینسوک به پشت سرش نگاه میکند که یکی از افراد بلکگُست با شمشیر به او حمله میکند. اینسوک با ترس روی زمین میافتد. قبل از اینکه آن شخص ضربهای به اینسوک بزند. وی سر میرسد و با پایش ضربهی محکمی به شکم آن فرد میزند و او را به زمین میاندازد.
وی سریع اینسوک را از زمین بلند میکند و میگوید:
- زودتر برو گردنبند رو بذار روی سنگ.
اینسوک که تازه یاد گردنبند میافتد با وحشت میگوید:
-وای... گردنبند نیست... گمش کردم.
علاوه بر وی جانگکوک و شوگا هم صدای او را میشنوند و با هم میگویند:
-چی؟
همان لحظه سه نفر همزمان به وی و اینسوک حمله میکنند. وی اینسوک را پشتش میگذارد و خودش جلویش قرار می گیرد و با گفتن «یک لحظه اجازه بده» شروع به جنگیدن با آنها میکند.
شخص اول را که به او حمله کرده است بازویش را میگیرد و با یک دست توی هوا پرتش میکند و شروع به جنگیدن با دو نفر دیگر میشود.
شوگا در حالی که خودش روی نرده روی تراس ایستاده است و دارد با افراد بلکگُست میجنگد بلند میگوید:
- فکر کن آخرین بار کجا دستت بود!
اینسوک زمزمه میکند:
- آخرین بار... !
یکدفعه همان لحظه یاد می چا میافتد که در راه رفتن به قلعه به او برخورد میکند. اینسوک با حیرت میگوید:
- شاید دست اون زنه باشه!
و با این حرف دور و اطرافش را نگاه میکند و میپرسد:
- بلکگُست کجاست؟
وی همانطور که در حال جنگیدن است میگوید:
- نمیدونم... شاید توی قلعه!
اینسوک سریع به طرف قلعه میدود. از آنجایی که آن زن لباسی مثل لباس همین افراد بلکگُست پوشیده بود، اینسوک متوجه میشود می چا جزو افراد بلکگُست بوده است و میترسید که گردنبند را به بلکگُست داده باشد. اینسوک احساس میکند که قبل از اینکه دیر شود باید گردنبند را به دست آورد. بدون توجه به اطرافش سریع نزدیک در ورودی میشود که ناگهان یکی از افراد بلکگُست که اینسوک متوجه نمیشود از کجا یکدفعه از بالا سرش ظاهر میشود، همانطور که در حال افتادن بر روی اینسوک است شمشیرش را بالا آورده تا اینسوک را بزند. اینسوک همان لحظه جیغی میزند و سرش را خم میکند و چشمانش را میبندد. قبل از افتادن آن شخص بر روی اینسوک، کسی روی هوا آن شخص را میگیرد و هر دو با هم آن طرفتر روی زمین میافتند.
اینسوک به ناجیاش نگاه می کند. شوگا در حالی که مشتی به آن شخص میزند، میگوید:
- در ورودی پاکه!
اینسوک لبخند کوچکی میزند و وارد قلعه میشود، صدای شوگا را از پشت سرش میشنود.
- بیشتر مراقب باش!
اینسوک دواندوان از پلهها به طبقهی دوم میرسد. آنجا هم دست کمی از حیاط ندارد. تمام وسایل به هم ریخته است و جیهوپ در حال جنگیدن با افراد بلکگُست است. جیهوپ به محض دیدن اینسوک و اینسوک به محض دیدن جیهوپ با هم همزمان میگویند:
جیهوپ: گردنبند.
اینسوک: بلکگُست.
جیهوپ که در همان حال با جادویش وسایل را به طرف افراد بلکگُست میاندازد، میخندد و میگوید:
- تک نفری از پسش بر میای؛ یک لحظه صبر کن اینجا کارم تموم شه منم میام!
اینسوک که میدانست جیهوپ فکر می کند که او گردنبند را دارد، با گفتن «نه نمیخواد» از راهپلهها به سمت طبقهی بالا میدود.
اینسوک به محض رسیدن به طبقهی سوم احساس میکند چیزی از بالا سرش به سمت چپ رد میشود. جیغی میزند و کمی خم میشود و به سمت چپش نگاه میکند که رپمان روی زمین افتاده است و با شخصی گلآویز شده است. رپمان در همان حال میگوید:
- شرمنده اینسوک.
قبل از اینکه اینسوک کاری کند، جین با نیرویش آن مرد را از روی رپمان بلند میکند و در همان حال میگوید:
- میبینی که سرمون شلوغه گردنبند با تو!
همان لحظه صدایی از سمت راست اینسوک شنیده میشود. جیمین در حالی که شیء تزئینیای را به سمت فردی پرتاب میکند، میگوید:
- ما اینجا هستیم تو برو سراغ سنگ.
اینسوک قبل از جواب دادن به آنها رپمان را میبیند که به سمت اتاقی میدود و چند نفر هم او را دنبال می کنند. هاج و واج میگوید:
- اینجا چرا انقدر شیر تو شیره!
جیمین همانطور در حال جنگیدن میگوید:
- میبینی که جامون تنگه!
***
جانگکوک با شکستن در انبار به داخل آن پرت میشود. سریع بلند میشود میایستد و عصبی میگوید:
- دیگه دارید اذیت میکنید!
و با این حرف به طرف دو نفری که به داخل انبار آمدند، حمله میکند. اولین ضربه را جا خالی میدهد و با پا به شکم اولین نفر میزند و او را از انبار پرت میکند، دومین فرد را از بازو میگیرد و می چرخاند و محکم به زمین میزند.
جانگکوک برمیگردد و شمشیرش را که کمی آن طرفتر بر روی زمین افتاده است، میبیند. میرود و خم میشود تا آن را بردارد و سریع بیرون برود که ناگهان نگاهش به سمت چپ انبار کمی آن طرفتر روی جسدی ثابت میماند. با شک به آن نزدیک میشود. برایش انگاری آشنا است. یک حدسهایی میزند ولی دوست ندارد حدسش درست باشد. او را آرام بر میگرداند و با کمال ناباوری می چا را مرده آنجا پیدا میکند. جانگکوک دستش را به گردن می چا میزند تا چک کند او مرده است یا نه. بعد از اینکه مطمئن میشود او مرده است. احساس شرمندگی وجودش را پر میکند و دلش برایش میسوزد. می چا یک بار جانش را نجات داده است و جانگکوک احساس میکند به او بدهکار است. در یک لحظه عصبانیت جای خود را به ترحم میدهد. چشمانش به خون مینشیند، احساس میکند هرطور شده باید انتقام او را بگیرد. محکم و عصبی شمشیر را میگیرد و از انبار خارج میشود.
***
رپمان در اتاقی از اتاقهای قلعه بر روی قفسهی وسایلی پرت میشود. رپمان از درد چشمانش را میبندد و ل*بش را گاز میگیرد، دستش را بالا میآورد و جلویش میگیرد و به شخصی که او را پرتاب کرده است میگوید:
- صبر... صبر کن... .
آن شخص متعجب به رپمان نگاه میکند که رپمان اضافه میکند:
- گفته بودم که پرت کردن ممنوع! چرا انقدر من رو پرت میکنی!
آن شخص بدون توجه به حرفهای رپمان دوباره به سمتش حمله میکند که ناگهان جیمین خود را بر روی آن شخص پرت میکند و شمشیرش را میاندازد. آن دو با هم گلآویز میشوند. اینسوک همان لحظه با ترس وارد اتاق میشود در حالی که دارد از شخصی فرار میکند، همان لحظه جین هم وارد اتاق میشود و جلوی آن مرد را میگیرد.
رپمان با کلی آخ و ناله از روی قفسهها بلند میشود و در همان لحظه زمزمه میکند:
- همه عاشق پرت کردنن ها!
و بعد رو به جین میغُرد:
- روز اول بیشتر هوام رو داشتی پرت نشم!
رپمان همانطور که بلند میشود یکدفعه چشمش به گردنبند ماه میخورد که از یکی از قفسهها بر روی زمین پرت شده است. رپمان با حیرت آن را برمیدارد و نگاه میکند، وقتی مطمئن میشود این همان گردنبند ماه است سریع داد میزند:
- اینسوک گردنبند... .
اینسوک که هاج و واج در وسط اتاق ایستاده است و دارد درگیری میان جین و مردی که او را تا اتاق تعقیب کرده است را نظاره میکند. با شنیدن حرف رپمان به پشت سرش برمیگردد. در همان لحظه رپمان گردنبند را به طرفش پرت میکند. جیمین در همان حال که صدای رپمان را شنیده است، میگوید:
_ اینجا چیکار میکرد!
همان لحظه اینسوک گردنبند را در هوا میگیرد. با بهت و خوشحالی به آن نگاه میکند، صدای جیمین را میشنود.
- برو سر وقت سنگ.
اینسوک با شنیدن این حرف چند قدمی سریع برمیدارد که از اتاق خارج شود که چیزی یادش میافتد و میایستد و میگوید:
- سنگ کجاست؟
جین: جیهوپ تو طبقهی پایین دیدتش.
اینسوک رویش را به طرف رپمان میکند و میگوید:
- نامجون تو هم بیا، شاید به کمکت نیاز داشته باشم.
رپمان غُر میزند:
- من برای چی بیام.
جین: آره همراهش برو شاید بفهمی سنگ چطوری کار میکنه.
اینسوک از اتاق خارج میشود و رپمان هم دنبالش میدود. هر دو سریع به طرف پلههایی میدوند که ناگهان اینسوک احساس میکند مُهره باز هم دارد میدرخشد، با حیرت و نگرانی آن را از جیبش در میآورد و نگاهش میکند. اینسوک در راهرو میایستد و رپمان را که جلوتر از او در حال دویدن است صدا میکند:
- نامجون؟
رپمان میایستد و برمیگردد. او هم حیرتزده اینسوک را نگاه میکند و میگوید:
رپمان: الان هم!
اینسوک یکدفعه یاد گردنبند در دست دیگرش میافتد دستش را بالا میآورد، میخواهد قبل از غیب شدن آن را به طرف رپمان پرت کند که دیر شده است و با گردنبند در دستش ناپدید میشود.
***
جانگکوک و وی با هم بر روی زمین پرت میشوند. جانگکوک با درد؛ دستش را به دهانش میگیرد تا خون روی ل*بش را پاک کند. وی از روی زمین بلند میشود و بالا سر جانگکوک زانو میزند و سعی میکند او را بلند کند و در همان حال میگوید:
- خوبی؟
جانگکوک بلند میشود و میایستد، همچنان که در محاصرهی دستان وی هست میگوید:
- آره خوبم.
شمشیرش را برمیدارد و تلاش میکند بایستد. وی به او کمک میکند. همان لحظه آن دو به بلکگُست که روبهروی آنها ایستاده است چشم میدوزند.
بلکگُست: فکر کردید با کی طرف هستید که هفت نفری به قلعهم حمله کردید!
شوگا سر میرسد و به بلکگُست حمله میکند. بلکگُست جادویش را به سمتش پرتاب میکند که شوگا جا خالی میدهد و با بلکگُست گلاویز میشود. همان لحظه سنگ بزرگی همراه با پایهای سنگی (چیزی به بزرگی یک مجسمه بزرگ) از طبقهی دوم به حیاط پرت میشود. شوگا که روبهروی قلعه است و متوجه افتادن آن میشود سریع خود را کنار میکشد و سنگ از پشت به بلکگُست میخورد و او را چند متر آن طرفتر بر روی زمین پرت میکند. جیهوپ در حالی که همان سنگ پیشگویی را به سمت بلکگُست پرت کرده است از طبقهی دوم به حیاط میپرد. و کمی عقبتر از شوگا میایستد.
بلکگُست با عصبانیت سنگ پیشگویی را با جادویش از روی خودش بلند میکند و سنگ را به طرفی میاندازد و با عصبانیت بیشتری میگوید:
- فکر کردید حریف من میشید؟
***
اینسوک روی زمین در کنسرت بیتیاس میافتد. با حیرت از جایش بلند میشود. خود را در صف اول و جلوی اِستیج پیدا میکند. اطراف شلوغ است و همه سروصدا میکنند. اینسوک از آن همه سروصدا عصبی میشود. نمیداند برای چی آنجاست. به روی اِستیج نگاه میکند، همه هستند حتی جیمین هم در حال رقص و آواز است. فنها هم در حال همراهی و خواندن آهنگ هستند. اینسوک عصبیتر میشود، دستی به موهایش میزند و روبه مُهره میگوید:
- اینجا برای چی من رو آوردی؟
وقتی میبیند مُهره روشن نمیشود کلافهتر بار دیگر به روی اِستیج نگاه میکند، وقتی مطمئن میشود حال همه خوب است سر مُهره داد میزند:
- الان که وقت این چیزها نیست!
همان لحظه ناگهان جیمین که در حال خواندن است روی اِستیج میافتد و میکروفن از دستش به روی اِستیج پرت میشود که صدای بلند و وحشتناکی ایجاد میکند. همه متحیر به اِستیج چشم میدوزند. بیتیاس رقص را رها میکنند و بالا سر جیمین جمع میشوند. ناگهان فنها شروع به جیغ و داد میکنند. همه وحشتزده و نگران هستند. چند نفر از کارکنان هم از پشت اِستیج به بالا سر جیمین میآیند. فنها شروع به هول دادن میکنند. سیلی از جمعیت در پایین اِستیج به طرف بادیگاردها در پایین اِستیج هجوم میآورند. بادیگاردها سعی در کنترل فنها دارند. اینسوک که در صف اول است به سمت اِستیج هل داده میشود. در حالی که او هم وحشتزده و نگران؛ چشمش روی اِستیج که حالا شلوغ شده است قفل شده است. اینسوک روبه مُهره میگوید:
- من رو برگردون، زود باش برم گردون.
مُهره اما روشن نمیشود. روبه مُهره باز میگوید:
- الان باید چی کار کنم؛ چیکار کنم؟
ناگهان متوجه گردنبند در آن یکی دستش میشود. نگاهی به گردنبند و نگاهی هم به روی اِستیج میاندازد. یکدفعه چیزی به ذهنش خطور میکند و زمزمه میکند:
- گردنبند، من گردنبندرو دارم... .
و همان لحظه در حالی که روبه جلو هُل داده میشود به بادیگارد پایین اِستیج که سعی در عقب زدن فنها دارد، میگوید:
- بذارید برم بالا.
بادیگارد با عصبانیت میغُرد:
- برو کنار آروم باش کارکنا هستن... .
و بعد روبه فنهایی که دارند هُل میدهند داد میزند:
- هُل ندید، آروم باشید، هُل ندید.
اینسوک درمانده از آن همه سروصدا و هیاهو دستی را که با آن گردنبند را گرفته است به زور بالا میبرد و میگوید:
- این رو، این رو بدید به جیمین.
در اثر سروصدا بادیگارد نمیشنود او چه میگوید، اینسوک در گوش بادیگارد داد میزند:
- میگم گردنبند رو بدید به جیمین... .
بادیگارد با عصبانیت بیشتری او را پس میزند و میگوید:
- الان که وقت این کارها نیست، خُلی؟!
اینسوک که متوجه میشود نمیتواند بادیگارد را متقاعد کند وی را که به او نزدیکتر از بقیه است صدا میکند:
- وی، وی... تهیونگ شی... تهیونگ.
آنقدر صدا زیاد است که اصلا صدای اینسوک شنیده نمیشود. بادیگارد که در اثر دادهای اینسوک احساس کرد گوشش کر شده است سرش داد میزند:
- چیکار میکنی؛ الان این وسط تو چی میخوای؟ عجب آدمی هستی ها!