- تاریخ ثبتنام
- 2023/08/12
- نوشتهها
- 83
- مدالها
- 3
اینسوک میغُرد:
- نه آخه جیمین حالش خوب میشه، بذارید این گردنبند بهش برسه... .
بادیگارد: چرندیاتت رو نمیخوای تموم کنی نه؟
اینسوک که خودش هم کلافه و عصبی شده است از فرط عصبانیت به خود میلرزد. کمی کنار میرود تا از فشار فنها به روی خودش کم کند و در همان حال روبه مُهره داد میزند:
- من رو الان برای چی آوردی اینجا؟ چیکار کنم از این پایین احمق! من و اگه برنمیگردوندی تا الان گردنبند و روی سنگ گذاشته بودم. همین الان برم گردون.
وقتی میبیند مُهره روشن نمیشود، بیشتر داد زد:
- د... میگم برم گردون مُهرهی احمق!
این حرف را در حالی که گریهاش گرفته بود میزد. اما مُهره همچنان خاموش است. اینسوک از داد زدن به التماس کردن میافتد و میگوید:
- خواهش میکنم برم گردون... خواهش میکنم... همه چی رو درست میکنم... خواهش میکنم.
دوباره مُهره روشن نمیشود، اینسوک گریان به جیمین که او را داشتند از اِستیج خارج میکردند نگاه کرد و گفت:
- التماس میکنم... باشه... همه چی رو درست میکنم... زود... زود جیمین و نجات میدم.
همان لحظه مُهره روشن میشود و ایسنوک با خوشحالی و لبخند در حالی که گردنبند در دستش است ناپدید میشود... .
اینسوک بار دیگر در حیاط قلعهی بلکگُست بر روی زمین افتاد؛ سریع بلند شد و ایستاد؛ این دفعه حیاط نسبت به قبل خرابتر شده بود و علاوه بر خودشان سربازان گارد سلطنتی هم آنجا بودند و در حیاط در حال جنگیدن بودند. جیهوپ اول از همه اینسوک را دید. با خستگی صدایش کرد:
- اینسوک... .
اینسوک به سمت صدا برگشت. جیهوپ را دید که گرد و خاکی و زخمی شده بود. قبل از اینکه اینسوک چیزی بگوید جیهوپ به انتهای حیاط سمت چپ اشاره کرد و گفت:
- سنگ... !
اینسوک سریع به طرف جایی که جیهوپ نشانه رفته بود دوید. انتهای حیاط وی را دید که پایهی سنگ را گرفته است و آن را بلند کرده است و سعی دارد آن را صاف کند. رپمان هم کنار او ایستاده است. اینسوک به طرفشان میدود. وقتی نزدیکتر میشد صدای رپمان را میشنود:
- ممنونم تهیونگ شی.
وی: قابلی نداشت!
وی با گفتن این حرف برمیگردد تا دوباره به درگیری ملحق شود که آن دو متوجه اینسوک میشوند.
وی: ما سرشون رو گرم میکنیم، سنگ با تو و نامجون هیونگ.
و با گفتن این حرف به سمت محل درگیری میدود. اینسوک بعد از رفتن او به سنگ نگاه میکند که چیزی روی سنگ را پوشانده است. روی سنگ یک چیزی شبیه عقربههای ساعت قرار دارد و اطرافش حروفی که اینسوک قادر به خواندن آن نیست. اینسوک هر چه به آن نگاه میکند از آن سر درنمیآورد درمانده به رپمان نگاه میکند.
رپمان: یک معمای باستانیه، تنها چیزی که میدونم اینه که عقربها باید به سمت چپ حرکت کنن.
دستش را به سمت حروف میبرد و اضافه میکند:
- حروف رو میبینی قابل حرکتن! باید درست بشینن کنار هم، یک کم صبر کن تا الان داشتم روش کار میکردم.
اینسوک که بیش از پیش هول شده است، میگوید:
- نمیدونم هر کار میکنی سریعتر.
***
آن سمت حیاط درگیری شدیدی بین افراد امپراطور و افراد بلکگُست در جریان است. هر دو طرف تلفات خیلی سنگینی دادهاند و عدهی زیادی کشته و زخمی شدهاند. شوگا؛ وی؛ جیهوپ؛ جین و جانگکوک همه با هم با بلکگُست درگیر شدهاند و از تمام توانشان برای مبارزه استفاده میکنند. جیمین هم همراه با سربازان امپراطور با افراد بلکگُست درگیر شده است. جین هر چه توان دارد جمع میکند و تمام آبهای قلعه و نزدیک قلعه را به سمت بلکگُست روانه میکند. در اثر حرکت سریع حجم عظیمی از آب، باد شدیدی ایجاد میشود که اجسام و سربازان را به اطراف میاندازد. آب بلافاصله محکم و قدرتمند به بلکگُست میخورد. جیهوپ از این فرصت استفاده میکند و تمام اجسام پرت شده بر روی زمین را به بالا هدایت میکند و در یک لحظه به سمت بلکگُست میاندازد. بلکگُست با وحشت از نیروی بیشتری استفاده میکند تا آب و اجسام را از جلوی خودش کنار بزند. وی و شوگا از این فرصت استفاده میکنند و به بلکگُست حمله میکنند. وی سریع خود را میرساند و با بلکگُست درگیر میشود، شوگا هم با پرشی بلند بر روی مجسهای معلق رو هوا و بعد پرشی روی یکی از ستونهای شکسته شده که در هوا معلق است به سمت بلکگُست هجوم میآورد و همراه با وی با او درگیر میشود. بلکگُست که قبل از آمدن وی و شوگا به سمت خودش درگیر کنار زدن آب و وسایل مختلف بود که به سمتش میآمدند. با حملهی شوگا و وی غافلگیر میشود. و تلاش میکند از زیر مشتها و حملههای آنها نجات پیدا کند. همان لحظه جانگکوک که فرصت را مساعد میبیند با شمشیرش به سمت بلکگُست میپرد و وقتی که او با وی و شوگا درگیر است از بالای سر او با یک حرکت چرخشی شمشیرش را به سمت گردنبند حلقه که بلکگُست آن را در گردنش انداخته است میبرد و با یک حرکت نوک شمشیر به گردنبند گیر میکند و آن را از گردن بلکگُست جدا میکند و کمی آنطرفتر روی زمین میافتد.
همه در یک لحظه با حیرت میایستند و به بلکگُست چشم میدوزند. بلکگُست که متوجه دزدیده شدن گردنبند میشود، جادویش را به سمت جانگکوک میاندازد و خودش نیز به سمت او یورش میکند. جانگکوک وقتی قدرت بلکگُست را میبیند، میگوید:
- اه... این که هنوز قدرتش رو داره!
- نه آخه جیمین حالش خوب میشه، بذارید این گردنبند بهش برسه... .
بادیگارد: چرندیاتت رو نمیخوای تموم کنی نه؟
اینسوک که خودش هم کلافه و عصبی شده است از فرط عصبانیت به خود میلرزد. کمی کنار میرود تا از فشار فنها به روی خودش کم کند و در همان حال روبه مُهره داد میزند:
- من رو الان برای چی آوردی اینجا؟ چیکار کنم از این پایین احمق! من و اگه برنمیگردوندی تا الان گردنبند و روی سنگ گذاشته بودم. همین الان برم گردون.
وقتی میبیند مُهره روشن نمیشود، بیشتر داد زد:
- د... میگم برم گردون مُهرهی احمق!
این حرف را در حالی که گریهاش گرفته بود میزد. اما مُهره همچنان خاموش است. اینسوک از داد زدن به التماس کردن میافتد و میگوید:
- خواهش میکنم برم گردون... خواهش میکنم... همه چی رو درست میکنم... خواهش میکنم.
دوباره مُهره روشن نمیشود، اینسوک گریان به جیمین که او را داشتند از اِستیج خارج میکردند نگاه کرد و گفت:
- التماس میکنم... باشه... همه چی رو درست میکنم... زود... زود جیمین و نجات میدم.
همان لحظه مُهره روشن میشود و ایسنوک با خوشحالی و لبخند در حالی که گردنبند در دستش است ناپدید میشود... .
اینسوک بار دیگر در حیاط قلعهی بلکگُست بر روی زمین افتاد؛ سریع بلند شد و ایستاد؛ این دفعه حیاط نسبت به قبل خرابتر شده بود و علاوه بر خودشان سربازان گارد سلطنتی هم آنجا بودند و در حیاط در حال جنگیدن بودند. جیهوپ اول از همه اینسوک را دید. با خستگی صدایش کرد:
- اینسوک... .
اینسوک به سمت صدا برگشت. جیهوپ را دید که گرد و خاکی و زخمی شده بود. قبل از اینکه اینسوک چیزی بگوید جیهوپ به انتهای حیاط سمت چپ اشاره کرد و گفت:
- سنگ... !
اینسوک سریع به طرف جایی که جیهوپ نشانه رفته بود دوید. انتهای حیاط وی را دید که پایهی سنگ را گرفته است و آن را بلند کرده است و سعی دارد آن را صاف کند. رپمان هم کنار او ایستاده است. اینسوک به طرفشان میدود. وقتی نزدیکتر میشد صدای رپمان را میشنود:
- ممنونم تهیونگ شی.
وی: قابلی نداشت!
وی با گفتن این حرف برمیگردد تا دوباره به درگیری ملحق شود که آن دو متوجه اینسوک میشوند.
وی: ما سرشون رو گرم میکنیم، سنگ با تو و نامجون هیونگ.
و با گفتن این حرف به سمت محل درگیری میدود. اینسوک بعد از رفتن او به سنگ نگاه میکند که چیزی روی سنگ را پوشانده است. روی سنگ یک چیزی شبیه عقربههای ساعت قرار دارد و اطرافش حروفی که اینسوک قادر به خواندن آن نیست. اینسوک هر چه به آن نگاه میکند از آن سر درنمیآورد درمانده به رپمان نگاه میکند.
رپمان: یک معمای باستانیه، تنها چیزی که میدونم اینه که عقربها باید به سمت چپ حرکت کنن.
دستش را به سمت حروف میبرد و اضافه میکند:
- حروف رو میبینی قابل حرکتن! باید درست بشینن کنار هم، یک کم صبر کن تا الان داشتم روش کار میکردم.
اینسوک که بیش از پیش هول شده است، میگوید:
- نمیدونم هر کار میکنی سریعتر.
***
آن سمت حیاط درگیری شدیدی بین افراد امپراطور و افراد بلکگُست در جریان است. هر دو طرف تلفات خیلی سنگینی دادهاند و عدهی زیادی کشته و زخمی شدهاند. شوگا؛ وی؛ جیهوپ؛ جین و جانگکوک همه با هم با بلکگُست درگیر شدهاند و از تمام توانشان برای مبارزه استفاده میکنند. جیمین هم همراه با سربازان امپراطور با افراد بلکگُست درگیر شده است. جین هر چه توان دارد جمع میکند و تمام آبهای قلعه و نزدیک قلعه را به سمت بلکگُست روانه میکند. در اثر حرکت سریع حجم عظیمی از آب، باد شدیدی ایجاد میشود که اجسام و سربازان را به اطراف میاندازد. آب بلافاصله محکم و قدرتمند به بلکگُست میخورد. جیهوپ از این فرصت استفاده میکند و تمام اجسام پرت شده بر روی زمین را به بالا هدایت میکند و در یک لحظه به سمت بلکگُست میاندازد. بلکگُست با وحشت از نیروی بیشتری استفاده میکند تا آب و اجسام را از جلوی خودش کنار بزند. وی و شوگا از این فرصت استفاده میکنند و به بلکگُست حمله میکنند. وی سریع خود را میرساند و با بلکگُست درگیر میشود، شوگا هم با پرشی بلند بر روی مجسهای معلق رو هوا و بعد پرشی روی یکی از ستونهای شکسته شده که در هوا معلق است به سمت بلکگُست هجوم میآورد و همراه با وی با او درگیر میشود. بلکگُست که قبل از آمدن وی و شوگا به سمت خودش درگیر کنار زدن آب و وسایل مختلف بود که به سمتش میآمدند. با حملهی شوگا و وی غافلگیر میشود. و تلاش میکند از زیر مشتها و حملههای آنها نجات پیدا کند. همان لحظه جانگکوک که فرصت را مساعد میبیند با شمشیرش به سمت بلکگُست میپرد و وقتی که او با وی و شوگا درگیر است از بالای سر او با یک حرکت چرخشی شمشیرش را به سمت گردنبند حلقه که بلکگُست آن را در گردنش انداخته است میبرد و با یک حرکت نوک شمشیر به گردنبند گیر میکند و آن را از گردن بلکگُست جدا میکند و کمی آنطرفتر روی زمین میافتد.
همه در یک لحظه با حیرت میایستند و به بلکگُست چشم میدوزند. بلکگُست که متوجه دزدیده شدن گردنبند میشود، جادویش را به سمت جانگکوک میاندازد و خودش نیز به سمت او یورش میکند. جانگکوک وقتی قدرت بلکگُست را میبیند، میگوید:
- اه... این که هنوز قدرتش رو داره!