- تاریخ ثبتنام
- 2023/08/12
- نوشتهها
- 83
- مدالها
- 3
شوگا: اون چیه؟
جین: بدتر از چیزی که فکر میکردیم.
وی: خب چیه؟
جی هوپ که بالاخره ریاکشنی از آن دو دید با خودش زمزمه کرد:
- حداقل به یک موضوع اهمیت میدن!
رپمان: شاید ما مجبور باشیم با بلکگُست¹ مبارزه کنیم!
همه (به جز اینسوک، رپمان و جین) با هم داد زدند:
- چی!
اینسوک اما متعجب از همه جا میپرسد:
- اون دیگه کیه... ؟
همه در خانهی جی هوپ جمع بودند.
شوگا: پس پیرمرد گفت بلک گُست گردنبند رو داره؟
جیمین: این به این معنی نیست که باید باهاش بجنگیم؟
وی: چرا نمیگی نابودش کنیم!
با این حرف وی همه سکوت کردند و فقط به هم نگاه کردند.
جیمین: پس بگو چرا امپراطور درست قضیه رو باز نمیکرد.
جین: این یعنی تو لفافه گفته گردنبند رو پیدا کنیم ولی در اصل میخواسته بگه با بلک گُست بجنگیم؟
رپمان: ما رو مسخره کرده؛ این که خودکشیه!
جی هوپ: این به این معنا نیست که باید کشور رو نجات بدیم؟ من همیشه فکر میکردم کی قراره این کار رو بکنه، نگو خودم یکی از اون افرادم!
اینسوک که تا آن زمان سکوت کرده بود گفت:
- میشه یکی به من توضیح بده جریان چیه؟
همه با سؤالش به طرفش برگشتند.
جانگکوک: بلک گُست قدرتمندترین فرد تو کشوره.
رپمان: خیلی قدرتمندتر از امپراطور.
جین: حتی امپراطور کشور رو هم اون انتخاب میکنه، حتی امپراطور مجبوره به دستوراتش عمل کنه!
اینسوک: چرا؛ چطوری؟
رپمان: پیرمرد گفت همه چی به خاطر گردنبنده، نیروش رو از اون میگیره.
جی هوپ: آ... عذر میخوام وسط توضیح بینقصتون میپرم، ولی من فکر نمیکنم ما حتی بتونیم ده دقیقه جلوی اون بایستیم؟ (بجنگیم)
جین: هوسوک شی راست میگه امکان نداره!
جیمین: و من فکر میکنم این اصلاً وظیفهی ما نیست، چرا ما باید این کار رو بکنیم؟
جانگکوک: ولی این حقیقت داره که مُهره اون رو به اینجا آورده.
رپمان: چی باعث شده فکر کنی اون دیگه نمیتونه کشور رو کنترل کنه؟ اون هنوزم داره با قدرتش حکومت میکنه، کسی هم نمیتونه جلوش رو بگیره.
جیمین: نامجون هیونگ راست میگه، ما کاری نمیتونیم بکنیم حتی با کمک ارتش امپراطور، من میرم خونه، نیازی نیست بیشتر از این؛ اینجا باشم.
جیمین با این حرف به سمت در ورودی میرود.
جین: شرمنده بچهها ولی فکر میکنم این بدترین تصمیمه.
جین هم با گفتن این حرف؛ جیمین را دنبال میکند؛ قبل از اینکه آن دو از در خارج شوند، اینسوک احساس میکند مُهره دوباره شروع به درخشیدن کرده است؛ مُهره را از جیبش در میآورد و میگوید:
- بچهها من فکر میکنم زمانم تموم شده!
با حرف او جیمین و جین سرشان را برمیگردانند و همه متعجب به اینسوک نگاه میکنند.
اینسوک با نگرانی گفت:
- حالا چیکار کنم؟
با گفتن این حرف؛ او جلوی چشمِ حیرتزدهی آنها ناپدید میشود.
***
در زمان حال، در یکی از ساختمانهای تجاریِ کره، بیتیاس در طبقهی همکفِ ساختمان حضور دارند و قرار است برنامهی رادیوییای را ضبط کنند؛ فنهای زیادی دور آنها را گرفتهاند و از آنها فیلم و عکس میگیرند؛ بادیگاردها و منیجر (مدیر برنامه) آنها همراه بیتیاس حرکت میکنند و سعی در باز کردن راه دارند؛ فنها هیجانزده و خوشحال سروصدا میکنند؛ ناگهان در آن شلوغی؛ اینسوک بین فنها و بیتیاس ظاهر میشود! و با پشت به زمین میافتد؛ در حین افتادن به جیمین (از بیتیاس) برخورد میکند و جیمین به سمت جلو هل داده میشود؛ اینسوک با صدای بلندی (بدی) به زمین میفتد.
اینسوک: آخ.
اینسوک چشمانش را بسته است و با درد؛ دست راستش را به کمرش میزند؛ همه از این اتفاق شوکزده میشوند؛ آنها تصور میکنند اینسوک در اثر هل دادن فنها اینگونه بر روی زمین افتاده است؛ یکی از فنها با ترس میگوید:
- اوه... خدای من!
سکوتی اطراف را فرا میگیرد؛ اینسوک چشمانش را باز میکند؛ جمعیتِ زیادی را میبیند که وحشتزده به او چشم دوختند؛ با خودش فکر میکند «من کجام»؛ اینسوک متوجه جیمین میشود که بالا سر او ایستاده است.
جیمین: حالتون خوبه؟
اینسوک با تعجب او را نگاه میکند؛ بعد سرش را میچرخاند و متوجه فنها میشود که متعجب او را نگاه میکنند؛ جیمین خم میشود و دستش را برای کمک دراز میکند تا او را بلند کند و همزمان میگوید:
- بذارید کمکتون کنم.
اینسوک مضطرب میشود؛ بدون کمک جیمین؛ خودش سریع بلند میشود و میایستد؛ جیمین هم کمرش را صاف میکند و میایستد؛ اینسوک الان روبهروی (فیس تو فیس) جیمین است؛ تازه متوجه بقیه افراد بیتیاس میشود که پشت جیمین ایستادهاند.
اینسوک: ممنون.
1. Black Ghost
جین: بدتر از چیزی که فکر میکردیم.
وی: خب چیه؟
جی هوپ که بالاخره ریاکشنی از آن دو دید با خودش زمزمه کرد:
- حداقل به یک موضوع اهمیت میدن!
رپمان: شاید ما مجبور باشیم با بلکگُست¹ مبارزه کنیم!
همه (به جز اینسوک، رپمان و جین) با هم داد زدند:
- چی!
اینسوک اما متعجب از همه جا میپرسد:
- اون دیگه کیه... ؟
همه در خانهی جی هوپ جمع بودند.
شوگا: پس پیرمرد گفت بلک گُست گردنبند رو داره؟
جیمین: این به این معنی نیست که باید باهاش بجنگیم؟
وی: چرا نمیگی نابودش کنیم!
با این حرف وی همه سکوت کردند و فقط به هم نگاه کردند.
جیمین: پس بگو چرا امپراطور درست قضیه رو باز نمیکرد.
جین: این یعنی تو لفافه گفته گردنبند رو پیدا کنیم ولی در اصل میخواسته بگه با بلک گُست بجنگیم؟
رپمان: ما رو مسخره کرده؛ این که خودکشیه!
جی هوپ: این به این معنا نیست که باید کشور رو نجات بدیم؟ من همیشه فکر میکردم کی قراره این کار رو بکنه، نگو خودم یکی از اون افرادم!
اینسوک که تا آن زمان سکوت کرده بود گفت:
- میشه یکی به من توضیح بده جریان چیه؟
همه با سؤالش به طرفش برگشتند.
جانگکوک: بلک گُست قدرتمندترین فرد تو کشوره.
رپمان: خیلی قدرتمندتر از امپراطور.
جین: حتی امپراطور کشور رو هم اون انتخاب میکنه، حتی امپراطور مجبوره به دستوراتش عمل کنه!
اینسوک: چرا؛ چطوری؟
رپمان: پیرمرد گفت همه چی به خاطر گردنبنده، نیروش رو از اون میگیره.
جی هوپ: آ... عذر میخوام وسط توضیح بینقصتون میپرم، ولی من فکر نمیکنم ما حتی بتونیم ده دقیقه جلوی اون بایستیم؟ (بجنگیم)
جین: هوسوک شی راست میگه امکان نداره!
جیمین: و من فکر میکنم این اصلاً وظیفهی ما نیست، چرا ما باید این کار رو بکنیم؟
جانگکوک: ولی این حقیقت داره که مُهره اون رو به اینجا آورده.
رپمان: چی باعث شده فکر کنی اون دیگه نمیتونه کشور رو کنترل کنه؟ اون هنوزم داره با قدرتش حکومت میکنه، کسی هم نمیتونه جلوش رو بگیره.
جیمین: نامجون هیونگ راست میگه، ما کاری نمیتونیم بکنیم حتی با کمک ارتش امپراطور، من میرم خونه، نیازی نیست بیشتر از این؛ اینجا باشم.
جیمین با این حرف به سمت در ورودی میرود.
جین: شرمنده بچهها ولی فکر میکنم این بدترین تصمیمه.
جین هم با گفتن این حرف؛ جیمین را دنبال میکند؛ قبل از اینکه آن دو از در خارج شوند، اینسوک احساس میکند مُهره دوباره شروع به درخشیدن کرده است؛ مُهره را از جیبش در میآورد و میگوید:
- بچهها من فکر میکنم زمانم تموم شده!
با حرف او جیمین و جین سرشان را برمیگردانند و همه متعجب به اینسوک نگاه میکنند.
اینسوک با نگرانی گفت:
- حالا چیکار کنم؟
با گفتن این حرف؛ او جلوی چشمِ حیرتزدهی آنها ناپدید میشود.
***
در زمان حال، در یکی از ساختمانهای تجاریِ کره، بیتیاس در طبقهی همکفِ ساختمان حضور دارند و قرار است برنامهی رادیوییای را ضبط کنند؛ فنهای زیادی دور آنها را گرفتهاند و از آنها فیلم و عکس میگیرند؛ بادیگاردها و منیجر (مدیر برنامه) آنها همراه بیتیاس حرکت میکنند و سعی در باز کردن راه دارند؛ فنها هیجانزده و خوشحال سروصدا میکنند؛ ناگهان در آن شلوغی؛ اینسوک بین فنها و بیتیاس ظاهر میشود! و با پشت به زمین میافتد؛ در حین افتادن به جیمین (از بیتیاس) برخورد میکند و جیمین به سمت جلو هل داده میشود؛ اینسوک با صدای بلندی (بدی) به زمین میفتد.
اینسوک: آخ.
اینسوک چشمانش را بسته است و با درد؛ دست راستش را به کمرش میزند؛ همه از این اتفاق شوکزده میشوند؛ آنها تصور میکنند اینسوک در اثر هل دادن فنها اینگونه بر روی زمین افتاده است؛ یکی از فنها با ترس میگوید:
- اوه... خدای من!
سکوتی اطراف را فرا میگیرد؛ اینسوک چشمانش را باز میکند؛ جمعیتِ زیادی را میبیند که وحشتزده به او چشم دوختند؛ با خودش فکر میکند «من کجام»؛ اینسوک متوجه جیمین میشود که بالا سر او ایستاده است.
جیمین: حالتون خوبه؟
اینسوک با تعجب او را نگاه میکند؛ بعد سرش را میچرخاند و متوجه فنها میشود که متعجب او را نگاه میکنند؛ جیمین خم میشود و دستش را برای کمک دراز میکند تا او را بلند کند و همزمان میگوید:
- بذارید کمکتون کنم.
اینسوک مضطرب میشود؛ بدون کمک جیمین؛ خودش سریع بلند میشود و میایستد؛ جیمین هم کمرش را صاف میکند و میایستد؛ اینسوک الان روبهروی (فیس تو فیس) جیمین است؛ تازه متوجه بقیه افراد بیتیاس میشود که پشت جیمین ایستادهاند.
اینسوک: ممنون.
1. Black Ghost