تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #21
شوگا: اون چیه؟
جین: بدتر از چیزی که فکر می‌کردیم.
وی: خب چیه؟
جی هوپ که بالاخره ری‌اکشنی از آن دو دید با خودش زمزمه کرد:
- حداقل به یک موضوع اهمیت میدن!
رپمان: شاید ما مجبور باشیم با بلک‌گُست¹ مبارزه کنیم!
همه (به جز اینسوک، رپمان و جین) با هم داد زدند:
- چی!
اینسوک اما متعجب از همه جا می‌پرسد:
- اون دیگه کیه... ؟
همه در خانه‌ی جی هوپ جمع بودند.
شوگا: پس پیرمرد گفت بلک گُست گردن‌بند رو داره؟
جیمین: این به این معنی نیست که باید باهاش بجنگیم؟
وی: چرا نمیگی نابودش کنیم!
با این حرف وی همه سکوت کردند و فقط به هم نگاه کردند.
جیمین: پس بگو چرا امپراطور درست قضیه رو باز نمی‌کرد.
جین: این یعنی تو لفافه گفته گردن‌بند رو پیدا کنیم ولی در اصل می‌خواسته بگه با بلک گُست بجنگیم؟
رپمان: ما رو مسخره کرده؛ این که خودکشیه!
جی هوپ: این به این معنا نیست که باید کشور رو نجات بدیم؟ من همیشه فکر می‌کردم کی قراره این کار رو بکنه، نگو خودم یکی از اون افرادم!
اینسوک که تا آن زمان سکوت کرده بود گفت:
- میشه یکی به من توضیح بده جریان چیه؟
همه با سؤالش به طرفش برگشتند.
جانگکوک: بلک گُست قدرتمند‌ترین فرد تو کشوره.
رپمان: خیلی قدرتمند‌تر از امپراطور.
جین: حتی امپراطور کشور رو هم اون انتخاب می‌کنه، حتی امپراطور مجبوره به دستوراتش عمل کنه!
اینسوک: چرا؛ چطوری؟
رپمان: پیرمرد گفت همه چی به خاطر گردن‌بنده، نیروش رو از اون می‌گیره.
جی هوپ: آ... عذر می‌خوام وسط توضیح بی‌نقصتون می‌پرم، ولی من فکر نمی‌کنم ما حتی بتونیم ده دقیقه جلو‌ی اون بایستیم؟ (بجنگیم)
جین: هوسوک شی راست میگه امکان نداره!
جیمین: و من فکر می‌کنم این اصلاً وظیفه‌ی ما نیست، چرا ما باید این کار رو بکنیم؟
جانگکوک: ولی این حقیقت داره که مُهره اون رو به این‌جا آورده.
رپمان: چی باعث شده فکر کنی اون دیگه نمی‌تونه کشور رو کنترل کنه؟ اون هنوزم داره با قدرتش حکومت می‌کنه، کسی هم نمی‌تونه جلوش رو بگیره.
جیمین: نامجون هیونگ راست میگه، ما کاری نمی‌تونیم بکنیم حتی با کمک ارتش امپراطور، من میرم خونه، نیازی نیست بیش‌تر از این؛ این‌جا باشم.
جیمین با این حرف به سمت در ورودی می‌رود.
جین: شرمنده بچه‌ها ولی فکر می‌کنم این بدترین تصمیمه.
جین هم با گفتن این حرف؛ جیمین را دنبال می‌کند؛ قبل از این‌که آن دو از در خارج شوند، اینسوک احساس می‌کند مُهره دوباره شروع به درخشیدن کرده است؛ مُهره را از جیبش در می‌آورد و می‌گوید:
- بچه‌ها من فکر می‌کنم زمانم تموم شده!
با حرف او جیمین و جین سرشان را بر‌می‌گردانند و همه متعجب به اینسوک نگاه می‌کنند.
اینسوک با نگرانی گفت:
- حالا چیکار کنم؟
با گفتن این حرف؛ او جلوی چشمِ حیرت‌زده‌ی آن‌ها ناپدید می‌شود.
***
در زمان حال، در یکی از ساختمان‌های تجاریِ کره، بی‌تی‌اس در طبقه‌ی هم‌کفِ ساختمان حضور دارند و قرار است برنامه‌ی رادیویی‌ای را ضبط کنند؛ فن‌های زیادی دور آن‌ها را گرفته‌اند و از آن‌ها فیلم و عکس می‌گیرند؛ بادیگارد‌ها و منیجر (مدیر برنامه) آن‌ها همراه بی‌تی‌اس حرکت می‌کنند و سعی در باز کردن راه دارند؛ فن‌ها هیجان‌زده و خوشحال سروصدا می‌کنند؛ ناگهان در آن شلوغی؛ اینسوک بین فن‌ها و بی‌تی‌اس ظاهر می‌شود! و با پشت به زمین می‌افتد؛ در حین افتادن به جیمین (از بی‌تی‌اس) بر‌خورد می‌کند و جیمین به سمت جلو هل داده می‌شود؛ اینسوک با صدای بلندی (بدی) به زمین میفتد.
اینسوک: آخ.
اینسوک چشمانش را بسته است و با درد؛ دست راستش را به کمرش می‌زند؛ همه از این اتفاق شوک‌زده می‌شوند؛ آن‌ها تصور می‌کنند اینسوک در اثر هل دادن فن‌ها این‌گونه بر روی زمین افتاده است؛ یکی از فن‌ها با ترس می‌گوید:
- اوه... خدای من!
سکوتی اطراف را فرا می‌گیرد؛ اینسوک چشمانش را باز می‌کند؛ جمعیتِ زیادی را می‌بیند که وحشت‌زده به او چشم دوختند؛ با خودش فکر می‌کند «من کجام»؛ اینسوک متوجه جیمین می‌شود که بالا سر او ایستاده است.
جیمین: حالتون خوبه؟
اینسوک با تعجب او را نگاه می‌کند؛ بعد سرش را می‌چرخاند و متوجه فن‌ها می‌شود که متعجب او را نگاه می‌کنند؛ جیمین خم می‌شود و دستش را برای کمک دراز می‌کند تا او را بلند کند و هم‌زمان می‌گوید:
- بذارید کمکتون کنم.
اینسوک مضطرب می‌شود‌؛ بدون کمک جیمین؛ خودش سریع بلند می‌شود و می‌ایستد؛ جیمین هم کمرش را صاف می‌کند و می‌ایستد؛ اینسوک الان روبه‌روی (فیس تو فیس) جیمین است؛ تازه متوجه بقیه‌ افراد بی‌تی‌اس می‌شود که پشت جیمین ایستاده‌اند.
اینسوک: ممنون.

1. Black Ghost
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #22
جیمین لبخندی می‌زند.
جیمین: واقعاً متأسفم به خاطر اتفاقی که افتاد.
اینسوک سریع هول می‌شود و با لکنت می‌گوید:
- ن... نه... م... من باید عذرخواهی کنم.
اینسوک سرش را برای عذرخواهی خم می‌کند که جیمین هم به تبعیت از او سرش را خم می‌کند؛ اینسوک همان لحظه متوجه گردن‌بند آویزان شده در گردن جیمین می‌شود؛ اینسوک متعجب و شگفت‌زده می‌شود و ناخودآگاه به گردن‌بند اشاره می‌کند.
اینسوک: این... این... گردن‌بند... .
جیمین سرش را کمی خم می‌کند تا ببیند اینسوک به چی اشاره می‌کند؛ که متوجه گردن‌بند می‌شود و آن را با دستش بالا می‌آورد.
جیمین: گردن‌بندم... چی؟
اینسوک که همچنان به گردن‌بند اشاره می‌کند سرش را بالا می‌گیرد تا چیزی بگوید که تازه متوجه چشمان متعجب و منتظر همه‌ی افرادِ حاضر در آن‌جا می‌شود؛ او متوجه می‌شود که جلوی جمع نمی‌تواند حرفش را کامل کند؛ دستانش را جلویش می‌گیرد و به حالت رد کردنِ حرفش تکان می‌دهد.
- هیچی... هیچی.
جیمین لبخند می‌زند و می‌گوید:
- بسیار خب، دفعه‌ی بعد بیش‌تر مراقب باشید.
و با این حرف، جیمین و بقیه‌ی اعضا‌ی بی‌تی‌اس به راهشان ادامه می‌دهند؛ که باعث می‌شود بادیگارد‌ها و فن‌ها هم همراه با آن‌ها حرکت کنند و اینسوک را متعجب در آن‌جا؛ جای بگذارند.
اینسوک به پشت بر‌می‌گردد و بی‌تی‌اس را نگاه می‌کند که وارد یکی از اتاق‌های ضبط می‌شوند، با چشمان بهت‌زده با خودش زمزمه می‌کند:
- چرا گردن‌بند دست جیمین بود... ؟
در زمان حال، در ساختمان تجاری، اینسوک در حال راه رفتن در طبقه‌ی هم‌کف است؛ نگران و مضطرب انگشتش را به دهانش می‌گیرد و با خودش فکر می‌کند.
- چرا جیمین گردن‌بندی شبیه اون چیزی که ما دنبالشیم رو داشت؛ اگه همونی باشه که ما دنبالشیم چی؛ باید بگیرمش؛ ولی چطوری؛ مُهره برای همین من رو آورده این‌جا؟
اینسوک کلافه پوفی می‌کند و دستش را به موهایش می‌زند؛ ناگهان درِ اتاق ضبط باز می‌شود و بی‌تی‌اس از آن خارج می‌شود؛ آن‌ها برنامه‌شان تمام شده است و دارند به طرف در خروجی ساختمان حرکت می‌کنند؛ فن‌ها دوباره سروصدا می‌کنند و دور آن‌ها را می‌گیرند؛ اینسوک کمی دور‌تر از آن‌ها ایستاده است؛ اینسوک با خودش می‌گوید:
- چی کار باید بکنم؟ باید گردن‌بند رو بگیرم!
اینسوک؛ وقتی برای فکر کردن نداشت سریع شروع به دویدن به سمت آن‌ها کرد؛ به جمعیت رسید و با دستش سعی کرد راه را باز کند؛
اینسوک: ببخشید، یه لحظه... بذارید رد شم... کار دارم!
اینسوک فن‌ها رو کنار زد و به بادیگارد‌ها رسید؛ روبه یکی از بادیگارد‌ها که روبه‌رویش بود کرد و گفت:
- خواهش می‌کنم، بذارید رد شم، یه لحظه لطفاً!
بادیگارد با حالت عصبی گفت:
- امکان نداره، چی میگی، فکر کردی ما برای چی اینجاییم؟
اینسوک دستش را بالا گرفت و انگشت سبابه‌اش را به نشانه‌ی یه لحظه بالا آورد؛
اینسوک: من می‌دونم؛ ولی باید رد شم، خواهش می‌کنم، یه ثانیه، خواهش.
جیمین اینسوک را دید و ایستاد و روبه بادیگارد گفت:
- بذارید بیاد این‌جا (نزدیک‌تر)
بادیگارد معترض گفت:
- آخه... .
جیمین: مشکلی نیست.
بادیگارد می‌گذارد اینسوک نزدیک‌تر بیاید؛ اینسوک کاملاً مضطرب است و دستانش از استرس ع*ر*ق کرده است، نمی‌داند چه کند و چه بگوید.
جیمین: چی شده؛ آسیب دیدید؟
اینسوک به جیمین؛ مضطرب نگاه کرد و با خودش فکر کرد‌ «الان بهش چی بگم؛ بگم گردن‌بندت رو می‌خوام؛ اون بهم قرضش نمیده؛ میده؟»
جیمین که می‌بیند اینسوک چیزی نمی‌گوید؛ خودش دوباره می‌گوید:
- چطور می‌تونم کمکتون کنم؟
اینسوک با خودش فکر می‌کند «‌انتخاب دیگه‌ای ندارم.»
و بعد رو به جیمین می‌گوید:
- من خیلی خیلی... متأسفم... .
قبل از این که جیمین بپرسد برای چی، اینسوک سریع دستش را به طرف گردن‌بند جیمین می‌برد و آن را از گردنش می‌کشد؛ جیمین که از حرکت ناگهانی او شوکه شده است به عقب می‌رود و روی وی و شوگا که پشت سر او هستند، میفتد، آن دو جیمین را می‌گیرند؛ همه به اینسوک با وحشت و ترس نگاه می‌کنند؛ اینسوک که بیش از پیش مضطرب شده است می‌گوید:
- من... من... استا... .
از شدت استرس نمی‌تواند جمله‌اش را تمام کند و پا به فرار می‌گذارد؛ همان لحظه که او شروع به دویدن می‌کند، انگار بقیه تازه به خودشان آمدند، دو تا از بادیگارد‌ها همراه با بعضی فن‌ها با جیغ و داد شروع به دویدن، دنبال او می‌کنند؛ منیجر و بادیگارد‌های دیگر با اضطراب بی‌تی‌اس را از در خارج می‌کنند؛ جیمین بهت‌زده همراه با بقیه اعضا‌ی بی‌تی‌اس؛ که او را دوره کردند، وارد ماشین می‌شوند؛ اینسوک در خارج از ساختمان در حال دویدن است، فن‌ها و دو بادیگارد هنوز در حال دنبال کردن او هستند؛ یکی از بادیگاردها گفت:
- هی صبر کن!
یکی از فن‌های خشمگین؛ گفت:
- چطور جرئت کردی این کار و بکنی.
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #23
اینسوک با اضطراب دستش را به داخل جیبش کرد و مُهره را در‌ آورد، همان‌طور که در حال دویدن بود رو به مُهره گفت:
- روشن شو، خواهش می‌کنم!
اینسوک حواسش نیست و یک‌ دفعه پایش به داخل یک گودی گیر می‌کند و مُهره از دستش رها می‌شود و خودش هم بر روی زمین میفتد؛
بادیگاردها و فن‌ها به او می‌رسند و دوره‌اش می‌کنند؛ اینسوک سریع بلند می‌شود و می‌ایستد، دستش را جلو می‌آورد و به نشانه‌ی رد کردن تکان می‌دهد.
اینسوک: نه... نه صبر کنید، بذارید براتون توضیح بدم.
و در همان لحظه به مُهره نگاه می‌کند که کمی آن‌طرف‌تر افتاده است و پیش خودش زمزمه می‌کند: «خواهش می‌کنم روشن شو، خواهش می‌کنم.»
یکی از فن‌های خشمگین: چطور جرئت کردی به اوپا¹ حمله کنی؟
یکی دیگر از فن‌های خشمگین: چطور تونستی گردن‌بندش و بر داری.
یکی دیگر از فن‌های خشمگین: بگیریدش، یکی زنگ بزنه به پلیس، این کار یه تجاوزه!
اینسوک با ترس گفت:
- نه... نه صبر کنید... من واقعاً استالکر² نیستم... من این گردن‌بند و لازم دارم... .
یکی از فن‌ها: چی توی گردن‌بند اوپا رو لازم داری؟ چقدر پرویی... اون واقعاً یک استالکره... ما باید دستیگرش کنیم.
اینسوک با ترس گفت:
- نه نه من استالکر نیستم... .
اینسوک بار دیگر به مُهره نگاه می‌کند و آرام می‌گوید:
- خواهشاً روشن شو خواهش... .
ناگهان مُهره روشن می‌شود؛ اینسوک با دیدنِ روشن شدن مُهره خوشحال می‌شود و می‌گوید:
- من واقعاً متأسفم... الان نمی‌تونم بیش‌تر توضیح بدم... مسئولیتش رو می‌پذیرم بعداً... الان نمی‌تونم دستگیر شم... واقعاً متأسفم... .
اینسوک بعد از گفتن این جملات به سمت مُهره خیز بر می‌دارد و مُهره را محکم در دستش فشار می‌دهد و جلوی چشم همه ناپدید می‌شود؛
همه با دیدن این صحنه حیرت‌زده می‌شوند، حتی افرادی هم که داشتند از اینسوک فیلم می‌گرفتند وحشت‌زده می‌شوند.
یکی از فن‌ها: الان چه اتفاقی افتاد؟
یکی دیگر از فن‌های خشمگین: کدوم گوری رفت؟
یکی دیگر از فن‌ها با وحشت گفت:
- اون... اون الان جلوی چشم ما ناپدید شد درسته؟
***
اینسوک دوباره در خانه‌ی وی در همون اتاقی که قبلاً از آن وارد خانه‌ی وی شده بود، افتاد؛ اینسوک با درد چشمانش را باز کرد، احساس می‌کرد این انتقال‌های گاه و بی‌گاه دارند سخت‌تر و درد‌ناک‌تر می‌شوند؛ به سختی بلند شد و همان‌طور که بلند میشد با خودش فکر کرد.
«من چیکار کردم؛ باورم نمیشه؛ بدبخت شدم.»
ناخودآگاه اشک از چشمانش سرازیر شد.
اینسوک: بیچاره جیمین... خیلی وحشت کرده بود.
اینسوک در حالی که دست لرزانش را به آستینش میزد تا اشک‌هایش را با آستینش پاک کند با گیجی به اطراف نگاه کرد تا بفهمد کجاست و دوباره پیش خودش فکر کرد.
«من... واقعاً متأسفم بچه‌ها.»
او به سمت در اتاق رفت و در را باز کرد و زمزمه کرد:
«خانه‌ی وی.»
و با این حرف به سمت پلکان حرکت کرد و گفت:
«اون باید خونه باشه.»
همان‌طور که به پایین می‌رفت صدا کرد:
- تهیونگ... تهیونگ... تهیونگ شی... .
جوابی نیامد؛ اینسوک با خودش زمزمه کرد:
«اون کجاست؛ ممکنه خونه هوسوک باشه؟»
و با گفتن این حرف به طرف در خروج حرکت کرد تا به خانه‌ی جی هوپ برود.
***
اینسوک در راه خانه‌ی جی هوپ بود که با خودش فکر کرد.
«شاید آن‌ها هنوز در خانه‌ی جی هوپ جمع باشند.»
اینسوک دارد از خیابان عبور می‌کند که ناگهان چیزی نظرش را جلب می‌کند؛ جمعیت زیادی کمی جلو‌تر؛ دور چیزی جمع شده‌اند؛ اینسوک به سمت جمعیت می‌رود، هرچه به آن نزدیک‌تر می‌شود صدای پچ پچ مردم را بیشتر می‌شنود؛ اینسوک با کنجکاوی جلو می‌رود و جمعیتِ متحیر را کنار می‌زند؛ اما با صحنه‌ای که هیچ انتظارش را نداشته است، روبه‌رو می‌شود؛ اینسوک وحشت‌زده به روبه‌رو نگاه می‌کند؛ جسدی غرق در خون؛ که وی و جانگکوک بالای سرش هستند؛ جیمین و جین که گرد و خاکی هستند و خسته به نظر می‌آیند؛ جی هوپ که چشم‌هایش بسته است و در بغل رپمان و شوگا هم بالا سر او... .

1. oppa
2. Stalker: به معنی شخصی سمج و مزاحم که برای شخص دیگری مزاحمت درست می‌کند و او را به طریقی آزار می‌دهد؛ چه یک فرد مشهور باشد چه عشق سابق و... .
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #24
(فلش بک)

«بعد از ناپدید شدن اینسوک، خانه‌ی جی هوپ»
بعد از ناپدید شدن اینسوک همه هاج و واج به هم دیگر نگاه می‌کردند.
جی هوپ: عالی شد، خب حالا چی؟
جانگکوک: من باید هر اتفاقی این‌جا میفته رو به پادشاه گزارش بدم، میرم به قصر.
وی: من الان یادم اومد، یه سندی (اطلاعاتی) درباره یه گردن‌بند تو خونه دیده بودم، میرم ببینم پیداش می‌کنم شاید همین گردن‌بندی که دنبالشیم باشه.
(وی همان‌طور که می‌دونید خون‌آشام است و او و اجدادش سال‌ها زندگی می‌کنند، اجدادش سندی درباره‌ی گردن‌بند را جایی در قصرشان پنهان کردند.)
جی‌ هوپ: خوبه، پس منم باهات میام کمکت کنم پیداش کنی.
وی: بهتره نیای، تو سرعتم رو کم می‌کنی!
جیمین: شرمنده بچه‌ها ولی من اصلاً برام مهم نیست چیکار می‌کنید، من میرم خونه.
و با این حرف بار دیگر به سمت در گام برداشت.
جین: جیمین، درست میگه این مأموریت نا‌ممکنه، ما خودمون رو ازش کنار می‌کشیم.
جین بعد از گفتن این حرف دوباره پشت جیمین راه افتاد؛ رپمان هم بدون گفتن کلمه‌ای پشت آن‌ها راه افتاد؛ وی، شوگا و جانگکوک با تردید به هم دیگه نگاه کردند؛ جی هوپ که وضعیت را نا‌مساعد می‌دید قبل از این که آن‌ها اتاق را ترک کنند بلند گفت:
- آ... فکر کنم منظورشون این بود که می‌خوان برن اطلاعات بیش‌تری درباره‌ی گردن‌بند پیدا کنند!
و با گفتن این حرف سریع به سمت آن‌ها رفت و دستش را دور گردن جین و جیمین انداخت و سرخوش گفت:
- ما داریم می‌ریم پیرمرد رو ببینیم، درسته؟
جیمین: چی؟
جی هوپ آن‌ها را به بیرون در هل داد، تا به آن‌ها اجازه‌ی بیش‌تر حرف زدن را ندهد و خودش هم بیرون رفت، قبل از این که از چارچوب در فاصله بگیرد سرش را برگرداند و رو‌به شوگا کرد و گفت:
- یونگی شی، شما هم بهتره با تهیونگ شی بری
و بعد روبه وی کرد و گفت:
- ایشون که دیگه سرعتت رو کم نمی‌کنن، می‌کنن؟
***
پیرمرد در غرفه‌اش ایستاده بود و در حال حرف زدن با دو مرد که در حال دیدن اجناس او بودند، بود.
یکی از مشتریان: خب پس همه‌ش و فروختی؟
پیرمرد: آره، ولی من دست‌بندی شبیه اون چیزی که می‌خوای دارم، یه لحظه صبر کن.
پیرمرد با گفتن این حرف به پشت برگشت و نشست و به گشتن دست‌بند مشغول شد؛ ناگهان صدای جیغ و فریاد آمد، دو مشتریِ روبه‌روی غرفه‌ی پیرمرد پا به فرار گذاشتند؛ هم زمان پیرمرد سایه‌ی مردی را روی خودش احساس کرد؛ همان‌طور که نشسته بود فروشنده‌ی غرفه‌ی کناری را دید که با اضطراب او را نگاه می‌کند و کم کم به عقب می‌رود؛ پیرمرد بلند شد ایستاد، رویش را آرام برگرداند می‌توانست حدس بزند چه چیزی همه را به وحشت انداخته است؛ به سمت جلو که نگاه کرد، بلک گُست را دید، که مثل همیشه شنل سیاهی به تن داشت و با لبخند ترسناکش به پیرمرد چشم دوخت و گفت:
- سلام جنابِ خبرچین!
***
رپمان، جی هوپ، جین و جیمین در راه؛ رفتن به غرفه‌‌ی پیرمرد هستند.
جین: ما می‌خوایم چی از اون پیرمرد بشنویم، اون هرچی می‌دونست دفعه‌ی پیش به ما گفت.
جیمین: اصلاً هر چی، این کار بی‌فایده‌ست!
قبل از این که کسی چیز دیگری بگوید، صدای جیغ و فریاد از کمی جلوتر از جایی که آن‌ها بودند، شنیده شد؛ هر چهار نفر وحشت‌زده سرشان را چرخاندند؛ آن‌ها دیدند بلک گُست آن پیرمرد را با یک دست بلند کرده است و گلویش را فشار می‌دهد.
جین: اون بلک گُست نیست؟
رپمان: ما باید پیرمرد رو نج... .
قبل از این که حرف رپمان تمام شود، جیمین به سمت بلک گُست می‌دود؛ همه با دیدنِ دویدن جیمین پشتش می‌دوند؛ وقتی که به غرفه می‌رسند، بلک گُست پشت به آن‌ها و پیرمرد غرق در خون؛ در دستان بلک گُست است و چشمانش را بسته است.
جیمین بلند و خشمگین داد زد:
- اون پیرمرد رو رها کن همین حالا!
بلک گُست با شنیدن صدای جیمین از پشت سرش لبخندی می‌زند و دستش را باز می‌کند و پیرمرد درحالی که چشمانش بسته است بر روی زمین میفتد؛ بلک گُست بر می‌گردد و آن‌ها را نگاه می‌کند.
بلک گست: من منتظر شما بودم!
آن‌ها با این حرف بلک گُست به او چشم دوختند.
بلک گُست: پس شما کسانی هستید که درباره‌ی گردن‌بند کنجکاو بودید!
جیمین: اون پیرمرد کاری نکرده، کاریش نداشته باش!
بلک گُست به پیرمردِ افتاده رو زمین نگاه کرد.
بلک گُست: درباره کی داری حرف می‌زنی؛ اون؟ اون همین الانش هم مُرده!
آن‌ها با شنیدن حرف بلک گُست با ترس به هم نگاه کردند؛ رپمان به سمت آن پیرمرد دوید و بالا سرش نشست؛ رپمان علائم حیاتی او را چک کرد؛ پیرمرد مرده بود.
رپمان داد زد: اون مرده!
جیمین، جین و جی هوپ با خشم به بلک گُست که جلوی آن‌ها ایستاده بود و لبخند میزد چشم دوختند.
بلک گُست: من که بهتون گفتم!
جیمین از عصبانیت دستانش را مشت کرد و زمزمه کرد:
- چطور تونستی... .
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #25
و بعد دستش را به زیر لباسش برد و چاقویی را از جیب لباسش بیرون آورد و به سمت بلک گُست دوید و به سمت او حمله‌ور شد؛ بلک گُست خیلی راحت جا خالی داد و به دست جیمین ضربه زد؛ چاقو از دست جیمین افتاد؛ جیمین خواست دوباره به او حمله‌ور شود که بلک گُست او را بلند کرد و بر روی زمین پرت کرد؛ بلک گُست بعد از افتادن جیمین بر روی زمین پوزخندی زد و گفت:
- تمام قدرتتون همین بود!
جین و جی هوپ با هم دیگر به بلک گُست حمله کردند؛ جین دستانش را باز کرد، آب از چشمه‌ای نزدیک آن محل سریع به سمت آن‌ها سرازیر شد؛ آب سریع بلک گُست را احاطه کرد و با سرعت شروع به چرخش دور او کرد که باعث شد در اثر چرخش آب؛ بادی در اطراف آن ایجاد شود؛
جی هوپ همان لحظه دستانش را بالا آورد؛ تمام وسایل نوک تیز و خطرناک از غرفه‌های مجاور (مثل چاقو و نیزه و... ‌.) که کمی آن طرف‌تر نزدیک غرفه‌های جواهرات بودند، روی هوا معلق شدند و به سمت بلک گُست حرکت کردند؛ بلک گُست از نیرویش استفاده کرد و آب را با نیروی جادوییش (نیرویی سبز رنگ) به روی زمین متلاشی کرد؛ همان لحظه نیزه‌ها و چاقوها به سمت بلک گُست پرتاب شدند؛ بلک گُست دستانش را باز کرد تا از برخورد آن‌ها به خودش جلوگیری کند؛ نیزه‌ها و چاقو‌ها هنوز در هوا معلق بودند؛ جی هوپ آن‌ها را به جلو هُل می‌داد و بلک گُست آن‌ها را به عقب؛ توان بلک گُست بیش‌تر بود و در یک لحظه آن‌ها بر روی زمین متلاشی شدند؛ بلک گُست بعد از خلاص شدن از چنگ آن‌ها؛ ناگهان با سرعت زیادی به سمت جی هوپ حمله‌ور شد و گردن او را گرفت و بلندش کرد و با حرص گفت:
- حالا کی نجاتت میده؟
***
شوگا و وی در حال عبور از جنگل برای رفتن به خانه‌ی وی بودند؛ آن‌ها دوشادوش هم در حال عبور از بین درختان جنگل بودند؛ در یک لحظه شوگا متوجه چیزی شد و مچ دست وی را گرفت و با تعجب گفت:
- تهیونگ؟
وی به سمت شوگا برگشت و نگاهش کرد؛ ناگهان او هم متوجه صداهایی از دور دست‌ها شد؛ آن‌ها با تردید به هم نگاه کردند... .
***
(ادامه‌ی فلش بک)
جانگکوک به غذاخوری (رستوران) سر راهی رسید؛ از اسبش پیاده شد و اسب را در جلوی در ورودی بست و داخل غذاخوری شد؛ پشت میز خالی‌ نشست و شمشیرش را که در دستش بود روی میز گذاشت؛ زنِ مستخدم به سمت میز او رفت و روبه جانگکوک گفت:
- قربان چی میل دارید؟
جانگکوک: یک... .
قبل از این که بتواند چیزی بگوید، مردی با سر و صدایی بلند به داخل غذاخوری آمد و به سمت میز دوستانش که جلوی میز جانگکوک بود رفت و با صدای بلندی گفت:
- چرا این‌جا نشستید، یه درگیری بین بلک گُست و یه سری افراد ناشناس در بازارِ جواهرات پیش امده!
دوستانش که پشت میز نشسته بودند با تعجب گفتند:
- چی؟
جانگکوک که صدای آن‌ها را شنید، متعجب به شخصی که خبر را آورده بود، چشم دوخت.
***
در بازارِ جواهرات، بلک گُست در حالی که جی هوپ را بین انگشتانش گرفته بود گفت:
- من تو رو همین جا دفن می‌کنم، جادوگر احمق!
و با این حرف گلوی جی هوپ را بیش‌تر فشار داد؛ ناگهان یک عالمه آب به شکل انگشتان دست، دست بلک گُست را گرفت و روی دستش مشت شد؛ جین شروع به کشیدن دست بلک گُست کرد تا دستش را از گلوی جی هوپ رها کند؛ بلک گُست سعی کرد مقاومت کند و مدام دستش را می‌کشید، جین بی‌خیال نشد و این بار محکم‌تر آب را به سمت خودش کشید؛ بلک گُست تسلیم شد و دستانش را باز کرد؛ جی هوپ که چشمانش بسته بود، بر روی زمین افتاد؛ جین هم‌چنان دست او را می‌کشید، سعی داشت او را پرت کند؛ بلک گُست به سمت جین چرخید، ناگهان سریع نیرویی وارد کرد که باعث شد آب بر روی زمین متلاشی شود؛ در اثر ضربه‌ی محکم بلک گُست جین بر روی زمین افتاد؛ جیمین همان لحظه به سختی ایستاد، درحالی که از عصبانیت قفسه سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت؛ او دوباره چاقو‌اش را برداشت؛ بلک گُست متوجه او شد، دستش را به سمت جیمین گرفت و سریع جادویش را به سمت او پرت کرد (همان نیروی سبز رنگ)؛ رپمان از پشت به سمت بلک گُست حمله‌ور شد، و دستش را که به سمت جیمین نشانه رفته بود را گرفت و به سمت بالا کشید تا نیرویش به جیمین نخورد؛ اما دیر بود، جادویش به سمت جیمین پرتاب شده بود؛ قبل از این که جادو به او بخورد جانگکوک به جیمین رسید و همان‌طور که روی اسب بود دستش را برای بلند کردن جیمین خم کرد؛ جیمین دست او را گرفت و پشت اسب نشست؛ جانگکوک اسب را تازاند تا از جادو فرار کنند؛ جادو از کنار اسب عبور کرد ولی به آن‌ها نخورد؛ بعد از نجات جیمین، جانگکوک اسب را نگه داشت و هر دو سریع پیاده شدند؛ جانگکوک رو‌به جیمین گفت:
- همین‌جا بمون، خطرناکه.
جیمین با بدخلقی گفت:
- هرگز (عمرا).
جانگکوک به جیمین که چاقویی را در دست داشت نگاه کرد.
جانگکوک: تو نمی‌تونی به اون با یه چاقو صدمه‌ای بزنی، بهتره اول سلاحت رو عوض کنی!
جانگکوک با این حرف شمشیرش را در آورد و به سمت بلک گُست رفت؛ رپمان با بلک گُست درگیر شده بود، هر دو بازوان هم‌دیگر را گرفته بودند، رپمان سعی داشت ضربه‌ای (مشتی) به او بزند، که بلک گُست با کلافگی او را هم به زمین پرت کرد.
بلک گُست بالا سر رپمان ایستاد.
بلک گُست: چطوری می‌خوای به من صدمه بزنی آقا‌ی برین؛ با دست‌های خالی!
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #26
قبل از این که رپمان جوابی دهد جانگکوک به بلک گُست حمله‌ور شد؛ در لحظه‌ای که بلک گُست حواسش نبود، جانگکوک شمشیرش را بالا آورد و نوک شمشیرش به صورت بلک گُست خورد و او را زخمی کرد؛ بلک گُست که انتظار همچین حمله‌ای را نداشت به عقب رفت و با حیرت به جانگکوک نگاه کرد و هم‌زمان دستی به صورتش که زخم شده بود، زد.
بلک گُست: اوه؛ یه سرباز از ارتش امپراطور، بذار ببینیم چی تو چنته داری!
بلک گُست جادویش را به طرف جانگکوک فرستاد؛ جانگکوک سریع جا خالی داد و چرخید، هم‌زمان با چرخشش زانوانش را خم کرد و پایین رفت و شمشیرش را به سمت پاهای بلک گُست نشانه گرفت؛ بلک گُست هم‌زمان به عقب رفت تا شمشیر به پاهایش نخورد؛ ولی نوک شمشیر کمی لباسش را پاره کرد؛ بلک گُست متعجب شد و گفت:
- خب، حداقل تو بهتر از اونایی!
قبل از این که بلک گُست کاری کند شوگا و وی سر رسیدند و به سمت بلک گُست حمله‌ور شدند؛ وی سمت راست جانگکوک و شوگا سمت چپ جانگکوک ایستاد؛ بلک گُست با دیدن آن‌ها عقب‌تر رفت.
بلک گُست: خب، من این رو اصلاً انتظار نداشتم.
بلک گُست به وی نگاه کرد.
بلک گُست: یه خون‌آشام.
و بعد به شوگا نگاه کرد.
بلک. گُست: و یه گرگینه، سخت‌تر شد!
همان لحظه جین و جیمین پشت جانگکوک؛ شوگا و وی قرار گرفتند؛ رپمان هم بالا سر جی هوپ پشت آن‌ها قرار داشت (شبیه یک مثلث). بلک گُست به آن‌ها که خشمگین او را نگاه می‌کردند، نگاه کرد و گفت:
- همه‌ی این‌ها به خاطر مرگ یک پیرمرد، هزینه‌ی زیادیه، فکر می‌کنم برای امروز کافی باشه!
او عقب‌تر رفت.
بلک گُست: خوش گذشت؛ بعداً دوباره می‌بینمتون، برای یه مورد مهم‌تر!
و بعد جلو‌ی چشم آن‌ها ناپدید شد.
جیمین: چه احمقیه!
رپمان از پشت آن‌ها گفت:
- جی هوپ حالش خوبه.
***
همه در خانه‌ی جی هوپ جمع شده بودند؛ جی هوپ روی تختش در اتاق دراز کشیده بود؛ اینسوک و رپمان بالا سر او بودند.
اینسوک: حالش خوب میشه؟
رپمان: اون فقط نیاز داره استراحت کنه، حالش خوبه.
آن‌ها از اتاق خارج می‌شوند؛ رپمان در را آرام می‌بندد و همه در حال جمع می‌شوند.
رپمان: جی هوپ حالش خوبه.
جین: خدا رو شکر.
شوگا: حالا باید چی کار کنیم؟
جیمین: برای دفعه‌ی بعد باید چی کار کنیم، اون همین‌طوری بی‌خیال ما نمیشه.
وی: ما نمی‌تونیم کاری کنیم بدون گردن‌بند.
اینسوک که انگار تازه چیزی یادش آمده است با هیجان می‌گوید:
- بچه‌ها من یادم رفت این رو بهتون بگم.
و با این حرف دستش را در جیبش می‌برد و مُهره را بیرون می‌آورد.
- من گرد‌ن‌بند رو پیدا کردم.
همه با دیدن گردن‌بند حیرت‌زده اینسوک را نگاه می‌کنند... .
همه در خانه‌ب جی هوپ جمع بودند؛ جی هوپ در اتاقش هنوز بی‌هوش است.
جین: این باور نکردنیه که ما گردن‌بند رو داریم.
رپمان: حالا باید چیکار کنیم؟
جیمین که در حال گوش دادن به حرف آن‌هاست؛ یه دفعه متوجه غیبت وی می‌شود.
- آ... شرمنده که وسط حرفتون می‌پرم بچه‌ها، ولی کسی تهیونگ رو ندیده؟
با این حرف جیمین همه به اطراف نگاه می‌کنند، تازه همه متوجه غیبت وی می‌شوند؛ همه پرسشگر به سمت شوگا بر می‌گردند؛ شوگا که نگاه همه را روی خودش می‌بیند، در حالی که خودش هم نمی‌داند وی کجاست دستش را به پشت گردنش می‌برد و گردنش را می‌مالد و می‌گوید:
- ا... خب... .
قبل از این که جوابی دهد، وی با سندی (نامه‌ای شکل) جلو‌ی آن‌ها؛ کنار شوگا ظاهر می‌شود؛ همه متعجب به وی نگاه می‌کنند، که شوگا دستش را جلوی وی می‌گیرد و می‌گوید:
- ایناهاش!
جیمین: ماشالله... که همه قدرت غیب شدن دارن!
وی نامه را که از خانه‌اش پیدا کرده بود روی میز می‌گذارد و باز می‌کند (وی چون خون‌آشام است، با سرعت بالا چند دقیقه‌ای به خونه‌اش رفته است و برگشته است.)
وی: این رو پیدا کردم.
همه به سند نگاه می‌کنند؛ علاوه بر عکس گردن‌بند ماه که در آن کشیده شده بود، دو عکس دیگر هم در سند کشیده شده بود، یکی عکس یک گردن‌بند حلقه‌ای مانند؛ یکی هم عکس سنگ مستطیل شکلی که طرح گردن‌بندها، روی آن حکاکی شده بود (شکل گردن‌بند‌ها به گونه‌ای روی سنگ حکاکی شده بود، که هر دو گردن‌بند روی هم قرار می‌گرفتند، در اصل گردن‌بند حلقه؛ دور گردن‌بند ماه قرار می‌گرفت.)
وی: این رو بین وسایل پدربزرگم پیدا کردم، همون‌طور که می‌بینید دو گردن‌بند وجود داره، الان که گردن‌بند ماه پیش ماست، پس گردن‌بند حلقه دست بلک گُسته.
جانگکوک: این سنگه چیه؟
وی: منم نمی‌دونم، ولی از چیزی که روش حکاکی شده، میشه حدس زد که شاید گردن‌بند‌ها رو باید روی سنگ؛ همراه با هم گذاشت که کار کنن، شاید البته مطمئن نیستم.
شوگا: و اون سنگ کجاست؟
قبل از این که کسی حرفی بزند صدایی از پشت سرشان جواب داد.
- دست بلک گُست.
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #27
همه به سمت صدا برگشتند و پیشگو را دیدند که پشت سر آن‌ها ایستاده است.
جین به محض دیدن پیشگو متعجب گفت:
- آ... ببخشید دقیقاً چطوری اومدید داخل، صدای زنگتون و نشنیدیم!
و بعد روبه جیمین که کنار او بود زمزمه کرد:
- انگار کسی برای ورود به این‌جا احتیاجی به در نداره!
جیمین با حالت بامزه‌ای ل*بانش را به داخل دهانش برد و هم زمان سرش را تکان داد و جواب داد:
- حتما نداره!
پیشگو کمی جلوتر آمد تا به جمع آن‌ها ملحق شود و گفت:
- سنگ دست بلک گُسته، پیش خودش نگهش می‌داره، ما هم نحوه‌ی کار سنگ رو بلد نیستیم، ولی می‌دونیم بلک گُست سنگ رو پیش خودش نگه داشته و ازش محافظت می‌کنه، صدها سال هست که به خاطر قدرت گردن‌بند حلقه و نبود گردن‌بند ماه؛ راحت داره بر ما حکومت می‌کنه.
رپمان متعجب گفت:
- عجیبه که مردم عادی ازش بی‌خبرن!
پیشگو بلافاصله می‌گوید:
- بله، تعداد افراد کمی از وجود گردن‌بند‌ها آگاه هستن.
جیمین: خب الان باید چیکار کنیم؟
جانگکوک: اگه بخواد سنگ رو پیش خودش نگه داره باید تو قلعه‌ش باشه.
جیمین: نمی‌خوای بگی که باید بریم اون‌جا!
رپمان: یعنی دوباره باید باهاش بجنگیم و علاوه بر پیدا کردن سنگ، گردن‌بند حلقه رو هم ازش بگیریم!
جین: چطور همچین چیزی امکان داره؟
شوگا: من فکر می‌کنم همه این‌ها به دلایلی پشت هم داره اتفاق میفته، باید حتما انجامش بدیم، بهتره اول؛ ما حرکتی کنیم تا اون ما رو غافل‌گیر کنه.
پیشگو: نگران نباشید، عالی جناب به موقع ارتش سلطنتی رو برای کمک می‌فرستن.
جیمین روبه پیشگو گفت:
- خیلی معذرت می‌خوام، ولی بهتر نبود از همون اول امپراطور می‌گفتن که باید چیکار کنیم، تا این‌که انقدر پنهان کاری می‌کردن.
پیشگو: بله، عذر می‌خوایم، عالی جناب فقط فکر کردن که اگه از اول جریان رو برای شما بگن، شما حاضر به همکاری نمی‌شدید.
جین: معلومه که نمی‌شدیم، همین الانش هم بخوایم می‌تونیم بریم!
جانگکوک نقشه‌ای را از لباسش بیرون آورد و گفت:
- بهتره برای رفتن به قلعه، گروه گروه شیم و جدا بریم، بلک گُست الان درباره‌ی گردن‌بند نمی‌دونه، اگه بفهمه؛ پیدا کردن اون وقتی که همه با همیم خیلی آسونه.
اینسوک که تا آن لحظه سکوت کرده بود تا آن‌ها خودشان تصمیم بگیرند چیکار کنند اضافه کرد:
- بهتره بعد از بلند شدن هوسوک شی بریم.
جی هوپ همان لحظه از اتاقش بیرون اومد.
جی هوپ: کسی من رو صدا زد؟
همه با خوشحالی به جی هوپ نگاه می‌کنند. جی هوپ مکثی می‌کند و می‌گوید:
- فقط من یه چیز رو نمی‌فهمم، چطور گردن‌بند ماه از این‌جا پیدا نشد ولی توی اون یکی دنیا بود!
***
همه به سمت قلعه‌ی بلک گُست جداگانه به راه افتادند؛ شب، جین و رپمان و جیمین به مسافر خانه‌ای رسیدند.
رپمان: بیاین امشب و همین‌ جا بمونیم.
جین: قبول.
جیمین: قبول.
رپمان با گفتن این حرف دستش را در جیبش کرد و سکه‌هایی را از جیبش در آورد.
جین: این سکه‌ها فقط به درد خوابیدن یه نفر این‌جا می‌خوره، پس بقیه چی؟
رپمان متعجب به هر دو آن‌ها نگاه کرد و گفت:
- بله دقیقاً من به اندازه‌ی خودم پول دارم، چقدر باید باشه مگه؟ شما خودتون مگه چیزی ندارید؟
جین و جیمین هر دو سرشان را با حالت بامزه‌ای به معنی نه، چپ و راست کردند.
رپمان متحیر‌تر از قبل گفت:
- با من شوخی می‌کنید، شما هر دوتون پولدارید!
جیمین: من یادم رفت پولام و بردارم، این وظیفه‌ی بادیگاردهام بود که کیف پولم و (کیسه پول) حمل کنن.
رپمان: چی؟
جیمین لبخند کیوتی می‌زند؛ جین به جایی خیره می‌شود و می‌گوید:
- نگران نباش، من الان پولمون و جور می‌کنم!
با این حرف جین؛ رپمان و جیمین به جایی که او چشم دوخته بود نگاه کردند.
***
رپمان و جین دور میزی در مسافرخانه نشسته بودند.
رپمان: این عملی نیست!
جین: چرا هست!
رپمان: گیر می‌افتیم!
جین: عمراً!
آن‌ها همان‌طور که داشتند با هم حرف می‌زدند به روبه‌رویشان نگاه می‌کردند؛ جیمین در لباس مستخدم آن‌جا (مسافرخونه) روبه‌روی میزی ایستاده بود و داشت با افرادِ نشسته دور میز حرف میزد.
رپمان با چشم به افراد آن میز اشاره کرد و گفت:
- چطور می‌شناسیشون؟
جین: چطوری می‌تونی نشناسیشون! خیلی معروفن که؛ زوج قمارباز! با هر کسی بازی کنن اونو می‌برن.
رپمان: و چطور می‌خوایم شکستشون بدیم؟
جین: نمی‌تونیم.
رپمان: پس؟
جین: ولی می‌تونیم بفهمیم قراره با کی بازی کنن.
رپمان: خب بعدش؟
جین لبخند گشادی می‌زند و می‌گوید:
- ما آقا‌ی برین رو داریم!
و با گفتن این حرف دستش را بالا می‌آورد و به بازوی رپمان می‌زند.
- بلند شو، بلند شو بریم، ما هم باید کم‌کم آماده بشیم!
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #28
***
جیمین جلوی میز زوج قمارباز ایستاده است در حالی که لباس مستخدم آن‌جا (مسافرخونه) را به تن دارد.
- آقا و خانم کیم؟
مرد: بله بفرمایید.
- قربان، اربابم آقای لی عذرخواهی کردن برای این‌که نتونستند بیان و گفتند حتما یه وقت دیگه قراری رو با شما تنظیم می‌کنن.
زن: بسیار خب، امیدواریم حالشون زودتر خوب بشه.
و با گفتن این حرف هر دو از پشت میز بلند شدند و به خارج از مسافرخانه رفتند.
***
در اتاقی در مسافرخونه، جین و رپمان روبه‌روی آقای لی نشسته‌اند و خود را زوج قمارباز معرفی کردند، هر دو لباسشان را عوض کردند و جین لباس زنانه پوشیده است و میکاپ ظریفی کرده است.
آقای لی با تعجب گفت:
- پس شما زوج قمارباز هستید!
جین در حالی که کمی صدایش را نازک کرده است:
- بله، چطور مگه؟
آقای لی: من شنیده بودم که شما پیرتر هستید! الان که به نظر خیلی جوون میاین!
جین از این تیزبینی لی متعجب می‌شود و با استرس می‌خندد و بعد می‌گوید:
- واقعاً این‌طوره جوون به نظر میام، ولی ممنونم از لطفتون آقای لی، در اصل به خاطر میکاپیه که روی صورت انجام می‌دیم مگه نه آقای کیم؟
منظور جین رپمان بود که هاج و واج فقط آن‌جا نشسته بود؛ جین سقلمه‌ای با آرنج به پهلو‌ی رپمان زد تا حرفش را تایید کند.
رپمان: ها... آره... آره... ما از پوستمون زیاد مراقبت می‌کنیم!
ناگهان در با صدای بلندی باز می‌شود و جیمین در حالی که لباسش را عوض کرده است در چهارچوب در نمایان می‌شود (لباس خودش را به تن دارد).
جیمین بدون فکر، سریع و بلند می‌گوید:
- تموم شد!
آقای لی: چی تموم شد؛ شما کی هستید؟
جیمین که با این سؤال آقای لی تازه فهمیده بود چه کاری کرده است، مضطرب جواب می‌دهد:
- آ... من... من... .
جین که می‌بیند جیمین چیزی برای گفتن ندارد سریع می‌گوید:
- اون باید اتاق اشتباهی رو اومده باشه درسته؟
و با این حرف با چشم به جیمین علامت می‌دهد.
جیمین سریع می‌گوید:
- آ... بله... بله... باید اتاق رو اشتباه اومده باشم.
و با این حرف دستش را به پیشانی‌اش می‌گیرد و ادامه می‌دهد:
- اتاق چندم بود؟
همان لحظه زن خدمت‌کاری که دارد از راه‌رو می‌گذرد جیمین را جلوی در می بیند (در هنوز باز است) و می‌گوید:
- آقا من خیلی خوشحالم که شما اتاق یازده رو پیدا کردید، من فکر می‌کردم نتونید.
جیمین نگران نگاهی به زن می‌کند و می‌گوید:
- آ... بله... من داشتم دنبال اتاق یازدهم می‌گشتم... بله درسته... .
آقای لی: برای چی داشتید دنبال این اتاق می‌گشتید؟
جیمین: چون... چون که... .
جیمین ناگهان چیزی به ذهنش می رسد کمی به داخل می‌آید و روبه رپمان می‌گوید:
- پدر، کاری که گفته بودید رو انجام دادم!
جین و رپمان بعد از شنیدن حرف جیمین متعجب و همراه با تردید به هم نگاه می‌کنند.
آقای لی: شما پسر دارید؟
جین سریع می‌گوید:
- بله... بله؛ چرا که نه!
آقای لی: ایشون پسر شماست؟ همین الان گفتن اتاق رو اشتباه اومدن.
جین: پسرم خیلی شوخه، بهش گفته بودیم نیاد داخل، مثل همیشه گوش نداده!
جین مکثی می‌کند و با استرس می‌گوید:
- میشه شروع کنیم!
***
جین، جیمین و رپمان در خارج حیاط مسافرخونه ایستاده بودند؛ جین در حالی که داشت کیسه پول را بالا می‌انداخت گفت:
- گفتم می‌تونیم.
رپمان: دیگه هیچ‌وقت این کار رو نمی‌کنم، به استرسش نمی‌ارزه!
***
وی و جانگکوک شب در کوچه‌ای در حال عبورند.
وی: حالا کجا قراره بمونیم؟
جانگکوک: همین نزدیکی‌هاست، میرم بپرسم.
جانگکوک با این حرف از وی جدا می‌شود و به سمت غرفه‌ای در آن نزدیکی می‌رود تا سؤال بپرسد؛ وی همان‌طور به اطراف نگاه می‌کند که ناگهان شخصی نقاب‌دار، در لباس سیاه با شمشیر جلوی او ظاهر می‌شود و به او حمله می‌کند؛ وی متعجب سریع جا‌ خالی می‌دهد و می‌گوید:
- با بد کسی طرف شدی.
آن شخص دوباره با شمشیرش به وی حمله می‌کند که وی باز به راحتی جا خالی می‌دهد و می‌گوید:
- از درگیر شدن با من پشیمون میشی.
جانگکوک که کمی آن‌ طرف‌تر در حال پرسیدن مسیر است، با دیدن شخصی که به وی حمله کرده است به سرعت به آن‌جا می‌آید و بین وی و آن شخص قرار می‌گیرد و در همان لحظه با نوک شمشیرش نقاب آن شخص را پاره می‌کند؛ وی و جانگکوک با دیدن آن شخص متعجب می‌شوند و وی می‌گوید:
- تو یه زنی؟
آن زن نقاب‌دار به جانگکوک نگاه می‌کند که یه دفعه سر رسیده است؛ او که نمی‌دانست آن دو با هم هستند اول متعجب می‌شود و در چشمان جانگکوک نگاه می‌کند، احساس می‌کند با دیدن جانگکوک چیزی در دلش می‌ریزد، برای چند ثانیه جانگکوک را نگاه می‌کند؛ از طرز نگاه کردن زن به جانگکوک، وی متعجب یک تای اَبرویش را بالا می‌دهد؛ زن به وی نگاه می‌کند که متعجب او را می‌نگرد؛ متوجه مکثی که کرده است می‌شود؛ دستش را با آرنجش جلوی صورتش می‌گیرد و از آن‌جا دور می‌شود.
جانگکوک زمزمه کرد:
- یعنی ممکنه از افراد بلک گُست باشه؟
وی: یه جوری نگات می‌کرد ها!
جانگکوک با گیجی گفت:
- هان؟
وی: میگم غلط نکنم از تو خوشش اومده!
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #29
وی و جانگکوک از جلوی غذاخوری‌ای رد می‌شدند؛ وی جانگکوک را متوقف کرد.
وی: من هیچی نمی‌خورم، ولی حداقل تو باید چیزی بخوری، بریم داخل.
و با این حرف به داخل غذاخوری می‌رود و جانگکوک هم بدون مقاومت پشت سر او می‌رود؛
آن دو پشت میزی نزدیک در ورود‌ی می‌نشینند (غذاخوری با دیوارهای کوچک پوشانده شده بود که اطرافش باز بود، نمایی روبه بیرون وجود داشت و سقفی بالای سر).
مستخدم غذا را برای آن‌ها همراه با دو بشقاب می‌آورد؛ وی با دیدن بشقاب دوم می‌گوید:
- آ... برای منم اوردید که!
این را به حالت شوخی می‌گوید؛ جانگکوک مشغول می‌شود؛ وی به خوردن سریعش نگاه می‌کند؛ به نظرش خیلی بامزه می‌آید. چاپستیک‌اش¹ را بر می‌دارد و از بشقاب؛ گوشت تکه‌ای روی برنج جانگکک می‌گذارد؛ جانگکوک متعجب سرش را بالا می‌آورد که وی می‌گوید:
- بخور، بخور، بیش‌تر بخور!
جانگکوک که دهانش پُر است سرش را کمی به سمت پایین به معنی تشکر خم می‌کند و ادامه می‌دهد؛ وی به صندلی‌اش تکیه می‌دهد و بیرون را نگاه می‌کند؛ همان‌طور که دارد بیرون را نگاه می‌کند متوجه آن زن نقاب‌دار می‌شود که کمی آن طرف‌تر در حال نگاه کردن آن‌هاست؛ لبخند بزرگی می‌زند و می‌گوید:
- اینم دست بردار نیستا!
جانگکوک با حرف وی سرش را می‌گرداند تا ببیند وی با کیست؛ به محض دیدن زن بی‌تفاوت بر می‌گردد و به خوردنش ادامه می‌دهد؛ وی می‌گوید:
- یه چند ساعتیه دنبال ماست؛ ول کن هم نیست.
جانگکوک بی‌تفاوت می‌گوید:
- حتما بهشون گفتن ما رو زیر نظر داشته باشن؛ ببینن نشانه‌ای از گردن‌بند داریم یا نه.
وی: این یعنی بلک گُست می‌دونه داریم به سمتش میایم؟
جانگکوک: نه، مستقیم نمی‌ریم، به همه؛ مسیر‌های متفاوت و فرعی دادم.
کمی مکث می‌کند و می‌گوید:
- بفهمه هم مهم نیست، تا وقتی ندونه گردن‌بند پیش ماست، ما رو عددی حساب نمی‌کنه.
وی: ولی وقتی بفهمه داریم به سمت قلعه‌ش می‌ریم؛ می‌فهمه یه چیزی بو داره.
جانگکوک: ممکنه فکر کنه فقط به خاطر سنگ یا گردن‌بند خودش میایم، به هر حال اگه وقتی هم که نزدیک بشیم بفهمه اون موقع خیلی دیره.
وی هومی می‌کند و دوباره به بیرون نگاهی می‌اندازد؛ چشمانش که دوباره به زن می‌خورد؛ شیطون می‌شود و تکیه‌اش را از پشتی صندلی بر می‌دارد و به سمت جانگکوک نیم خیز می‌شود و با چشمان خندان می‌گوید:
- میگم، بهتره حرفم رو اصلاح کنم، فکر کنم دختره داره دنبال تو میاد.
و با این حرف با چشمان خندان جانگکوک را نگاه می‌کند؛ جانگکوک دوباره متعجب نگاهش می‌کند و می‌گوید:
- چرت و پرت نگو.
وی: راست میگم به جون خودم دختره رو نگاه کن؛ همش داره تو رو نگاه می‌کنه.
جانگکوک چند ثانیه‌ای به وی که هم‌چنان خندان او را نگاه می‌کند، نگاه می‌کنه و بعد در حالی که سرش را به طرفین تکان می‌دهد؛ نگاهش را از وی بر می‌دارد و دوباره مشغول غذا خوردن می‌شود؛
وی و جانگکوک در اتاق مسافر‌خانه‌ای هستند؛ وی که در حال پهن کردن لحاف برای خوابیدن بود گفت:
- جونگکوک شی شما باید استراحت کنی، بسه کشیک دادن.
جانگکوک که در بالکن بود به داخل می‌آید و در بالکن را می‌بندد (آن‌ها در طبقه‌ی سوم مسافرخانه هستند).
جانگکوک: نیازی نیست تو پهن کنی، خودم انجام میدم.
وی: به هر حال منم یک درازی می‌کشم.
قبل از این‌که جانگکوک چیزی بگوید؛ صدایی از داخل بالکن می‌آید؛ مثل صدای پریدن کسی روی بالکن؛ جانگکوک که در حال رفتن به سمت وی بود متوقف می‌شود و سریع به طرف بالکن می‌رود و انگشت سبابه‌اش را به نشانه‌ی سکوت روی ل*ب‌هایش می‌گذارد؛ وی دست به سینه می‌ایستد و تکیه‌اش را به دیواری داخل اتاق می‌دهد و در سکوت تماشا می‌کند؛ جانگکوک در را کمی آرام باز می‌کند تا موقعیت را ارزیابی کند؛ همان زن از طرف دیگر؛ سعی در چک کردن وضعیت داخل اتاق دارد؛ جانگکوک سریع در یک حرکت؛ در را باز می‌کند و از پشت؛ دستش را به گردن زن می‌گیرد و با آن یکی دستش چاقوی زن را از غلاف دور کمر زن در می‌آورد و زیر گلویش می‌گذارد؛ زن وحشت‌زده بی‌حرکت فقط سرش را بالا می‌گیرد. جانگکوک می‌گوید:
- نمی‌خوای دست از سرمون برداری؟ چقدر دیگه می‌خوای تعقیبمون کنی.
زن(چوی می چا)² به تته پته می‌افتد و می‌گوید:
- من... مأمور..‌. یت... دارم... زیر نظرتون داشته با... شم.
جانگکوک عصبی می‌گوید:
- از اون پایین هم می‌تونی، لازم به ایستادن تو بالکن نیست، حتماً باید آسیبی بهت بزنیم!
می چا: ن... نه... آخه... دلیل داشتم... چیز... چیزه... .
جانگکوک که درماندگی او را در پاسخ دادن می‌بیند چاقو را از روی گلویش بر می‌دارد و او را رها می‌کند؛ می چا کمی به جلو هل داده می‌شود و بلافاصله سمت جانگکوک بر می‌گردد؛ جانگکوک چاقو را بر عکس به سمت او می‌گیرد و می‌گوید:
- یا از این‌جا برو، یا دور وایسا!
می چا چند ثانیه‌ای جانگکوک را نگاه می‌کند و چاقو را از او می‌گیرد ولی ذره‌ای تکان نمی‌خورد؛ جانگکوک متعجب او را می‌بیند که سرش پایین است و انگار با خودش کلنجار می‌رود تا حرفی را بزند. جانگکوک می‌گوید:
- هنوز که وایستادی!
می چا سرش را بالا می‌گیرد و در حالی که دستپاچه شده است می‌گوید:
- نه... آخه... چیز... چیزه اون خون‌آشامه.
می چا با این حرف دستش را به طرف وی که داخل اتاق به دیوار تکیه داده بود و دست به سینه آن‌ها را تماشا می‌کرد اشاره کرد (در بالکن باز است و وی در اتاق کامل دیده می‌شود).
جانگکوک متعجب‌تر از قبل یک تای اَبرویش را بالا می‌دهد و او هم دست به سینه می‌شود.
جانگکوک: خب؟
وی هم منتظر بود ببیند او چه می‌گوید.
می چا: خب... خب... اون... خطرناکه... برای تو یه اتاق با هم خوابیدن خطرناکه!

1. Chopstick
2. Choi Mi Cha
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #30
وی با شنیدن این حرف ناگهان خنده‌اش می‌گیرد و همان‌طور که ایستاده است سرش را با خنده به جلو خم می‌کند (تک خنده‌ای می کند).
جانگکوک حالا متحیر به می چا نگاه می‌کند، باورش نمی‌شود چی شنیده است با تعجب می‌گوید:
- به تو چه ربطی داره من با کی توی یه اتاق می‌خوابم؟
می چا از سؤال جانگکوک هول می‌شود؛ نمی‌داند چه بگوید.
جانگکوک: مطمئنی جاسوسی؟ (خبرچین)
می چا با حرف جانگکوک از کارش خجالت‌زده می‌شود و به سمت انتهای بالکن می‌رود و از آن‌جا پایین می‌رود و از نزدیکی مسافرخانه دور می‌شود؛ جانگکوک بهت‌زده به رفتنش می‌نگرد و بعد داخل می‌آید؛ وی خندان همان‌طور که ایستاده می‌گوید:
- حالا من شدم خطرناک آره؟
جانگکوک سرش را به حالتِ نکوهش کار می چا به طرفین تکان می‌دهد؛ وی دوباره می‌خندد و می‌گوید:
- نگفتم عاشقت شده تحویل بگیر!
جانگکوک با شنیدن این حرف با حرص وی را نگاه کرد که باعث شد او بیشتر به خنده بیفتد.
***
وی و جانگکوک روی دو تشک کنار هم دراز کشیده‌اند.
وی: یعنی موفق می‌شیم؟
جانگکوک آهی از روی ندانستن می‌کشد؛ وی چیزی به ذهنش می‌رسد و به سمت جانگکوک می‌چرخد و سرش را با دستش می‌گیرد و در حالی که آرنجش را روی تشک گذاشته است به جانگکوک نگاه می‌کند و می‌گوید:
- خیلی وقت بود زندگیم انقدر هیجان نداشت.
جانگکوک همان‌طور که به سقف نگاه می‌کند می‌گوید:
- منم.
مکثی می‌کند و می‌گوید:
- یه جور ماجراجوییه ولی خیلی خطرناک.
وی همان‌طور که جانگکوک را نگاه می‌کند؛ می‌گوید:
- آره کار خطرناکیه، ولی حداقلش یه دوست پیدا کردم.
جانگکوک با این حرف سرش را چرخاند و به وی نگاه می‌کند که دستش را از زیر سرش برداشت و سرش را روی بالشت گذاشت و به سقف نگاه کرد.
جانگکوک آرام گفت:
- منم
***
(زمانِ حال در اتاق تمرین بی‌تی‌اس)
تمام اعضای بی‌تی‌اس در اتاق تمرین در حال تمرین رقص جدیدشان هستند.
Dynamite

'Cause I-I-I'm in the stars tonight
So watch me bring the fire and set the night alight (hey)
Shining through the city with a little funk and soul
So I'ma light it up like dynamite, whoa

Bring a friend, join the crowd
Whoever wanna come along
Word up, talk the talk
Just move like we Off The Wall
Day or night the sky's alight
So we dance to the break of dawn
Ladies and gentlemen, I got the medicine
So you should keep ya eyes on the ball, huh

همین‌طور در حال رقص هستند؛ که ناگهان جیمین شکمش را می‌گیرد و با درد روی زمین می‌افتد؛ بی‌تی‌اس که متوجه افتادن جیمین می‌شوند، با نگرانی دورش جمع می‌شوند.
جین: خوبی؟
جی هوپ: جیمین خوبی؟
جیمین به سختی می‌گوید:
- آره... خوبم.
رپمان: یه چند وقته همش دلت درد می‌کنه؛ چته؟
جانگکوک: من میرم منیجر و خبر کنم.
و با این حرف به سمت در می‌دود.
شوگا: فک کنم باید ببریمش بیمارستان.
وی کمی فکر می‌کند و می‌گوید:
- از اون اتفاق تو سالن ضبط رادیو همش حالش بده یعنی بهش استرس وارد شده؟
جیمین به سختی در حالی که هنوز شکمش را گرفته است می‌گوید:
- نه... نه واسه اون نیست یه دلیل دیگه داره!
با شنیدن این حرف هر پنج نفر متعجب و پرسش‌گرانه او را نگاه کردند.
اینسوک و جی هوپ و شوگا در راه؛ به آرامگاه ملکه‌ی سابق رسیدند.
جی هوپ: شب رو این جا می‌مونیم.
اینسوک هم با حرف جی هوپ کاملاً موافق بود، گفت:
- بدجور خسته‌م؛ آره همین جا استراحت کنیم.
جی هوپ با شنیدن تاییدیه اینسوک لبخندی می‌زند و به شوگا نگاه می‌کند که ببیند او چه نظری دارد؛ شوگا بدون حرف در حال وارد شدن به داخل مقبره است؛ جی‌ هوپ متعجب پرسید:
- کجا میری؟
شوگا بدون جواب دادن وارد مقبره می‌شود؛ اینسوک و جی هوپ روی سکویی در حیاط می‌نشینند؛ جی هوپ که انگار چیزی یادش آمده بود گفت:
- جین گفته بود وقتی یونگی شی فهمید دستور از طرف امپراطوره قبول کرد باهاشون بیاد، الان هم که رفته ادای احترام کنه، انگاری خیلی به امپراطور و ملکه‌ش وفاداره!
قبل از این که اینسوک چیزی بگوید؛ صدای شوگا را که داشت به سمتشان می‌آمد را شنیدند.
- بهشون مدیونم، یه بار که توی خطر بودم جونم و نجات دادند.
جی هوپ متعجب شوگا را که حالا روبه‌رویش ایستاده بود نگاه کرد و گفت:
- مگه تو، تو خطرم می‌افتی!
شوگا او را چپ چپ نگاه کرد و طرف دیگر اینسوک روی سکو نشست.
شوگا کمی تأمل کرد و گفت:
- فکر می‌کنید چرا گردن‌بند ماه؛ توی اون یکی دنیا بود ولی این‌جا نبود، از موقعه‌ای که راه افتادیم همه‌ش دارم به این مسئله فکر می‌کنم.
اینسوک حرف یونگی را اصلاح کرد.
- آینده!
شوگا: چی؟
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا