- تاریخ ثبتنام
- 2023/08/12
- نوشتهها
- 83
- مدالها
- 3
اینسوک: اون یکی دنیا همون آیندهست.
مکثی میکند و خودش ادامه میدهد:
- من دربارهی همچین چیزی؛ جایی مطلبی خونده بودم... اوم ولی نمیدونم کجا!
شوگا و جی هوپ که دو طرف اینسوک بودند؛ به هم دیگه با تردید نگاه میکنند؛ اینسوک با گفتن «من میرم داخل» به سمت ساختمان رفت و آن دو را روی سکو تنها گذاشت؛ شوگا هم بعد از چند دقیقه آنجا نشستن بلند شد تا به سمت ساختمان برود که جی هوپ او را متوقف کرد.
- ام... میگم هیونگ! گشنهت نیست؟
شوگا بدون این که بر گردد، راهش را به سمت ساختمان ادامه داد که جی هوپ دوباره گفت:
- آخ؛ خیلی گشنمه!
و با این حرف دو دستش را به دلش زد و خم شد که مثلاً دارد از گشنگی ضعف میرود و همراه با این کارش گفت:
- میگم یه غذاخوری دیدم همین نزدیکی، اینسوک رو برداریم بریم؟
مکثی کرد و خودش گفت:
- ولی پول چقدر داریم؟
شوگا بدون جواب دادن به سوال او، فقط راهش را عوض کرد و به سمت در خروج رفت.
جی هوپ: هیونگ، کجا میری؟
شوگا باز جوابی نداد و از در خارج شد جی هوپ صدایش را بلندتر کرد تا شوگا بشنود و گفت:
- هیونگ نری حیوون شکار کنی، بهت بگما ما غذا خام نمیتونیم بخوریم!
***
جی هوپ و اینسوک در ساختمان نشسته بودند.
جی هوپ: من نمیدونم این یونگی کجا رفت که هنوز نیومده.
اینسوک: خیلی هم دیر نکرده که، حتما خیلی گشنته!
همان لحظه بوی غذایی در ساختمان پیچید، هر دو شگفتزده شدند.
جی هوپ: آخ جون، فکر کنم غذا خریده، من میرم چک کنم.
و با این حرف از ساختمان خارج میشود؛ بوی غذا از سمت چپ ساختمان میآمد؛ جی هوپ به سمت بو رفت؛ اتاقکی کوچک کنار ساختمان دید و آتشی کمی آن طرفتر روشن دید؛ متعجب نزدیک اتاقک شد؛ شوگا را دید که در حال آماده کردن گوشت¹ برای پختن آن است؛ با دیدن شوگا متعجب گفت:
- هیونگ چیکار میکنی؟
شوگا: زیاد پول نداریم، خودم غذا رو درست میکنم.
جی هوپ با خوشحالی و در حالی که ذوق کرده بود گفت:
- اوم! هیونگ تو بهترینی!
و با گفتن این حرف انگشتانش را به سمت کف دستش خم کرد و شصتش را به نشانه لایک² (تایید، دوست داشتن) بالا آورد؛ شوگا لبخند محوی زد؛ جی هوپ اضافه کرد:
- ولی هیونگ جدی جدی اینجا رو آشپزخونه کردیا!
همان لحظه در ساختمان اینسوک که صدای سروصداهای جی هوپ را شنیده بود با خنده به سمت در خروجی ساختمان گام برداشت، حواسش نبود و دستش به یکی از جا عودیهای³ روی میز خورد و نزدیک بود که بیفتد؛ اینسوک سریع آن را گرفت تا از افتادن آن جلوگیری کند؛ موفق هم شد، آن را با احتیاط سر جای خودش گذاشت و نفس راحتی کشید؛ ولی ناگهان خاطرهای به ذهنش آمد.
***
(خاطرهای که اینسوک به ذهنش آمد.)
اینسوک پشت میزش در کلاس نشسته بود و داشت کتاب تاریخی- تخیلی به نام «افسانههای واقعی» را میخواند (این کتاب فرضی است و هیچگونه ارتباطی با فیلم یا کتابی مشابه این نام ندارد).
اینسوک با خودش زمزمه کرد:
- چقدر جالب، اگه داستان این گردنبندها واقعی باشه خیلی جالبه!
اینسوک صدای زنگ کلاس را میشنود؛ کتاب را میبندد تا در کیفش بگذارد که همان لحظه هی جو با ذوق از بیرون از کلاس به سمت اینسوک هجوم میآورد و هم زمان میگوید:
- اینسوک یه خبر دست اول!
قبل از اینکه چیز دیگری بگوید، بیهوا به دست اینسوک ضربهای میزند و کتاب ناخودآگاه از دست اینسوک روی زمین میافتد.
اینسوک معترض گفت:
- مواظب باش.
هی جو که کتاب را پخش زمین میبیند شرمنده میشود و میگوید.
- آخ ساری⁴
اینسوک به چهرهی شرمندهی هی جو میخندد و همانطور که انگشت سبابهاش را الکی به شکل تهدید بالا میآورد میگوید:
- گفته باشما، پول کتاب زیاده، خراب شه از تو میگیرم!
هی جو با حالت بامزهای سرش را به معنی باشه تکان میدهد؛ اینسوک با خنده خم میشود تا کتاب را از روی زمین بلند کند که دست مردانهای آن را زودتر بر میدارد؛ اینسوک سرش را بالا میگیرد و هیون کی را میبیند؛ هیون کی در حالی که سعی دارد سر به سر آنها بگذارد میگوید:
- صبر کن ببینم حالا این کتاب چی هست.
و با این حرف کتاب را که در دستش است سریع و تند تند ورق میزند؛ اینسوک که از کار هیون کی شاکی میشود با نگرانی میگوید:
- اونطوریش نکن، پسش بده.
و با این حرف به طرف هیون کی میرود تا کتاب را از او بگیرد؛ هیون کی که بلند قدتر است دستش را بالا میگیرد و در حالی که هنوز مثلا کتاب را ورق میزند؛ میگوید:
- اصلاً مگه اینا واقعیت هم دارن، خودش رو جلد نوشته افسانه.
اینسوک همهش سعی میکند کتاب را بگیرد و هیون کی در ندادنش سماجت میکند؛ هی جو که در حال دیدن تلاشهای آنهاست فقط از ته دل میخندد.
1. Meat
2. like.
3 کرهایها برای یاد بود؛ برای مردگانشان عود روشن میکنند.
[4] sorry.
مکثی میکند و خودش ادامه میدهد:
- من دربارهی همچین چیزی؛ جایی مطلبی خونده بودم... اوم ولی نمیدونم کجا!
شوگا و جی هوپ که دو طرف اینسوک بودند؛ به هم دیگه با تردید نگاه میکنند؛ اینسوک با گفتن «من میرم داخل» به سمت ساختمان رفت و آن دو را روی سکو تنها گذاشت؛ شوگا هم بعد از چند دقیقه آنجا نشستن بلند شد تا به سمت ساختمان برود که جی هوپ او را متوقف کرد.
- ام... میگم هیونگ! گشنهت نیست؟
شوگا بدون این که بر گردد، راهش را به سمت ساختمان ادامه داد که جی هوپ دوباره گفت:
- آخ؛ خیلی گشنمه!
و با این حرف دو دستش را به دلش زد و خم شد که مثلاً دارد از گشنگی ضعف میرود و همراه با این کارش گفت:
- میگم یه غذاخوری دیدم همین نزدیکی، اینسوک رو برداریم بریم؟
مکثی کرد و خودش گفت:
- ولی پول چقدر داریم؟
شوگا بدون جواب دادن به سوال او، فقط راهش را عوض کرد و به سمت در خروج رفت.
جی هوپ: هیونگ، کجا میری؟
شوگا باز جوابی نداد و از در خارج شد جی هوپ صدایش را بلندتر کرد تا شوگا بشنود و گفت:
- هیونگ نری حیوون شکار کنی، بهت بگما ما غذا خام نمیتونیم بخوریم!
***
جی هوپ و اینسوک در ساختمان نشسته بودند.
جی هوپ: من نمیدونم این یونگی کجا رفت که هنوز نیومده.
اینسوک: خیلی هم دیر نکرده که، حتما خیلی گشنته!
همان لحظه بوی غذایی در ساختمان پیچید، هر دو شگفتزده شدند.
جی هوپ: آخ جون، فکر کنم غذا خریده، من میرم چک کنم.
و با این حرف از ساختمان خارج میشود؛ بوی غذا از سمت چپ ساختمان میآمد؛ جی هوپ به سمت بو رفت؛ اتاقکی کوچک کنار ساختمان دید و آتشی کمی آن طرفتر روشن دید؛ متعجب نزدیک اتاقک شد؛ شوگا را دید که در حال آماده کردن گوشت¹ برای پختن آن است؛ با دیدن شوگا متعجب گفت:
- هیونگ چیکار میکنی؟
شوگا: زیاد پول نداریم، خودم غذا رو درست میکنم.
جی هوپ با خوشحالی و در حالی که ذوق کرده بود گفت:
- اوم! هیونگ تو بهترینی!
و با گفتن این حرف انگشتانش را به سمت کف دستش خم کرد و شصتش را به نشانه لایک² (تایید، دوست داشتن) بالا آورد؛ شوگا لبخند محوی زد؛ جی هوپ اضافه کرد:
- ولی هیونگ جدی جدی اینجا رو آشپزخونه کردیا!
همان لحظه در ساختمان اینسوک که صدای سروصداهای جی هوپ را شنیده بود با خنده به سمت در خروجی ساختمان گام برداشت، حواسش نبود و دستش به یکی از جا عودیهای³ روی میز خورد و نزدیک بود که بیفتد؛ اینسوک سریع آن را گرفت تا از افتادن آن جلوگیری کند؛ موفق هم شد، آن را با احتیاط سر جای خودش گذاشت و نفس راحتی کشید؛ ولی ناگهان خاطرهای به ذهنش آمد.
***
(خاطرهای که اینسوک به ذهنش آمد.)
اینسوک پشت میزش در کلاس نشسته بود و داشت کتاب تاریخی- تخیلی به نام «افسانههای واقعی» را میخواند (این کتاب فرضی است و هیچگونه ارتباطی با فیلم یا کتابی مشابه این نام ندارد).
اینسوک با خودش زمزمه کرد:
- چقدر جالب، اگه داستان این گردنبندها واقعی باشه خیلی جالبه!
اینسوک صدای زنگ کلاس را میشنود؛ کتاب را میبندد تا در کیفش بگذارد که همان لحظه هی جو با ذوق از بیرون از کلاس به سمت اینسوک هجوم میآورد و هم زمان میگوید:
- اینسوک یه خبر دست اول!
قبل از اینکه چیز دیگری بگوید، بیهوا به دست اینسوک ضربهای میزند و کتاب ناخودآگاه از دست اینسوک روی زمین میافتد.
اینسوک معترض گفت:
- مواظب باش.
هی جو که کتاب را پخش زمین میبیند شرمنده میشود و میگوید.
- آخ ساری⁴
اینسوک به چهرهی شرمندهی هی جو میخندد و همانطور که انگشت سبابهاش را الکی به شکل تهدید بالا میآورد میگوید:
- گفته باشما، پول کتاب زیاده، خراب شه از تو میگیرم!
هی جو با حالت بامزهای سرش را به معنی باشه تکان میدهد؛ اینسوک با خنده خم میشود تا کتاب را از روی زمین بلند کند که دست مردانهای آن را زودتر بر میدارد؛ اینسوک سرش را بالا میگیرد و هیون کی را میبیند؛ هیون کی در حالی که سعی دارد سر به سر آنها بگذارد میگوید:
- صبر کن ببینم حالا این کتاب چی هست.
و با این حرف کتاب را که در دستش است سریع و تند تند ورق میزند؛ اینسوک که از کار هیون کی شاکی میشود با نگرانی میگوید:
- اونطوریش نکن، پسش بده.
و با این حرف به طرف هیون کی میرود تا کتاب را از او بگیرد؛ هیون کی که بلند قدتر است دستش را بالا میگیرد و در حالی که هنوز مثلا کتاب را ورق میزند؛ میگوید:
- اصلاً مگه اینا واقعیت هم دارن، خودش رو جلد نوشته افسانه.
اینسوک همهش سعی میکند کتاب را بگیرد و هیون کی در ندادنش سماجت میکند؛ هی جو که در حال دیدن تلاشهای آنهاست فقط از ته دل میخندد.
1. Meat
2. like.
3 کرهایها برای یاد بود؛ برای مردگانشان عود روشن میکنند.
[4] sorry.