تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #11
***
جانگکوگ و اینسوک شروع به پرسش از افرادِ حاضر در بازار کرده بودند؛ از هر رهگذر و فروشنده‌ای درباره‌ی تمام افراد می‌پرسیدند؛ اما کسی هیچ‌کدام را نمی‌شناخت؛ بعد از مدتی هر دو خسته و نا‌امید به کنار غرفه‌ای پیش هم آمدند.
جانگکوک: چطوری قراره پیداشون کنیم؟
اینسوک که فوق‌العاده خسته شده بود؛ دستانش را قلاب کرد و روبه بالا و پشت سرش کش و قوس داد؛
اینسوک: شاید پرسیدن از مردم فکر خوبی نبود!
همان لحظه که اینسوک دستش را به پشت برد؛ صاحب غرفه عکسی را که اینسوک در دستش گرفته بود دید و گفت:
- من این مرد رو می‌شناسم!
اینسوک و جانگکوک هر دو به طرف او برگشتند و هم زمان به عکس نگاه کردند؛ عکس رپمان بود. اینسوک پرسید:
- این شخص رو می‌شناسید؟
- بله البته؛ آقا‌ی‌ کیم، به «آقای بِرِین¹» هم معروفه.
اینسوک متعجب پرسید:
- ببخشید چی گفتید؛ برین؟
- بله به خاطر هوش بالا‌ی اون، بهش میگن آقای‌ بِرِین، اون یه نابغه‌ست.
اینسوک به فکر فرو رفت؛ «شبیه رپمان از بی‌تی‌اس، چقدر عجیب.»
جانگکوک که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:
- بسیار خب کجا می‌تونیم این شخص رو پیدا کنیم؟
***
رپمان با خوشحالی به چشمانِ افرادِ منتظر در طرف دیگر میز نگاه کرد و با لبخند پیروزمندانه‌ای کارت آس را روی میز انداخت.
رپمان: و... تمام؛
یک برد دیگه هم برای ما.
افراد حاضر در آن طرف میز(رقیب) با بُهت اول به آس نگاه کردند و بعد سرشان را بالا آوردند و با عصبانیت به رپمان نگاه کردند؛ یکی از افرادِ رقیب با خشم گفت:
- تو تقلب کردی!
یکی از افرادِ طرفِ رپمان که هم تیمی او بود با تُرش‌رویی گفت:
- همه می‌دونن که نامجون باهوشه، دهنت رو می‌بندی یا من ببندم؟
همان شخص قبلی گفت:
- کی؛ تو؛ عمراً؟ من رو به خنده ننداز!
- حالا نشونت میدم.
با درگیریِ لفظی آن دو نفر؛ افراد هر دو تیم با عصبانیت با هم گل‌آویز شدند؛ رپمان سعی کرد هر دو تیم را از درگیری منصرف کند؛ وقتی دید نتیجه ندارد و هر لحظه درگیری فیزیکی آن‌ها دارد شدت می‌گیرد؛ بی‌خیال آن‌ها شد و ناچاراً به زیر میز پناه آورد؛ از همان زیر میز هم رپمان صدای داد و فریاد و شکستن وسایل را می شنید؛ با خودش زمزمه کرد:
- من این‌جا چی کار می‌کنم؛
چرا این‌جام؛ کی قراره اینا تمومش کنن؟
همان لحظه شخصی رومیزی‌ای را که روی میز بود در دستش گرفت؛ رپمان ترسید یکی از آن احمق‌ها باشد که می‌خواهد بدون دلیل با او گل‌آویز شود؛ همان لحظه آن شخص خم شد و رومیزی را بالا زد؛ رپمان شخصی را دید که قبلاً در اتاق ندیده بود، منتظر به او چشم دوخت؛ جانگکوک همان‌طور که خم شده بود گفت:
- آقا‌ی بِرِین؟
رپمان مردد جواب داد:
- ب... بله خودم هستم.
جانگکوک: من یکی از افراد گارد سلطنتی هستم و از شما می‌خوام که با من تشریف بیارید.
رپمان: بله حتماً اگه فقط من رو از این دیوونه‌خونه نجات بدی!
جانگکوک بدون درنگ بازوی او را کشید و او را از زیر میز در آورد و با هم از آن‌جا خارج شدند؛
اینسوک در گوشه‌ای از خیابان منتظر آن‌ها بود؛ به محض دیدن آن‌ها لبخندی روی ل*بش نشست؛ آن‌ها به سمت اینسوک آمدند.
رپمان: ممنون برای کمکتون.
جانگکوک: خواهش می‌کنم.
اینسوک با ذوق گفت:
- وای... من باورم نمیشه، حق با من بود، اون خودشه؛ رپمانه!
آن‌ها به اینسوک رسیدند؛ رپمان با دیدن اینسوک به نشانه‌ی ادب دستش را جلو آورد و گفت:
- سلام؛ کیم نامجون هستم؛ شما می‌تونید رپمان صدام کنید.
اینسوک همان‌طور که با رپمان دست می‌داد، خیره به او نگاه کرد؛
اینسوک: بله؛ می‌دونم.
رپمان: ببخشید؟
اینسوک: اه... هیچی.
رپمان: می‌تونم بپرسم برای چی دنبال من می‌گشتین؟
اینسوک که از سؤال رپمان غافل‌گیر شده بود، گفت:
- ام... بله البته این حق شماست خب... چو... چون... .
جانگکوک: فعلاً فقط داریم به دستور امپراطور افراد جمع می‌کنیم؛ هنوز دلیلش معلوم نیست! با ما بیا شاید به یک دردی خوردی.
رپمان تک‌خنده‌ای کرد و دست راستش را به گردنش زد و آن را مالش داد.
رپمان: ام... چه توضیح خوبی!
جانگکوک رو کرد به اینسوک و گفت:
- حالا بقیه رو چطور پیدا کنیم؟
اینسوک: نظری ندارم.
رپمان با شنیدن حرف آن‌ها لبخندی زد و گفت:
- خب فکر می‌کنم به یک دردی خوردم... .


1. Brain
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #12
***
هر سه در اداره‌ی ثبت احوال بودند؛ آن‌جا بیش‌تر به یک کتاب‌خانه‌ی قدیمی با کتاب‌های دست‌نویس شبیه بود؛ تعداد زیادی کتاب در قفسه به قفسه‌ی آن‌جا وجود داشت؛ اینسوک دور و اطراف را نگاه کرد؛
اینسوک: من باورم نمیشه اداره‌ی ثبت اسامی هم دارید.
رپمان لبخند زنان گفت:
- هانسانگ رو دست کم گرفتی، اسامی چی بود؟
آن‌ها به سمت یکی از میزها؛ در آن‌جا رفتند و جانگکوک تصاویر را روی میز گذاشت.
رپمان: خب، این بیش‌تر از انتظارم بود، کلی کار داریم برای انجام دادن!
هر سه جداگانه شروع به گشتنِ اسامی در تک‌تک کتاب‌ها کردند؛ بعد از ساعت‌ها تلاش بی‌وقفه در نهایت توانستند همه‌ی پنج نفر باقی‌مانده را پیدا کنند.
رپمان: و تمام.
جانگکوک به آدرس‌های روی میز نگاهی انداخت؛ علاوه بر زیاد بودن آن‌ها هر کدام در آدرس‌های مختلف و دور از هم زندگی می‌کردند؛ جانگکوک بعد از بازبینیِ آدرس‌ها گفت:
- زیادن! بیاین تقسیمشون کنیم هر کی بره سراغ یک نفر.
رپمان و اینسوک خوشحال از پیشنهادی که شنیده بودند گفتند.
- کول¹!

***
رپمان جلوی خانه‌ای بزرگ ایستاده بود؛ خانه بسیار بزرگ و لوکس بود؛ جلوی دروازه‌ی ورودی؛ دو نگهبان ایستاده بودند؛ رپمان با خودش گفت:
- چقدر هم که خونه بزرگ و لوکسه، به احتمال زیاد آقا نجیب‌زاده تشریف دارند!
رپمان به طرف در ورود‌ی گام برداشت؛ همین که نزدیک ورودی شد، نگهبانان جلوی او را گرفتند.
یکی از نگهبانان رو به رپمان گفت:
- قربان، کجا دارید می‌رید؟
رپمان: مشخص نیست؛ دارم میرم تو!
همان نگهبان گفت:
- وقت ملاقات داشتید؟
رپمان: معلومه که نه؛ من رو چی فرض کردی؛ نابغه‌ی هانسانگ که نیاز به وقت ملاقات نداره!
همان نگهبان سرش را تکان می‌دهد.
نگهبان: عذر می‌خوام قربان نمی‌تونید برید داخل.
رپمان بدون توجه به حرف نگهبان خواست وارد خانه شود که هر دو نگهبان بازوان او را گرفتند و از ورود او خودداری کردند؛ رپمان در حالی که تقالا می کرد بره داخل داد زد:
- من باید برم داخل!
***
رپمان همان حوالیِ نزدیک خانه پرسه میزد؛ با خودش مدام فکر می‌کرد که باید راهی به داخل پیدا کند؛ درِ پشتیِ خانه هم نگهبان داشت؛ رپمان دور و اطراف خانه را چک کرد تا راهی برای ورود پیدا کند؛ همان‌طوری که در حال گشت زدن بود؛ دیواری را پیدا کرد که نسبت به دیوار‌های دیگرِ خانه کوتاه‌تر بود؛ به زیر دیوار نگاهی کرد؛ سنگی با ارتفاع کوتاهی در آن‌جا قرار داشت؛ به ذهنش خطور کرد که از آن دیوار بالا رود.
«دیگه از این یکی می‌تونم برم بالا!»
رپمان پای راستش را روی سنگ گذاشت و هم‌زمان دستش را به بالای دیوار گرفت؛ پای چپش را بالا آورد تا به جایی روی دیوار گیر دهد، جایی پیدا نکرد و مدام پایش از روی دیوار لیز می‌خورد؛ ناچار بار دیگر تلاش کرد ولی این بار از دستانش کمک گرفت و سعی کرد خود را بالا بکشد؛ موفق هم شد، تا کمی به بالا آمد و پای راستش از سنگ جدا شد، سریع پای چپش را بالا آورد و بالای دیوار انداخت تا پای چپش او را نگه دارد و هم‌زمان خود را با مشقت به بالا کشید؛ حالا تنه‌اش بالای دیوار بود و پای چپش طرف حیاط آویزان بود؛ حالا می‌توانست کامل داخل حیاط را ببیند؛ رپمان خود را کامل بالا کشید و بالای دیوار نشست؛ به طریقی که پای چپش آویزان به طرف حیاط خانه بود و پای راستش آن طرف دیوار؛ رپمان به پایین دیوار نگاه کرد؛ بشکه‌هایی در‌باز که داخلشان چیزی شبیه به رب قرار داشت، پایین دیوار ردیفی به دیوار چسبیده بودند؛ رپمان با خودش فکر کرد:
- حالا چه طوری بیام پایین، سکویی که نیست هیچ، بشکه‌های درباز چیدن!
ناچار به دور و اطراف حیاط خانه نگاهی انداخت تا راهی برای نجات پیدا کند! سمت راستش کمی آن‌طرف‌تر آلاچیقی درون خانه دید که شخصی مو بلند‌ی پشت به او در آلاچیق نشسته است و دارد سازِ قانون² را می‌نوازد؛ رپمان انگار تازه متوجه صدای موسیقی شده بود؛ روبه آن شخص گفت:
- هی... پیس... هی... مو بلند!
صدایش به خاطر پخش موسیقی شنیده نشد؛ دوباره بلند‌تر داد زد:
- هی... کسی که داری ساز می‌زنی... هی!
جین؛ موسیقی را متوقف کرد و روبه عقب برگشت؛ با دیدن رپمان که بالای دیوار بود شوکه شد؛ در حالی که انگشت سبابه‌اش را به طرف خودش نشانه گرفت گفت:
- من؟
رپمان: آره تو، غیر از تو که کسی این‌جا نیست، بیا این‌جا کمکم کن از دیوار بیام پایین!
جین با لبخند محوی از جایش بلند شد و پیش رپمان به کنار دیوار رفت.

1. cool
2. Qanun
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #13
رپمان: یکی از این بشکه‌ها رو ببر کنار بتونم بیام پایین!
جین دستانش را با خونسردی به پشت برد و روی هم قرار داد و در حالی که سرش را به بالا گرفته بود؛ مستقیم در صورت رپمان نگاه کرد و گفت:
- نمیشه!
رپمان: چرا نمیشه؟
جین: خیلی سنگینه تک نفری از پسش بر‌ نمیام.
رپمان پوفی کرد و دوباره به اطرافش نگاه کرد؛ درختی را دید کمی آن‌طرف نزدیک دیوار قرار داشت؛ نگاهی به دیوار انداخت، عرض آن خیلی کم بود به طوری که رپمان نمی‌توانست روی دیوار؛ کمی آن‌طرف‌تر برود؛ با خودش گفت: «شانس ما رو باش.»
بعد رو به جین گفت:
- درخت رو باید نزدیک دیوارِ کوتاه‌تر می‌کاشتید!
جین متعجب از حرف رپمان یک تای اَبرویش را بالا داد و طلبکارانه ولی با چشمان خندان دستش را به جلو‌ی س*ی*نه‌اش گره کرد و به رپمان نگاه کرد؛
رپمان که متوجه شد سوتی داده است دست چپش را مشت کرد و جلوی دهانش گرفت و «اهمی» کرد که مثلاً گلویش را صاف می‌کند، خود را به آن راه زد و نگاهی به جین کرد؛
رپمان: دست که داری، بیا کمکم کن بیام پایین.
جین: چطوری، با این بشکه‌ها.
رپمان کمی فکر کرد و گفت:
- دستت رو قلاب کن یک پام رو بذارم روش بیام پایین!
جین: می‌تونی پات رو روی لبه‌ی بشکه بزاری!
رپمان به بشکه‌ها نگاه کرد؛
رپمان: کوتاهن، پام نمی‌رسه بهشون.
جین سرش را به طرفین تکان داد و ناچاراً دستانش را در هم قلاب کرد و بالا‌تر از یکی از بشکه‌های زیر رپمان نگه داشت؛ رپمان خواست کمی حرکت کند که قبل از اینکه اقدامی انجام دهد؛ جین دستش را عقب کشید و اعتراض کرد؛
جین: اِ... کفشت... کفش‌هات رو در بیار.
رپمان: آخه توی این وضعیت!
جین شانه‌ای با بی‌تفاوتی بالا انداخت و رپمان کلافه به سختی و با احتیاط فراوان یکی یکی زانوهایش را خم کرد و کفش‌هایش را در آورد؛ بعد از در آوردن کفش‌هایش آن‌ها را درون حیاط خانه پرت کرد و خطاب به جین گفت:
- راضی شدی!
جین فقط لبخند زد و بار دیگر دستانش را قلاب کرد؛ رپمان با احتیاط پای راستش را روی دیوار خم کرد و پشتش را به طرف حیاط خانه کرد تا پای چپش را روی دستان قلاب شده‌ی جین بگذارد؛ با احتیاط پای چپش را کمی از دیوار فاصله داد تا پایش به دستان جین برسد؛ وقتی که دید نمی‌رسد؛ معترض گفت:
- یک خورده دستت رو بیش‌تر بیار طرف دیوار.
جین اطاعت کرد و رپمان پایش را در دستان قلاب شده‌ی جین گذاشت.
رپمان: حالا آروم آروم دستت رو از دیوار دور کن. سریع می‌چرخم و روی زمین می‌پرم!
جین اطاعت کرد و دستش را آرام از دیوار دور کرد؛ رپمان آن یکی پایش را سریع از دیوار کند؛ با دستانش فشاری به دیوار آورد و خودش را از دیوار کنار کشید؛ رپمان همان‌طور که پیش‌بینی کرده بود، می‌خواست به پایین بپرد ولی قبل از این که حتی فرصتِ پریدن را داشته باشد، به سمت عقب کشیده شد و به عقب افتاد؛ جین هم که پای چپ رپمان را گرفته بود؛ حین پرت شدنِ رپمان به عقب، پای چپ رپمان به شانه‌ی راست او خورد و او هم با درد به عقب پرت شد و روی زمین افتاد؛ رپمان که کمی بالاتر از او روی زمین افتاده بود، متعجب از روی زمین بلند شد و نشست؛ جین هم با دست چپش کتف راستش را گرفت و نشست؛ رپمان با استرس و ترس به سمت جین رفت و دستش را روی دست جین که روی شانه‌اش بود؛ گذاشت.
رپمان: خوبی؛ چت شد؛ آسیب دیدی؟
جین بلند شد و ایستاد که باعث شد دست رپمان از رو‌ی شانه‌اش بیفتد.
جین: نه خوبم، چیزیم نیست.
رپمان هم به تبعیت از جین بلند شد و گفت:
- شرمنده‌م واقعاً... .
بعد که انگار به خودش تشر می‌زند گفت:
- این احمقانه‌ترین کاری بود که تا حالا انجام دادم.
ناگهان چیزی یادش آمد؛ روبه جین گفت:
- ببین میگم خیلی عجیب بود، من موقع افتادن نزدیک زمین یک مکثی احساس کردم و بعد روی زمین افتادم؛ انگار که چیزی من رو نگه داشت؛ ببین حتی جاییم آسیب هم ندیده، تو همچین چیزی حس نکردی؟
جین با شنیدن این حرف لبخند محوی نشست روی لبش و همین‌طور که داشت لباسش را؛ که در اثر افتادن خراب شده بود صاف می‌کرد گفت:
- نه نمی‌دونم درباره‌ی چی صحبت می‌کنی!
و برای عوض کردن موضوع گفت:
- حالا نمیگی برای چی می‌خواستی بیای داخل؟
رپمان که تازه یادش آمده بود برای چی آمده این‌جا گفت:
- هان... آره... چیز... دنبال کسی به اسم کیم سوکجین می‌گردم.
بعد در حالی که داشت کفش‌هایش را می‌پوشید گفت:
- من میرم پیداش کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #14
و با این حرف انگشت سبابه‌اش را به طرف جین گرفت و ادامه داد:
- تو هم به کسی نگو من رو این‌جا دیدی، باشه؟
و با گفتن این حرف پشت به جین کرد و چند قدمی دور نشده بود که ایستاد و به سمت جین برگشت.
رپمان: ام... میگم... تو همچین شخصی این‌جا نمی‌شناسی؟
جین لبخندی زد و با تکان دادن سرش حرف رپمان را تایید کرد.
***
جانگکوک روبه‌روی خانه‌ای ایستاده بود؛ برای اطمینان نگاه دوباره‌ای به آدرس خانه کرد و در را زد؛ صدای مردی از داخل خانه شنیده شد.
- کیه؟
و همراه با این صدا در باز شد و پیرمردی در چارچوب در نمایان شد.
جانگکوک: عصر بخیر آقا، این‌جا منزلِ آقا‌ی پارک جیمین هست؟
- بله قربان.
- می‌تونم ایشون رو ملاقات کنم؟
پیرمرد: ارباب در خانه نیستند قربان.
جانگکوک: پس کجا می‌تونم ایشون رو ملاقات کنم؟
***
جانگکوک وارد مهمان‌خانه‌ای شد؛ اطراف رو نگاه کرد؛ میز‌های زیادی چیده شده بود که افراد زیادی دور هر میز بودند؛ مهمان‌خانه حسابی شلوغ بود؛ جانگکوک از یکی از مستخدم‌ها سؤال کرد؛
جانگکوک: ببخشید، آقا‌ی پارک جیمین این‌جا هستند؟
و همراه با گفتن این حرف عکس را به مستخدم نشان داد.
مستخدم: بله؛ ایشون بالا تو یکی از اتاق‌ها هستند.
جانگکوک تشکری کرد و به طبقه‌ی بالا رفت؛ در حال عبور از راه‌رو بود که زنِ جوانی از کنارش عبور کرد، جانگکوک او را متوقف کرد و گفت:
- معذرت می‌خوام خانم؛ شما احیاناً این شخص رو ندیدید؟
زن به عکس نگاه کرد و گفت:
- اِ بله؛ آقا‌ی پارک؛ این‌جا مسافرخونه‌ی ایشونه، تو اتاقشون تشریف دارند، دومین اتاق از انتها‌ی راهرو.
جانگکوک تشکری کرد و به سمت اتاق گام برداشت.
***
در اتاق؛ جیمین و مردی ثروتمند در حال بازی گو¹ بودند؛ هر دو روی زمین روی بالشتکی نشسته بودند؛ جیمین رویش به سمت در ورود‌ی بود و مرد پشت به در نشسته بود؛ جیمین یکی از مُهره² های خودش را تکان داد و با لبخند گفت:
- مثل این‌که این‌ دفعه نوبت منه برنده بشم.
مرد پوزخندی زد و گفت:
- حالا مونده، آخرش معلوم میشه(جوجه رو آخر پاییز می‌شمارند.)
همان لحظه درِ اتاق با صدای بلندی باز شد و جانگکوک در چارچوب در نمایان شد؛ هر دو با صدای بلند در؛ سرشان را بالا آوردند و به سمت در نگاه کردند؛ مرد با تُرش‌رویی گفت:
- اون دیگه کیه؟
جیمین: به نظر می‌رسه مهمون داریم!
جانگکوک بدون ذره‌ای توجه به حرف آن‌ها عکس(طراحیِ کشیده شده) را بالا آورد و روبه‌رویش می‌گیرد، نگاهی به عکس می‌اندازد و نگاهی هم به جیمین می‌‌اندازد و می‌پرسد:
- آقا‌ی پارک؟
جیمین: بله و شما؟
جانگکوک بدون این که توجهی به سؤال جیمین کند به سمت او می‌آید و می‌گوید:
- چقدر پیدا کردن شما سخت بود!
و بعد که بالا سر جیمین می‌رسد، خم می‌شود و بازوی چپش را می‌گیرد تا او را از جایش بلند کند و هم‌زمان می‌گوید:
- شما باید با من بیاید!
جیمین بازویش را از دست جانگکوک در می‌آورد و متعجب می‌گوید:
- اون‌وقت چرا؟
جانگکوک به سمت جیمین می‌چرخد و می‌گوید:
- من یکی از افسران گارد سلطنتی هستم، در حال جمع‌آوری نفرات هستیم، شما هم یکی از این افرادید!
جیمین: آهان یعنی الان می‌خوای از قدرتت برای زور گفتن استفاده کنی؟
جانگکوک: من فقط وظیفه‌‌م رو انجام میدم، این یک دستور سلطنتیه(امپراطورِ).
جیمین پوزخندی می‌زند:
- گفتی کی؟
بعد از این حرفِ جیمین ناگهان دو نگهبان از پشت اتاق بیرون می‌پرند! و یکی از آن‌ها با پایش به سینه‌ی جانگکوک می‌زند و جانگکوک را به عقب هول می‌دهد؛ جانگکوک هم که غافل‌گیر شده است به عقب می‌رود، پاشنه‌ی پایش را روی زمین سفت می‌کند تا از سقوط احتمالی جلوگیری کند؛ بعد از این‌که تعادلش را حفظ می‌کند سرش را بالا می‌گیرد و می‌بیند دو نگهبانِ شمشیر به دست مقابل او و جیمین ایستاده‌اند؛ همان لحظه صدای جیمین را می‌شنود:
- فکر کردی کی هستی که می‌تونی به من دستور بدی!
با گفتن این حرفِ جیمین؛ هر دو بادیگارد(نگهبان) به سمت جانگکوک حمله‌ور شدند؛ همان نگهبانی که جانگکوک را هول داده بود اول حمله کرد و شمشیرش را بالا آورد؛ جانگکوک با چرخشش به سمت راستِ نگهبان؛ از زیر دست او جا خالی داد؛ همان لحظه نگهبان دوم از پشت جانگکوک حمله کرد که جانگکوک چرخید و با پای راستش ضربه‌ای محکم به شکم نگهبان زد و او را بر روی زمین انداخت؛ شمشیر آن نگهبان همراه با خودش بر روی زمین پرت شد؛ در همین حین جیمین که در حال نظاره کردن آن‌ها بود‌؛ با دیدن افتادن یکی از نگهبانانش بر روی زمین به این سرعت؛ شگفت‌زده شد و دستش را روی میز به چانه‌اش زد و به طرف جلو متمایل شد.
جیمین: جالب شد!

1. Go game
2. stones
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #15
جانگکوک به نوک شمشیری که روی زمین پرت شده بود با پایش ضربه‌ای زد تا آن را بلند کند؛ شمشیر در اثر ضربه به طرف بالا آمد که جانگکوک آن را روی هوا گرفت؛ نگهبان اول بار دیگر حمله کرد؛ جانگکوک سریع با شمشیرش دستی را که نگهبان با آن شمشیر را گرفته بود؛ زخمی کرد که باعث شد شمشیر از دست نگهبان بیفتد؛ نگهبان عصبی به شمشیر افتاده نگاهی کرد و با دست چپش حمله‌ور شد تا ضربه‌ای به جانگکوک بزند؛ جانگکوک شمشیر را به صورت عمودی روبه پایین گرفت؛ و با دو دستش، جلوی ضربه‌ی نگهبان را گرفت؛ و قبل از این‌که نگهبان کار دیگه‌ای انجام دهد جانگکوک ضربه‌ای به زانوی چپ نگهبان زد که باعث شد نگهبان با درد بر روی زمین بیفتد؛
جانگکوک به سرعت به طرف جیمین برگشت که در حال نظاره کردن او بود؛ شمشیرش را بالا آورد و زیر گلوی جیمین نگه داشت و با عصبانیت گفت:
- گفتم این دستور امپراطوره!
جیمین که از نمایش راه افتاده برخلاف جانگکوک راضی بود، با لبخند گشادی گفت:
- خب، این رو چرا از اول نگفتی؛ قهرمان!
***
جین و رپمان در جنگل در حال عبور بودند؛ جین با شک رو به رپمان کرد و گفت:
- میگم مطمئنی آدرس همین طرفیه؛ اشتباه نیومدیم؟
رپمان نگاهی به آدرس انداخت.
رپمان: نه نوشته وسط جنگل؛ نزدیکِ سنگ‌های یادبود!
جین: آخه کی وسط جنگل خونه می‌زنه من نمی‌دونم، اگه به راه‌زنی چیزی بر خوردیم چی؟
هنوز حرف جین تمام نشده بود که پنج نفر راه‌زن بی‌هوا از پشت درخت‌ها بیرون آمدند و دور آن‌ها ریختند، که باعث تعجب آن‌ها شد؛ جین رو‌به راه‌زن‌ها گفت:
- حداقل می‌ذاشتید حرفم تموم بشه بعد!
رپمان سقلمه‌ای به پهلوی جین که سمت راست او بود، زد.
رپمان: هیس، اینا شوخی ندارن، سر به سرشون نذار!
بعد رو به راه‌زن‌ها کرد و گفت:
- دوستان عزیز و گرامی! خسته نباشید، حتماً از صبح تا حالا خیلی زحمت کشیدید، خدا قوت!
بعد مکثی کرد و ادامه داد:
- ولی متأسفانه ما آه در بساط نداریم، این دفعه اشتباه کردید(به کاهدون زدید).
رئیس راه‌زن‌ها تک‌ خنده‌ای کرد و گفت:
- جدی که نمیگی!
و با این حرف با چشمانش به جین اشاره کرد؛ رپمان تازه یادش آمد، جین پولدار است! سر تا پای جین را برانداز کرد و سری به نشانه تأسف تکان داد و زیر ل*ب با خودش گفت:
- بدبخت شدیم.
جین که کنار رپمان ایستاده بود صدایش را واضح نشنید؛ گوشش را به سمت رپمان کج کرد و گفت:
- چی گفتی؟ من که دم گوشتم نمی‌شنوم چی میگی چه برسه به این راه‌زن‌های شریف! بلند‌تر حرف بزن بابا.
رپمان به جین نگاه کرد که بیخیال و خندان او را نگاه می‌کند؛ او را دوباره وارسی کرد و متوجه شد دستانش را پشتش روی هم قرار داده و خیلی خونسرد به نظر می‌رسد؛ رپمان متعجب نگاهش کرد و گفت:
- یا شجاعی یا خیلی پاستوریزه! نمی‌دونی الان تو چه شرایطی هستیم؟
جین خندان نگاهی به راه‌زن ها کرد و گفت:
- مشکلی نداره که؛ آقایون هر چی داریم رو می‌خوان، ما هم هر چی مال و منال داریم می‌دیم!
قبل از اینکه رپمان جوابی دهد، رئیس راه‌زن‌ها داد زد:
- بسه چقدر زر می‌زنید حوصله‌مون سر رفت! هر چی دارید بدید بجنبید! هی دختر خانم لباستم بده!
جین و رپمان هم‌زمان با هم هر کدام گفتند؛
رپمان: دختر خانم؟
جین: لباسش؟
رئیس راه‌زن‌ها با بدخلقی گفت:
- حرف نباشه، زودتر.
و روبه افرادش گفت:
- هر چی دارن و بگیرید، چرا وایستادید بر و بر نگاه‌شون می‌کنید.
با حرف رئیس راه‌زن‌ها افرادش به طرف آن دو رفتند تا پول‌ها(سکه ها) و وسایلشان را بگیرند؛ رئیس دزدها به خود غُرید؛
- با یک سری احمق دارم کار می‌کنم، به یک سری احمق‌تر هم زدم! شانس ما رو باش.
سه راه‌زن به طرف آن دو رفتند، یکی از راه‌زن‌ها با بدخُلقی گفت:
- یالا بجنبید، سکه، جواهرات؛ هر چی دارید رد کنید بیاد.
رپمان و جین به هم نگاهی انداختند، قبل از این‌که بخواهند اقدامی کنند صدایی آن‌ها را متوقف کرد.
شوگا: شاید بهتر باشه برگردید به همون جا که بودید!
همه با شنیدنِ صدا به عقب برگشتند؛ جین و رپمان به آن مرد نگاه کردند، مردی جوان و نیرومند را دیدند که کیسه‌ای را بر دوشش انداخته بود و با یک دست آن را گرفته بود؛ جین در گوش رپمان زمزمه کرد:
- با ما بود یا اونا!
رپمان آرام گفت:
- خیلی قیافه‌ش آشناست.
شوگا با گفتن این حرف، راهش را کج کرد و به سمت کلبه‌اش کمی آن‌طرف‌تر گام برداشت.
جین باز زمزمه کرد:
- الان مثلاً ما رو نجات داد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #16
همان لحظه رئیس راه‌زن‌ها که با دیدن شوگا ترسیده بود به افرادش دستور داد:
- بیاین بریم.
افراد که از رفتار رئیسشان متعجب شده بودند؛ اعتراض کردند:
- چرا رئیس! اون فقط یک نفره ما پنج نفریم؛ می‌شناسیدش؟
رئیس راه‌زن‌ها که از گلایه‌های افرادش عصبی شده بود بلند داد زد:
- دِ میگم بیاین یعنی بیاین؛ به من نمی‌خواد درس بدید احمق‌ها.
افرادش با داد او بدون حرف اضافه‌ای پشت سر او راه افتادند و از آن‌جا رفتند؛ رپمان و جین که از این اتفاق متعجب شده بودند، با حیرت به شوگا که بی‌توجه به آن‌ها وارد کلبه‌اش شد نگاه کردند؛
جین: انگار جدی جدی نجاتمون داد، بابا ایول!
رپمان هم‌چنان به در کلبه زل زده بود؛ جین نگاهش را پایین آورد و عکسی را که رپمان در دستش آویزان و موازی پاهایش آن را نگه داشته بود نگاهی کرد و گفت:
- عه... این که همین دوستمون در اومد!
رپمان با شنیدن حرف جین عکس را مقابلش گرفت و با دیدنش زمزمه کرد:
- پس بی‌خود نبود آشنا میزد.
جین: حالا چطوری باهاش حرف بزنیم؟ به نظر نمیاد دوست داشته باشه کسی مزاحمش بشه!
رپمان و جین با تردید به هم نگاه کردند.
***
اینسوک جلوی قصری قدیمی ایستاده بود(قصر به اندازه‌ی یک کاروان‌سرا وسعت دارد و نه به اندازه‌ی قصر امپراطور(خیلی بزرگ نیست!))؛ قصر از سنگ‌های مشکی ساخته شده بود که مجسمه‌‌های ترسناکی روی آن کار شده بودند؛ قصری بدون حیاط!
اینسوک با شک آدرس را بار دیگر نگاهی انداخت و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- من نباید می‌اومدم این‌جا!
او با احتیاط به سمت در ورود‌ی رفت و زنگ در را زد؛ هیچ‌کس جواب نداد؛ اینسوک چند لحظه صبر کرد و دوباره زنگ در را زد؛ ولی دوباره کسی جواب نداد؛ اینسوک کمی عقب‌تر رفت و چند بار پرش کرد تا بتواند از طریق یکی از پنجره‌ها داخل را ببیند و هم زمان گفت:
- کسی خونه نیست؟
و با خودش زمزمه کرد:
- اصلا کسی می‌تونه این‌جا زندگی کنه!
اینسوک شروع کرد به گشتنِ راهی برای ورود به داخل قصر؛ پشت قصر یکی از پنجره‌های طبقه دوم که ارتفاع کمی تا زمین داشت باز بود؛ اینسوک اگر کمی از دیوار بالا می‌رفت می‌توانست آن را بگیرد؛ پای چپش را روی شیاری روی دیوار گذاشت و دستانش را هم در یکی دیگر از شیار‌ها به یک سنگ قفل کرد و خود را بالا کشید؛ پای راستش را درون شیاری بالاتر محکم کرد و دست راستش را دراز کرد و توانست لبه‌ی پنجره را بگیرد؛ آن یکی دستش را هم روی لبه‌ی پنجره گذاشت و با مشقت و زحمت خود را بالا کشید؛ پای چپش را انداخت داخل اتاق و خود را به داخل کشید؛ پای راستش را هم که به آن طرف پنجره آویزان بود، داخل آورد و داخل اتاق پرید؛ پرشش بیش‌تر شبیه پرت کردن خودش به کف اتاق بود! افتادن او به داخل اتاق با صدای بلندی همراه شد؛ با درد پای راستش را گرفت و مالش داد؛
- وای خدا چه دردی داره!
صاحب‌خانه در آشپزخانه مشغول بود؛ همراه با صدای بلند افتادن اینسوک در کف اتاق، سرش را بالا گرفت و اخم غلیظی کرد.
***
رپمان و جین پشت در کلبه ایستاده بودند؛ رپمان با احتیاط در زد؛ ولی جوابی نیامد؛ رپمان پرسش‌گرانه به جین نگاه کرد که او شانه‌ای به علامت «ندانستن» بالا داد؛ رپمان بار دیگر در زد؛ این بار صدای شوگا از داخل کلبه آمد.
- بله؟
رپمان: چیزه... قربان یک لحظه لطفاً.
شوگا در را باز کرد در حالی که اخم ظریفی به چهره داشت(او وحشی، جذاب ولی ترسناک به نظر می‌رسید).
شوگا: بله؟
جین و رپمان بار دیگر از روی تردید به هم نگاه کردند.
رپمان: قربان اول می‌خواستیم برای کمکتون؛ ازتون تشکر کنیم و دوم؛ ما اومدیم برای... منظورم اینه که یک دعوت‌نامه برای همکاری شما آوردیم!
جین زیر گوش رپمان گفت:
- دعوت‌نامه؟
رپمان: هیس.
شوگا: علاقه‌ای ندارم!
و با این حرف به داخل رفت و در را بست؛ رپمان به جین نگاه کرد.
رپمان: حالا چی؟
جین لبخندی زد وگفت:
- بسپارش به من!
رپمان: چی کار می‌خوای بکنی؟
جین: داشتیم می‌اومدیم؛ توی راه؛ رودخونه رو دیدی؟
رپمان مردد گفت:
- آره!
جین: خب اون همین راه‌حل ماست!
جین بعد از گفتن این حرف دستانش را از هم باز کرد.
رپمان: داری چی کار می‌کنی؟
جین: هدایت آب به جایی که باید بره!
همان لحظه آب رودخانه‌ای که در نزدیکی آن‌ها قرار دارد؛ به جنب و جوش در می‌آید و بعد از چند ثانیه از جایش بلند می‌شود و به سمت جین و رپمان هدایت می‌شود؛ رپمان که متوجه اتفاقی که داشت می‌افتاد؛ نبود روبه جین پرسید:
- هدایت چی؛ آب؟
جین بدون توجه به سؤال او گفت:
- جای تو بودم سرم رو می‌دزدیدم!
رپمان متعجب گفت:
- چی؛ چرا... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #17
قبل از تمام شدن حرفش به پشت سرش نگاه کرد و دید حجم عظیمی از آب دارد به سمت آن‌ها می‌آید؛ او سریع با ترس سرش را خم می‌کند و آب رودخانه از بالا‌ی سرش عبور می‌کند و از طریق پنجره‌ی بازِ کنار در و لای در، آب به داخل کلبه‌ی شوگا سرازیر می‌شود؛ رپمان بهت‌زده به کلبه‌ی خیس نگاه می‌کند و می‌گوید:
- چی کار کردی؟
قبل از این‌که جین پاسخی دهد در کلبه باز می‌شود و شوگا عصبانی و با چشمانی به خون نشسته(قرمز) در چارچوب در نمایان می‌شود؛ در حالی که از عصبانیت قفسه‌ی س*ی*نه‌اش بالا و پایین می‌رود و در اثر خیس شدن از موهایش و لباسش آب می‌چکد؛ جین بلافاصله خود را پشت رپمان مخفی می‌کند؛ شوگا یقه‌ی رپمان را می‌گیرد و در دستش می‌چرخاند.
شوگا: چیکار کردید؟
رپمان در حالی که سعی داشت اوضاع را کنترل کند؛ گفت:
- قربان... یک لحظه... باور کنید ما قصد اهانت... .
شوگا نگذاشت حرفش تمام شود و با عصبانیت رپمان را کمی با دستش به بالا کشاند؛ رپمان دستش را روی دست شوگا که یقه‌اش را گرفته بود گذاشت و با ترس گفت:
- با... باور کنید... ما انتخاب دیگه‌ای نداشتیم... این یک دستور سلطنتیه!
شوگا با شنیدن این حرف با حیرت رپمان را پایین می‌آورد و همین‌طور که دستانش را از دور یقه‌ی رپمان شل می‌کرد؛ آرام می‌گوید:
- گفتی به دستور کی؟
***
اینسوک از اتاق خارج می‌شود؛ دور و اطرافش را نگاه می‌کند؛ راهرویی کوتاه که پر از اتاق‌های مختلف است و پلکانی که به طبقه‌ی اول می‌رود؛ اینسوک آهسته به سمت پله‌ها می‌رود و از آن پایین می‌آید و خود را به طبقه‌ی اول می‌رساند؛ پایین پله‌ها می‌ایستد و مشغول بررسی می‌شود؛ سمت راستش کمی آن‌طرف‌تر آشپزخانه است و سمت چپش هم نشیمن، روبه‌‌رویش هم میز ناهارخوری؛ اینسوک با خودش فکر می‌کند «یعنی کسی داخل هست» قبل از این‌که بتواند فکر بیش‌تری کند؛ ناگهان شخصی یقه‌اش را می‌گیرد و او را به زمین پرت می‌کند؛ اینسوک با صدای بلندی روی زمین می‌افتد.
اینسوک: آخ!
وی عصبی خطاب به او می‌گوید:
- چطور تونستی وارد خونه بشی؛ با اجازه‌ی کی؟
اینسوک نگران دستش را بالا؛ جلویش می‌گیرد و می‌گوید:
- صبر کن، صبر کن؛ من باید باهات حرف... .
وی حرفش را قطع می‌کند و می‌گوید:
- من واضح بهت گفتم که نمی‌خوام مزاحمم شی!
اینسوک متعجب همان‌طور که نشسته است؛ می‌گوید:
- کی!
وی پوزخند می‌زند:
- تو فکر می‌کنی من صدای زنگ رو نشنیدم که داشتی خرابش می‌کردی(باهاش کشتی می‌گرفتی).
اینسوک متوجه طعنه‌ی او می‌شود؛ بلند می‌شود و می‌ایستد.
اینسوک: ولی من باید باهات حرف بزنم، بهتره بگم که مجبورم! من با خواست خودم این‌جا نیستم، امپراطور به من یک مأموریت داده، و گفته اول افرادم رو جمع کنم، منم فکر کردم شاید به کمک تو نیاز داشته باشیم.
وی: و چرا باید قبول کنم؟
اینسوک شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- نمی‌دونم، خودم هم نمی‌دونم برای چی این‌جام ولی این تنها کاریه که الان می‌تونم انجام بدم، حداقل من شما رو این‌جا می‌شناسم.
وی: درباره‌ی کیا حرف می‌زنی؟
اینسوک مردد به وی نگاه کرد.
اینسوک: تو ممکنه باور نکنی ولی... .
اینسوک مکثی کرد و ادامه داد:
- من از جایی میام که اون‌جا شخصی مثل تو وجود داره، دقیقا شبیه به تو، و تو تنها فرد آشنا نیستی شش نفر دیگه در همین شرایط این‌جا وجود دارند.
وی با شنیدن حرف اینسوک یک تای اَبروی خود را بالا می‌دهد و متعجب اینسوک را نگاه می‌کند... .
همه در جلوی خانه‌ی جی هوپ جمع شدند.
جیمین: این دیگه آخریشه نه؟
جین: امیدوارم حداقل ترسناک نباشه!
جین با گفتن این حرف به شوگا نگاه کرد؛ شوگا سنگینی نگاه جین را احساس کرد، اما بی‌تفاوت همچنان به خانه چشم دوخته بود.
رپمان: چرا در حیاط بازه!
جانگکوک: الان می‌فهمیم!
و با گفتن این حرف همه به داخل خانه رفتند؛
همه به محض ورود به خانه متعجب شدند؛ تمام وسایل و اثاثیه‌ی خانه در هوا معلق بودند؛ از مجسه‌های تزئینی گرفته تا ساعت و میز و صندلی¹ و... .
جین: خب این اصلاً قابل پیش‌بینی نبود!
جیمین: چرا همه چی رو هوا معلقه؟
رپمان: اصلاً این شخص کیه؟
یک‌ دفعه میزی معلق در هوا به سمت جیمین می‌آید؛ جین متوجه آن می‌شود و بلند می‌گوید:
- مراقب باش!
وی که نزدیک جیمین ایستاده است با یک دست میز را که در چند میلی‌متری جیمین است متوقف می‌کند و از برخورد آن به صورت جیمین جلوگیری می‌کند؛ وی میز را به سمت دیگری در هوا هدایت می‌کند؛ جیمین رو‌به وی به حالت تشکرآمیزی گفت:
- ممنونم تهیونگ شی!

1. مبلمان به این شکل الان نبوده پس همون از کلمه میز و صندلی استفاده می‌کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #18
جیمین با گفتن این حرف دستش را جلو می‌آورد تا با وی دست دهد؛ وی بدون توجه به او می‌گوید:
- دفعه‌ی بعد بیش‌تر مراقب باش.
جیمین دستش را که در هوا مانده است به پشت گردنش می‌برد و گردنش را مالش می‌دهد و می‌گوید:
- آره خب باید بیشتر دقت کنم.
جیمین با گفتن این حرف کمی به راست می‌چرخد و جانگکوک را می‌بیند که در حال نگاه کردن به اوست که با دیدن نگاه جیمین نگاهش را بر می‌دارد و به جلو خیره می‌شود؛ ناگهان همه؛ صدایی را از بالا‌ی پله‌ها می‌شنوند (آن‌ها در حال‌پذیرایی ایستاده‌اند و روبه‌‌رویشان پلکانی است که به طبقه‌ی بالا ختم می‌شود)؛ همه به سمت پلکان می‌چرخند؛ جی‌ هوپ را می‌بینند که در طبقه‌ی بالا از این سمت به آن سمت می‌رود و چیزی را زیرل*ب زمزمه می‌کند؛ درحالی که عینک زده و در حال مطالعه‌ی کتابِ در دستش است؛ جی هوپ در حال و هوای خودش است که یک‌ دفعه متوجه حضور آن‌ها می‌شود؛ جی هوپ لبخندزنان عینکش را در می‌آورد و به آن‌ها نگاه می‌کند و با خوشحالی می‌گوید:
- اوه خدای من، این‌جا رو باش، مثل این‌که مهمون دارم؛ چقدر هم عالی! به خونه‌ی حقیرانه‌ی من (کلبه درویشی من) خوش اومدید.
رپمان: حداقل این یکی خیلی نرمال‌تره (بهتره)!
اینسوک صدایش را بلند می‌کند تا به جی هوپ برسد و می‌گوید:
- بله خیلی ممنون، در واقع ما اومدیم ازتون بخوایم با ما همراه بشید!
جی هوپ: من خیلی خوشحال میشم اگه بتونم در هر زمینه‌ای کمکتون کنم و... .
قبل از تمام کردن حرفش؛ شوگا وسط حرفش می‌پرد و می‌گوید:
- بله و ما هم ممنون می‌شیم اگه اول این اشیاء رو از زیر دست و پامون جمع کنید.
جی هوپ: اوه... متأسفم... متوجه اون‌ها نشدم!
و با این حرف؛ با یک بشکن؛ اشیاء را روی زمین گذاشت و ادامه داد:
- ببخشید کجا بودیم؟
رپمان: هر لحظه که می‌گذره بیشتر مطمئن میشم که یه شخص نرماله!
وی بعد از شنیدن حرف رپمان؛ گفت:
- و البته خوش‌گذران¹ (شاد، خوشحال،شوخ)!
***
همه به جز جی هوپ در اتاقِ مطالعه‌ی جی هوپ جمع بودند؛ جیمین و جین روی صندلی نشسته بودند؛ وی و شوگا به دیوار تکیه داده بودند و جانگکوک و اینسوک و رپمان دور میز ایستاده بودند؛ جی هوپ با فنجان‌های چایی به اتاق مطالعه می‌آید و سینی را روی میز می‌گذارد.
جی هوپ: از خودتون پذیرایی کنید.
اینسوک: ممنونم آقا‌ی جانگ.
جین رو به اینسوک گفت:
- پس تو میگی، با یک مُهره‌ی سحرآمیز از یک دنیا‌ی دیگه به این‌جا اومدی.
جیمین: و هفت خواننده هم؛ اون‌جا شکل ما وجود دارند.
رپمان: و تو ما رو جمع کردی این‌جا؛ فقط چون ما رو می‌شناختی.
شوگا: و این دستور امپراطوره که برای یخ مأموریت نامعلوم افراد جمع کنی!
با حرف‌های آن‌ها؛ همه متعجب به اینسوک و جانگکوک نگاه کردند.
اینسوک: شاید باورش سخت باشه ولی... آره درسته!
وی: امپراطور ما رو مسخره کرده؛ یعنی چی اون‌وقت.
جانگکوک: به امپراطور خبر دادم که افرادمون رو جمع کردیم، پیشگو‌ی اَعظم قراره بیاد این‌جا.
همان لحظه زنگ² در به صدا در می‌آید.
جانگکوک: فکر می‌کنم خودشه؛ میرم در رو باز کنم.
و با این حرف به سمت در ورودی می‌رود.
جین: چیزه دیگه‌ای رو نمی‌دونم ولی این گروه بیش از حد نرماله؛ با من موافق نیستید؟
جین با گفتن این حرف به شوگا نگاه می‌کند که شوگا نگاهش را بی‌تفاوت از جین می‌گیرد؛ همان لحظه پیشگو‌ی اَعظم وارد اتاق می‌شود و اشخاصی هم که نشسته‌اند به احترام او می‌ایستند؛ پیشگو به محض دیدن آن‌ها لبخند می‌زند و می‌گوید:
- خواهش می‌کنم بفرمایید.
همه همراه با پیشگو‌ی اَعظم به دور میز می‌نشینند.
پیشگو‌ی اَعظم: اول از همه عذر می‌خوام اگه اذیت شدید تا این‌جا جمع بشید و ممنون برای وقتی که گذاشتید، فکر می‌کنم همه می‌دونید به دستور امپراطور این‌جا جمع شدید.
پیشگو مکثی می‌کند و رو‌به اینسوک می‌گوید:
- چه گروهی هم دست و پا کردی!
اینسوک گنگ پیشگو را نگاه می‌کند، که پیشگو لبخند محوی می‌زند و ادامه می‌دهد:
- و حالا شما در قدم بعدی باید این رو پیدا کنید
و هم‌زمان با این حرفش از داخل جیب لباسش طوماری³ را بیرون می‌آورد و طومار را باز می‌کند؛ روی طومار عکس یک گردن‌بند طلایی رنگ و دایره‌ای شکل کشیده شده بود که طرح یک ماه داخل دایره بر روی آن حکاکی شده بود؛ همه با دیدن عکس روی طراحی متعجب شدند.
وی: یک گردنبند؟
جین: من فکر کردم یک چیز منحصر به فردتری باشه.
رپمان: هشت تا آدم برای پیدا کردن یک گردن‌بند!
جیمین: انقدر با زور ما رو آوردید این‌جا برای این؛ ما رو مسخره کردید؟
جیمین با این حرف؛ نگاه معنا‌ داری به جانگکوک که او را به زور به آن‌جا آورده بود؛ کرد؛ جانگکوک هم که مثل او از جایی خبر نداشت بعد از دیدنِ نگاه جیمین سرش را معذب به طرف پیشگو برگرداند.
پیشگو: شما چقدر عجولید من که نگفتم فقط باید یک گردن‌بند پیدا کنید، گفتم در این مرحله باید این رو پیدا کنید.
شوگا: معذرت می‌خوام قربان، مگه خود امپراطور با این همه افرادی که دارند نمی‌تونند یک گردن‌بند رو پیدا کنند که به ما میگن؟
پیشگو: بله نمی‌تونن!

1. دوستان؛ صفات رو منفی نگیرید، در معنی مثبته کلمه.
2. زنگ‌های اولیه در سده‌ی نوزدهم وجود داشتند ولی من نتونستم پیدا کنم کی وارد کره شدند، شما همون «کوبه در» حساب کنید.
(سده نوزدهم: از سال 1801 تا سال 1900)
3. نامه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #19
همه با شنیدن این حرف حیرت‌زده پیشگو را نگاه کردند.
پیشگو: بحث افراد نیست، این یک پیشگوییه، پیشگویی شده بود که شخصی توسط شئ ناشناس از دنیایی متفاوت با دنیای ما؛ وارد دنیای ما میشه، اون‌وقته که همه چی شروع میشه.
جی هوپ: چی شروع میشه؟
پیشگو: یک اتفاقی که ما مدت‌هاست منتظرشیم.
وی: میشه یک جوری توضیح بدید که ما هم بفهمیم؟
پیشگو کلافه دستی به موهایش می‌زند و می‌گوید:
- الان نمی‌تونم بهتون بگم! شما اول طبق‌ پیشگویی گردن‌بند رو پیدا کنید بعد.
رپمان: از کجا معلوم ما پیداش می‌کنیم؟
پیشگو: تو پیشگویی نوشته؛ اون شخصی که مسافره همراه با افرادی که خودش جمع می‌کنه موفق به پیدا کردن گردن‌بند میشن، برای همین امپراطور همون ابتدا فرمان دادند خانمِ کیم اول افرادش رو جمع کنه، حالا هم طبق پیشگویی گردن‌بند رو پیدا کنید تا بعد.
وی: حتما اصل قضیه یک مشکلی داره که نمی‌خواین بگین درسته؟
پیشگو‌ی اَعظم بدون جواب فقط نگاهش را از وی می‌دزدد.
***
بعد از رفتن پیشگو همه هم‌چنان در اتاق مطالعه هستند.
شوگا: یه جای کار می‌لنگه.
اینسوک مردد گفت:
- شما که فکر نمی‌کنید من همون آدم پیشگویی باشم درسته؟
جی هوپ: خب این درسته که توسط مُهره‌ای سحرآمیز این‌جا اومدی و یک گروه هم انقدر سریع درست کردی.
اینسوک: من فقط چون شما رو می‌شناختم انقدر سریع جمعتون کردم.
وی: خب اینم خودش یه دلیله.
جانگکوک آرام زمزمه می‌کند:
- می‌خوان چه مأموریتی بهمون بدن که حاضر نیستند زودتر بهمون اطلاع بدن، این کارها واقعاً از امپراطور بعیده.
همه با حرف جانگکوک به فکر فرو رفتند؛ سکوتی بینشان در گرفت؛ جین بعد از چند ثانیه گفت:
- چه گروه نابی!
او شروع به اشاره کردن به افراد حاضر در اتاق کرد؛ اول از همه به رپمان اشاره کرد و گفت:
- یه نابغه.
و بعد به جانگکوک اشاره کرد و گفت:
- یه فرمانده‌ی رده بالا‌ی ارتش امپراطوری.
و بعد به وی اشاره کرد و گفت:
- یه خون‌آشام.
و بعد رو به شوگا گفت:
- یه گرگینه.
بعد رو کرد به سمت جی هوپ و گفت:
- یه جادوگر.
بعد به اینسوک اشاره کرد و گفت:
- یه دختر؛ با مُهره‌ای سحر‌آمیز از یه مکان نامعلوم.
بعد رو به جیمین کرد و گفت:
- یه بازرگان.
و در انتها به خودش اشاره می‌کند و می‌گوید:
- و یه خدای آب، پیش هم جمع شدند برای پیدا کردن یه گردنبندِ پیشگویی شده! چه عالی (این حرف را با طعنه زد!)
همه بعد از اتمام حرف جین چند ثانیه به هم نگاه کردند.
جی هوپ: خب شاید این یکم عجیب و غیرعادی باشه.
جی هوپ بعد از گفتن این حرف دستانش را بالا آورد و به هم زد و با اشتیاق ادامه داد:
- ولی من فکر می‌کنم خیلی بهمون خوش
می‌گذره... .
جانگکوک و جیمین در قصر امپراطور در یکی از اتاق‌های اسناد بودند؛ آن دو در حال گشتنِ اسناد برای پیدا کردن هر اطلاعاتی درباره‌ی گردن‌بند بودند.
جیمین رو به جانگکوک گفت:
- به نظرت برای چی باید گردن‌بند رو پیدا کنیم؛ به چه دردی می‌خوره؟
جانگکوک که با جدیت در حال بررسی اسناد بود بدون اینکه سرش را بالا بگیرد جواب داد:
- وقتی پیداش کنیم می‌فهمیم!
جیمین که حوصله‌ی گشتن نداشت، گفت:
- یعنی امپراطور خودش نمی‌تونست این‌جا رو بگرده، گذاشته ما بیایم بگردیم، این واقعاً از سر باز کردن نیست؟
جانگکوک: قبلاً که گفتم؛ این‌جا رو گشتن چیزی پیدا نشده، من دارم برای اطمینان دوباره می‌گردم، اگه نمی‌خوای می‌تونی بری؛ من که مجبورت نکردم؛ خودت خواستی کمک کنی.
جیمین: خب می‌تونی به سربازانت دستور بدی این‌جا رو بگردن، حداقل نفرات زیاد بشه زودتر تموم شه.
جانگکوک: نخواستم به جز کسانی که اینسوک جمع کرده؛ کسی رو درگیر موضوع کنم، همین الانش هم معلوم نیست می‌خوایم چی کار کنیم.
جیمین پوفی می‌کند و دوباره مشغول می‌شود، حین گشتن می‌گوید:
- چرا همون اول که هم‌ دیگه رو دیدیم نگفتی فرمانده‌ی کُل ارتش هستی؟
جانگکوک: گفتم که.
جیمین: نخیر شما فقط گفتی عضو گارد سلطنتی هستی.
جانگکوک زیر لب زمزمه کرد، (طوری که فقط خودش بشنود):
- حالا چه فرقی داره!
جیمین دوباره بعد از یک ربع گشتن خسته می‌شود و سندی که در دستش است روی میز می‌اندازد و می‌گوید:
- واقعاً من دارم این‌جا چیکار می‌کنم، این‌ها کار من نیست، من مردهام¹ رو می‌خوام، کاش اون‌ها این‌جا بودند!
ناگهان چیزی به ذهن جیمین می‌رسد؛ لبخندی می‌زند و نگاهی به جانگکوک می‌کند که هنوز با جدیت در حال بررسی اسناد است؛ جیمین بلند حرف می‌زند جوری که جانگکوک به راحتی بشنود.
- به خاطر این‌که مأموریت سریه من نمی‌تونم افرادم رو با خودم بیارم! ولی حداقل نیاز به یک بادیگارد دارم.
جیمین با گفتن این حرف کمی مکث می‌کند و دوباره به جانگکوک نگاه می‌کند که بدون ذره‌ای اعتنا به حرفش در حال گشتن است
جیمین روبه جانگکوک گفت:
- می‌خوای یکی از مردهای من بشی، پول خوبی بهت میدم
جانگکوک دست از کارش می‌کشد و مکثی می‌کند، بعد به طرف جیمین برمی‌گردد.
جانگکوک: من یکی از فرمانده‌های ارشدِ ارتش هستم.

1. منظور از مرد‌ها همان بادیگارد‌ها هستند، در خیلی جاها در فیلم‌ها هم شاید دیده باشید مرد‌ها به معنی افراد‌ تلقی می‌شوند؛ خواهشاً تعبیر منفی نشود، برای باحال‌تر شدن دیالوگ از کلمه‌ی مرد استفاده شده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #20
او بعد از گفتن این حرف دوباره به کارش مشغول می‌شود؛ به سمت میزی می‌رود و کتابی (سندی) که در دست دارد را روی آن می‌گذارد و کنار میز می‌ایستد و شروع به ورق زدن کتاب می‌کند؛ جیمین که از جواب جانگکوک راضی نیست معترض می‌گوید:
- خب که چی؟ یک فرمانده‌ی ارتش نمی‌تونه بادیگارد شخصی بشه؟
جانگکوک حرفی نمی‌زند؛ جیمین به سمت میز می‌رود و جانگکوک را که در حال مطالعه است؛ منتظر نگاه می‌کند؛ وقتی که می‌بیند جانگکوک جوابی نمی‌دهد؛ سرش را خم می‌کند و سرش را بالای کتاب نگه می‌دارد؛ به طریقی که جانگکوک مجبور می‌شود به جای کتاب او را نگاه کند.
جیمین: من بیش‌تر از حقوق الانت می‌تونم بهت بدم.
و با این حرف لبخندِ کیوتی¹ به جانگکوک می‌زند؛ جانگکوک بی‌اختیار به چشمانِ خندان جیمین چشم می‌دوزد؛ آن دو برای چند ثانیه به هم نگاه می‌کنند؛ جانگکوک با انگشت سبابه‌اش به پیشونی جیمین فشار وارد می‌کند و آن را عقب می‌کشد و می‌گوید:
- علاقه‌ای ندارم.
و با گفتن این حرف از کنار جیمین رد می‌شود و به سمت قفسه‌ها می‌رود تا کتابی که در دست دارد، در یکی از قفسه‌ها بگذارد (قفسه‌های کتاب به گونه‌ایست که از هر دو طرف باز است و قفسه از هر دو طرف قابل استفاده است)؛ همین که می‌خواهد کتاب را در قفسه بگذارد، جیمین در طرف دیگر قفسه ظاهر می‌شود که باعث می‌شود جانگکوک بی‌اختیار دوباره به او چشم بدوزد.
جیمین: من بهت بیش‌تر از حقوق الانت میدم قبول؟
جانگکوک با انگشت سبابه و شصتش ضربه‌ی آرامی به پیشانی جیمین می‌زند که باعث می‌شود جیمین سرش را عقب بکشد و پیشانی‌اش را بخاراند.
جیمین: آخ.
جانگکوک: اگه نمی‌خوای کمک کنی قبول؛ ولی حداقل حواس من و پرت نکن!
***
جین و رپمان در بازار جواهرات هستند؛ جین جلوی غرفه‌ای ایستاده است و دارد به جواهرات نگاه می‌کند؛ یکی از دست‌بند‌ها چشم جین را می‌گیرد؛ جین آن را بر می‌دارد.
جین: چقدر قشنگه.
رپمان در طرف دیگر بازار ایستاده است و در حال سؤال پرسیدن از فروشنده‌ها درباره‌ی گردن‌بند است؛ تا نگاهش به جین می‌خورد؛ می‌گوید:
- میشه لطفاً کمک کنی، به جای وقت‌گذرونی!
جین دلخور جواب می‌دهد:
- فقط برای یه لحظه نگاش کردم.
و با این حرف از عرض بازار (خیابان) عبور می‌کند تا خود را به رپمان برساند و در همان حال عکس گردن‌بند را از جیبش در می‌آورد و هم‌زمان ادای رپمان رو هم در می‌آورد؛ «به جای وقت‌گذرونی!»
وقتی به آن طرف بازار می‌رسد؛ هم‌چنان مشغول باز کردن عکس گردن‌بند است که در همان حال؛ در حالی که حواسش نیست پایش به داخل سطلی کنار غرفه‌ای می‌رود و ناگهان تعادلش را از دست می‌دهد و لیز می‌خورد، برای جلو‌گیری از افتادنش ناخودآگاه دستش را به رو‌میزیِ غرفه‌ای که نزدیکش است می‌گیرد؛ و تمام وسایل غرفه از روی میز همراه با خودش بر روی زمین میفتد؛ رپمان با صدای افتادن او به سمتش برمی‌گردد و با دیدن افتادنش بر روی زمین سریع به طرفش می‌آید.
رپمان: خوبی؛ چیزیت نشده؟
قبل از این که جین جوابی دهد پیرمردی (صاحب غرفه، فروشنده) که سر میزش نبوده است بالا سر آن‌ها سر می‌رسد.
- چه اتفاقی افتاده؟
جین با درد بلند می‌شود.
رپمان: خیلی متأسفم قربان، یکم برادرم (هیونگم) سر به هواست.
فروشنده با لبخند گفت:
- اشکالی نداره فقط خواهشاً وسایل رو... .
قبل از این‌که حرفش تمام شود؛ نگاهش به سمت طومار باز شده روی زمین میفتد و با دیدن عکس گردن‌بند با تعجب به آن چشم می‌دوزد؛ رپمان متوجه نگاه او می‌شود سریع می‌رود و طومار را از روی زمین برمی‌دارد؛ و سپس جلوی فروشنده می‌گیرد و می‌گوید:
- شما درباره‌ی این گردن‌بند چیزی می‌دونید؟
پیرمرد مضطرب می‌شود و با ترس به رپمان نگاه می‌کند؛ سریع آستین لباس رپمان و جین را می‌گیرد و آن‌ها را به داخل غرفه‌اش می‌برد؛ پیرمرد با نگرانی و ترس گفت:
- چرا دارید دنبالش می‌گردید؟
***
در خانه‌ی جی هوپ، وی و شوگا در نشیمن روی دو صندلی کنار هم نشسته‌اند؛ هر دو در فکر هستند و با هم حرف نمی‌زنند؛ جی هوپ وارد نشیمن می‌شود و می‌گوید:
- بیش‌تر از چیزی که انتظار داشتم طول کشید، امیدوارم بتونن چیزی پیدا کنن؛ موافقید؟
وی و شوگا هیچ کدام حرفی نمی‌زنند.
جی هوپ: فکر می‌کنم الان زمان خوبیه تا با هم کمی آشنا بشیم، این‌طور فکر نمی‌کنید؟
دوباره جوابی نمی‌شنود.
جی هوپ: مچکرم به خاطر توجه‌تون بچه‌ها!
اینسوک وارد نشیمن می‌شود؛ جی هوپ رو به اینسوک آرام می‌گوید:
- جوابم رو تا حالا گرفته بودم اگه با دو تا سنگ حرف می‌زدم!
اینسوک می‌خندد؛ همان لحظه جیمین و جانگکوک سر می‌رسند و وارد نشیمن می‌شوند؛ همه توجه‌شون به آن دو جلب می‌شود.
جیمین: ما تمام تلاشمون رو کردیم.
جانگکوک: هیچی پیدا نکردیم، حتی یه کلمه.
جی هوپ: خسته نباشید.
ناگهان در با صدای بلندی باز می‌شود و رپمان و جین در چارچوب در نمایان می‌شوند؛ آن‌ها وارد نشیمن می‌شوند.
جین: به دردسر افتادیم.
وی و شوگا با شنیدن این حرف هر دو همان‌طور که نشسته بودند به جلو متمایل می‌شوند و همه با نگرانی به آن دو نگاه کردند.

1. cute
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا