تکمیل شده فن‌فیکیشن پلی به گذشته

  • نویسنده موضوع پارمیس
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 1,830
  • پاسخ‌ها 44
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

پارمیس

118
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/15
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
کتابخانه
وب سایت
forum.patoghroman.top
  • نویسنده موضوع
  • #1
Negar_1696171694181.png

🔷 کد رمان: 01 🔷
نام رمان: پلی به گذشته
نام نویسنده: معصومه کسائیان
MASY297
ناظر: ترنم واژه ها ترنم واژه ها
ویراستار: دل آرا
ژانر: تخیلی، فانتزی
خلاصه:

پلی به گذشته؛ داستان دختری‌ست به نام اینسوک که توسط مُهره‌ای سحرآمیز به زمانِ گذشته‌ی کره؛ سفر می‌کند. او که خود؛ یکی از فن‌های بی‌تی‌اس هم هست، در آنجا با اعضای بی‌تی‌اس آشنا می‌شود که هر کدام شخصیت‌های متفاوتی نسبت به زمان حالشان دارند و... .
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #2
شخصیت های اصلی:
1691988696101.png
نام: Kim Insook

جنسیت: زن

سن: 18

نقش: مسافر زمان

1691988433225.png
نام: Kim Namjoon

جنسیت: مرد

سن: متولد 1994

نقش: نابغه

نام استیج: RM

در فیک شناخته شده به: BRAIN

1691988448337.png
نام: Kim Seok Jin

جنسیت: مرد

سن: متولد 1992

نقش: خدای آب

نام استیج:Jin
1691988461337.png
نام: Min Yoongi

جنسیت: مرد

سن: متولد 1993

نقش: گرگینه

نام استیج:Suga
1691988474368.png
نام: Jung HoSeok

جنسیت: مرد

سن: متولد: 1994

نقش: جادوگر

نام استیج:J-Hope
1691988487415.png
نام: Park Jimin

جنسیت:مرد

سن: متولد 1995

نقش: بازرگان

نام استیج: Jimin
 

پیوست‌ها

  • 1691988414369.png
    1691988414369.png
    21.9 کیلوبایت · بازدیدها: 4
  • 1691988425999.png
    1691988425999.png
    22.8 کیلوبایت · بازدیدها: 3
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: طهور

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #3
1691988621945.png
نام: kim Taehyung

جنسیت: مرد

سن: متولد: 1995

نقش: خون آشام

نام استیج: V
1691988634568.png
نام: Jeon Jeonguk

جنسیت: مرد

سن: متولد 1997

نقش: فرمانده کل ارتش امپراطوری

نام استیج: Jungkook

1691988646863.png
نام: نامعلوم

جنسیت: مرد

سن: صدها سال!

نقش: ضد قهرمان

نام مستعار: Black Ghost​
 
آخرین ویرایش:
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: طهور

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #4
امروز روزِ خوشحال‌کننده‌ای برای خانواده‌ی کیم¹ بود. خانواده‌ی کیم برای تعطیلاتی یک روزه؛ به کنار دریا آمدند؛ از وقتی آن‌ها کنار ساحل مستقر شدند، اینسوک² "تنها فرزندِ خانواده" تمام مدت فین‌های غواصی‌اش را پا کرده بود و در دریا؛ در حال شنا و تفریح بود؛ با غروب کردنِ آفتاب؛ دیگر زمانِ برگشتن آن‌ها به شهر خودشان؛ سئول³ فرا رسید. آقا‌ی کیم به کنار ساحل رفت تا اینسوک را صدا کند.
- بجنب عزیزم می‌خوایم حرکت کنیم.
اینسوک با صدای پدرش سرش را از زیر آب بیرون آورد و در حالی که صدف‌هایی که از کفِ دریا جمع کرده بود را در دستش جابه‌جا می‌کرد؛ گفت:
- اومدم.
با گفتن این حرف به طرف ساحل شنا کرد؛ قبل از این‌ که از آب خارج شود، پایش به چیزی روی شن‌های کف دریا برخورد کرد؛ خم شد و آن جسم را برداشت.
- این دیگه چیه؟
یک جسم دایره‌ای شکلِ سفید رنگ، شبیه یک گوی، یک مُهره به اندازه‌ای متوسط؛ که کاملاً به راحتی در دست جا میشد؛ زیبایی خاص مُهره و براق بودن آن؛ نظر اینسوک را به خود جلب کرد.
«هرچی هست خیلی محشره، پیش خودم نگهش می‌دارم؛ این هم هدیه‌ی من از دریا! مرسی دریا‌ جونم.»
اینسوک با گفتن این حرف همان دستی را که با آن مُهره را گرفته بود نزدیک دهانش برد و لب‌هایش را به انگشتانش زد و ب*و*سه‌ای به طرف دریا فرستاد.
خانمِ کیم که در حال گذاشتن سبد مواد‌ِ غذایی داخل صندوق عقب ماشین بود با دیدن اینسوک که هنوز در آب بود گفت:
- بجنب اینسوک؛ داریم راه می‌افتیم، هنوز تو آبی که.
- اومدم مامان؛ اومدم.
با گفتن این حرف خوشحال از داخل آب بیرون آمد و با عجله صدف‌های در دستش را روی شن‌ها‌ی ساحل ریخت؛ فین‌ها را با عجله از پایش درآورد و به طرف ماشین دوید.
- مامان، مامان نگاه کن چی پیدا کردم.
خانمِ کیم نگاهی به مُهره انداخت و با تعجب گفت:
- این چیه، از کجا پیداش کردی؟
اینسوک با خوشحالی جواب داد:
- دریا، خیلی خوشگله نه؟ می‌خوام نگهش دارم.
خانمِ کیم با خنده گفت:
- خیلی خوب بدو، داره دیرمون میشه؛ وسایلت رو جمع کن باید بریم، بابا فردا باید بره شرکت، لباست رو هم عوض کن.
- چشم... .
***

اینسوک و دوستش پارک هی جو¹در کنسرت بی‌تی‌اس² بودند؛ صدای موزیک و جیغ و سوت؛ همه جا را فرا گرفته بود؛ بی‌تی‌اس مثل همیشه پُر انرژی و با هیجان و با تمام توان در حال خواندن و رقصیدن بودند؛ همه‌ی فن‌های حاضر در آن کنسرتِ بزرگ؛ هیجان‌زده و ذوق‌زده؛ آهنگ‌ها را یکی پس از دیگری با بی‌تی‌اس می‌خواندند.
Mic Drop
...
V:
?Did you see my bag
?Did you see my bag
트로피들로 백이 가득해 (가득해, 가득해)
Jungkook:
?How you think 'bout that
?How you think 'bout that
Hater들은 벌써 학을 떼 (학을 떼)
Jimin:
이미 황금빛 황금빛 나의 성공
I'm so firin' firin' 성화봉송
Jin:
너는 황급히 황급히 도망 숑숑
Jungkook:
How you dare, how you dare, how you dare
...
همه در حالِ خواندنِ آهنگ؛ همراه با بی‌تی‌اس بودند؛ بعد از اتمام این آهنگ، آهنگ بعد‌ی بلافاصله شروع شد که بی‌تی‌اس از هم جدا شدند و هر کدام روی اِستیج؛ پخش شدند و به سمتی رفتند.
فن‌ها با نزدیک شدن اعضا‌ی بی‌تی‌اس به سمتشان؛ بیشتر جیغ کشیدند و سروصدا کردند؛ یکی از فن‌ها که نزدیک اینسوک و هی جو بود؛ داد زد:
- وی⁴ داره به این سمت میاد.
فن‌ها با شنیدن این خبر ذوق‌زده و جیغ کشان شروع به عکس‌برداری و فیلم‌برداری کردند؛ در همان لحظه هی جو به شانه‌ی اینسوک زد و دهانش را به گوش اینسوک نزدیک کرد تا اینسوک صدایش را بشنود:
- اینسوک یک چیزی ته کیفت روشن شد!
اینسوک مبهم نگاهش کرد و با گفتن «هان» رد نگاه هی جو را گرفت و به کوله پشتی‌اش که روی زمین افتاده بود نگاه کرد؛ هی جو درست می‌گفت؛ چیزی انگار درون کیفش روشن شده بود که نورش کمی به بیرون هم میزد؛ اینسوک با تعجب کوله‌اش را از زمین بلند کرد و دستش را درون کوله‌اش برد و مُهره‌ای را که دو روز پیش از کف دریا پیدا کرده بود را بیرون آورد.
اینسوک متعجب گفت:
- مُهره!

1. Kim
2. Insook
3. Seoul
4. V from BTS
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #5
هی جو با دیدنِ مُهره ذوق‌زده شد و پرسید:
- این دیگه چیه؛
چقدر خوشگله؛ از کجا پیداش کردی؟
و با جیغ ادامه داد:
- چرا می‌درخشه؟
اینسوک دستش را روی گوشش گذاشت و گفت:
- هیس؛
جیغ نزن؛ من از کجا بدونم!
در همان لحظه یکی از فن‌های بی‌اعصاب؛ که نور مُهره اذیتش می‌کرد داد زد:
- این لعنتی دیگه چیه؛ با خودت چراغ آوردی! اه خاموشش کن.
اینسوک مُهره را در دستش فشرد اما کافی نبود؛ نورش هنوز باعث آزار اطرافیانش میشد؛ همان فنِ بی‌اعصاب گفت:
- دِ نمی‌تونی خاموشش کنی ببرش بیرون دیگه.
هی جو با تُرش‌رویی گفت:
- آخه چطوری تو‌ی این جمعیت بره بیرون؛ نمیشه که.
- به من ربطی نداره، خیلی رو اعصابه؛ ببرش بیرون.
اینسوک به طرف هی جو برگشت و گفت:
- اشکال نداره هی جو، راست میگه نورش اذیت می‌کنه؛ می‌برمش بیرون ببینم کاریش می‌تونم بکنم.
اینسوک با گفتن این حرف به سمت در خروجی حرکت کرد و خود را به سختی از میان جمعیت به بیرون کشاند و از یکی از درهای سالن خارج شد؛ پشت در سالن ایستاده بود و هاج و واج به مُهره نگاه می‌کرد.
«خب الان چی کارش کنم؟ چطوری خاموش میشه.»
اینسوک چندین بار پشت سر هم مُهره را فشار داد به امید این که خاموش شود که فایده‌ای‌‌ نداشت؛ همان‌طور که داشت با مُهره ور می‌رفت، ناگهان احساس کرد به سمت مُهره کشیده می‌شود و یکدفعه؛ جلو‌ی چشم افرادی که آن اطراف بودند؛ ناپدید شد... !
***
اینسوک را بلاجبار داخل قصر بردند؛ اینسوک که نمی‌دانست چه اتفاقی داشت برایش می‌افتاد، تمام طول مسیر را به خودش فحش می‌داد که چرا طُعمه‌ی آن مرد شده است، با این که خودش نمی‌دانست جریان مُهره چیست؛ اما از دست خودش بیش‌تر از هر کس دیگری عصبانی بود که چرا بی‌خودی نگران شده و شروع به دویدن کرده بود؛ اینسوک دوباره ل*بش را به اعتراض باز کرد:
- بابا میگم من رو اشتباه گرفتید، چرا حرف تو گوشتون نمیره.
یکی از سربازانی که او را گرفته بود؛ با کلافگی گفت:
- جون مادرت بیخیال شو؛ تا حالا از بازار تا این‌جا این حرف رو هزار بار گفتی ، فرمانده تا ته و توی ماجرا رو در نیاره ولت نمی‌کنه؛ بس کن فهمیدیم دزد نیستی بابا!
اینسوک متعجب گفت:
- خب اگه می‌فهمیدید تا الان ولم کرده بودید؛ منم نیاز نبود هی بگم!
همان سرباز سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد؛ یکی دیگر از سربازان گفت:
- ساکت شید پیش فرمانده‌ی کل رسیدیم.
اینسوک اطرافش را نگاهی کرد؛ از حیاط به طبقه‌ی دوم قصر رسیده بودند و در تراسی که؛ نمایی روبه حیاطِ قصر داشت؛ ایستاده بودند؛ اینسوک شخصی را دید که پشت به آن‌ها در حالی که دستانش را از پشت به هم گره کرده بود؛ در حال نظاره کردن حیاطِ قصر بود؛ فرمانده با احتیاط به او نزدیک شد و بقیه کمی آن‌ طرف‌تر؛ در ورودی تراسِ قصر ایستاده بودند.
فرمانده او را مخاطب قرار داد:
- قربان، مُهره رو پیدا کردیم... .
فرمانده‌ی کل (ارتش) به سمت او برگشت؛ اینسوک از آن فاصله و چون پشت عده‌ای از سربازان قرار داشت نمی‌توانست فرمانده‌ی کل را دقیق ببیند؛ فرمانده‌ی کل مُهره را از دست او گرفت و با تأمل گفت:
- پس پیداش کردی، چه زود.
فرمانده: بله قربان.
و با گفتنِ این حرف دستش را به طرف اینسوک دراز کرد و گفت:
فرمانده: و همینطور دزد و... .
اینسوک عصبی غُرید:
- چند بار گفتم من... (و با تأکید) دزد نیستم!
امّا فرمانده بی‌توجه به حرف اینسوک ادامه داد:
- در اصل؛ اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردیم که مُهره توسط یک زن دزدیده شده باشه، حتما باید مهارت بالایی تو‌ی این کار داشته باشه!
اینسوک دوباره غُرید:
- کدوم مهارت؛ چی میگی... .
و ادامه‌ی حرفش را پیش خودش زمزمه کرد:
«اصلاً اگه من مهارتی؛ چیزی داشتم که به دست تو‌ی چلغوز گیر نمی‌افتادم.»
فرمانده که متوجه زیر ل*ب صحبت کردن‌های اینسوک شده بود گفت:
- زیر ل*ب چی وز وز می‌کنی؟
اینسوک کمی جابه‌جا شد تا بتواند فرمانده‌ی کل را بهتر ببیند و در حالی که چند قدمی جابه‌جا شد ادامه داد:
- قربان بنده... .
نتوانست جمله‌اش را کامل کند و با دیدن فرمانده‌ی کل؛ که حالا او هم به اینسوک چشم دوخته بود، دهانش از تعجب و تردید باز ماند، اینسوک با تردید چندین بار پشت سر هم و سریع پلک زد تا مطمئن شود خواب نمی‌بیند؛ وقتی که مطمئن شد درست می‌بیند با بُهت و حیرت پیش خودش زمزمه کرد:
«جا... جانگکوک³ (جونگکوک)... .»


1. Park Hi Joo
2. BTS
3. Jungkook from BTS
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #6
***
اینسوک در زندان قصر نشسته بود؛ چمباتمه زده و گوشه‌ای از زندان کز کرده بود. دستانش که دور پاهایش انداخته بود را قلاب کرد و پاهایش را بیش‌تر به شکمش نزدیک کرد تا خود را بیش‌تر جمع کند؛ سرش را روی زانوهایش گذاشت و با ناراحتی شروع به صحبت با خودش کرد:
«من اینجا چی کار می‌کنم؛ چرا اینجام؛ من که کاری نکردم؛ چرا هیچ‌کس حرفم رو باور نمی‌کنه؟»
آنقدر در خودش غرق بود که متوجه نگهبانِ زندان که نزدیک سلولش شده بود، نشد؛ نگهبان چند دفعه به میله‌های زندان زد تا اینسوک متوجه حضور او شود.
نگهبان: هی دختر، اومدم بهت بگم؛ فردا اگه نتونی‌ بی‌گناهیت رو ثابت کنی اعدام میشی.
اینسوک که انتظار چنین خبری را نداشت با شنیدن این خبر یکدفعه از جا پرید و جیغ زد:
- چی!
اینسوک به نگهبان که خونسرد در حال نگاه کردنِ او بود چشم دوخت و وقتی دید نگهبان چیزی نمی‌گوید، گفت:
- منظورت چیه؛ یعنی چی اعدام؛ برای چی؟
نگهبان بدونِ گفتن کوچک‌ترین حرفی رویش را برگرداند و از سلول فاصله گرفت.
اینسوک داد زد:
- نه؛ صبر کن کجا میری؛ صبر کن.
ولی نگهبان بدون توجه به او آنجا را ترک کرد... .
روز بعد؛ اینسوک را به حیاطِ جلویی قصر آوردند؛ جمعیت زیادی از سربازان، کارکنان قصر و امپراطور در آنجا حاضر بودند؛ اینسوک به امپراطور نگاه کرد؛ مرد میانسالی بود که در نگاه اول هم؛ مرد محترم و با سوادی به چشم می‌خورد. کنار او؛ سمت راستش مرد میانسالی بود که اینسوک حدس زد وزیر دربار باشد و سمت چپ او شخص جوانی که اینسوک هیچ نظری درباره‌ی هویت او نداشت؛ ایستاده بودند؛ ولی چیزی که حواس اینسوک را بیش‌تر از همه به خود جلب کرد، گیوتینی بود که کمی آن طرف‌تر در گوشه‌ای از حیاط قرار داشت؛ اینسوک تا چشمش به آن افتاد تازه به عُمق بدبختی خودش پی برد؛ دوست داشت همه‌ی این اتفاقات خواب باشد و هر لحظه کسی او را از خواب بیدار کند؛ دو نگهبانی که او را گرفته بودند؛ او را به سمت گیوتین بردند؛ که صدای حبس شده‌ی اینسوک بلاخره بیرون آمد.
- خواهش می‌کنم من رو کجا می‌برید، من که گفتم کاری نکردم، صبر کنید.
نگهبانان ولی بی‌توجه به حرف او، او را می‌کشاندند؛ اینسوک که دید آن‌ها به حرفش توجه نمی‌کنند بلند داد زد:
- من دارم میگم بی‌گناهم.
امپراطور با دیدن عجز و ناله‌ی اینسوک روبه فرمانده‌ی کل ارتش(جانگکوک) کرد و پرسید:
- شما مطمئنید اون؛ مُهره رو دزدیده؟
جانگکوک(جونگکوک) که تا آن لحظه سکوت کرده بود، رو کرد به امپراطور و گفت:
- قربان ما فقط مطمئنیم مُهره دست اون بوده.
امپراطور: خودش چی میگه؟
قبل از اینکه جانگکوک جوابی دهد، فرمانده (همان شخصی که اینسوک را دستگیر کرده بود) گفت:
- چرندیات، میگه م‍ُهره اون رو به اینجا آورده، میگه مُهره جادوییه.
امپراطور متعجب یک تای اَبرویش را بالا داد و پرسشگرانه به پیشگو‌ی اَعظم که کنار او؛ سمت چپش ایستاده بود نگاه کرد و گفت:
- پیشگو؟... .
پیشگو‌ی اَعظم که مردی جوان و خوش‌سیما و قد بلند بود لبخندِ ملیحی زد و آرام گفت:
- شاید داره راست میگه!
امپراطور با شنیدن حرف پیشگو‌ی اَعظم دستش را بالا برد و طوری که همه بشنوند داد زد:
- بسیار خوب، پس مُتهم، به ما نشون میده که چرا گفته مُهره؛ سحرآمیزه!
همه با شنیدن صدای امپراطور به طرف او برگشتند؛ نگهبانان هم متوقف شدند و اینسوک به طرف امپراطور برگشت.
اینسوک: قربان، من نمی‌دونم مُهره چطور کار می‌کنه، فقط وقتی شروع به درخشیدن کرد من فشارش دادم.
فرمانده که مُهره در دست او بود، نگاهی به مُهره کرد و گفت:
- این که نمی‌درخشه!
بعد باداد؛ ادامه داد:
- ما رو مسخره کردی، امپراطور وقتِ شنیدنِ خزعبلات تو رو ندارند، اعدامش کنید!
اینسوک بعد از شنیدنِ حرف فرمانده با ترس گفت:
- نه‌نه؛ صبر کنید.
نگهبانان ولی بی‌توجه به او، او را به سمت گیوتین کشیدند.
اینسوک که گریه‌اش گرفته بود التماس کرد:
- نه خواهش می‌کنم صبر کنید؛ خواهش می‌کنم.
و با هقهق ادامه داد:
- یک نفر کمک کنه، خواهش می‌کنم کمک کنید.
اینسوک سرش را مدام می‌چرخاند تا شاید کسی را برای کمک پیدا کند که انگار تازه چشمش به جانگکوک افتاد که نزدیک امپراطور ایستاده بود، با ترس رو‌به جانگکوک گفت:
- جانگکوک؛ جانگکوک کمکم کن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #7
پیشگو‌ی اَعظم که مردی جوان و خوش‌سیما و قد بلند بود لبخندِ ملیحی زد و آرام گفت:
- شاید داره راست میگه!
امپراطور با شنیدن حرف پیشگو‌ی اَعظم دستش را بالا برد و طوری که همه بشنوند داد زد:
- بسیار خوب، پس مُتهم، به ما نشون میده که چرا گفته مُهره؛ سحرآمیزه!
همه با شنیدن صدای امپراطور به طرف او برگشتند؛ نگهبانان هم متوقف شدند و اینسوک به طرف امپراطور برگشت.
اینسوک: قربان، من نمی‌دونم مُهره چطور کار می‌کنه، فقط وقتی شروع به درخشیدن کرد من فشارش دادم.
فرمانده که مُهره در دست او بود، نگاهی به مُهره کرد و گفت:
- این که نمی‌درخشه!
بعد باداد؛ ادامه داد:
- ما رو مسخره کردی، امپراطور وقتِ شنیدنِ خزعبلات تو رو ندارند، اعدامش کنید!
اینسوک بعد از شنیدنِ حرف فرمانده با ترس گفت:
- نه‌نه؛ صبر کنید.
نگهبانان ولی بی‌توجه به او، او را به سمت گیوتین کشیدند.
اینسوک که گریه‌اش گرفته بود التماس کرد:
- نه خواهش می‌کنم صبر کنید؛ خواهش می‌کنم.
و با هقهق ادامه داد:
- یک نفر کمک کنه، خواهش می‌کنم کمک کنید.
اینسوک سرش را مدام می‌چرخاند تا شاید کسی را برای کمک پیدا کند که انگار تازه چشمش به جانگکوک افتاد که نزدیک امپراطور ایستاده بود، با ترس رو‌به جانگکوک گفت:
- جانگکوک؛ جانگکوک کمکم کن.
جانگکوک که برای اولین بار اسمش را از زبان اینسوک شنیده بود، نگاهش رنگ تعجب گرفت و متعجب به اینسوک نگاه کرد؛ قبل از این که چیزی بگوید امپراطور از جانگکوک پرسید:
- می‌شناسیش؟
جانگکوک متعجب جواب داد:
- نه قربان!
و بعد رو کرد به سمت اینسوک و دستور داد:
جانگکوک: صبر کنید.
نگهبانان بار دیگر ایستادند و جانگکوک پرسید:
- من رو می‌شناسی؟
اینسوک که انتظار همچین سؤالی را نداشت؛ دستپاچه شد، نمی‌دانست چه بگوید، با دستپاچگی گفت:
- آ... آره... یعنی... ش..‌. شاید.
قبل از اینکه جانگکوک چیز دیگری بگوید، یکدفعه فرمانده با هیجان و تعجب داد زد:
- قربان مُهره داره می‌درخشه.
همه با شنیدن حرف او به سمت فرمانده چرخیدند؛ نگاه‌ها رنگ تعجب به خودش گرفت؛ همه کم‌کم داشتند حرف اینسوک را باور می‌کردند؛ دستان دو نگهبان که بازوهای اینسوک را گرفته بودند شُل شد و اینسوک از این فرصت استفاده کرد و از چنگشان بیرون آمد و به سمت مُهره؛ که در دست فرمانده بود؛ خیز برداشت و با خوشحالی مُهره را از دست او قاپید و گفت:
- من که بهتون گفتم.
قبل از این که بتواند چیز دیگری بگوید باز متوجه شد به سمت مُهره کشیده می‌شود، نگاهی که به آن انداخت دید مُهره را بدون این که متوجه شود؛ در دستانش فشرده است؛ ناگهان در جلوی چشمان حیران همه غیب شد... .
***
اینسوک چشمانش را باز کرد؛ سقف اتاق خوابش بدجور در چشمانش خودنمایی می‌کرد؛ سریع نیم‌‌خیز شد و روی تخت نشست؛ دور و اطرافش را نگاهی انداخت؛ واقعاً در اتاق‌خوابش بود؛ اولین چیزی که به ذهنش آمد را زمزمه کرد:
«من داشتم خواب می‌دیدم؟»
دست چپش را به پیشونیِ ع*ر*ق کرده‌اش زد.
- چه خوابی بود، بهتره بگم داشتم کابوس می‌دیدم.
خانمِ کیم در چارچوب در نمایان شد و گفت:
- اینسوک بجنب؛ هنوز تو رخت‌خوابی که، مدرسه‌‌ت دیر میشه ها!
- باشه مامان الان آماده میشم.
خانمِ کیم رویش را برگرداند و از چارچوب در فاصله گرفت می‌خواست از اتاق بیرون برود که چیزی یادش آمد پرسشگرانه به سمت اینسوک برگشت و گفت:
- راستی اینسوک؛ دیشب کی از کنسرت به خونه اومدی؛ ما متوجه نشدیم.
اینسوک متعجب به مادرش نگاه کرد و زمزمه‌وار طوری که فقط خودش بشنود گفت:
- شما متوجه نشدید!
نگاهش را از مادرش برداشت و گنگ به اطراف نگاه کرد؛ نگاهش به پایین کشیده شد؛ تازه متوجه وجود مُهره در دست راستش شده بود؛ با دیدنش متفکرانه گفت:
- یعنی امکان داره هیچ کدوم از اینا خواب نبوده باشه... .
***

زنگ تفریح بود و سروصدای دانش‌آموزان؛ حیاط و راهرو‌ی مدرسه را پُر کرده بود؛ هی جو و یکی از دوستانش لی هیون کی¹ در کلاس؛ در حال صحبت درباره‌ی کنسرت بی‌تی‌اس بودند؛ هی جو پشت میز خودش که نزدیکِ در ورود‌ی بود، نشسته بود و هیون کی که از یک کلاس دیگر بود، صندلی جلویی هی جو را عقب کشیده بود و برعکس روی آن نشسته بود (به طوری که پاهایش از پشت صندلی آویزان بود و آرنجش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و چانه‌اش را با دستش گرفته بود و به حرف‌های هی جو گوش می‌داد.)
هی جو با هیجان گفت:
- تو باید باهامون می‌اومدی؛ معرکه بود.
هیون کی: آره حیف شد، گفتم عوض من یکی از دخترها بره و حالش رو ببره.
و با این حرف چشمکی به هی جو زد؛ همان لحظه درِ کلاس با صدایی بلند باز شد و اینسوک در چارچوب در نمایان شد.
هیون کی: و این هم از اینسوک ما، بیخودی نگرانش بودی هی جو خانم.
اینسوک به طرف آن‌ها رفت و کنار میز هی جو ایستاد.
هی جو نگران پرسید:
- تو دیروز کجا رفتی؟ نگرانم کردی؛ خیلی دنبالت گشتم.
اینسوک که با این حرف هی جو دیگر مطمئن شده بود خواب ندیده است با خودش زمزمه کرد:
- پس خواب نبوده!
هی جو که متوجه شد اینسوک حواسش نیست از روی صندلی بلند شد و دستش را روبه‌روی اینسوک چند بار تکان داد.
- اینسوک کجایی با توأم ها!
اینسوک بی‌هوا دست هی جو را که داشت جلوی صورتش تکان می‌خورد را گرفت و گفت:
- باورت نمیشه!
هی‌ جو: چی رو؟
اینسوک دستش را درون جیبش برد و مُهره را درآورد.
اینسوک: این همون مُهره‌ایه که چند روز پیش از دریا پیداش کردم، همونی که داشت توی کنسرت می‌درخشید.

1. Lee Hyon Ki
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #8
هیون کی وسط حرفش پرید:
- مُهره می‌درخشید؟ به حق چیزای نشنیده.
اینسوک: راست میگم هی جو هم دید.
هی جو بی‌توجه به حرف هیون کی گفت:
- خب؟
اینسوک: این مُهره جادوییه.
هی جو و هیون کی با تردید به هم نگاهی انداختند؛ هی جو با نگرانی به اینسوک گفت:
- حالت خوبه؟
اینسوک با اصرار گفت:
- نه جدی میگم این مُهره جادوییه، من رو برد به یک مکانی که نمی‌دونم کجا بود تازه اونجا جانگکوک رو هم دیدم.
هی جو مردد پرسید:
- جانگکوک؛ کدوم جانگکوک؟
اینسوک: بی‌تی‌اس.
هیون کی تک‌خنده‌ای کرد و گفت:
- من می‌دونستم شما دخترا بی‌تی‌اس رو خیلی دوست دارید ولی نه تا این حد.
اینسوک: باور نمی‌کنید نه.
و بعد به هی جو نگاه کرد که نا‌مطمئن لبخندی زد.
اینسوک: آره خوب منم جای شما بودم باور نمی‌کردم، باورش برای خودم هم سخته.
قبل از هر صحبت دیگری زنگ زده شد؛ هیون کی از جایش بلند شد و گفت:
- داستان خوبی بود، بذار بقیه‌ش رو برای یک وقت دیگه؛ فعلاً.
دستش را به سمت شقیقه‌اش برد و به حالت خداحافظی دستش را تکان داد و از کلاس رفت... .
بعد از اتمام مدرسه؛ اینسوک؛ هی جو و هیون کی با هم از دبیرستان خارج شدند؛ اینسوک مدام سرش پایین بود و در حال فکر کردن بود؛ هی جو که متوجه شد اینسوک توی فکر است پرسید:
- داری به چی فکر می‌کنی اینسوک؛ به مُهره؟
قبل از اینکه اینسوک چیزی بگوید هیون کی گفت:
- ولش کن اینسوک، خواب بوده.
و بعد انگار که چیزی یادش افتاده باشد گفت:
- اوه اوه بجنبید بچه‌ها من امروز عجله دارم باید جایی برم.
و با این حرف سرعتش را زیاد کرد تا از آن‌ها جلو بیفتد؛ همانطور که داشت تندتند راه می‌رفت رویش را به طرف آن‌ها که عقب‌تر از او بودند کرد و گفت:
- بجنبید دیگه وگرنه... .
حرفش تمام نشده بود که صدای آخش فضا‌ی کل کوچه را پُر کرد، پایش را گرفت و با اخم روی زمین نشست؛ هی جو و اینسوک به طرف او برگشتند.
هی جو: من برم ببینم این دست و پا چلفتی باز چه بلایی سر خودش آورد.
و با این حرف سرعتش را زیاد کرد تا به هیون کی برسد؛ همان لحظه م‍ُهره دوباره شروع به درخشیدن کرد، اینسوک مُهره را از جیبش درآورد و با دیدن درخشش مُهره؛ گفت:
- هی بچه‌ها اینجا رو.
با گفتن این حرف شروع کرد به سمت دوستانش حرکت کردن و آرام با خودش زمزمه کرد:
- فقط فشارش نده، فشارش نده.
قدم‌هایش را تند‌تر کرد تا به دوستانش برسد که ناگهان مُهره از کف دستش لیز خورد؛ اینسوک ناخودآگاه سریع دستش را به طرف مُهره گرفت تا از افتادن آن روی زمین خودداری کند که بلاجبار مُهره را بین دستانش فشرد و ناگهان دوباره ناپدید شد... .
***
اینسوک روی زمین در جنگل دراز کشیده بود.
اینسوک: دوباره اینجا!
بلند شد و دوباره از همان مسیر قبلی به سمت خروجی جنگل به راه افتاد؛ قبل از این که از جنگل خارج شود متوجه سربازان گارد سلطنتی شد که مدام در رفت و آمد بودند؛ با خودش فکر کرد:
- چه خبره باز؟
یکی از سربازان؛ کنار ورودی جنگل توقف کرد و به همراهانش دستور داد:
- بجنبید هر چه زودتر باید اون دختر رو همراه با مُهره‌ش پیدا کنیم.
بقیه سربازانی که با او بودند گفتند:
- اطاعت قربان.
و همه به اطرافِ مختلف پراکنده شدند؛ اینسوک که در حال نظاره کردن این صحنه بود؛ خودش را پشت یکی از درختان مخفی کرد و با خودش گفت:
- ای بابا اینا چرا دست بردار نیستند.
همان لحظه مردی از پشت سر؛ جلوی دهان اینسوک را گرفت؛ اینسوک ترسید، تقلا کرد دست آن مرد را کنار بزند و از محاصره‌ی بازوان او خلاص شود؛ آن مرد دهانش را نزدیک گوش اینسوک آورد و زمزمه‌وار گفت:
- هیس؛ نترس؛ منم جانگکوک... .
***
اینسوک و جانگکوک از یکی از در‌های مخفی قصر؛ وارد قصر شدند؛ جانگکوک جلوتر از اینسوک حرکت می‌کند و اینسوک دنبال او راه افتاده است؛ تا وارد محوطه‌ی قصر می‌شوند، اینسوک خطاب به جانگکوک می‌گوید:
- یک لحظه صبر کن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #9
جانگکوک بدون این‌که رویش را به طرف اینسوک که پشت اوست، کند؛ می‌ایستد و منتظر می‌ماند؛ اینسوک که متوجه توقف جانگکوک می‌شود جلو می‌آید و روبه‌‌روی جانگکوک می‌ایستد.
اینسوک: اگه ایرادی نداره می‌تونم بپرسم داری من رو کجا می‌بری؟
جانگکوک: صبر داشته باش، خودت می‌فهمی.
اینسوک: محض یاد‌آوری فقط؛ بنده رو دفعه‌‌ی قبل همینجا نزدیک بود اعدام کنن!
جانگکوک با خونسردی جواب می‌دهد:
- بله یادم هست!
بعد از گفتن این جمله؛ جانگکوک قصد دارد که از کنار اینسوک عبور کند که اینسوک دست هایش را به طرفین باز می‌کند و جلوی عبور جانگکوک را می‌گیرد.
اینسوک: اَه صبر کن یک لحظه کجا میری؛ یک سوال دیگه هم دارم، کنجکاو نیستی بدونی از کجا می‌شناسمت؟ تازه فامیلت رو هم می‌دونم؛ «جون»، جون جانگکوک.
اینسوک با گفتن این جمله پیروزمندانه جانگکوک را نگاه می‌کند به هوای این‌که جانگکوک را با سؤالش غافلگیر کرده است؛ جانگکوک چند لحظه به اینسوک که او را خندان نگاه می‌کند، چشم می‌دوزد و با همان خونسرد‌ی جواب می‌دهد:
- اولاً که جانگکوک اسم مستعار منه؛ اسم واقعیم جونگکوکه؛ دوماً برام اهمیت نداره.
و با گفتن این حرف از کنار اینسوک عبور کرد؛
اینسوک که برخلاف تصورش؛ او بود که از جواب و رفتار جانگکوک غافلگیر شده بود، همانطور در همان جا که ایستاده بود با خودش زمزمه کرد:
- مرسی واقعاً بابت توجه‌تون! جانگکوک همیشه اینطوری بود؟
بعد که انگار چیزی یادش افتاده باشد دستش را مشت کرد و آرام به سرش زد و به خودش غُرید:
- این که اون جانگکوک نیست یکی دیگه‌ست.
بعد متفکرانه اضافه کرد:
- نه صبر کن؛ این هم اسمش هم فامیلش یکیه؛ تازه با همون اسم «جانگکوک» می‌شناسنش.
بعد که انگار نکته‌ی مهمی را فهمیده باشد دستش را به دهنش برد «هین» بلندی از روی تعجب کشید.
- این نکنه زندگی قبلیه همون جانگکوکه!
بعد به حرف خودش لبخندی زد و گفت:
- خداییش خیلی هم بهش میاد.
جانگکوک که آن سمت حیاط متوجه غیبت اینسوک شده بود از آنجا رو کرد به اینسوک و گفت:
- پس چرا نمیای؟ بجنب همینط
وری هم دیر کردیم.
اینسوک خندان از کشف بزرگش با ذوق گفت:
- اومدم.
اینسوک و جانگکوک وارد اتاقی از اتاق‌های قصر شدند، امپراطور و پیشگو‌ی اَعظم منتظر آن‌ها بودند؛ به محض ورود آن‌ها جانگکوک به نشانه‌ی احترام سرش را خم کرد.
جانگکوک: قربان.
امپراطور: پس بالاخره اومدید، خیلی وقته منتظرتونیم، چقدر دیر کردید؟
اینسوک و جانگکوک به امپراطور و پیشگو نگاه می‌کنند، آن دو به نظر کمی مضطرب می‌آیند؛ قبل از این‌که جانگکوک جوابی دهد، اینسوک که از حرف امپراطور متعجب شده بود با تعجب گفت:
- منتظر ما بودید، چ... چرا؟
به جای امپراطور؛ پیشگو جواب داد:
- مُهره‌؛ تو رو برای کار مهمی به این‌جا آورده.
اینسوک: و... اون کار چیه؟
امپراطور: یک مأموریت، ولی فعلاً اول از همه نیاز به افراد داری، هر چقدر می‌خوای افراد جمع کن بعد بهت میگم.
اینسوک و جانگکوک از حرف امپراطور متعجب شدند و چند ثانیه‌ای به هم نگاه کردند؛
جانگکوک: قربان باید بدونیم مأموریت چیه تا بتونیم افراد جمع کنیم، چه تعداد باشند با چه مهارتی؟
امپراطور سری تکان داد و گفت:
- فرقی نمی‌کنه؛ چه پنج تا چه هزار تا؛ هر کی رو که خواستید می‌تونید جمع کنید.
جانگکوک و اینسوک که با این حرف امپراطور بیش از پیش حیرت‌زده شده بودند با حیرت و دهانی باز به امپراطور و پیشگو‌ی أعظم نگاه کردند؛ امپراطور اضافه کرد:
- می‌تونی مُهره رو هم پیش خودت نگه‌داری ولی نگذار کسی بفهمه؛ مخصوصاً از افراد داخل قصر.
امپراطور روبه جانگکوک کرد و ادامه داد:
- فرمانده جون؛ شما هم بهش در انجام این مأموریت کمک کن.
جانگکوک: چشم قربان.
بعد از رفتن آن دو؛ پیشگو رو به امپراطور می‌گوید:
- سرورم من که پیشگویی رو بهتون گفته بودم، چرا از همون اول نگفتید باید چی کار کنند؟
امپراطور متفکر جواب می‌دهد:
- می‌ترسم بفهمن؛ همون اول جا بزنن... !
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #10
***
اینسوک و جانگکوک در یکی از میدان‌های شلوغ شهر ایستاده بودند؛ اینسوک روبه جانگکوک گفت:
- امپراطور همیشه این‌طوری مأموریت میده؟ فکر کردم آدم با سواد و منطقیه!
جانگکوک: این اولین باره که همچین دستوری از امپراطور می‌شنوم، اون معمولاً از همون اول همه چی رو واضح و روشن توضیح میده، خیلی عجیبه!
اینسوک: خب حالا افراد از کجا پیدا کنیم.
جانگکوک: نمی‌دونم.
اینسوک بی‌هدف به دور و اطرافش نگاه کرد؛ هنوز باورش نشده بود که این اتفاق برای او افتاده است؛ خودش هم دقیقاً نمی‌دانست چرا آن‌جاست؛ ولی چیزی که برای اینسوک جالب بود؛ این بود که جانگکوک را هم این‌جا دیده است؛ با این فکر به جانگکوک نگاه کرد که او هم بی‌هدف به اطراف نگاه می‌کند؛ اینسوک متفکرانه به جانگکوک چشم دوخت؛ چطور ممکن است او هم آن‌جا باشد؛ اینسوک همان‌طور که به سمت جانگکوک می‌رفت گفت:
- هی... جانگکوک؟
جانگکوک به سمت او برگشت؛ اینسوک دستش را به شانه‌ی راست جانگکوک زد و متفکرانه گفت:
- خداییش تو جانگکوک از بی‌تی‌اس نیستی؟
جانگکوک کمی به سمت چپ رفت که دست اینسوک از رو‌ی شانه‌اش بیفتد؛
جانگکوک: نمی‌فهمم منظورت چیه؟
اینسوک با خودش زمزمه کرد:
- ولی خیلی شبیه‌شی.
جانگکوک بدون توجه به حرف اینسوک پرسید:
- چرا از اول با من خودمونی حرف می‌زدی؟
اینسوک که از سؤال جانگکوک غافلگیر شده بود، او را گنگ نگاه کرد؛
اینسوک: هان... .
وقتی نگاه پرسش‌گرانه‌ی جانگکوک را دید من و من کرد و گفت:
- من... چیزه... این‌طوری راحت‌ترم... تو هم راحت صحبت کن.
بعد هم لبخند احمقانه‌ای زد و گفت:
- گفته بودم که می‌شناسمت.
جانگکوک مردد به اینسوک نگاه کرد و بعد بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- هر جور راحتی برام فرقی نمی‌کنه.
اینسوک که هنوز آن لبخند احمقانه روی ل*ب‌هایش بود؛ آن را حفظ کرد و از بین دندان‌های بسته‌اش غُرید:
- پس چرا اصلا پرسیدی!
همان لحظه ناگهان چیزی یادش آمد و با ذوق فریاد کشید:
- فهمیدم... بی‌تی‌اس... آره ... بی‌تی‌اس.
جانگکوک که حالا کنار او ایستاده بود دست راستش را به گوشش زد و به اینسوک که ذوق‌زده او را نگاه می‌کرد؛ خیره شد؛
جانگکوک: تو فقط مدام داری میگی بی‌تی‌اس؛ چی هست این بی‌تی‌اس؟
اینسوک: بقیه چیزها رو نمی‌دونم ولی اگه تو این‌جایی پس ممکنه بقیه اعضا هم این‌جا باشن، بیا اول اون‌ها رو پیدا کنیم.
جانگکوک: نمی‌دونم درباره‌ی کیا صحبت می‌کنی ولی باشه، قبول.
چیزی اینسوک را قلقلک می‌داد؛ خیلی دوست داشت ببیند بقیه افراد بی‌تی‌اس کجا هستند و چی کار می‌کنند؛ با فکر کردن درباره‌ی این موضوع لبخند گشادی زد، اما ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد و با شک گفت:
- ولی چطوری متقاعدشون کنیم؟
جانگکوک با خونسردی جواب داد:
- با حرف نشد با زور!
اینسوک تک‌خنده‌ای زد و دستانش را با ذوق بهم زد و بعد دستش را به سمت جانگکوک دراز کرد.
اینسوک: آخ‌ جون... پس یک قلم لطفاً... !
اینسوک روی زمین نشسته بود و در حال کشیدنِ عکس بقیه‌ اعضای بی‌تی‌اس بود و جانگکوک هم بالا سر او ایستاده بود و داشت طراحی‌ها را نگاه می‌کرد؛ جانگکوک سرش را بالا گرفت و به دور و اطرافشان نگاهی انداخت؛ افراد رهگذر متعجب و پچ‌پچ‌‌کنان از کنار آن‌ها می‌گذشتند؛ جانگکوک از اینسوک پرسید:
- می‌تونم بپرسم چقدر دیگه کارتون تموم میشه... .
بعد از مکثی ادامه داد:
- مهم نیست کارت چقدر فوریه، ولی نمیشه هر جا دستت اومد بشینی که؛ ما الان مثلاً وسط بازاریم!
اینسوک قلم را زمین گذاشت و گفت:
- بالاخره تموم شد.
اینسوک بلند شد و ایستاد و برگه‌ها را جلوی چشم جانگکوگ نگه داشت.
اینسوک: این اشخاص رو باید پیدا کنیم.
جانگکوک سرش را به سمت چپ خم کرد تا از کنار برگه‌ها بتواند اینسوک را ببیند؛
جانگکوک: اون‌وقت می‌فرمایید چطوری... ؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا