- تاریخ ثبتنام
- 2023/08/12
- نوشتهها
- 83
- مدالها
- 3
***
جانگکوگ و اینسوک شروع به پرسش از افرادِ حاضر در بازار کرده بودند؛ از هر رهگذر و فروشندهای دربارهی تمام افراد میپرسیدند؛ اما کسی هیچکدام را نمیشناخت؛ بعد از مدتی هر دو خسته و ناامید به کنار غرفهای پیش هم آمدند.
جانگکوک: چطوری قراره پیداشون کنیم؟
اینسوک که فوقالعاده خسته شده بود؛ دستانش را قلاب کرد و روبه بالا و پشت سرش کش و قوس داد؛
اینسوک: شاید پرسیدن از مردم فکر خوبی نبود!
همان لحظه که اینسوک دستش را به پشت برد؛ صاحب غرفه عکسی را که اینسوک در دستش گرفته بود دید و گفت:
- من این مرد رو میشناسم!
اینسوک و جانگکوک هر دو به طرف او برگشتند و هم زمان به عکس نگاه کردند؛ عکس رپمان بود. اینسوک پرسید:
- این شخص رو میشناسید؟
- بله البته؛ آقای کیم، به «آقای بِرِین¹» هم معروفه.
اینسوک متعجب پرسید:
- ببخشید چی گفتید؛ برین؟
- بله به خاطر هوش بالای اون، بهش میگن آقای بِرِین، اون یه نابغهست.
اینسوک به فکر فرو رفت؛ «شبیه رپمان از بیتیاس، چقدر عجیب.»
جانگکوک که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:
- بسیار خب کجا میتونیم این شخص رو پیدا کنیم؟
***
رپمان با خوشحالی به چشمانِ افرادِ منتظر در طرف دیگر میز نگاه کرد و با لبخند پیروزمندانهای کارت آس را روی میز انداخت.
رپمان: و... تمام؛ یک برد دیگه هم برای ما.
افراد حاضر در آن طرف میز(رقیب) با بُهت اول به آس نگاه کردند و بعد سرشان را بالا آوردند و با عصبانیت به رپمان نگاه کردند؛ یکی از افرادِ رقیب با خشم گفت:
- تو تقلب کردی!
یکی از افرادِ طرفِ رپمان که هم تیمی او بود با تُرشرویی گفت:
- همه میدونن که نامجون باهوشه، دهنت رو میبندی یا من ببندم؟
همان شخص قبلی گفت:
- کی؛ تو؛ عمراً؟ من رو به خنده ننداز!
- حالا نشونت میدم.
با درگیریِ لفظی آن دو نفر؛ افراد هر دو تیم با عصبانیت با هم گلآویز شدند؛ رپمان سعی کرد هر دو تیم را از درگیری منصرف کند؛ وقتی دید نتیجه ندارد و هر لحظه درگیری فیزیکی آنها دارد شدت میگیرد؛ بیخیال آنها شد و ناچاراً به زیر میز پناه آورد؛ از همان زیر میز هم رپمان صدای داد و فریاد و شکستن وسایل را می شنید؛ با خودش زمزمه کرد:
- من اینجا چی کار میکنم؛ چرا اینجام؛ کی قراره اینا تمومش کنن؟
همان لحظه شخصی رومیزیای را که روی میز بود در دستش گرفت؛ رپمان ترسید یکی از آن احمقها باشد که میخواهد بدون دلیل با او گلآویز شود؛ همان لحظه آن شخص خم شد و رومیزی را بالا زد؛ رپمان شخصی را دید که قبلاً در اتاق ندیده بود، منتظر به او چشم دوخت؛ جانگکوک همانطور که خم شده بود گفت:
- آقای بِرِین؟
رپمان مردد جواب داد:
- ب... بله خودم هستم.
جانگکوک: من یکی از افراد گارد سلطنتی هستم و از شما میخوام که با من تشریف بیارید.
رپمان: بله حتماً اگه فقط من رو از این دیوونهخونه نجات بدی!
جانگکوک بدون درنگ بازوی او را کشید و او را از زیر میز در آورد و با هم از آنجا خارج شدند؛ اینسوک در گوشهای از خیابان منتظر آنها بود؛ به محض دیدن آنها لبخندی روی ل*بش نشست؛ آنها به سمت اینسوک آمدند.
رپمان: ممنون برای کمکتون.
جانگکوک: خواهش میکنم.
اینسوک با ذوق گفت:
- وای... من باورم نمیشه، حق با من بود، اون خودشه؛ رپمانه!
آنها به اینسوک رسیدند؛ رپمان با دیدن اینسوک به نشانهی ادب دستش را جلو آورد و گفت:
- سلام؛ کیم نامجون هستم؛ شما میتونید رپمان صدام کنید.
اینسوک همانطور که با رپمان دست میداد، خیره به او نگاه کرد؛
اینسوک: بله؛ میدونم.
رپمان: ببخشید؟
اینسوک: اه... هیچی.
رپمان: میتونم بپرسم برای چی دنبال من میگشتین؟
اینسوک که از سؤال رپمان غافلگیر شده بود، گفت:
- ام... بله البته این حق شماست خب... چو... چون... .
جانگکوک: فعلاً فقط داریم به دستور امپراطور افراد جمع میکنیم؛ هنوز دلیلش معلوم نیست! با ما بیا شاید به یک دردی خوردی.
رپمان تکخندهای کرد و دست راستش را به گردنش زد و آن را مالش داد.
رپمان: ام... چه توضیح خوبی!
جانگکوک رو کرد به اینسوک و گفت:
- حالا بقیه رو چطور پیدا کنیم؟
اینسوک: نظری ندارم.
رپمان با شنیدن حرف آنها لبخندی زد و گفت:
- خب فکر میکنم به یک دردی خوردم... .
1. Brain
جانگکوگ و اینسوک شروع به پرسش از افرادِ حاضر در بازار کرده بودند؛ از هر رهگذر و فروشندهای دربارهی تمام افراد میپرسیدند؛ اما کسی هیچکدام را نمیشناخت؛ بعد از مدتی هر دو خسته و ناامید به کنار غرفهای پیش هم آمدند.
جانگکوک: چطوری قراره پیداشون کنیم؟
اینسوک که فوقالعاده خسته شده بود؛ دستانش را قلاب کرد و روبه بالا و پشت سرش کش و قوس داد؛
اینسوک: شاید پرسیدن از مردم فکر خوبی نبود!
همان لحظه که اینسوک دستش را به پشت برد؛ صاحب غرفه عکسی را که اینسوک در دستش گرفته بود دید و گفت:
- من این مرد رو میشناسم!
اینسوک و جانگکوک هر دو به طرف او برگشتند و هم زمان به عکس نگاه کردند؛ عکس رپمان بود. اینسوک پرسید:
- این شخص رو میشناسید؟
- بله البته؛ آقای کیم، به «آقای بِرِین¹» هم معروفه.
اینسوک متعجب پرسید:
- ببخشید چی گفتید؛ برین؟
- بله به خاطر هوش بالای اون، بهش میگن آقای بِرِین، اون یه نابغهست.
اینسوک به فکر فرو رفت؛ «شبیه رپمان از بیتیاس، چقدر عجیب.»
جانگکوک که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:
- بسیار خب کجا میتونیم این شخص رو پیدا کنیم؟
***
رپمان با خوشحالی به چشمانِ افرادِ منتظر در طرف دیگر میز نگاه کرد و با لبخند پیروزمندانهای کارت آس را روی میز انداخت.
رپمان: و... تمام؛ یک برد دیگه هم برای ما.
افراد حاضر در آن طرف میز(رقیب) با بُهت اول به آس نگاه کردند و بعد سرشان را بالا آوردند و با عصبانیت به رپمان نگاه کردند؛ یکی از افرادِ رقیب با خشم گفت:
- تو تقلب کردی!
یکی از افرادِ طرفِ رپمان که هم تیمی او بود با تُرشرویی گفت:
- همه میدونن که نامجون باهوشه، دهنت رو میبندی یا من ببندم؟
همان شخص قبلی گفت:
- کی؛ تو؛ عمراً؟ من رو به خنده ننداز!
- حالا نشونت میدم.
با درگیریِ لفظی آن دو نفر؛ افراد هر دو تیم با عصبانیت با هم گلآویز شدند؛ رپمان سعی کرد هر دو تیم را از درگیری منصرف کند؛ وقتی دید نتیجه ندارد و هر لحظه درگیری فیزیکی آنها دارد شدت میگیرد؛ بیخیال آنها شد و ناچاراً به زیر میز پناه آورد؛ از همان زیر میز هم رپمان صدای داد و فریاد و شکستن وسایل را می شنید؛ با خودش زمزمه کرد:
- من اینجا چی کار میکنم؛ چرا اینجام؛ کی قراره اینا تمومش کنن؟
همان لحظه شخصی رومیزیای را که روی میز بود در دستش گرفت؛ رپمان ترسید یکی از آن احمقها باشد که میخواهد بدون دلیل با او گلآویز شود؛ همان لحظه آن شخص خم شد و رومیزی را بالا زد؛ رپمان شخصی را دید که قبلاً در اتاق ندیده بود، منتظر به او چشم دوخت؛ جانگکوک همانطور که خم شده بود گفت:
- آقای بِرِین؟
رپمان مردد جواب داد:
- ب... بله خودم هستم.
جانگکوک: من یکی از افراد گارد سلطنتی هستم و از شما میخوام که با من تشریف بیارید.
رپمان: بله حتماً اگه فقط من رو از این دیوونهخونه نجات بدی!
جانگکوک بدون درنگ بازوی او را کشید و او را از زیر میز در آورد و با هم از آنجا خارج شدند؛ اینسوک در گوشهای از خیابان منتظر آنها بود؛ به محض دیدن آنها لبخندی روی ل*بش نشست؛ آنها به سمت اینسوک آمدند.
رپمان: ممنون برای کمکتون.
جانگکوک: خواهش میکنم.
اینسوک با ذوق گفت:
- وای... من باورم نمیشه، حق با من بود، اون خودشه؛ رپمانه!
آنها به اینسوک رسیدند؛ رپمان با دیدن اینسوک به نشانهی ادب دستش را جلو آورد و گفت:
- سلام؛ کیم نامجون هستم؛ شما میتونید رپمان صدام کنید.
اینسوک همانطور که با رپمان دست میداد، خیره به او نگاه کرد؛
اینسوک: بله؛ میدونم.
رپمان: ببخشید؟
اینسوک: اه... هیچی.
رپمان: میتونم بپرسم برای چی دنبال من میگشتین؟
اینسوک که از سؤال رپمان غافلگیر شده بود، گفت:
- ام... بله البته این حق شماست خب... چو... چون... .
جانگکوک: فعلاً فقط داریم به دستور امپراطور افراد جمع میکنیم؛ هنوز دلیلش معلوم نیست! با ما بیا شاید به یک دردی خوردی.
رپمان تکخندهای کرد و دست راستش را به گردنش زد و آن را مالش داد.
رپمان: ام... چه توضیح خوبی!
جانگکوک رو کرد به اینسوک و گفت:
- حالا بقیه رو چطور پیدا کنیم؟
اینسوک: نظری ندارم.
رپمان با شنیدن حرف آنها لبخندی زد و گفت:
- خب فکر میکنم به یک دردی خوردم... .
1. Brain
آخرین ویرایش توسط مدیر: