- نویسنده موضوع
- #41
آروم جنازه رو با پاش کنار زد انگار که یه بالش رو کنار زده باشه؛ نگاهش رو بهم دوخت ماسکش رو برداشته بود چشمهاش زیادی مشکی و براق بود ابروهاش پر و مشکی، موهاش هم همینطور پوستش سفید بود نه سفید زننده ريشش کمی بلند بود قدش هم زیادی بلند بود؛ دستهاش رو روی سقف ماشین با فاصله کمی از هم گذاشت و با پوزخند به چهره وحشت زدهام خیره شد.
نیشخندی زد و آروم وارد ماشین شد و روی بدن سستم خم شد و آروم و با صدای بم و بیشاز حد ترسناکش کنار گوشم زمزمه کرد:
- اهلا و سهلا... .
و بعد حس آغوشش و درد و بیهوشی بعد از اون همه شوک... .
***
دختر رو توی آغوشش گرفت و با فاصله از بدن خودش اون رو بلند کرد و به سمت ماشینش برد با خودش فکر کرد، این دختر از همه چیز خبر داره، میدونه دقیقا متعلق به کجاست هویت خودش رو میدونه یا فقط از تمام حقایق زندگیش اسمش رو با صداقت بهش گفتن؟! و بعد یادش اومد اسمش رو هم تغییر دادن و لبش به پوزخند کش اومد.... .
بیتوجه به خونریزی سرش اون رو روی صندلی کمک راننده گذاشت و خودش هم سوار شد و با سرعت زیادی که صدای جیغ لاستیکهاش تمام محوطه رو گرفت از اون عمارت به بیرون حرکت کرد.
بین راه چشمش به اون پسر خورد پسری که جز زخم زدن به این دختر کاری نکرده پس باید حداقل، یه خورده حسابهایی تحویل میداد این مرد عرب زیادی پشت این نقاب خونسردش خشمگین بود آهسته از حرکت ایستاد شیشههای ماشینش دودی بود؛ کلت کمریش رو برداشت شیشه ماشین رو تا نصفه پایین برد نشونه گیریش دقیق بود حتی توی اون تاریکی که هرکسی خطای دید براش اتفاق میافتاد.
نگاه اون پسر به دختر روبهروش بود که کلی آرایش داشت و لباس فوق بازی تنش بود؛ این فرصت مناسبی بود.
ماشه رو کشید و بعد صدای جیغ دختر و ناله اون پسر که کمتر از یک ه*ر*ز*ه نبود بلند شد.
شیشه ماشین رو بالا برد و آروم زمزمه کرد:
- فکر کنم حسابمون یکی شد آقا شهاب؛ امیدوارم توی بیمارستان بهت خوشبگذره.
نیشخندی زد و آروم وارد ماشین شد و روی بدن سستم خم شد و آروم و با صدای بم و بیشاز حد ترسناکش کنار گوشم زمزمه کرد:
- اهلا و سهلا... .
و بعد حس آغوشش و درد و بیهوشی بعد از اون همه شوک... .
***
دختر رو توی آغوشش گرفت و با فاصله از بدن خودش اون رو بلند کرد و به سمت ماشینش برد با خودش فکر کرد، این دختر از همه چیز خبر داره، میدونه دقیقا متعلق به کجاست هویت خودش رو میدونه یا فقط از تمام حقایق زندگیش اسمش رو با صداقت بهش گفتن؟! و بعد یادش اومد اسمش رو هم تغییر دادن و لبش به پوزخند کش اومد.... .
بیتوجه به خونریزی سرش اون رو روی صندلی کمک راننده گذاشت و خودش هم سوار شد و با سرعت زیادی که صدای جیغ لاستیکهاش تمام محوطه رو گرفت از اون عمارت به بیرون حرکت کرد.
بین راه چشمش به اون پسر خورد پسری که جز زخم زدن به این دختر کاری نکرده پس باید حداقل، یه خورده حسابهایی تحویل میداد این مرد عرب زیادی پشت این نقاب خونسردش خشمگین بود آهسته از حرکت ایستاد شیشههای ماشینش دودی بود؛ کلت کمریش رو برداشت شیشه ماشین رو تا نصفه پایین برد نشونه گیریش دقیق بود حتی توی اون تاریکی که هرکسی خطای دید براش اتفاق میافتاد.
نگاه اون پسر به دختر روبهروش بود که کلی آرایش داشت و لباس فوق بازی تنش بود؛ این فرصت مناسبی بود.
ماشه رو کشید و بعد صدای جیغ دختر و ناله اون پسر که کمتر از یک ه*ر*ز*ه نبود بلند شد.
شیشه ماشین رو بالا برد و آروم زمزمه کرد:
- فکر کنم حسابمون یکی شد آقا شهاب؛ امیدوارم توی بیمارستان بهت خوشبگذره.
آخرین ویرایش توسط مدیر:
