درحال بررسی رمان شبیخون اثر فائزه عیسی‌وند

  • نویسنده موضوع i_faezeh
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 3,698
  • پاسخ‌ها 87
  • کاربران تگ شده هیچ
ویرایش کتاب

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #41
آروم جنازه رو با پاش کنار زد انگار که یه بالش رو کنار زده باشه؛ نگاهش رو بهم دوخت ماسکش رو برداشته بود چشم‌هاش زیادی مشکی و براق بود ابروهاش پر و مشکی، موهاش هم همین‌طور پوستش سفید بود نه سفید زننده ريشش کمی بلند بود قدش هم زیادی بلند بود؛ دست‌هاش رو روی سقف ماشین با فاصله کمی از هم گذاشت و با پوزخند به چهره وحشت زده‌ام خیره شد.
نیشخندی زد و آروم وارد ماشین شد و روی بدن سستم خم شد و آروم و با صدای بم و بیش‌از حد ترسناکش کنار گوشم زمزمه کرد:
- اهلا و سهلا... .
و بعد حس آغوشش و درد و بی‌هوشی بعد از اون همه شوک... .
***
دختر رو توی آغوشش گرفت و با فاصله از بدن خودش اون رو بلند کرد و به سمت ماشینش برد با خودش فکر کرد، این دختر از همه چیز خبر داره، می‌دونه دقیقا متعلق به کجاست هویت خودش رو می‌دونه یا فقط از تمام حقایق زندگیش اسمش رو با صداقت بهش گفتن؟! و بعد یادش اومد اسمش رو هم تغییر دادن و لبش به پوزخند کش اومد.... .
بی‌توجه به خونریزی سرش اون رو روی صندلی کمک راننده گذاشت و خودش هم سوار شد و با سرعت زیادی که صدای جیغ لاستیک‌هاش تمام محوطه رو گرفت از اون عمارت به بیرون حرکت کرد.

‌ بین راه چشمش به اون پسر خورد پسری که جز زخم زدن به این دختر کاری نکرده پس باید حداقل، یه خورده حساب‌هایی تحویل می‌داد این مرد عرب زیادی پشت این نقاب خونسردش خشمگین بود آهسته از حرکت ایستاد شیشه‌های ماشینش دودی بود؛ کلت کمریش رو برداشت شیشه ماشین رو تا نصفه پایین برد نشونه گیریش دقیق بود حتی توی اون تاریکی که هرکسی خطای دید براش اتفاق می‌افتاد.
نگاه اون پسر به دختر روبه‌روش بود که کلی آرایش داشت و لباس فوق‌ بازی تنش بود؛ این فرصت مناسبی بود.
ماشه رو کشید و بعد صدای جیغ دختر و ناله اون پسر که کمتر از یک ه*ر*ز*ه نبود بلند شد.
شیشه ماشین رو بالا برد و آروم زمزمه کرد:
- فکر کنم حسابمون یکی شد آقا شهاب؛ امیدوارم توی بیمارستان بهت خوش‌بگذره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #42
***
مدیا:
با حس نور شدیدی که به پشت پلک‌هام داشت برخورد می‌کرد؛ آروم چشم‌هام رو باز کردم هنوز هم اون نور بود سرم بدجور درد می‌کرد بخصوص ناحیه گیج‌گاهم.
با اخم سرم رو از پشت به بالش فرو کردم که از اون نور فاصله بگیرم که انگار اون فرد متوجه شد چون نور چراغ قوه رو بست؛ بخاطر بستن اون نور چشم‌هام یکم اطراف رو سیاه و مات می‌دید اما بعد از کمی دوباره خوب شدم.
یه پسر بچه با لبخند کنارم روی تخت نشسته بود چهره زیادی شیطونی داشت!
دستم رو برای کمک به این‌که راحت بشینم به تشک تخت فشردم و با تمام دردی که داشتم بلند شدم و خیره به اون پسر نگاه کردم.
صورت گرد و تپل و سفیدی داشت موهاش زیادی لخت بود انگار کراتین شده بودن و به حالت چتری روی پیشونیش افتاده بودن.
چشم‌هاش یکم ریز بود دماغ کوچولویی داشت و لباش هم کوچیک و گوشتی بودن درکل چهره بانمک و تو دل برویی داشت؛ لباسش طرح مرد عنکبوتی بود و یکم اندامش رو فشرده کرده بود.
با حالت گیجی و متعجب گفتم:
- این‌جا کجاست؟!
پسر: خوزستان شهر آبادان عمارت عبدالله‌ایی‌ها اتاق من.
از حاضر جوابیش هم شوکه بودم هم خنده‌ام گرفته بود.
- عبدالله‌ایا کی هستن دیگه؟!
پسر: صاحب این عمارته؛ دیشب حالت خوب نبود ساعت سه و پنج دقیقه صبح آوردنت البته من بیدار بودم‌ ولی وانمود به خواب کردم بعدش دکتر اومد سر خونیت رو پانسمان کرد و رفت الان هم ساعت دوازده و تازه بیدار شدی ولی دکتر گفت باید استراحت کنی.
از این همه زیرک بودنش به وجد اومده بودم اما مشخص بود این پسر زیادی خوش حرفه.
نگاهی به اتاق انداختم دکورش کرم و قهوه‌ایی بود فرش تخت پرده‌ها همه.
پسر: تازه ملحفه محبوبم رو با سرت خونی کردی و مجبور شدم پرتش کنم.
- میشه بدونم اسمت چیه؟!
- عدنان.
عدنان! این اسم زیادی برای سن این بچه بزرگ بود اون حداقل شیش یا هفت سالش بود.
عدنان: بالاخره بزرگ که میشم.
گیج بهش نگاه کردم که دوباره گفت:
- اسمم درسته برای سن و چهره‌ام زیادی بزرگ نشون میده ولی من که همیشه این‌قدر نمی‌مونم بزرگ میشم و اون‌موقعه اسمم بهم میاد.
این‌دفعه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و آهسته خندیدم که دوباره سرم درد گرفت.
ملحفه کرم رنگ رو کنار زدم و به سمت در رفتم که عدنان همون‌طور که روی تخت نشسته بود و بهم نگاه می‌کرد گفت:
- تذکر دادن نذارم پات رو از این در بیرون بذاری.
دستم روی دست‌گیره بود یکم به نیم رخ چرخیدم و با تعجب ساختگی گفتم:
- عه؟ ولی من میرم.
عدنان: پس قبلش اسمت رو بهم بگو.
یکم سکوت کردم و بعد آروم گفتم:
- مدیا.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #43
بهش نگاه کردم که واکنشش رو ببینم.
به حالت تفکر به فرش خیره بود و زیر لب اسمم رو زمزمه می‌کرد بعد یهو برگشت سمتم و گفت:
- مدیا بیا یه کاری کنیم‌.
نمی‌دونم چرا ولی اون لحظه عقلم رو دست اون بچه شیش، هفت ساله دادم و گفتم:
- چه کاری؟!
عدنان: باید اول دوربین‌ها رو بپیچونیم که بتونی بری بیرون از این اتاق.
- مگه این‌جا دوربین هست؟!
خندید و گفت:
- سرتاسر این عمارت دوربینه ولی خب تنها کسی که می‌تونه اون‌ها رو بپیچونه فقط منم که هنور هم متوجه نشدن چون من از اون‌ها زرنگ‌ترم.
به حرف‌هاش فکر کردم؛ حق با اون بود با اون همه دوربین نمی‌تونستم بیرون برم و متوجه می‌شدن.
با این حال گفتم:
- شاید اصلا من نمی‌خوام یواشکی بیرون برم.
عدنان: نه نشد مثلا تو زندانی.
چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و با حرص گفتم:
- خیله خوب قبول چی‌کار باید بکنیم.
عدنان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
- قبلش باید لباس‌هام رو عوض کنم روت رو اون‌ور کن تا راحت باشم.
***
نگاهی به تیپش انداختم تیشرت و شلوار لش مشکی که بیش از حد بهش می‌اومد تنش بود و داشت خودش رو توی آینه برانداز می‌کرد.
- آقای عدنان نمی‌خوای عملیات رو شروع کنی احیانا؟
عدنان: چرا بریم.
بعد هم جلوتر از من راه افتاد و آروم در اتاق رو باز کرد. هر دومون سرمون رو به بیرون بردیم و نگاه سالن کردیم هیچکس نبود؛ عدنان با انگشت اشاره‌اش به یه در که فاصله زیادی با اتاق خودش داشت اشاره کرد و گفت:
- اوناهاش باید بریم اون‌جا؛ اما گیج بازی دربیاری کارمون ساخته‌اس؛ از کنار دیوار‌ها یعنی پایین اون سه تا دوربین حرکت کن. آروم اول من نگاه اتاق می‌کنم ببینم نگهبان‌ها هستن یا نه اگه بودن که هیچی برمی‌گردیم اما اگه نبودن دوربین‌ها رو خاموش می‌کنیم خب؟ اما قبلش باید ویدیوی الانمون رو حذف کنم؛ حالا بریم.
به سمت اون در حرکت کرد و من هم دنبالش می‌رفتم؛ با احتیاط و آروم در رو باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت؛ بعد همون‌طور که پشتش به من بود دستش رو به معنی این‌که دنبالش برم برام تکون داد و بعد وارد اتاق شد.
از دیدن اون همه مانیتور و دستگاه و سیسم برای تمام اون عمارت به وجد اومده بودم اصلا غیر قابل تصور بود توی سالن عمارت، حیاط، باغ... از تمام زوایای استخر و باشگاه و کل خیابون سرتاسری همه جا دوربین کار بود اگه پشه پر میزد متوجه می‌شدن.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #44
عدنان پشت یکی از کامپیوترها که تقریبا وسط اتاق بود نشست و یکم باهاش ور رفت و در همون حال گفت:
- خب الان درستش می‌کنم... و دِلیت (حذف).
برگشت سمتم و با لبخند مرموز و شیطونی ادامه داد:
- حالا بریم دور، دور مادمازل.
حرف زدن این بچه زیادی شیرین بود. لبخند تحسین آمیزی به این همه هوشش زدم و برای تایید حرفش درحالی که در اتاق رو باز می‌کردم و هنوز صورتم به سمتش بود گفتم:
- بزن بریم دور دور جناب عدنان کوچیک.
در اتاق رو باز کردم و یهو با شدت به یک نفر برخورد کردم.
دستم رو روی سرم گذاشتم و با اخم سرم رو بالا گرفتم که ببینم کدوم ابلهی جلوم سبز شده که با دیدنش نفس توی سینه‌ام حبس شد و یک لحظه حس کردم بدنم یخ زد... .
(اون مثل شیطان بود سرد بود سرد بود مثل یه تیکه یخ چشم‌هاش تاریک بود انگار که توی قبر گم شدی خیلی مشکی بود.)
بخاطر قد کوتاهم سرم رو تا جایی که تونسته بودم بالا گرفتم و اون هم یکم گردنش رو پایین متمایل کرده بود که من رو دقیق ببینه.
بدون هیچ واکنشی با صدای آرومش که رعشه به تمام بدنم می‌انداخت آهسته زمزمه کرد:
- با اجازه کی؟
آب دهنم رو قورت دادم پاهام می‌لرزید حالت نگاهش حرف زدنش خونسردیش همه باعث شده بود زمان و مکان یادم بره و فقط به این فکر کنم قراره کشته بشم یا نه؟
عدنان: ما فقط... .
- شما اتاقت.
بعد از چند ثانیه عدنان از کنارم با سری افتاده و دست‌هایی که بهم قلاب کرده بود از کنارمون گذشت و وارد اتاقش شد.
چشم‌هام می‌لرزید جرعت نداشتم نفس عمیق بکشم صدام کاملا خفه شده بود.
یک قدم عقب رفت دست چپش رو توی جیبش فرو کرد و بعد گفت:
- می‌ذارم به پای این‌که هنوز قوانین رو نمی‌دونی اما... .
گردنش رو کج کرد و یکم توی جاش تکون خورد و ادامه داد:
- اما اگه قوانین رو بدونی و باز هم کاری مشابه این یا حتی اگه خطای کوچیکی باشه اون‌وقت قوانین برات سخت‌تر میشه؛ اگه می‌خوای گردش بری همه جا رو بگردی با کسی حرف بزنی به من بگو و همراه یه بچه شیش هفت ساله راه نیوفت و دوربین‌های عمارت من رو قطع کن چون کارتون بی‌فایده‌اس این سیستم‌ها نمایشیه فرقی نداره روشن باشن یا خاموش.
بعدش خودش رو کنار کشید و درحالی که دستش رو سمت راه‌پله کنار اتاق عدنان کشیده بود گفت:
- برو توی سالن اون‌جا قوانین رو بهت میگن‌.
و بعد بی‌توجه به من خودش جلوتر حرکت کرد.
چند دقیقه با بهت همون‌جا موندم و بعد آروم در رو بستم و به سمت راه‌پله‌ها حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #45
وقتی پایین رفتم حیرت زده شدم یه سالن خیلی بزرگ با صندلی و کاناپه‌های مشکی و میزهای قشنگ شیشه‌ایی مشکی با پایه‌های طلایی این‌جا هم مثل خونه فواد یه شومینه بزرگ داشت که خاموش بود؛ کف سالن سرتاسر موکت نوک مدادی تیره بدون پرز و خیلی خشک پهن بود و دو سه تا هم فرش سنتی ایرانی پهن بود.
یه خانم پشت به من بود که شالش روی شونه‌هاش افتاده بود و موهای رنگ بِلوندش خیلی خاص بودن.

آهسته به سمت اون دختر حرکت کردم و آروم روبه‌روش نشستم.
چهره‌اش بیبی فیس بود صورتش گرد و کوچیک بود لب‌هاش نسبتا گوشتی و کوچیک بودن دماغش هم جمع بود مشخص بود عمله اما رنگ چشم‌هاش بدجور خاص بود مثلش ندیده بودم انگار از همه رنگ‌های موجود توی دنیا قاطی بود و ریخته بودن توی چشم‌هاش نمی‌تونستم بگم چه رنگ بدجور قشنگ بود.
بهش می‌خورد بیست و پنج باشه ولی در کل چهره جذابی داشت... .
سرش رو از توی آیپد دستش در آورد و با لبخند نگاهم کرد و بعد عینک مطالعه دور مشکی روی میز رو برداشت و گذاشت روی چشمش و لبخندش عمق گرفت؛ مشخص بود زیادی مهربونه.
دختر: سلام من نوالم، این‌جا هستم که قانون‌های عمارت رو بهت بگم؛ آم... امیدوارم در طول این روزهایی که پیش هم هستیم من رو به عنوان یه دوست بپذیری.
بزور لبخندی زدم که یهو بلند شد و گفت:
- بریم یه دور بزنیم؟!
با تعجب من هم بلند شدم و باهاش هم قدم شدم.
نوال: قوانین این‌جا فقط روزهای اول و دوم تحملش سخته بعد از اون به راحتی عادت می‌کنی شاید الان بشنوی کنجکاو بشی یا به تمسخر بگیری شاید هم توان قبول کردنشون رو نداشته باشی.
- خب این قوانین چی هستن؟!
نوال: این‌جا حتی به سایه خودت هم اعتماد نکن هر کاری که می‌خوای انجام بدی اول به صاحب خونه میگی که حتما دیدیش؛ ببین هیچ وقت پشت عمارت پات رو نذار حتی کنجکاو به دیدنش از دور هم نشو تنها کسی که حق رفتن به اون‌جا داره... .
- صاحب عمارته.
نوال: آفرین مدیای زرنگ... قانون دوم هم این‌که سوال زیاد از افراد این خونه نپرس بخصوص و مهم‌تر از همه هامان معمولا سوالای متفرقه رو جواب میده مثل این‌که بگی می‌تونم برم بیرون می‌تونم خرید کنم‌ می‌تونم فلانی رو ببینم می‌تونم تماس بگیرم؟ و غیره... .
- صبر کن، صبر کن اول این‌که اسم من رو از کجا می‌دونی دوم این‌که هامان کی هست؟
نوال: دونستن اسمت که کار راحتیه... هامان هم صاحب عمارته همونی که دیشب آوردت.
- منظورت اون ابلیسه؟!
نوال با حرفم زد زیر خنده و موهاش رو پشت گوشش زد و گفت:
- دختر این حرف رو از کجا در آوردی باور کن اگه بیشتر بهش دقت کنی آدم بدی نیست اون فقط با چهره خونسردش و لبخندی که هیچ‌وقت نداره آدم رو می‌ترسونه وگرنه اون‌جور که فکر می‌کنی نیست.
با تاسف نگاهش کردم و جوابش رو دادم:
- برات متاسفم هنوز باهاش آشنا نشدی کامل.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #46
با دستش چند ضربه کوچیک به بازوم زد و با لبخند گفت:
- نمی‌دونم شاید تو راست میگی؛ خب بریم برای بقیه قوانین... قانون سوم این‌که ساعت یازده همه توی اتاق‌هاشون باید خواب باشن؛ بعد هم این‌که سعی نکن این‌جا کسی رو گول بزنی چون خودت قطعا جلوتر از اونا گول می‌خوری یه جورایی بهت رو دست میزنن پس این‌جا دست بالا دست بسیار است به روت نمیارن ولی به موقع حالت رو جا میارن.
خب اما... اما؛ قانون آخر از همه مهم‌تره که اگه یادت بره، بوم.
و بعد بهم نزدیک شد و کنار گوشم آروم زمزمه کرد:
- قانون آخر اینِ که زیر هیچ قانونی نزنی توی این خونه.
و بعد با لبخند عقب رفت؛ جمله‌ رو هشدارگونه و ترسناک گفته بود.
- شغلش چیه؟!
- شرکت تجاری داره؛ البته از ظاهر شرکت تجاریه.
- منظورت چیه؟!
شونه بالا انداخت و گفت:
- این یه رازه.
کلافه نگاهم رو به عمارت دوختم که حس کردم همون لحظه یکی از پرده‌های طبقه بالا کشیده شد انگار که یک نفر داشت نگاهمون می‌کرد و بعد که متوجه نگاهم شد پشت پرده پنهان شد.
- اون پسر؛ عمران چه کاره‌اش میشه؟!
نوال: منظورت عدنانه؟!
- آ... آره همون کوچولوی شیطون.
نوال: یه جورایی پسرشه.
شوکه به سمتش برگشتم که با لبخند بهم خیره شد و بعد گفت:
- یه جورایی عدنان خط قرمزش شده قانون اصلی که باید یادت باشه اینه که عدنان رو ناراحت نکنی چون عواقب خوبی نداره.
و بعد با قدم‌های آروم به سمت عمارت حرکت کرد.
من دوست نداشتم این‌جا بمونم؛ این‌جا ترسناک بود مخوف بود برخلاف ظاهر زیبایی که داشت اما به عمقش که فکر می‌کردم مثل جهنم بود؛ حس می‌کردم تنها کسی که می‌تونم اینجا باهاش راحت باشم فقط نواله که اون هم این‌جا نمی‌موند و پایبند قوانین بود وقتی این‌جا هم بود... .
کاش فواد بیاد دنبالم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #47
***
سر میز شام نشسته بودیم، توی سکوت و هنوز کسی شروع نکرده بود؛ چون جناب عدنان نیومده بودن و من دعا می‌کردم صدای شکمم باعث آبروریزی نشه.
نگاهی به نوال انداختم که با قاشقش آروم روی میز جوری که صداش نیاد ضربه میزد و نگاهش به ساعت بزرگ گوشه دیوار بود؛ همون لحظه صدای آروم عدنان که سلام گفت رو شنیدیم؛ بهش نگاه کردم انگار ترس داشت. روبه‌روی من نشست و نگاهش رو به سوپش دوخت.
هامان: شروع کنید.
فقط بلد بود دستور بده.
قاشق اول رو که وارد ظرف سوپ بردم در ورودی عمارت به شدت باز شد؛ و فواد و پشت سرش مانیا و دوتا بادیگارد درشت هیکل وارد شدن با خوشحالی بلند شدم که هامان با تحکم و بلند گفت:
- بشین سر جات... چی می‌خوای فواد؟
وا این از کجا فهمید فواد اومده... فکر کنم پشت سرش هم چشم داشت... با التماس نگاهم رو به فواد دوختم و آروم سر جام نشستم.
فواد: من دیشب... .
هامان: ولی تو موظف بودی حواست رو بهش بدی و بجای کمک کردن به یک نفر می‌تونستی به دونفر کمک کنی؛ بعد هم مانیا خودش، هم راه و چاه رو بلد بود؛ هم به درد اونا نمی‌خورد که بخوان بدزدنش... پس الان هم از همون در که اومدی از اون در هم برگرد چون خودت خوب می‌دونی من کسی رو توی این عمارت راه نمیدم؛ پس وقتی این دختر رو آوردم بدون که راهی برای برگشت و بیرون رفتن از این‌جا هم نداره، مگر وقتی که خودم بخوام.
- ولی من می‌خوام برم؛ نمی‌خوام این‌جا بمونم.
درسته چهره و اخلاق ترسناک و شیطانی داشت اما دلیل نمی‌شد من بخوام ازش بترسم و حساب ببرم من هنوز همون مدیای سابق بودم... همون‌قدر لجباز و یک دنده همون‌قدر یاغی و زبون‌دراز... چون همیشه این رو می‌دونستم که، فوق مرگ بود.
دست چپش رو روی میز گذاشت و تکیه‌اش رو به صندلی داد و بعد نگاه سردش رو بهم دوخت؛ نگاهش سرد بود ولی درون آدم رو می‌سوزوند.
هامان: باشه برو.
با خوشحالی نگاهم رو به فواد دوختم اما فواد نمی‌دونم چرا خوشحال نبود!
با این حال فوری با ذوق بلند شدم و به سمت فواد و مانیا حرکت کردم که صداش بلند شد:
- ولی قرار نیست بری خونه... از این‌جا مستقیم میری اون دنیا.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #48
ایستادم؛ لحنش زیادی ترسناک بود و مشخص بود مصمم هست روی حرفش... اما من باور نداشتم یه حسی می‌گفت داره دروغ میگه دوباره به سمت فواد رفتم که چهره‌اش وا رفته بود و این‌دفعه فواد تیر آخر رو زد:
- نیا مدیا، نمی‌برمت همراهمون... نمیای.
و بعد دست مانیا رو گرفت و هر دو از در خارج شدن.
به سمت هامان و نوال برگشتم. نوال سرش پایین بود و چهره‌اش ناراحت بود، ولی هامان سرش پایین بود با این تفاوت که پوزخند روی لبش نشسته بود.
بغضم گرفته بود دوست داشتم اون میز رو توی سرش خراب کنم.
- تو به چه حقی من رو تهدید می‌کنی؟ اصلا من دلم نمی‌خواد این‌جا بمونم حاضرم توی آشغال دونی زندگی کنم اما توی این عمارت جهنمت نمونم؛ من... می‌خوام... برم؛ درک این حرف چقدر سخته، ها؟
نوال یک سره فقط چشم و ابرو می‌اومد که حرف نزنم ولی این‌دفعه صدای هامان بلند شد:
- فقط به یک شرط می‌تونی بری توی آشغال دونیت زندگی کنی.
ساکت با چشم‌های منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
- هرموقع توی پیدا کردن پرونده کمک کردی؛ می‌تونی بری.
- ولی اون رو که یکیشون دست فواد... .
هامان: اون الکی بود فقط برای این‌که تو رو مثلا ببرن اون‌جور صحنه سازی کردن؛ که خب باز هم تیرشون به هدف نخورد.
- یعنی می‌خوای بر علیه پدرم باشم؟
هامان: هوش خوبی داری.
یکم مکث کردم و بعد گفتم:
- راجبش فکر می‌کنم‌.
هامان: قرار نیست وقت فکر کردن هم بهت بدم این‌جا من تصمیم می‌گیرم و تو انجام میدی؛ من پیشنهاد ندادم راجبش فکر کنی دستور دادم و تو مجبوری که انجام بدی.
- اگه رفتم و بدون دادن فرصتی کشتنم چی؟!
نیشخندی زد و با لحن خونسردش گفت:
- مرگ حقه؛ بعد هم تو در صورتی می‌میری که پرونده رو نیاری و اون هم به دست خودم با یک گلوله کشته میشی.
با نفرت یه عوضی زیر لب بهش گفتم و با قدم‌های تند به سمت طبقه بالا رفتم.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #49
***
- واقعا که این تخت دونفره‌است.
عدنان: خب باشه، چه ربطی داره؟ من خسته شدم؛ رفتم از اتاق بغلی برات رخت خواب آوردم پهن کردم بعد تو می‌خوای روی تخت من بخوابی؟! مهمون هم این‌قدر پررو؟!
روی تخت نشستم و با اخم کم‌رنگی گفتم:
- چقدر تو خسیسی آخه یک شبه فردا دیگه این‌جا نیستم نمی‌خوام که بکشمت می‌خوام بخوابم.
عدنان با پاهای کوچولوش هلم داد که به خواست خودم بلند شدم و نگاهم رو بهش دوختم و در حالی که داشت می‌رفت زیر ملحفه‌اش گفت:
- حالا که همین یک شبه بهتره که روی زمین بخوابی به هر حال به قول خودت از فردا میری یه اتاق دیگه با یک شب زمین خوابیدن که نمی‌میری.
بعد هم با دست‌های تپل و کوچولوش آباژور رو خاموش کرد و همه جا تاریک شد.
همین‌جور که پتوی نرم و بزرگ رو روی خودم تنظیم می‌کردم زیر لب غر زدم:
- برات متاسفم من رو باش فکر می‌کردم با همه فرق داری.
عدنان: این‌جا همه به نفع خودشون کار می‌کنن حتی منی که بچه‌ام.
روی دست راستم به سمت پنجره چرخیدم و با حرفش به فکر فرو رفتم... راست می‌گفت این‌جا همه به نفع خودشون کار می‌کردن از کوچیک تا بزرگ از ارباب تا خدمه همه و همه فقط تنها کسی که هیچی حتی مرگ براش مهم نبود من بودم... .
برای بارم هزارم توی رخت‌خواب جابه‌جا شدم ولی هیچ جوره راحت نبودم و اصلا خوابم نمی‌برد؛ کلافه سر جام نشستم و نگاه اطراف کردم؛ نگاهم به عدنان افتاد که کاملا همه تخت رو گرفته بود و هیچ جای خالی نذاشته بود.
بلند شدم و به صورتش نزدیک شدم وقتی مطمئن شدم توی خواب عمیقه؛ آهسته به سمت در اتاقش رفتم و آروم از اتاق خارج شدم.
قطعا الان همه خواب بودن متوجه من نمی‌شدن با این فکر راحت به سمت خروجی سالن رفتم و نگاهم رو به دوتا نگهبان پایین‌تر از پله‌های ورودی دوختم‌.
با این‌که سرد بود اما دمپایی‌های پارچه‌ایم که روشون با پَر تزئین شده بود رو در آوردم و آروم در حالی که پشتم به دیوار و صورتم و نگاهم به سمت نگهبان‌ها بود به سمت پشت عمارت حرکت کردم.
وقتی از دیدشون دور شدم نفس راحتی کشیدم و با قدم‌های تند به سمت دیوار شرقی که ستون‌های بزرگی کنارش بود و نورهای طلایی اون‌جا رو خیلی خوشگل کرده بود رفتم و وقتی پیچیدم یهو صدای آروم اسلحه همراه با پاشیدن قطره‌های خون اون مردی که دقیقا سرش رو سوراخ کرده بودن دستم رو روی دهنم گذاشتم و هین آرومی گفتم و خودم رو پشت درخت خرمایی که زیادی بزرگ و پهن بود پنهان کردم و چشم‌هام رو بستم.
تمام بدنم از ترس داشت می‌لرزید؛ این‌جا چه خبر بود؟! تف توی این لحظه.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #50
صحنه پاشیدن خون اون مرد؛ اصلا از جلوی چشم‌هام کنار نمی‌رفت... خواستم برگردم و دوباره نگاهشون کنم که یهو متوجه شدم ده نفر مرد با هیکل‌های بزرگ و اسلحه‌های بزرگ و مشکی که توی دستشون بود داشتن به این سمت می‌اومدن؛ دقیق که شدم متوجه هامان شدم که داشت با خونسردی و آروم در حالی که دست‌هاش توی جیبش بود پشت اون نگهبان‌ها که تند حرکت می‌کردن می‌اومد شدم.
سرم رو دزدیدم و تنم رو بیشتر به تنه درخت فشردم... بوی شَر می‌اومد... مدام نگاهم رو به اطراف می‌چرخوندم و دنبال راهی بودم که بدون جلب توجه برگردم... لعنت به من که از روی فضولی این‌که پشت این عمارت داغون چی داره، نصف شبی از رخت‌خواب گرم و نرم بیرون اومدم‌... الان به چی رسیدی مدیا خانم، ها؟!
توی همون لحظه صدای هامان رو شنیدم.
هامان: انگار مرخص شدی... خوش گذشت؟
در کمال تعجب صدای شهاب بلند شد.
شهاب: آره خیلی خوش گذشت... ولی تو قراره بیشتر خوش بگذرونی چون توی قبر بیشتر از بیمارستان بهت خوش میگذره.
هامان: چیه غیرتت اجازه نمیده خواهرت رو بذاری مهمون ما باشه؟ نترس این‌جا جاش بهتر و امن‌تر از مثلا خونه خودشه؛ الان یکم بهونه می‌گیره اما کم‌کم به خونه جدیدش عادت می‌کنه.
شهاب: خوبه که می‌دونی چرا اومدم و چرا این‌جوری اومدم... آخه تا جایی که یادمه زبون آدم حالیت نیست گفتم به این شیوه که البته روش خودته وارد بشم و خواهرم رو ببرم.
هامان: نوچ... حداقل بذار زخم‌های چندوقت پیشی که بخاطر کتک‌هایی که تو و اون پدر احمق‌تر از خودت باعثش شدین خوب بشن بعد دوباره بیاین و ببرینش.
و بعد از چند لحظه سکوت دوباره صداش اومد:
- آها راستی... یه چیزی هست به نام کیسه بوکس توی باشگاه‌ها ازشون پیدا میشه خودت و پدرت پرس و جو کنید متوجه میشید... آخه خوب نیست از یه آدم اون هم یک دختر بیست و سه چهارساله به عنوان کیسه بوکس استفاده کنید... حالا هم از همون دیواری که ازش اومدین از همون‌جا هم برگردین.
شهاب: هامان، من چیزی برای از دست دادن ندارم پس فکر نکن بعد از امشب دست از سرت برمی‌دارم؛ و از فکر این‌که مدیا رو از دست بدیم بیرون میام... حواست رو جمع کن من به موقعه‌اش از قالب انسانیم بیرون میام کسی نمیتونه مهارم کنه.
هامان: تو الانش هم توی قالب الاغیت هستی... چطور روت میشه خودت رو با آدم‌ها مقایسه کنی؟!
شهاب: خودت خواستی... به زودی منتظر تلافی حرفت و کارت باش.
هامان: دیگه داری می‌ترسونیم... از محدوده من گم شو... بیرون.
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا