درحال بررسی رمان شبیخون اثر فائزه عیسی‌وند

  • نویسنده موضوع i_faezeh
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 3,683
  • پاسخ‌ها 87
  • کاربران تگ شده هیچ
ویرایش کتاب

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #71
هنوز هم بعد از نیم ساعت توی سکوت به اون مرد اخمالوی رو به روم‌ خیره بودم و متعجب فقط یه نگاه به هامان و یه نگاه به فریماه می‌انداختم که فریماه آهسته گفت:
- فکر کنم نباید این کار رو می‌کردیم انگار خل شد جدی جدی.
به خودم اومدم و از اون وضعیت بیرون اومدم و این‌دفعه فقط نگاهم سمت هامان بود.
- ت... تو مگه الان نباید خوزستان می‌بودی؟!
هامان: چرا فکر کردی که مهره اصلیه پرونده رو این‌جا پیش یه مشت قاتل ول می‌کنم‌!؟
- هامان اون پدره منه.
عصبی شد برای اولین بار عصبانیت این مرد رو دیدم و برای اولین بار تونستم بگم اگر شیطان روبه‌روم ظاهر می‌شد این‌قدر ترسناک نبود.
هامان در حالی که سرخ شده بود فریاد زد:
- د همین داره عذابمون میده که تو فکر می‌کنی پدرته.
شوکه و بهت زده نگاهم رو به فریماه دوختم که سرش رو پایین انداخت و رفت توی حیاط چی شده بود این حرف‌ها چی بودن؟!
- چی داری میگی درست حرف بزن چرا فکر می‌کنی متوجه این مزخرفات مبهم میشم؟!
خودش رو جلو کشید؛ غرق شده بودم توی اون چاله کهکشانیه مشکیش.
هامان: مدیا فاتح متوجه همه چیز شده می‌دونه من تهرانم و داره دنبال من میگرده اگر میگم برگردیم خوزستان بخاطر این نمیگم که تو اون‌جا فقط دور بشی بخاطر این میگم که خانواده اصلیت... .
موبایلش زنگ خورد، لعنت به فرد پشت خط که مزاحم شد.
نگاهش به صفحه گوشی با اخم بود دکمه سبز رو لمس کرد؛ روی اسپیکر بود و بعد صدای بابا... .
- هامان می‌دونم کنارته پس بهتره یا گوشی روی اسپیکر باشه یا حرف‌هام بهش منتقل بشه‌، مدیا بهت افتخار می‌کنم که کاملا حرفه‌ایی تونستی راز بیست ساله من یا بهتره بگم راز بیست ساله زندگی و بچگی و نو جوونی و جوونیت رو این‌قدر راحت به دست بیاری نمی‌دونم الان همه چیز رو می‌دونی یا نه اما مهم نیست ولی فکر کنم بچه‌ایی که خواهرش پیش اون دوتا پسر عموی عرب زندگی می‌کنه خیلی درد داره و فقط هم بخاطر برگه‌های محموله قاچاق آهنه.
و بعد صدای بوق‌های ممتدد.
نگاه وحشت زده‌ام رو به هامان دوختم و زمزمه کردم:
- افرا.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #72
هامان با نوک کفشش به زمین ضربه میزد انگار دنبال یه راه حل بود طاقت نیاوردم و با وحشت کتش رو توی مشتم گرفتم و قد بلندش رو به سمت صورت خودم کشیدم و با استرس گفتم:
- هامان یه کاری کن افرا پیششونه اون زنده‌است؛ قبل از این‌که مانیا خودش رو توی خطر بندازه باید یه کاری کنی هامان خواهش می‌کنم.
دستش رو روی دست‌هام قرار داد و فشار آرومی بهش وارد کرد؛ چقدر این گرما رو دوست داشتم چقدر دلم می‌خواست تموم نشه.
خودش رو جلوتر آورد و زمزمه کرد:
- پسش میگیرم و گیرشون می‌ندازیم تو فقط مراقب خودت باش فقط مراقب خودت فهمیدی.
تند سرم رو تکون دادم که دست چپم رو گرفت و به سمت بیرون کشوندم:
- کجا میبری من رو؟!
هامان: پیش فواد.
- خوزستان؟!
- نه توی ماشین دم در منتظرته به مانیا هیچی نمیگی البته اگه اون خودش زنگ نزده باشه.
بعد هم رو به فریماه که با استرس نگاهمون می‌کرد گفت:
- تو هم بهتره از این‌جا بری چون ممکنه ردش رو زده باشن و برسن این‌جا یه وقت سرت رو به باد ندیم.
فریماه تند سری تکون داد و سوییچ ماشینش رو برداشت و همراه ما از خونه خارج شد.
سوار ماشین فواد شدم و با استرس به اون دوتا که انگار بی‌خبر بودن از قضیه افرا خیره میشم.
هامان سرش رو داخل ماشین آورد و رو به فواد گفت:
-‌ مواظب فریال باش.
بین اون استرس‌ها اخم‌هام توی هم فرو رفت و خیره شدم‌ به هامان که نگاهم نمی‌کرد.
فواد: مگه گفتی بهش؟!
هامان: وقتش نرسیده این کار به عهده خودت بود الان هم وقت نیست برید عمارت من هم نیم ساعت بعدش میام.
فواد سری تکون داد و ماشین رو روشن کرد.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #73
کم‌کم به یه عمارت تقریبا قدیمی و بزرگ رسیدیم و فوری بعد از پارک ماشین به سمت ساختمون رفتیم و من جلوتر وارد شدم که یهویی لوستر بزرگی که به سقف آویزون بود با برخورد یه شلیک از تفنگ جلوی پام افتاد.
جیغی از ترس کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم که صدای بابا رو شنیدم:
- به‌به، دختر عزیزم.
با ترس بهش خیره شدم و لب زدم:
- ب... بابا!
صورتش رو به حالت متاسف چرخوند و خیره به زمین یه آه کشید و گفت:
- ای بابا فواد ازت انتظار نداشتم از خواهرت پنهون کنی‌.
بهت زده به سمت فواد برگشتم که عصبی شده بود و دستش برای بیرون کشیدن اسلحه‌اش به کمرش بند بود و در همون حال گفت:
- و تو هم باید تاوان این بیست سال و اون خون ریخته شده بیست سال پیش رو پس بدی.
بابا خنده آرومی کرد و نگاهش رو به یکی از آدم‌هاش دوخت و اون هم با یه شلیک به پام زد؛ از درد نفسم گرفت و جیغی کشیدم و روی زمین افتادم و دستم رو روی محل اثابت تیر قرار دادم.
مانیا به سمتم دویید که دوباره یه تیر به جلوی مانیا برخورد کرد که همون‌جا ایستاد از درد شدید نفسم کم اومده بود.
فواد فوری اسلحه‌اش رو بیرون آورد و به سر اون مرد شلیک کرد و رو به بابا اسلحه‌اش رو گرفت و فریاد زد:
- حرومزاده.
همون لحظه در حالی که تمام مامورهای بابا اسلحه به سمت فواد و من و مانیا گرفته بودن یکیشون گوشی رو دست بابا داد که صدای هامان از پشت گوشی بلند شد:
- چطوره با شهاب شروع کنم؟!
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #74
چون تماس تصویری بود و بابا انگار شهاب رو با حالت بدی دیده بود بهت زده شده بود و چشم‌هاش به حدی بیرون زد که ترسیدم از حدقه در بیاد.
دوباره صدای هامان از اون طرف توجه همه‌امون رو جلب کرد انگار با این حرکتش درد پام رو دیگه حس نمی‌کردم.
هامان: فواد چی‌کارش کنم؟!
فواد کاملا خونسرد و با پوزخندی که به بابا میزد لب زد:
- با آدمی که خیانت می‌کنه چیکار می‌کنن؟!
هامان و فواد یه بازی بدی به جون بابا انداخته بودن هامان با لحنی که مشخص بود داره مسخره می‌کنه گفت:
- یعنی بکشمشون، آخه سنگسار یه خورده هم درد داره هم از یک طرف طول میکشه؟!
فواد: عه مگه چندتان.
- دوتا.
فواد: پس به دوتا اسلحه نیاز داری، که هر دوشون رو همزمان بکشی.
بعد از چندثانیه صدای تیکی از اون‌طرف اومد که یهویی بابا هول زده داد زد:
- عوضی نکن ولشون کن حرومزاده شهاب رو ول کن ولش کن هر دوشون رو ول کن اگه مردی بیا با خودم رو در رو شو یا الله.
فکر می‌کردم هامان به حرفش بخنده و شهاب رو بکشه ولی در کمال تعجب، خونسرد گفت:
- اون‌جا هم چشم میام ولی فقط به یه شرط.
بابا کاملا صورتش قرمز شده بود منتظر ادامه حرفش شد که هامان گفت:
- فواد.
و فواد همزمان با شنیدن اسمش به پای بابا شلیک کرد و بابا با دردی که توی چهره‌اش بیداد می‌کرد رو به روی من روی زمین نشست و چشم‌هاش رو بست و به زخم پاش چنگ زد تا جلوی خونریزی رو بگیره‌.
هامان: ده دقیقه دیگه اونجام.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #75
روی زمین نشسته بودم و دستم به زخم پام بند بود و مانیا هم کنارم بود و چند لحظه‌ایی یک بار نگاه نگرانش رو به فواد می‌دوخت و بعد خیره می‌شد به پای من‌.
یهویی در سال باز شد و نگاهم خورد به هامان که با دیدن من چهره‌اش اخم‌آلود شد و بعد پشت سرش در کمال تعجب مهیار رو دیدم که به داخل اومد.
دوباره نگاهم رو به هامان که دست‌هاش رو به پشت قلاب کرده بود و دوتا اسلحه پشتش پنهون شده بودن دوختم بابا که بزور روی مبل نشسته بود خواست حرفی بزنه که هامان با هر دو اسلحه به سه تا از اون افراد شلیک کرد و بی‌هوش روی زمین افتادن.
بابا رو به مهیار فریاد زد:
- احمق، چرا ایستادی یه کاری بکن.
مهیار با لبخند نگاهی به هامان بعد دوباره به بابا انداخت و گوشی رو به گوشش نزدیک کرد و گفت:
- نیروها حاضر باشن و نیم ساعت دیگه بیان.
نگاه نگرانم رو به هامان دوختم که حرکت کرد و روی یکی از مبل‌ها با فاصله از بابا نشست و گفت:
- بیست سال پیش( به من اشاره کرد ) این دختر چهار سالش بود من و فواد ده سال؛ کاری به سن خودمون ندارم برم سر موضوع زندگی که ساختی برامون؛ با پدرهامون شریک بودی و برای این‌که هیچ‌وقت به کم قانع نمی‌شدی پدرشون رو ( انگشت اشاره‌اش بین من و فواد به گردش در اومد ) کشتی و تمام مدارک رو به نام خودت ثبت کردی و امضای امضاکنندگان رو هم جعل کردی، پدر من هم وقتی قضیه رو متوجه شد در حالی که می‌خواست اون دختر چهارساله و برادر و مادرشون رو به یه جای امن ببره از قضا ترمز ماشینش بریده میشه و همه بجز اون پسر و دختر میمیرن یعنی پدرم و مادر این دوتا حالا پسری که درمونده‌است خواهرش کجاست و دختری که از بیمارستان دزدیده شده و قبلش هم مشخص شده بود که فراموشی گرفته با اون سن کم.
بابا با درد بهش خیره نگاه می‌کرد و بزور لب زد:
- اش‌... اشتباه نکن هامان ن... .
هامان آروم و ترسناک بهش نزدیک شد:
- از این‌که می‌بینم این‌ بلا رو سر دخترم آوردی خیلی ناراحت شدم.
با من بود؟ به من گفت دخترم؟! چقدر شیرین بود این حرف چقدر به مزاقم خوش اومد چه پانسمانی زیباتر از این میتونه باشه برای درد روح و قلبم؟!
هامان سر چرخوند و نگاهم کرد:
- فریال.
بلند شد و به سمتم اومد؛ اسلحه رو به دستم داد و گفت:
- این تیرهای داخل تفنگ به اندازه دردایی که کشیدی نیست ولی باهاشون جبران کن درد قلبت و پنهون کاریش رو.
بهش خیره شدم به اون چشم‌ها خیره شدم من تفنگ نمی‌خواستم من فقط همین لحظه که این‌جور نگاهم می‌کنی و می‌ذاری خیره بشم به اون کهکشان‌های براقت رو می‌خوام من فقط نگاهت رو می‌خوام.
اسلحه رو تکون داد، انگار تازه داشتم تحلیل می‌کردم اتفاقات زندگیم رو انگار تازه متوجه شدم اون پدرم نیست انگار تازه متوجه شدم فواد برادرمه این مرد رو به رو پسر عمومه انگار تازه یادم اومد پدر من به دست اون لاشخور رو به روم کشته شده؛ دستم رو جلو بردم و اسلحه رو گرفتم.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #76
با بغض و لب‌هایی که آویزون شده بودن بخاطر غم و بغضم اسلحه رو به سمتش گرفتم و با صدای لرزونم که بزور به گوش می‌رسید با نفرت لب زدم:
- بی خانواده‌ی حرومزاده.
با عجز چشم‌هاش رو بهم دوخت و عقب رفت افرادش همه اسلحه به سمتم گرفته بودن و منتظر شلیک من بودن.
فاتح: نه مدیا نه تو این کار رو نمی‌کنی دخترم من تو رو بزرگت کرد... .
چشم‌هام رو بستم اسلحه رو بیشتر توی دستم فشردم و جیغ زدم:
- خفه شو.
و شلیک کردم؛ دوباره شلیک کردم دوباره دوباره و دوباره تا جایی که دیگه تیری باقی نموند.
چشم‌هام رو باز کردم؛ بهش خیره شدم بهت زده و با چشم‌های از حدقه بیرون زده بهم نگاه می‌کرد پلک زد و دستش رو روی بدنش کشید.
- نزدم چون، تو باید ذره ذره با درد و زجر بمیری باید روزی صدبار آرزوی مرگ کنی؛ نمی‌ذارم به این راحتی‌ها بمیری باید درد رو حس کنی سوزش زخم و مرهم نداشتن رو حس کنی؛ تو با دست‌های من می‌میری.
مهیار پوزخند صدا داری زد و نگاهش رو به فاتح که متعجب نگاهش می‌کرد دوخت:
- اون‌جور نگاه نکن فاتح اول این‌که دست پرورده خودته دوم این‌که فراموش نکن که رگ عرب و خوب می‌دونی که عرب باشی نمی‌ذاری حقت پای مال بشه.
فاتح از بهت خارج شد و رو به مهیار غرید:
- تو طرف کی هستی من شوهر خواهرتم احمق بعد رفتی توی تیم اون‌ها... .
مهیار: ای بابا انگار حرف دیشبم رو یادت رفته بذار برات تکرارش کنم؛ چی گفته بودم؟! آها، حواست باشه فاتح پلیس همه جا توی کمینه.
فاتح بهت زده شد بدنش انگار سست شد و دستش از روی پاش افتاد کنارش:
- ت... تو؟!
مهیار: تو فکر کردی سارا اگه خواهرم بود می‌ذاشتم با توِ پیر خرفت احمق ازدواج کنه؟! سارا خواهر ناتنیه‌ی منه یه وسیله برای من که نزدیکت باشم؛ میتونی این رو از خودش هم بپرسی؛ البته اگه تا الان زنده باشه.
هامان: می‌بینی فاتح تو هیچکس رو دور خودت نداری؛ حتی پسرت هم تو رو بخاطر این‌که به زنت نزدیک باشه می‌خواست.
فاتح تحمل نکرد و فریاد زد:
- خفه شو؛ بزنیدشون.
همزمان با گفتن این حرفش چند تا دیگه مرد هیکلی از پله‌های طبقه‌ایی که به زیر می‌رفت بالا اومدن و شروع کردن به تیر اندازی چند نفر دیگه هم از در اومدن و با اون‌ها درگیر شدن و مشخص بود که از طرف هامان هستن.
هامان بین اون تیر اندازی‌ها در حالی که اسلحه‌اش طرف بقیه بود و صورتش سمت ما رو به فواد فریاد زد:
- ببرشون بیرون از خونه دوازده دقیقه مونده تا تموم بشه زمانش.
با این حرفش فواد و مانیا با ترس من رو بلند کردن. طاقت نیاوردم و خودم رو سمت هامان کشوندم و از دستش آویزون شدم.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #77
- هامان، هامان بیا با ما، من رو تنها نذار تورو خدا بخاطر عدنان.
به سمتم چرخید و اول نگاهم کرد و و چشمش روی پیشونیم موند؛ موهای کنار شقیقه‌‌ام رو کنار زد و بی‌اهمیت به تیراندازی‌های اطراف که هر آن ممکن بود ما هم تیر بخوریم گفت:
- نمی‌ذارم نمی‌تونم بذارم؛ دختر تو شدی همون لکه خون روی لباس سفیدم محاله از دستت بدم.
فواد دستم رو کشید که دوباره هامان بازوهام رو گرفت و بهم خیره شد و لب زد:
- فریال، بذار خنده‌ات رو ببینم قبل از این‌که تیری به سمتم شلیک بشه.
اشک‌هام پیا پی ریخته می‌شدن و بغضم گلوم رو زخمی‌تر می‌کرد؛ بازوهام رو تکون داد:
- بخند.
خندیدم ولی با درد خندیدم اما با اشک؛ خندیدم و حس کردم خنده آخریه که روی لبم اومد.
بعد هم هلم داد و توی آغوش فواد انداختم و فریاد زد:
- ببرشون شد ده دقیقه.
عمارت کاملا داغون شده بود بجز عمارت همه ما داغون شده بودیم؛ اشک‌هام بند نمی‌اومد و نگاهم به هامان بود لحظه آخر تیری به پهلوش خورد و با درد خم شد جیغ زدم:
- فواد ولم کن بذارم زمین عوضی تیر خورد هامان تیر خورد فواد تو رو خدا بذارم زمین تو رو به جون عزیزت بذارم زمین فواد تیر خورد توروخدا بذار برم پیشش فواد هامان رو بیار.
فواد لحظه‌ایی برگشت نگاهش رو به هامان دوخت اما نمی‌ایستاد و از عمارت خارج شد همچنان گریه و داد و بیداد می‌کردم که من رد ول کنه و بذاره کنار هامان باشم.
حالت تهوع گرفتم و بالا آوردم روی شونه فواد ولی هیچی جز آب از دهنم خارج نشده بود.
چشم‌های اشکیم رو به عمارت دوختم فواد پشت یه درخت ایستاده بود و مانیا هم درگیر باز کردن یه در تقریبا کوچیک بود که همون لحظه ماشین‌های پلیس وارد عمارت شدن و مامور‌هایی که لباس سیاهی که درجه روی آستینشون بود و اسلحه به دست بودن به سمت عمارت دوییدن اما هنوز نرسیده به در؛ عمارت منفجر شد.
نفسم برید؛ اشکم هم مثل خودم بهت زده شد و دیگه پای اومدن روی گونه‌هام رو نداشت.
مثل ماهی‌ایی که به ساحل اومده باشه و داشت جون می‌داد دهنم باز و بسته شد؛ برای گفتن؛ برای جیغ زدن برای صدا کردن اسمش.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #78
خندیدم با نفسی که بریده بود خندیدم با صدای بلند؛ نگاهم رو به فواد و مانیا دوختم و بلندتر خندیدم:
- دیدی؟ فواد دیدی هامان رفت هامان رفت زیر آوار.
دوباره خندیدم و اشکم اومد و جیغ بلندی کشیدم؛ فریاد زدم فواد رو زدم فحشش دادم و هیچ واکنشی نشون نداد.
ضعف کردم و چشم‌هام سیاه شد؛ بی‌حال شدم و سرم روی شونه فواد افتاد و دیگه چیزی جز سرگیجه و سیاهی و حرکت‌های فواد توی یه کوچه تنگ و باریک جلوی چشم‌هام نیومد.

***

"یک سال بعد، ترکیه_ازمیر"
در نرده‌ایی و چوبی حیاط کوچولو و سرسبز قشنگم رو باز می‌کنم و وارد میشم بعد با کلید در خونه رو باز میکنم؛ مثل همیشه وسط ظهر و آفتاب خونه من بخاطر پرده‌های زخیمی که کشیده بودم توی تاریکی رفته بود.
به سمت آشپزخونه میرم و کلید رو روی اپن پرت میکنم و چای ساز رو روشن می‌کنم؛ صندلی پایه بلندم که کنار اپن بود رو کنار می‌کشم که بشینم که صدای زنگ در منصرفم می‌کنه.
کلافه بلند میشم و در رو در حالی که می‌دونستم مهمون همیشگیه باز میکنم که میبینم مثل همیشه با لبخند پشت در با لبخند منتظر ایستاده.
کنار میرم و وارد میشه بغلم میکنه و گونه‌ام رو محکم میبوسه:
- چطوری دختر؛ ای بابا باز هم که خونه تاریکه صد بار میگم برای روحیه‌ات خوب نیست باید این پرده‌ها رو کلا از جاشون در بیارم که نتونی بکشیشون.
- نه ماهک لطفا نکششون سرم درد می‌کنه.
ماهک: از بس که توی تاریکی و تنهایی و فکر و خیالی برای همین سرت درد می‌کنه.
- نه همین الان از بیرون اومدم.
ماهک: کجا بودی؟!
- پارک.
ماهک: خوبه، امروز چیکار کردی قرص‌هات رو که مرتب استفاده می‌کنی دیگه، یا نکنه پشت گوش می‌ندازی؟!
بسته قرصم که فقط سه دونه توش باقی مونده بود رو جلوی چشم‌هاش میگیرم و یکم تکون میدم؛ لبخند میزنه و یه خوبه زیر لب زمزمه میکنه.
ماهک بلند میشه و به سمت سرویس بهداشتی کنار اتاق خواب میره روی صندلی میشینم و دست‌‌هام رو زیر چونه‌ام قرار میدم همه فکر میکنن با مصرف قرص و صحبت با افراد و مشاوره‌های مختلف میتونم فراموش کنم اما مگه آدم‌ میتونه چشم‌های فردی که دوستش داشته باشه رو فراموش کنه؟!
دوباره اون لعنتی توی گلوم پیداش شد؛ چشم‌هام رو بستم و لب‌هام‌ رو روی هم فشردم تا خودش بدونه دوست ندارم کنارم باشه.
نفس عمیقی میکشم و بغضم رو به سختی قورت میدم.
ماهک در حالی که دست‌های نم دارش رو بهم میسابید به سمتم اومد.
- هزار بار بهت میگم دستمال کاغذی توی سرویس بهداشتی هست اون‌جا خشک کن.
ماهک: من هم هزار بار جوابتو دادم که خوشم‌ میاد خنکی آب روی دست‌هام باشه.
و بعد به سمت یخچال رفت و بسته بستنی رو از داخلش بیرون آورد.
- تعارف نکنی؟!
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #79
لبخندی به روش زدم و دوباره گفتم:
- حداقل بمون شام رو با هم بخوریم.
ماهک: نه عزیزم مرسی سر اون بستنی آبروم رو بردی این شام که دیگه جای خود دارد.
با اخم ساختگی روی شونه‌اش زدم که گفت:
- ممنون من دیگه دارم میرم مواظب خودت باشی پردها رو هم دیگه جلوی پنجره نکش بذار نور بیاد داخل دلت باز شه هر روز هم برو بیرون یه گردشی چیزی.
بعد از تایید حرف‌هاش سوار ماشین کوچولو و بانمک نقره‌ایش شد و کوچه رو دور زد و رفت.
در رو بستم و تبلت رو برداشتم و وارد ایمیل‌ها شدم که همون لحظه اسم فواد که داشت تماس تصویری می‌گرفت بالای تبلت خود نمایی کرد.
تماس رو وصل کردم که اول از همه مانیا رو دیدم با اون لبخند پت و پهنش‌.
- به به سلام به عمه خوشگل بچه‌ام.
بهت زده خیره شدم به چهره‌اش داخل قاب گوشی که فکر می‌کردم داره شوخی میکنه زد زیر خنده که فواد از اونطرف آروم و به شوخی زد توی سرش و گفت:
- آخه تو چقدر دهن لقی زن.
با بهت و خنده‌ایی که به لبم اومده بود دستم رو از جلوی دهنم برداشتم و گفتم:
- مانیا؟!
مانیا: بله دیگه چی‌کار کنم از الان هم داره بهونه میگیره که عمه اومد برام اسباب‌بازی بگیره از اون خوب‌هاش.
- وای خدای من، نی‌نی!
فواد گوشی رو از مانیا گرفت و بهش گفت براش یه لیوان آب خنک بیاره بعد رو به من گفت:
- آره نی‌نی ( آروم‌تر پچ زد ) می‌ترسم خیلی زیاد.
- تو چرا مگه تو قراره زایمان کنی که می‌ترسی.
فواد: نه دکتر به من گفت ممکنه زایمان خطرناکی داشته باشه.
- اوه خدای من؛ پس چرا؟
مانیا دوباره اومد و ما هم مجبور شدیم به حالت قبل لبخند و کلکل کنیم؛ بعد از قطع شدن تماس به فکر فرو رفتم کاش خطرش رفع بشه و زایمان راحتی داشته باشه.
یهویی یاد اون اتفاقات و بلایی که سرم اومده افتادم و نفرتم از فاتح ده برابر شد و دوباره لعنتش کردم.
چشم‌هام رو روی هم فشردم:
- آروم باش، تموم شد.
نفس عمیقی میکشم و وارد ایمیل‌ها میشم طبق معمول فقط فواد.
پیامش رو میخونم:
- هفته آینده میایم ترکیه.
نگاه تاریخ پیام کردم؛ برای امروز ظهر ساعت دوازده بود.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #80
دستم رو بالا آوردم و به نشونه باد زدن به خودم چند بار جلوی صورتم تکونش دادم تا شاید این عرقی که معلوم نیست از چی نشات گرفته از بین بره ولی اصلا فایده‌ایی نداشت.
نمی‌دونم این استرسی که از دو روز پیش به جونم افتاده بود بخاطر چی بود فقط می‌دونم یه حس بود یه حسی که انگار بعد از کلی انتظار داشت تموم‌ می‌شد و هر چقدر جلوتر می‌رفتم بیشتر میشد و ذوقی که توی دلم بود هم بالاتر می‌رفت نفسم رو تند و با شدت بیرون می‌دادم که از بین جمعیت تونستم فواد که یه ساک چرم مشکی کوچیک دستی و یه ساک چرخ دار دستش بود همراه با مانیا که لبخند داشت ببینم.
با خوشحالی دستی براشون تکون دادم و ذوق زده به سمتشون رفتم؛ دلم داشت می‌ترکید انگار هنوز هم اون ذوق از بین نرفت حتی با دیدن مانیا و فواد.
هنوز هم انتظار توی دلم بود نمی‌دونستم چرا این حس بهم دست داده بود فقط می‌دونستم حالت تهوع‌ام ده برابر شده بود و بیشتر ع*ر*ق از کمرم راه گرفته بود.
مانیا: می‌بینم سرحالی رو اعصاب.
لبخندم روی دهنم خشک شد من رو یاد هامان انداخت:
( - بچه؛ مطمئن باش هرچی توی جهنم بیشتر عذابم بدن بیشتر بهم خوش می‌گذره برو بخواب رو اعصاب )‌
دوباره یه نفس عمیق کشیدم و بزور یه لبحند به صورت هر دو تاشون زدم و گفتم:
- خونه من فقط یه اتاق داره که اون هم به هیچ‌کدومتون نمیدم شما توی سالن می‌خوابید.
فواد: وای چقدر خواهرم مهمون نوازه این‌قدر که سر افراز شدم پیش زنم‌.
من و مانیا شروع کردیم به خندیدن.
یهویی حس کردم یک نفر از دور بهم خیره شده برگشتم که یه مرد قد بلند که یه ماسک مشکی و کلاه لبه دار مشکی به سر داشت نگاهم می‌کرد چیزی از صورتش نمی‌دیدم حتی چشم‌هاش رو هم نمی‌تونستم درست ببینم فقط انگار با دیدنش به دیواره دلم یخ پرت می‌کنن و دوباره اون حالت تهوع مزخرف اومده بود سراغم‌‌.
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا