- نویسنده موضوع
- #71
هنوز هم بعد از نیم ساعت توی سکوت به اون مرد اخمالوی رو به روم خیره بودم و متعجب فقط یه نگاه به هامان و یه نگاه به فریماه میانداختم که فریماه آهسته گفت:
- فکر کنم نباید این کار رو میکردیم انگار خل شد جدی جدی.
به خودم اومدم و از اون وضعیت بیرون اومدم و ایندفعه فقط نگاهم سمت هامان بود.
- ت... تو مگه الان نباید خوزستان میبودی؟!
هامان: چرا فکر کردی که مهره اصلیه پرونده رو اینجا پیش یه مشت قاتل ول میکنم!؟
- هامان اون پدره منه.
عصبی شد برای اولین بار عصبانیت این مرد رو دیدم و برای اولین بار تونستم بگم اگر شیطان روبهروم ظاهر میشد اینقدر ترسناک نبود.
هامان در حالی که سرخ شده بود فریاد زد:
- د همین داره عذابمون میده که تو فکر میکنی پدرته.
شوکه و بهت زده نگاهم رو به فریماه دوختم که سرش رو پایین انداخت و رفت توی حیاط چی شده بود این حرفها چی بودن؟!
- چی داری میگی درست حرف بزن چرا فکر میکنی متوجه این مزخرفات مبهم میشم؟!
خودش رو جلو کشید؛ غرق شده بودم توی اون چاله کهکشانیه مشکیش.
هامان: مدیا فاتح متوجه همه چیز شده میدونه من تهرانم و داره دنبال من میگرده اگر میگم برگردیم خوزستان بخاطر این نمیگم که تو اونجا فقط دور بشی بخاطر این میگم که خانواده اصلیت... .
موبایلش زنگ خورد، لعنت به فرد پشت خط که مزاحم شد.
نگاهش به صفحه گوشی با اخم بود دکمه سبز رو لمس کرد؛ روی اسپیکر بود و بعد صدای بابا... .
- هامان میدونم کنارته پس بهتره یا گوشی روی اسپیکر باشه یا حرفهام بهش منتقل بشه، مدیا بهت افتخار میکنم که کاملا حرفهایی تونستی راز بیست ساله من یا بهتره بگم راز بیست ساله زندگی و بچگی و نو جوونی و جوونیت رو اینقدر راحت به دست بیاری نمیدونم الان همه چیز رو میدونی یا نه اما مهم نیست ولی فکر کنم بچهایی که خواهرش پیش اون دوتا پسر عموی عرب زندگی میکنه خیلی درد داره و فقط هم بخاطر برگههای محموله قاچاق آهنه.
و بعد صدای بوقهای ممتدد.
نگاه وحشت زدهام رو به هامان دوختم و زمزمه کردم:
- افرا.
- فکر کنم نباید این کار رو میکردیم انگار خل شد جدی جدی.
به خودم اومدم و از اون وضعیت بیرون اومدم و ایندفعه فقط نگاهم سمت هامان بود.
- ت... تو مگه الان نباید خوزستان میبودی؟!
هامان: چرا فکر کردی که مهره اصلیه پرونده رو اینجا پیش یه مشت قاتل ول میکنم!؟
- هامان اون پدره منه.
عصبی شد برای اولین بار عصبانیت این مرد رو دیدم و برای اولین بار تونستم بگم اگر شیطان روبهروم ظاهر میشد اینقدر ترسناک نبود.
هامان در حالی که سرخ شده بود فریاد زد:
- د همین داره عذابمون میده که تو فکر میکنی پدرته.
شوکه و بهت زده نگاهم رو به فریماه دوختم که سرش رو پایین انداخت و رفت توی حیاط چی شده بود این حرفها چی بودن؟!
- چی داری میگی درست حرف بزن چرا فکر میکنی متوجه این مزخرفات مبهم میشم؟!
خودش رو جلو کشید؛ غرق شده بودم توی اون چاله کهکشانیه مشکیش.
هامان: مدیا فاتح متوجه همه چیز شده میدونه من تهرانم و داره دنبال من میگرده اگر میگم برگردیم خوزستان بخاطر این نمیگم که تو اونجا فقط دور بشی بخاطر این میگم که خانواده اصلیت... .
موبایلش زنگ خورد، لعنت به فرد پشت خط که مزاحم شد.
نگاهش به صفحه گوشی با اخم بود دکمه سبز رو لمس کرد؛ روی اسپیکر بود و بعد صدای بابا... .
- هامان میدونم کنارته پس بهتره یا گوشی روی اسپیکر باشه یا حرفهام بهش منتقل بشه، مدیا بهت افتخار میکنم که کاملا حرفهایی تونستی راز بیست ساله من یا بهتره بگم راز بیست ساله زندگی و بچگی و نو جوونی و جوونیت رو اینقدر راحت به دست بیاری نمیدونم الان همه چیز رو میدونی یا نه اما مهم نیست ولی فکر کنم بچهایی که خواهرش پیش اون دوتا پسر عموی عرب زندگی میکنه خیلی درد داره و فقط هم بخاطر برگههای محموله قاچاق آهنه.
و بعد صدای بوقهای ممتدد.
نگاه وحشت زدهام رو به هامان دوختم و زمزمه کردم:
- افرا.
