- نویسنده موضوع
- #31
فواد با لحن تحقیر آمیزی گفت:
- غیرتت همینقدر بود؟ پس میگی دخترت رو بکشم؟!
ضربه بعدی با حرف بابا درست جایی نزدیک قلبم زده شد:
- بکشش اونقدر بیارزش هست که زنده و مردهاش فرقی نداره برامون... هر بلایی دلته سرش بیار.
و بعد رفت... .
هنوز توی شوک بودم اون رفت؛ پدرم رفت کسی که از پدر بودن فقط اسمش رو یدک میکشید شاید به قول فواد واقعا بیغیرت بود... .
به خودم اومدم درحالی که دستهام پشت سرم بسته بود ولی خودم رو خم کردم و از ته دلم جیغ زدم و اشکهام روی گونهام سر خورد.
- بابا... توروخدا برگرد... بابا من رو تنها نذار... بابا قول میدم بخدا قول میدم دیگه بدون اجازهات کاری نکنم لطفا برگرد بابا توروخدا برگرد من نمیخوام اینجا بمونم من میمیرم لطفا نرو... .
اینقدر جیغ و داد زدم که در آخر بیحس همونجور که خم بودم چشمهام بسته شد و آهسته و بیجون زمزمه کردم:
- لطفا برگرد التماس میکنم.
صدای فواد رو کنار گوشم شنیدم:
- وقت گریه نیست؛ برای یه آدم بیغیرت که نباید اشک بریزی حتی اگه اون... بابات باشه.
و بعدش طنابهای دستم رو باز کرد و تن بیجونم رو بغل گرفت؛ متوجه شدم داره از پلهها میره بالا و بعد در اتاق رو باز کرد و متوجه شدم وارد حمام شدیم من رو داخل وان گذاشت و بعد از چند ثانیه آب سرد با پوست بدنم برخورد کرد و باعث شد شوک بهم وارد بشه و چشمهام رو باز کنم و نگاهم به فواد که کنار وان نشسته بود و خیره نگاهم میکرد خورد.
فواد: نیم ساعت توی آب یخ میمونی بعد بیرون میای ببینم آب ولرم شده من میدونم و تو.
حرفش رو ترسناک گفت پس مجبور به اطاعت بودم وگرنه این روانی ممکن بود تو همین وان خفهام کنه.
- غیرتت همینقدر بود؟ پس میگی دخترت رو بکشم؟!
ضربه بعدی با حرف بابا درست جایی نزدیک قلبم زده شد:
- بکشش اونقدر بیارزش هست که زنده و مردهاش فرقی نداره برامون... هر بلایی دلته سرش بیار.
و بعد رفت... .
هنوز توی شوک بودم اون رفت؛ پدرم رفت کسی که از پدر بودن فقط اسمش رو یدک میکشید شاید به قول فواد واقعا بیغیرت بود... .
به خودم اومدم درحالی که دستهام پشت سرم بسته بود ولی خودم رو خم کردم و از ته دلم جیغ زدم و اشکهام روی گونهام سر خورد.
- بابا... توروخدا برگرد... بابا من رو تنها نذار... بابا قول میدم بخدا قول میدم دیگه بدون اجازهات کاری نکنم لطفا برگرد بابا توروخدا برگرد من نمیخوام اینجا بمونم من میمیرم لطفا نرو... .
اینقدر جیغ و داد زدم که در آخر بیحس همونجور که خم بودم چشمهام بسته شد و آهسته و بیجون زمزمه کردم:
- لطفا برگرد التماس میکنم.
صدای فواد رو کنار گوشم شنیدم:
- وقت گریه نیست؛ برای یه آدم بیغیرت که نباید اشک بریزی حتی اگه اون... بابات باشه.
و بعدش طنابهای دستم رو باز کرد و تن بیجونم رو بغل گرفت؛ متوجه شدم داره از پلهها میره بالا و بعد در اتاق رو باز کرد و متوجه شدم وارد حمام شدیم من رو داخل وان گذاشت و بعد از چند ثانیه آب سرد با پوست بدنم برخورد کرد و باعث شد شوک بهم وارد بشه و چشمهام رو باز کنم و نگاهم به فواد که کنار وان نشسته بود و خیره نگاهم میکرد خورد.
فواد: نیم ساعت توی آب یخ میمونی بعد بیرون میای ببینم آب ولرم شده من میدونم و تو.
حرفش رو ترسناک گفت پس مجبور به اطاعت بودم وگرنه این روانی ممکن بود تو همین وان خفهام کنه.
آخرین ویرایش توسط مدیر:
