درحال بررسی رمان شبیخون اثر فائزه عیسی‌وند

  • نویسنده موضوع i_faezeh
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 3,687
  • پاسخ‌ها 87
  • کاربران تگ شده هیچ
ویرایش کتاب

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #31
فواد با لحن تحقیر آمیزی گفت:
- غیرتت همین‌قدر بود؟ پس میگی دخترت رو بکشم؟!
ضربه بعدی با حرف بابا درست جایی نزدیک قلبم زده شد:
- بکشش اونقدر بی‌ارزش هست که زنده و مرده‌اش فرقی نداره برامون... هر بلایی دلته سرش بیار.
و بعد رفت... .
هنوز توی شوک بودم اون رفت؛ پدرم رفت کسی که از پدر بودن فقط اسمش رو یدک می‌کشید شاید به قول فواد واقعا بی‌غیرت بود... .
به خودم اومدم درحالی که دست‌هام پشت سرم بسته بود ولی خودم رو خم کردم و از ته دلم جیغ زدم و اشک‌هام روی گونه‌ام سر خورد.
- بابا... توروخدا برگرد... بابا من رو تنها نذار... بابا قول میدم بخدا قول میدم دیگه بدون اجازه‌ات کاری نکنم لطفا برگرد بابا توروخدا برگرد من نمی‌خوام این‌جا بمونم من می‌میرم لطفا نرو... .

این‌قدر جیغ و داد زدم که در آخر بی‌حس همون‌جور که خم بودم چشم‌هام بسته شد و آهسته و بی‌جون زمزمه کردم:
- لطفا برگرد التماس می‌کنم.
صدای فواد رو کنار گوشم شنیدم:
- وقت گریه نیست؛ برای یه آدم بی‌غیرت که نباید اشک بریزی حتی اگه اون... بابات باشه.
و بعدش طناب‌های دستم رو باز کرد و تن بی‌جونم رو بغل گرفت؛ متوجه شدم داره از پله‌ها میره بالا و بعد در اتاق رو باز کرد و متوجه شدم وارد حمام شدیم من رو داخل وان گذاشت و بعد از چند ثانیه آب سرد با پوست بدنم برخورد کرد و باعث شد شوک بهم وارد بشه و چشم‌هام رو باز کنم و نگاهم به فواد که کنار وان نشسته بود و خیره نگاهم می‌کرد خورد.
فواد: نیم ساعت توی آب یخ می‌مونی بعد بیرون میای ببینم آب ولرم شده من می‌دونم و تو.
حرفش رو ترسناک گفت پس مجبور به اطاعت بودم وگرنه این روانی ممکن بود تو همین وان خفه‌ام کنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #32
فکر کنم بیشتر از نیم ساعت توی اون آب یخ بودم!
انگار بهش احتیاج داشتم ولی بالاخره دل کندم و بلند شدم.
لباس‌هام به تنم چسبیده بود و ازشون آب چکه می‌کرد؛ بی‌توجه بهشون از حمام خارج شدم وقتی وارد اتاق شدم نگاهم به فواد خورد که روی صندلی روبه‌روی پنجره سمت باغ نشسته و درحالی که دستش زیر چونه‌اشه متفکر به بیرون خیره شده... .
لعنتی موقع فکر کردن هم اخم داره.
دوباره با همون بغض توی گلوم و چشم‌های اشکیم حرکت کردم که صدای شلپ‌شلپ آب بخاطر راه رفتنم توی اتاق پیچید.
فواد یکم سرش رو به سمتم متمایل کرد ولی کامل برنگشت و نگاهش به زمین بود و در همون حال گفت:
- نیم ساعت شد یک ساعت، من که منم نمی‌تونم توی این آب یخ تحمل کنم. لباس‌هات رو بپوش بیا کارت دارم.
و بعد یهویی بلند شد و از اتاق خارج شد.
لباس‌های خیسم رو در آوردم و انداختم توی سبد لباس چرک‌ها و یک دست ست کرم قهوه‌ایه لش تنم کردم و موهام رو توی حوله پیچیدم و بعد به سمت سالن عمارت حرکت کردم.
فواد کنار شومینه بود و یه قاب عکس دستش بود و با پوزخند نگاه بهش دوخته بود.
با ورود من قاب رو به صورت برعکس روی تاقچه کوچیک شومینه گذاشت و تکیه به ستون پهن بغل شومینه داد.
به سمت کاناپه رفتم و روش نشستم.
فواد: مقصر این اتفاق که پدرت نخواستت من نیستم قصدم هم این نیست که عذاب وجدان داشته باشم و بخوام کمش کنم نه فقط خواستم بدونی که مقصر من نبودم و تو هم باید باهاش کنار بیای که کسی نمی‌خوادت پس... .
خیره بودم به فرش قرمز و گل‌های رنگا رنگش و در همون حال حرفش رو قطع کردم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #33
- از بچگی بهم گفتن دختر به درد نمی‌خوره اگه هم به درد بخوره تو رو تنها باید می‌انداختیم سطل زباله همه‌اش تو سری‌خور بودم ده سالم بود که بابا بزور دستم رو گرفت و برد زیر زمین فقط برای این‌که رفته بودم توی اتاق مطالعه‌اش که ببینم اون‌جاست یا نه وقتی وارد شدم فقط قلبم بود که توی دهنم میزد من رو گذاشته بود وسط سه تا جنازه آویزون شده و سر تا پا خونی و کبود... .
یک هفته تنبیه تموم شد دوباره پنج سال بعدش گفت که بریم جنگل گردش؛ مهربون شده بود و من هم دختر احساساتی بودم و زود خر می‌شدم دست گذاشتم توی دست پدر مهربونم و با هم به جنگل رفتیم اون‌جا گفت که می‌خواد بهم یه تکنیک یاد بده بعد هم اسلحه داد دستم و گفت شلیک کنم به در کلبه دقیقا اون نقطه‌ایی که خودش مشخص کرده بود؛ آره متوجه شدم پشت اون در آدم زنده آویزون بوده و... مدیا یه دختر پونزده ساله قاتل شد... این‌جا بود که متوجه شدم توی چه زندگی نکبتی گیر کردم. شده بود آتو براشون و من رو به عنوان یک وسیله برای رسیدن به اهدافشون سرلوحه قرار دادن بدترین حس و چیزهایی که فقط توی سریال‌ها مشاهده می‌کنن رو من دیدم... قتل، دزدی، اختلاس، شکنجه، آدم‌های خراب، فروختن اعضای بدن بچه‌ها، بهترین دوستم مورد تجاوز قرار گرفت فقط بخاطر عشقی که نسبت به یک عوضی داشت و آخر به خودکشی ختم شد... و... .
نتونستم ادامه بدم؛ بغضم هر لحظه حنجره‌ام رو بیشتر زخمی می‌کرد دوست داشت بترکه ولی نمی‌شد گیر کرده بود آخریشون سخت بود بیانش خیلی سخت حداقل برای من آسون نبود.
فواد: و چی؟!
نمی‌تونستم بگم ولی فواد خیلی اصرار کرده بود و پاش توی یک کفش بود که بگم.
- کشتن یه پدر و مادر جلوی دختر شیش ساله‌اشون.
فواد: متاسفم برای پدرت اون جزای تمام کارهاش رو می‌بینه البته توی زندگی ما کارما وقتی اتفاق می‌افته که خودت قصد انتقام داشته باشی و بعد حسابتون توی دنیا یکی میشه.
- من نمی‌تونم قتل انجام بدم.
فواد: قرار نیست با دست‌های خودت خون بریزی، روش‌های من با بابات فرق داره دختر تهرونی.
- داری این دختر تهرونی رو عصبی می‌کنی؛ یالا بگو ببینم نقشه‌ات چیه‌ پسرک.
فواد: خب این‌جور که مشخص بوده پدرت از همون اول می‌دونسته تو رو آوردیم خوزستان یعنی براش جاسوسی کردن که اگه من دستم به اون جاسوس برسه خودم تیکه ‌تیکه‌اش می‌کنم و مي‌ندازم سطل آشغال تا سگ‌های خیابون بخورنش... بعدش هم پدرت این‌جا توی عمارت قدیمی خودشونه.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #34
با تعجب و صدای گرفته‌ام که بزور سعی می‌کردم بلندش کنم گفتم:
- مگه این‌جا هم خونه داره؟
فواد: وسط حرف من نپر؛ آره قبلا تمام پروژه‌های خودش و بابای بی‌خانواده‌اش خوزستان انجام می‌شد... داشتم می‌گفتم؛ اون‌جا یه مهمونی بالماسکه میخوان ترتیب بدن برای دقیقا امشب اما نکته این‌جاست که پدر باهوشت باز هم مثل همیشه حُقه پشت این کارش خوابونده می‌خواد از طریق این مهمونی تمام آدم‌هایی که پرونده‌های مهم دستشونه رو بکشه اون‌جا.
- خب بعدش!
فواد: بعدش این‌که مهمونی وقتی گرم شد و همه از حالت عادی در اومدن بره سراغ پرونده‌های مهم و برای حداقل دو ساعتی اون‌جا نیستش.
با نگاهی که انگار دارم یه منگل رو کنکاش می‌کنم خیره شدم بهش و بعد آروم گفتم:
- خب نخبه چه فرقی به حال من و تو داره؟! الان حضور من و تو فقط دوتا تاثیر داره اون‌جا یا ما هم مثل بقیه قر میدیم یا میریم تعقیب بابا همین اومد به ذهنم.
فواد خیره خیره نگاهم کرد و با لحنی که سعی داشت عصبانیتش رو مهار کنه گفت:
- تو چقدر عقب‌مونده‌ایی آخه؛ خنگ پدرت دوساعت میگم نیست وقتی پدرت دوساعت نباشه من و تو می‌تونیم پرونده "f" رو از اون‌جا برداریم.
- مگه "۳۲f" نبود اسمش؟!
فواد محکم زد روی پیشونیش و کلافه دور خودش چرخید بعد دوباره به سمتم برگشت و دست‌هاش رو روی هوا نگه داشت و خم شد سمتم:
- این پرونده دوتاست اولیش خوزستانه یعنی همیشه همراهشه چون اون مهم‌تره دومی یعنی همون نصف بعدیش "۳۲" تهرانِ... حالا متوجه شدی حضور من و تو برای چیه؟!
کم‌کم دهنم باز شد و لبخند دندون نمایی زدم و انگشت اشاره‌ام رو چندبار روبه‌روش تکون دادم و با لحن شیطونی گفتم:
- متوجه شدم پسر آبادانی متوجه شدم. کلک می‌خوای از پشت به بابام خنجر بزنی؟! بعدش هم تو از کجا می‌دونی می‌ذاره بمونه توی اون خونه؟!
فواد از حالت خمیده که روبه‌روم بود در اومد و با پوزخند دست توی جیبش کرد و گفت:
- به هر حال من هم آدم‌های خودم رو دارم مدیا خانم.
- لباس چ... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #35
فواد: وای خدایا لباس، نگو اصلا نگو برو هرچی دیدی بپوش فقط پیش من ناله نکن لباس نداری.
کلافه درحالی که داشتم بلند می‌شدم پوفی کشیدم و نگاه عصبی بهش انداختم و به سمت اتاقم رفتم.
***
- آخه این چه وضعشه؟!
لباس رو پرت کردم وسط اتاق و گفتم:
- من این نیم‌متر رو نمی‌پوشم من مدام خم میشم همه آبروم میره رو هوا.
دختر: عزیزم، مهمونی بالماسکه‌اس از این لباس‌ها می‌پوشن.
و دوباره لباس رو به سمتم گرفت و بزور می‌خواست تنم کنه؛ این‌دفعه جیغ زدم و گفتم:
- میگم نمی‌خوام تنم کنم گمشو برو کنار از اتاق برو بیرون میگم من این نیم وجبی رو تنم نمی‌کنم حالا که خوشت اومده خودت تنت کن.
دختر: گل من، مجبوری تنت کنی فواد گفته م... .
در اتاق یهویی باز شد و فواد با اخم به من و اون دختره که آویزون هم بودیم و سعی داشتیم به هدفمون برسیم خیره شد و با عصبانیت گفت:
- چه غلطی دارین می‌کنین؟ یک ساعته فقط صدای جیغش داره میاد تا طبقه پایین.
دختره با لحن لوس و کش‌دار و بسیار حال بهم زن گفت:
- فواد، این دختره حرف گوش نمیده و لباس رو تنش نمی‌کنه نا سلامتی مهمونی بالماسکه‌اس ای بابا.
با اخم هلش دادم و لباس رو ازش گرفتم و با اشک‌هایی که هرچقدر سعی کردم جلوشون رو بگیرم و آخر نشد و صدای آروم گفتم:
- برید بیرون، می‌پوشمش.
چند ثانیه ازشون صدایی نیومد و بعدش صدای آروم اون دختره به گوشم خورد:
- دختره دیوونه، خب از اول می‌پوشیدی خون رفت توی دلم... .
فواد: نمی‌خواد؛ لباس برات گرفتم توی اتاقمه برو بردار بپوش.
برگشتم سمتش و با بهت بهش زل زدم که نگاهش رو با عصبانیت به اون دختر دوخت و گفت:
- این چه لباسیه دادی دستش بپوشه؟ خیلی عاشق این لباس و سبکی خودت بپوش دفعه دیگه همچین کاری ازت ببینم من می‌دونم و تو، خوب می‌دونی هم چه بلایی سرت میارم.
سعی می‌کرد جلوی فواد کم نیاره و با وقاحت و اخم بهش نگاه می‌کرد البته فواد این‌قدر قد بلند بود که گردنش کاملا بالا بود من به‌جای اون گردنم درد گرفته بود؛ فواد که حالتش انگار روی مخش بود از جلوی در کنار رفت و پشت بند حرفش گفت:
- بیرون.
بعد از بیرون رفتنش برگشت و با اخم ناجوری من رو هم نگاه کرد و خودش هم رفت.
این‌جا همه روانی بودن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #36
***
برای بار سوم قبل از این‌که فواد بیاد توی آینه قدی بزرگی که توی سالن بود به خودم نگاه کردم و لبخند به لبم می‌‌اومد.
یه لباس بلند مشکی با شُرابه‌های طلایی پشت‌سرش که از سرشونه سمت چپ تا سرشونه سمت راستم امتداد داشت؛ آستین‌هاش یکم بالاتر از مچ چین خورده بود و از پایین یه کوچولو پفی شده بود؛ آرایش که کلا محشر بود با این‌که غلیظ بودنش روی مخم بود ولی به صورتم می‌اومد یه رژ گلبهی و خط چشم با دنباله نسبتا طولانی که از پایین با مداد آرایشی سفید قرمز کرده بودن برام تنها چیزی که اذیتم می‌کرد کرم‌ بیش‌از حد و اون مژه‌های مصنوعی بود با این‌که اصلا مشخص نبود اما روی چشم‌هام خیلی سنگین شده بود.
توی همون حالت بودم که صدای اون دختر که از بحث خودش و فواد متوجه شدم اسمش مانیاست به گوشم خورد:
- آینه رو از رو بردی برو کنار من هم نگاهی بندازم.
در حین کنار رفتن از جلوی آینه با لحن تمسخر آمیز اما به حالت شوخی گفتم:
- ایش، باز این حرف زد.
چشمم به راه پله خورد که نگاهم خشک شد روی فواد... فقط توی دلم تونستم بگم معرکه‌است این صحنه؛ بخاطر قد بلند و هیکل ورزشکاری که داشت کت و شلوار به خوبی توی تنش مونده بود.
کت شلوار مشکی و پیرهن مردونه سرمه‌ایی زیر کتش پوشیده بود و کفش‌هایی که بخاطر براقی و تمیزی بیش از حدشون می‌‌تونستی خودت رو داخلشون ببینی مثل یک آینه... .
سرش توی گوشیش بود و با اخم نگاه صفحه‌اش می‌کرد که باز هم اون نچسب دهنش رو باز کرد و مجبور شدم دل از اون صحنه به شدت زیبا بکَنم.
مانیا: خب دیگه می‌تونیم بریم؟!
فواد گوشی رو داخل جیب پنهان کتش قرار داد و نگاه سرسری به هر دومون انداخت:
- آره بریم، مانیا کارت دعوت که یادت نرفته؟!
مانیا: نه اون اصلی‌ترینه چطور یادم بره خودم رو یادم می‌رفت اون رو یادم نمی‌رفت.
فواد: خوبه راه بی‌افتید که کلی تاخیر کردیم.
پالتوی بلند و مشکیم که کمربند براق چرمی هم داشت رو تنم کردم و پشت سرشون راه افتادم. فواد جلو نشست و من و مانیا عقب.
بخاطر آرایش زیاد و لباس سنگینی که تنم بود گر گرفته بودم برای همین یکم شیشه ماشین رو پایین کشیدم.
مانیا در حالی که انگار یه شیء رو نشون میده بی‌اهمیت دستش رو کمی به سمتم گرفت و خطاب به فواد گفت:
- حالا این که همراه نداره چی؟!
فواد: کارت دعوتش جداست.
مانیا: هوم.
- کی می‌رسیم؟!
مانیا: نیم ساعت دیگه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #37
بعد از نیم ساعت ماشین یکم دورتر‌ از یک عمارت که کلی ماشین‌های گرون قیمت با مدل‌های عجیب غریب که توی عمرم هم توی خود تهران ازشون ندیده بودم اون‌جا پارک شده بود؛ ایستاد.
فواد برگشت سمتمون و در حالی که ماسک مشکی و ساده‌اش رو روی صورتش برای پوشش چشم‌هاش قرار می‌داد گفت:
- حواستون باشه دغل کاری نداریم وگرنه عواقب خودش رو داره مراقب خودتون هم باشین همین‌جور سرتون رو پایین نمی‌ذارین برین توی هر اتاقی که دیدین فقط با اشاره خودم می‌ریم طبقه سوم از هیچکس هم نوشیدنی یا هر کوفت و زهرمار دیگه‌ایی نمی‌گیرین فقط پرونده، حالا ماسکتون رو بزنید.
نگاه دمغی به ماسک انداختم و بعد گفتم:
- حالا نمیشد طرح گربه برای من نگیرید بدم میاد؛ من مال مانیا رو می‌خوام.
مانیا با حرفم سریع ماسکش رو زد و در حالی که پیاده می‌شد و دعوت نامه‌ام رو می‌داد دستم گفت:
- عمرا دختره پررو.
بعد هم با فواد رفتن سمت عمارت.
- بی‌شعورها دختر غریب آوردن همین‌جور هم می‌ذارنش و خودشون میرن... .
بعد از کمی زمان من هم هرچند ناراضی اما ماسک رو زدم و از ماشین پیاده شدم.
از در عمارت که می‌خواستم رد بشم برخلاف تصورم که می‌گفتم حتما دوتا غول دم در کارت رو ازم می‌گیرن اما به‌جاش دوتا مرد با قد و هیکل متوسط که یکیشون هم قد خودم بود کار‌ت‌ رو ازم گرفتن.
وارد سالن که شدم صدای موزیک آرومی می‌اومد و اون وسط هم چندتا دختر و پسر که مشخص بود م*س*تن و توی حال خودشون نیستن داشتن توی بغل هم با ریتم آروم می‌رقصیدن.
چشمم رو توی سالن چرخوندم که متوجه مانیا و فواد شدم؛ کنار یه میز پایه بلند گرد ایستاده بودن و داشتن با یک مرد دیگه که اون هم ماسک داشت و پشتش بهم بود حرف می‌زدن؛ اون مرد قد بلندی داشت و موهای مشکی و پر داشت.
نمی‌دونستم دقیقا باید چی‌کار کنم همین‌جوری داشتم به سمت اون سه نفر می‌رفتم که یهویی از پشت سر بازوم کشیده شد و به سمت جایی که داشتن می‌رقصیدن برده شدم.
برگشتم که نگاهم به دختر قد بلند و لاغر اندامی خورد؛ زیادی شنگول بود دست گذاشت دور کمرم سرش رو توی گودی گردنم فرو برد یک لحظه تنم از فکری که به سرم خطور کرده بود لرزید؛ نکنه...؟! استغفرالل... .
گردنم رو با اخم و حالت چندش عقب کشیدم و نگاه دختر کردم چشم‌های سبز و ابرو‌ و موهای بوری داشت مژه هم کاشته بود و زیادی غیر طبیعی بودن.
رژ قرمزش دور لبش پخش بود؛ همون‌جور که بهش خیره بودم چشمش بهم افتاد که غش کرد از خنده و با حالت شل و کشیده‌ایی که نشون از مستیش می‌داد حرف زد:
- وای، چ... چرا این‌جور نگاه... نگاهم می‌... می‌کنی مگه جن دیدی من هم از تهرانم دیگه، از فضا نیومدم که.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #38
بله زیادی مست بود؛ باید حتما می‌خوابید ولی قبلش دوش آب سرد می‌گرفت تا حالش جا بیاد.
بزور و ناراضی دست روی شونه‌هاش گذاشتم و همراه باهاش رقصیدم؛ توی همون زاویه که چرخیدم چشمم به فواد خورد و مردی که کنارش بود؛ اون مرد زیادی از پشت همون ماسک، ترسناک به نظر می‌رسید لبخند نداشت سرد سرد بود مثل یه مجسمه یک لحظه خجالت و همراه با ترس توی وجودم حس کردم! برای خلاصی از اون نگاه تنم رو چرخوندم و پشت بهشون شروع به رقصیدن کردم که صدای اون دختر به گوشم خورد:
- در عین زیبایی مثل شیطان وحشتناکه فکر کنم خالقش شیطان بوده... .
از حرفی که زد متعجب شدم... و بعد آروم از بغلش بیرون اومدم و از اون محدوده خارج شدم و به سمت تاریک‌ترین و کورترین نقطه سالن رفتم و از اون‌جا نگاهم رو به فواد دوختم‌ تا با اشاره‌اش به کار اصلیمون برسیم... .
فواد سرگرم حرف زدن با اون مرد بود؛ ولی یهو اون مرد برگشت سمتم و پشت اون ماسک نگاهش تا مغز و استخونم نفوذ کرد.
(در عین زیبایی مثل شیطان وحشتناکه، فکر کنم خالقش شیطان بوده... .)
حرفش توی سرم دور می‌خورد انگار این جمله رو فقط برای اون ساخته بودن چقدر بهش می‌اومد.
متوجه نبودم چقدر خیره نگاهش می‌کردم که با پوزخند دوباره پشت کرد بهم و خیره به فواد شد که همون لحظه فواد دست مانیا رو محکم‌تر گرفت و سرش رو به معنی این‌که عملیات شروع شده تکون داد و بعد به سمت پله‌های طبقه بالا رفت من هم آهسته و پر از اظطراب پشت سرشون حرکت می‌کردم و با استرس به آدم‌ها و اطراف زیر چشمی نگاه می‌کردم.
وقتی به طبقه سوم رفتیم نفسم رو با آسودگی بیرون دادم و دوییدم سمت اون دوتا که فواد خم شد و درگیر باز کردن در چوبی طرح‌دار بود که مانیا گفت:
- قرار نبود بیاد.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #39
فواد: دعوت بود باید می‌اومد.
مانیا: خیلی زیرکه برای این‌که راحت به خواسته‌اش و هدفش برسه از ما استفاده کرد به همین راحتی اگه تو بودی صدهزارسال این فکر به ذهنت نمی‌رسید.
فواد کلافه بلند شد و دستش رو تکیه زد به دیوار کنار در و نگاهش رو به مانیا دوخت و گفت:
- اگه می‌خوای یک بند این‌جور غر بزنی برو پیش همون که خیلی زیرک و باهوشه چون انگار با اون خوش‌تری.
مانیا: خیله خوب بابا قهر نکن حالا؛ الان وقت نداریم.
فواد دوباره خم شد و گفت:
- خوبه این رو به خودت بگی.
بعد در با یه تیک ریز باز شد؛ مانیا آروم در رو هل داد و هر سه تامون نگاه کنجکاوی داخل اتاق انداختیم که دیدیم هیچی به‌جز یه گاوصندوق اون‌جا نیست.
فواد: چه بابای احمقی داری... .
و بعد خواست بره جلو و وارد اتاق بشه که انگشت کوچیک دستش رو محکم گرفتم و مثل خودش آروم گفتم:
- بابا عاشق تله گذاشتنه نرو جلو... .
مانیا: اوه بیب بی‌خیال داری سختش می‌کنی ما از اون پیری زرنگ‌تریم با نقشه وارد شدیم پس بهتره بکشی کنار، دست فواد رو هم ول کنی.
لحنش کنایه آمیز بود و بوی هشدار می‌داد؛ نگاهی بهش انداختم و با تردید چشمم رو به سمت فواد چرخوندم و آروم دستش رو رها کردم اون هم همراه با مانیا وارد شدن و آهسته به سمت گاوصندوق رفتن من هم دیدم فایده نداره اون‌جا بمونم و همراهشون رفتم داخل اتاق.
فواد روی زمین نشست و شروع کرد از روی یه کاغذ که کلی عدد روش نوشته شده بود به دکمه‌های رمز گاوصندوق انتقال می‌داد.
- من استرس دارم حس شیشمم میگه حتما یه اتفاقی میوفته الان گیر می‌افتیم.
فواد: پس بزن توی دهن حس ششمت تا خودم نزدم.
پاهام رو که داشتم تند تکون می‌دادم از حرکت ایستاد و نگاهم رو بهش دوختم ولی اون بی‌تفاوت داشت به مانیا که عددها رو تند براش می‌خوند به گاوصندوق انتقال می‌داد که یهو صدای وحشتناک آژیر تمام عمارت رو گرفت و همراهش نور قرمزی توی اتاق و راهرو پیچید.
با استرس چشمم رو به اون دوتا دوختم... .
فواد گاوصندوق رو باز کرده بود و در همون حالتی که داشت تمام برگه‌ها و فلش‌ها رو برمی‌داشت تند لب زد:
- لعنت بهش مرتیکه‌ی لاشخور... .
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #40
و بعد دست مانیا رو گرفت و هر دو دویدن سمت بیرون اتاق.
با دیدن اون صحنه که مانیا یه حمایت‌گر داشت یه چیزی توی گلوم جنبید؛ یه مهمون آشنا که بیشتر اوقات توی دل تاریکی شب بهم سر میزنه... اون حمایت‌گر داشت ولی من چی؟! اون کسی رو داشت که به یادش بود توی لحظه خطر ولی من چی؟!
من هیچی نبودم؛ من تنها بودم، تک بودم، پدر داشتم اما یتیم بودم مادر داشتم اما سایه‌ایی ازش توی زندگیم که بالای سرم باشه ندیده بودم برادر داشتم اما... .
زندگی من مثل قبر بود سرد و تاریک... .
نمی‌فهمیدم توی افکارم غرق بودم و فقط می‌دونستم دنبالشون تند حرکت می‌کنم ولی یهو کمرم از پشت گرفته شد و به سمت مخالف اون دوتا کشیده شدم با وحشت چنگی به اون دست‌های بزرگی که هنوز چهره صاحبشون رو ندیدم زدم و با بغض توی گلوم میون او همه سر و صدا جیغ زدم:
- فواد، مانیا، کمک... ولم کن عوضی... فواد کمکم کن فواد لطفا بیا دارن من رو میبرن کمک... .
از ساختمون خارج شدیم و من همچنان اشک می‌ریختم و جیغ می‌زدم که ولم کنه اما اون بی‌توجه در یه ماشین بزرگ مشکی رو باز کرد و خواست من رو بذاره داخل که با دست‌هام دیواره‌های دوطرف ماشین رو گرفتم و دوباره داد زدم:
- عوضی مگه نفهمی؟! میگم ولم کن من رو اشتباه گرفتی از بین اون همه آدم فقط من، میگم ولم ک... .

نذاشت حرفم رو ادامه بدم و هلم داد داخل ماشین که بخاطر شدت زیاد سرم به یه چیز تیز خورد و گیج شدم و یک لحظه همه‌جا تار شد ولی کم‌کم دیدم خوب شد و تونستم اون مرد بد چهره رو ببینم ابروهای پهن و لب‌هایی مثل خط دماغ عقابی و پوست سفید و سری که مو نداشت.
همون‌جور گیج و با درد بهش خیره بودم که یهو با صدای تفنگ و خونی که از سرش به لباسم و ماشین پاشیده شد شوکه شدم.
وحشت تمام وجودم رو گرفت و دست‌ها و پاهام سست شدن که از بین اون همه شوک اون رو دیدم اون که شبیه شیطان بود اون که مثل آتیش بود... آره اون دختر درست می‌گفت در عین زیبایی مثل شیطان بود وحشتناک بود، سرد بود، تاریک مرموز، این مرد مثل خود شیطان بود ابلیس بود آدم رو می‌سوزوند با همون نگاه سرد... .
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا