- نویسنده موضوع
- #51
هامان کاملا با مسخره کردن شهاب رفته بود روی اعصابش و به خوبی تونسته بود اون رو عصبی کنه... .
کمرم رو از سرما حس نمیکردم نوک انگشتهام هم یخ زده بود و قرمز شده بودن این دونفر هم دوئل راه انداخته بودن ولی این وسط مطمئن بودم شهاب که اینقدر اولدورم قلدورم میکنه بازندهاست و هامان که اینقدر خونسرده میتونه به راحتی فقط با یک اشاره دودمانمون رو به باد بده.
شهاب: پسرت خیلی بانمک و شیرین زبونه... اسمش چی بود؟ عدنان؟!... راستی خبر داره که نا پدریش محسوب میشی؟
هامان: شهابِ حقیر... تو که بهتر از همه میدونی من کیم و توی چه فرقه آدمهایی هستم و دورم پره از همونهایی که خودت میدونی... اگه فقط یک بار دیگه اسم عدنان رو حتی توی ذهن نجس و ه*رزهات بگی... میدم سر خودت و پدرت رو ببرن خوب میدونی که اگه بخوام الان هم توی همین موقعیت این کار رو میکنم و بدون اینکه احدی متوجه بشه؛ این یه تهدید لفظی نبود به عنوان شریک سابق یه هشدار بدونش و به پدرت هم برسون حرفهام رو... .
شهاب: همونقدر که تو قدرت داری ما هم داریم و مطمئن باش بدتر از تو میتونیم عمل کنیم... خداحافظ شریک سابق مواظب پسر کوچولوت هم باش.
چند دقیقه توی همون حالت موندم و بعد آروم سرم رو از پشت درخت بیرون آوردم... هیچکس نبود فقط جنازه اون نگهبان بود... آروم حرکت کردم که خیلی واضح حس کردم تمام استخونهام و پوستم از سرما خشک شده ولی با این حال صبر نکردم و به قدمهام سرعت بخشیدم و به سمت عمارت حرکت کردم.
همونطور نگاه پشت سرم میکردم به جلو حرکت میکردم ولی وقتی برگشتم یهو هامان جلوم سبز شد؛ و بعد آهسته و خونسرد گفت:
- خیلی بده به قوانین خونه من بیاحترامی کنی مدیا خانم.
- توضیح میدم.
هامان: اومده بودی فضولی نیاز به توضیح نداره... پشت عمارت همونی بود که دیدی.
- من فقط اومده بودم هوا بخورم.
- این موقعه شب اون هم با لباس خواب ساتن و بدون یه گرمکن و یواشکی؟!
- اصلا گیریم همینطور باشه نباید بدونم کجا دارم زندگی میکنم حداقل اگه گم بشم راه رو بلد باشم.
هامان: باشه میتونی بری.
با خوشحالی خواستم از کنارش رد بشم که با تحکم و صدای سردش ایستادم و به نیمرخ بیروحش خیره شدم.
هامان: عمارت نه.
کمرم رو از سرما حس نمیکردم نوک انگشتهام هم یخ زده بود و قرمز شده بودن این دونفر هم دوئل راه انداخته بودن ولی این وسط مطمئن بودم شهاب که اینقدر اولدورم قلدورم میکنه بازندهاست و هامان که اینقدر خونسرده میتونه به راحتی فقط با یک اشاره دودمانمون رو به باد بده.
شهاب: پسرت خیلی بانمک و شیرین زبونه... اسمش چی بود؟ عدنان؟!... راستی خبر داره که نا پدریش محسوب میشی؟
هامان: شهابِ حقیر... تو که بهتر از همه میدونی من کیم و توی چه فرقه آدمهایی هستم و دورم پره از همونهایی که خودت میدونی... اگه فقط یک بار دیگه اسم عدنان رو حتی توی ذهن نجس و ه*رزهات بگی... میدم سر خودت و پدرت رو ببرن خوب میدونی که اگه بخوام الان هم توی همین موقعیت این کار رو میکنم و بدون اینکه احدی متوجه بشه؛ این یه تهدید لفظی نبود به عنوان شریک سابق یه هشدار بدونش و به پدرت هم برسون حرفهام رو... .
شهاب: همونقدر که تو قدرت داری ما هم داریم و مطمئن باش بدتر از تو میتونیم عمل کنیم... خداحافظ شریک سابق مواظب پسر کوچولوت هم باش.
چند دقیقه توی همون حالت موندم و بعد آروم سرم رو از پشت درخت بیرون آوردم... هیچکس نبود فقط جنازه اون نگهبان بود... آروم حرکت کردم که خیلی واضح حس کردم تمام استخونهام و پوستم از سرما خشک شده ولی با این حال صبر نکردم و به قدمهام سرعت بخشیدم و به سمت عمارت حرکت کردم.
همونطور نگاه پشت سرم میکردم به جلو حرکت میکردم ولی وقتی برگشتم یهو هامان جلوم سبز شد؛ و بعد آهسته و خونسرد گفت:
- خیلی بده به قوانین خونه من بیاحترامی کنی مدیا خانم.
- توضیح میدم.
هامان: اومده بودی فضولی نیاز به توضیح نداره... پشت عمارت همونی بود که دیدی.
- من فقط اومده بودم هوا بخورم.
- این موقعه شب اون هم با لباس خواب ساتن و بدون یه گرمکن و یواشکی؟!
- اصلا گیریم همینطور باشه نباید بدونم کجا دارم زندگی میکنم حداقل اگه گم بشم راه رو بلد باشم.
هامان: باشه میتونی بری.
با خوشحالی خواستم از کنارش رد بشم که با تحکم و صدای سردش ایستادم و به نیمرخ بیروحش خیره شدم.
هامان: عمارت نه.
