درحال بررسی رمان شبیخون اثر فائزه عیسی‌وند

  • نویسنده موضوع i_faezeh
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 3,684
  • پاسخ‌ها 87
  • کاربران تگ شده هیچ
ویرایش کتاب

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #51
هامان کاملا با مسخره کردن شهاب رفته بود روی اعصابش و به خوبی تونسته بود اون رو عصبی کنه... .
کمرم رو از سرما حس نمی‌کردم نوک انگشت‌هام هم یخ زده بود و قرمز شده بودن این دونفر هم دوئل راه انداخته بودن ولی این وسط مطمئن بودم شهاب که این‌قدر اولدورم قلدورم می‌کنه بازنده‌است و هامان که این‌قدر خونسرده می‌تونه به راحتی فقط با یک اشاره دودمانمون رو به باد بده.
شهاب: پسرت خیلی بانمک و شیرین زبونه... اسمش چی بود؟ عدنان؟!... راستی خبر داره که نا پدریش محسوب میشی؟
هامان: شهابِ حقیر... تو که بهتر از همه می‌دونی من کیم و توی چه فرقه آدم‌هایی هستم و دورم پره از همون‌هایی که خودت می‌دونی... اگه فقط یک بار دیگه اسم عدنان رو حتی توی ذهن نجس و ه*رزه‌ات بگی... میدم سر خودت و پدرت رو ببرن‌ خوب می‌دونی که اگه بخوام الان هم توی همین موقعیت این کار رو می‌کنم و بدون این‌که احدی متوجه بشه؛ این یه تهدید لفظی نبود به عنوان شریک سابق یه هشدار بدونش و به پدرت هم برسون حرف‌هام رو... ‌.
شهاب: همون‌قدر که تو قدرت داری ما هم داریم و مطمئن باش بدتر از تو می‌تونیم عمل کنیم... خداحافظ شریک سابق مواظب پسر کوچولوت هم باش.
چند دقیقه توی همون حالت موندم و بعد آروم سرم رو از پشت درخت بیرون آوردم... هیچکس نبود فقط جنازه اون نگهبان بود... آروم‌ حرکت کردم‌ که خیلی واضح حس کردم تمام استخون‌هام و پوستم از سرما خشک شده ولی با این حال صبر نکردم و به قدم‌هام سرعت بخشیدم و به سمت عمارت حرکت کردم.
همون‌طور نگاه پشت سرم‌ می‌کردم به جلو حرکت می‌کردم ولی وقتی برگشتم یهو هامان جلوم‌ سبز شد؛ و بعد آهسته و خونسرد گفت:
- خیلی بده به قوانین خونه من بی‌احترامی کنی مدیا خانم.
- توضیح میدم.
هامان: اومده بودی فضولی نیاز به توضیح نداره... پشت عمارت همونی بود که دیدی.
- من فقط اومده بودم هوا بخورم.
- این موقعه شب اون هم با لباس خواب ساتن و بدون یه گرمکن و یواشکی؟!
- اصلا گیریم همین‌طور باشه نباید بدونم کجا دارم زندگی می‌کنم حداقل اگه گم بشم راه رو بلد باشم.
هامان: باشه می‌تونی بری.
با خوشحالی خواستم از کنارش رد بشم که با تحکم و صدای سردش ایستادم و به نیم‌رخ بی‌روحش خیره شدم.
هامان: عمارت نه.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #52
- چی، پس برم کجا؟!
خیلی کوتاه به یک قسمت که پشتم بهش بود اشاره کرد؛ برگشتم و نگاهم رو به اون‌جا دوختم یه زیرزمین بود که حداقل پنج پله پایین می‌رفت و یه در آهنی که قسمت بالاش شیشه بود مشخص بود.

سوالی بهش خیره شدم که دوباره گفت:

- در اون زیرزمین رو باز کن.

- دیگه چی خودت مگه چلاقی؟
می‌دونستم یه روزی این زبون درازی کار دستم میده ولی این دفعه مهم نبود این آقا زیادی پررو بود.

نگاهی به تفنگ توی دستش انداخت و گفت:

- این تفنگ رو جدید گرفتم خیلی دوست دارم امتحانش کنم ببینم قلقش چطوره.

حرصی چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و با قدم‌های محکم از پله‌ها پایین رفتم و در انبار رو باز کردم.
همه جا تاریک بود و بوی خاک نم خورده می‌اومد توی اون تاریکی فقط یه حاله کم‌رنگ از جسم‌های کوچیک و بزرگ اشیاء اون‌جا دیده می‌شد.
برگشتم سمتش و دستام رو توی هوا تکون دادم و گفتم:

- خیله خوب که چی.
و بعد قدم اول رو روی پله گذاشتم که صدای بلند اسلحه که تیر دقیقا از کنار گوشم گذشته بود و کاملا وارد شوک شدم رو شنیدم.
نگاه مات و بهت زده‌ام خیره بود به هامان که با نگاه خالیش خیره بود بهم.

- ت... تو چی کار کردی... .

هامان: قلقش عالیه( نگاهش رو به چشم‌هام دوخت )من هیچ‌وقت به کسی با زبون اصرار به موندن نمی‌کنم فقط بهت نشون دادم که چطور طرف مقابلم رو وادار به موندن به جایی می‌کنم که خودم میگم... حالا برو تو.

به خودم اومدم و با بغض توی گلوم به سمتش داد زدم:

- لعنت بهت، لعنت به تو و این پرونده که این‌جور من رو دارین بدبخت می‌کنین من نمی‌خوام این جا بمونم نمی‌خوام... نفهم‌ها متوجه هستین ها؟ تو آدمی یا حیوون کجا بزرگ شدی تو و اون فواد گور به گور شده غلط کردین من رو آوردین خوزستان من نمی‌دونم اون پرونده کوفتی چیه ولی به من ربطی نداره از من رد بشین من ازتون متنفرم از تو، فواد، شهاب، بابا، از همه‌اتون... .

هامان خیلی بیش از حد خونسرد نگاهم می‌کرد انگار نه انگار من این‌جا داشتم حنجره‌ام رو جر می‌دادم که یه ذره دلش برام بسوزه... بعد از کمی خیره نگاه کردن به من بی توجه به اشک‌ها و هق هقم به سمت عمارت رفت و یه مرد اومد سمت من که پیش در انبار بودم و هلم داد داخل انبار و در رو بست.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #53
***!
از دور نگاهی به در انبار انداخت.

اون دختر قرار نبود تا صبح اون‌جا بمونه یا بود؟ معلومه که نه اون تا یک ساعت دیگه از سرمای شدید و تاریکی می‌مرد فقط نیم ساعت برای تنبیه گذاشته بود اون‌جا بمونه... اون با هرکس بد باشه نمی‌تونست در حق اون در اون حد بی‌رحم باشه؛ شاید این‌طور که باهاش برخورد می‌کرد مشخص باشه ولی فقط خودش بود که از این راز خبر داشت... ‌.

نگاهی به ساعت قدیمی که از پدرش بهش ارث رسیده بود و زنجیر بلند و نازکی بهش آویزون بود انداخت؛ ساعت سه بود سی دقیقه دیگه از اون‌جا باید بیرونش می‌آورد‌.
***
(مدیا)

دست‌هام رو زیر بغلم زده بودم و مدام توی اون تاریکی راه می‌رفتم؛ چون می‌دونستم اگه یه جا بشینم قطعا منجمد می‌شدم.
برام یه چیزی عجیب بود اون هم این‌که خوزستان رو به گرماش می‌شناختم اما فکر نمی‌کردم همچنین زمستون سردی داشته باشه... .

همون‌طور توی تفکرات خودم غرق بودم که یهویی صدای باز شدن در اومد و بعد هم قامت یکی‌ از نگهبان‌ها توی در نمایان شد... .
خیلی خوب فهمیدم که یکم شعور داره که نذاشت مهمونش سردش بشه.
نگهبان خیلی عبوص بدون نگاه کردن به من غرید:

- یالا بیا بیرون.

چقدر با ادب... با چشم غره از کنارش رد شدم و وقتی پله‌ها رو بالا رفتم و چرخیدم برم سمت عمارت یهویی چشمم خورد به اون پسره‌ی ابلیس که تکیه‌اش رو داده بود به دیوار و نگاهش خیره به درخت‌های ته حیاط ویلا بود که تاریکی زیادی رو اونجا احاطه کرده بود.

منتظر نگاهش می‌کردم که به سمتم چرخید و گفت:
- این‌بار یکم هوس کردم کار خیر انجام بدم... ( آهسته به سمتم قدم برداشت ) دفعه بعدی می‌ذارم همون‌جا یخ بزنی و بعد توی همون انبار چالت می‌کنم و هرشب میام برات فاتحه می‌خونم... قرار نیست کسی هم متوجه بشه.

با خونسردی دست‌هام رو پشت سرم قلاب کردم و روی نوک پام ایستادم تا یکم به صورتش که بخاطر قد بلندش فاصله زیادی داشت نزدیک بشم و آروم گفتم:
- از کجا معلوم شاید کار خیر اصلی که می‌تونی انجام بدی همین باشه؛ قول میدم اون دنیا دعات کنم که حداقل توی جهنم کمتر عذابت بدن.
به لب‌هام نگاه کوتاهی انداخت و خیره به چشمام شد و کم‌کم لبش به پوزخند کش اومد:
- بچه؛ مطمئن باش هرچی توی جهنم بیشتر عذابم بدن... بیشتر بهم خوش می‌گذره... برو بخواب رو اعصاب... .
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #54
***
از دیشب بخاطر شوک و عصبانیت زیاد پلک روی هم نذاشته بودم؛ نگاهی به دور اتاق انداختم صبح سریع بعد از صبحانه فقط مستقیم وارد اتاق شدم و از لابه‌لای پرده‌ها باغ رو هر از چند گاهی نگاه می‌کردم و دوباره روی تخت می‌نشستم.
عدنان رو برده بودن یکم گردش... این بچه هم آزاد بود و من با این سن باید هنوز حبس در خانه رو تجربه می‌کردم؛ نتونستم طاقت بیارم و بلند شدم و از اتاق خارج شدم همزمان که از پله‌ها بالا می‌رفتم موهام رو با کش موی بنفشی که حداقل یک سال از داشتنش می‌گذره بستم.
به طبقه پایین که رسیدم چشمم خورد به هامان خان؛ نفسم رو پر صدا بیرون فرستادم و با حرص پام رو از پله آخر پایین گذاشتم و آهسته به سمت سالن که شیشه سرتاسری داشت و کاملا دیدت به باغ بود رفتم و روی مبل دونفره خاکستری رنگ نشستم و من هم مثل خودش نگاهم رو به بیرون دوختم.
زیر چشمی نگاهی به دستش انداختم؛ یه پوشه کاغذی سفید رنگ دستش بود... آهسته خطاب بهش گفتم:
- من کی می‌تونم از این‌جا برم؟!
سکوت... .
عصبی شده بودم و از شدت عصبانیت برای این‌که داد نزنم ناخون‌هام رو توی گوشت دستم فرو می‌بردم... بالاخره بعد از پنج دقیقه جواب داد:
- تو توی تمام این سال‌‌ها که پدرت این‌جور زندگی برات درسته کرده بود شک نکردی که دقیقا بخاطر چیه؟!
دهن باز کردم که حرف بارش کنم که دستش رو به علامت سکوت و تمسخر بالا گرفت و گفت:
- البته من هم اون همه ضربه به سرم وارد میشد مغزم کلا از کار می‌افتاد... .
دندون‌هام رو روی هم فشردم... این‌دفعه نه گریه در کار بود نه بغض باید قوی می‌بودم باید متوجه میشد که حرفاش روی من هیچ تاثیری نداره دیگه.
هامان: وقتی میگم مجبوری به پیدا کردن این پرونده کمکمون کنی در اصل منظورم اینه که کمک خودت کنی.
و بعد اون پوشه سفید رنگ رو روی میز انداخت نگاهی به نوشته‌های تقریبا بزرگی که با رنگ قرمز روش نوشته شده بود انداختم:
- دیبا عبدالله ___ گمشده: 20 سال ___ پرونده مربوط: F_32.
با اخم دست بردم سمتش که قبل از من برداشتش و با پوزخند گفت:
- هستی؟!
نگاهم رو بهش دوختم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #55
به زور خودم رو توی آینه قدی کوتاه توی اتاق جناب عدنان برانداز می‌کردم که صدای خودش رو برای بار هزارم که مته شده بود روی مخم به گوشم رسید:
- ببین بازم دارم بهت میگم عبا نپوش اصلا بهت نمیاد... آخه قد کوتاه تو رو چه به عبا پوشیدن؟!
با حرص برگشتم سمتش و در حالی که خودم رو به زور کنترل می‌کردم گفتم:
- پسر جون من نیازی نمی‌بینم که از تو درمورد لباسم نظر بخوام و البته نظری هم نپرسیدم که این‌جور می‌پری وسط زندگیم دخالت می‌کنی درضمن قدم خیلی هم بلنده.
دست‌هاش رو زیر بغلش گرفت و با پوزخندی که روی لب‌های کوچیکش نقش بسته بود گفت:
- اون‌وقت میشه بدونم قدت چنده؟!
پشت چشمی نازک کردم و با عشوه درحالی که از گوشه چشم نگاهش می‌کردم گفتم:
- 155.
یهویی زد زیر خنده چنان قهقهه میزد که دلم می‌خواست قشنگ یکی بزنم تو همون دهنش که حالش جا بیاد.
با عصبانیت پرسیدم:
- به چی می‌خندی؟
درحالی که خودش رو به زور کنترل می‌کرد حرفش رو زد:
- چطور روت شد بگی؟ حداقل دوسانت به دروغ بهش اضاف می‌کردی.
و دوباره دراز کشید روی زمین و شروع کرد به خندیدن که همون لحظه در باز شد و خدمتکار خشک و بی‌روح آهسته و شمرده گفت:
- خانم، می‌تونید تشریف ببرید.
عدنان یهویی ساکت شد و نشست و قبل از اینکه خارج بشم اسمم رو صدا زد:
- مدیا؟
فکر کردم می‌خواد حرفش رو پس بگیره و عذرخواهی کنه ولی به‌ جاش حرفی مخالف چیزی که توی ذهنم بود گفت:
- مواظب خودت باش دختر!
برگشتم سمتش که لب‌هاش از هم کش اومدن و ادامه داد:
- من هنوز سیر نشدم از اینکه بهت می‌خندم.
انگشت اشاره‌ام رو به سمتش گرفتم و تهدیدوار گفتم:
- بالاخره گیرت میارم، فعلا در برو.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #56
و بعد در رو بستم و به سمت طبقه پایین رفتم؛ نگاه اطراف کردم که یه پسر هم‌سن خودم که قد بلندی داشت و کت و شلوار تنش بود به سمتم اومد.
پسر: خانم تا ماشین همراهیتون می‌کنم‌.
همراهش رفتم و وقتی در ماشین رو باز کرد هامان رو دیدم که سمت چپ نشسته و خیره به جلو شده... . آروم سوار شدم و پسر در ماشین رو بست و خودش هم نشست و حرکت کرد.
بین راه هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدیم ولی من طاقت نداشتم و سوالم رو به زبون آوردم:
- کجا می‌ریم؟
هامان همون‌جور که به جلو خیره بود گفت:
- خونه فواد.
- چرا اون‌جا؟!
هامان: یک بار توضیح میدم اونم وقتی رسیدیم برای سه نفرتون توضیح میدم... .
با حرص سرم رو به سمت پنجره ماشین برگردوندم و به جاده که کنارش توی پیاده‌رو به ترتیب یه نخل و یه چراغ گذاشته بودن و نمای زیبایی رو ایجاد کرده بود خیره شدم.
هامان: بهتره راه بیای دختر، چون یه حقایقی هستن که دوست ندارم بعدا وقتی متوجه‌شون شدی ازمون خجالت بکشی.
همون‌جور کینه‌ایی بهش خیره بودم که برگشت و نگاهش رو به چشم‌هام دوخت.
هامان: اون زندگی مردمه عادیه که فقط به دنیا میان و بعد هم به راحتی زندگی می‌کنن بدون دغدغه اما زندگی ما یه فرق کوچیک با اون آدم‌های عادی داره... .
سرش رو نزدیک‌تر آورد و آهسته زمزمه کرد:
- ما پشت هر زخمی که داریم یه داستان پنهان کردیم؛ این فرق بین زندگی ما با اون‌هاست.
از برخورد نفس‌های داغش به صورتم انگار خمار می‌شدم و خوابم می‌برد؛ فاصله‌مون نزدیک نبود اما از آتیش وجودش داشتم می‌سوختم... .
***
کم‌کم رسیدیم به عمارتی که چند روزی داخلش مهمون فواد بودم؛ نفسم رو محکم بیرون دادم و همراه هامان به سمت در چوبی رفتیم و هامان بدون زنگ و یا ضربه زدن به در، منتظر موند... کمی پشت سرش ایستاده بودم که دست‌هاش رو توی جیبش برده بود و کمی از کت تنش بالا رفته بود و اسلحه کوچیکش مشخص بود؛ نگاهم رو ازش گرفتم که چشمم خورد به نگهبانی که با نگاهی مشکوک خیره شده بود بهم؛ چشم ازش گرفتم و به در خیره شدم که همون لحظه در باز شد و اون خدمتکار رو مخ پشت در نمایان شد.
خدمتکار با دیدن هامان سرش رو کمی به نشونه احترام خم کرد و بعد در حالی که از جلوی در کنار می‌رفت و نگاهش به زمین دوخته شده بود اجازه داد وارد بشیم‌.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #57
دوست نداشتم مثل بچه اردک پشت سرش راه برم؛ برای همین جلوتر رفتم و باهاش شونه به شونه حرکت کردم به سمت سالن.
وارد سالن که شدیم فواد و مانیا رو که کنار هم روی مبل نشسته بودن رو دیدیم.
فواد با دیدن من سریع بلند شد و گفت:
- مدیا، چطوری دختر سالمی که.
یه نگاه کوتاه به هامان که بهم نگاه می‌کرد انداختم و گفتم:
- آره خوبم، البته اگه خدا بخواد.
با مانیا هم سلام کردیم و همه به‌جز هامان که کنار شومینه ایستاد نشستیم.
هامان: خیله خب همه ما یعنی من فواد و مانیا می‌دونیم که کار بعدیمون چیه به‌جز تو، چون تو باید یه طور دیگه‌ایی متقاعد می‌شدی؛ خب... .
کف دست‌هاش رو بهم سابید و در حالی که نگاهش به سقف بود انگار که دنبال کلمات بهتری برای حرف‌هاش بود پاش رو مدام تکون می‌داد.
مانیا نگاه کوتاهی به فواد و بعد هم هامان انداخت و برگشت سمت من و آروم شروع کرد به صحبت کردن:
- اِم، مدیا خوب می‌دونی که این همه دردسری که الان تو هم شریک شدی همه‌اش بخاطر یه پرونده‌اس از یه راز که برای بیست سال پیشه ( مکث کوتاهی کرد ) این پرونده برای پدر فواد و همین‌طور پدر هامان خیلی مهم بوده اما بخاطر دشمنیه شریک سابقشون که میشه فاتح پدر تو اون‌ها توی یه حمله یهویی از طرف پدرت کشته میشن و خب ( دست‌هاش رو تند توی هوا تکون داد ) اصلا ولشون کن این‌ها فرقی به حال ما نمی‌کنه قضیه اصلی اینه که زندگی من هامان فواد و همین‌طور صد البته و مهم‌تر از همه ما تو به این پرونده بسته‌اس؛ چون تو چون‌که... .
سکوت کرد و نگاهش رو بهم دوخت:
- بگو دیگه چی‌شده؟!
مانیا: نه، نه چیزی نشده فقط بدون که هویت اصلیه تو توی اون پرونده‌است و کنار اسنادی برای آزادی و متوجه شدن خیلی از چیزهای دیگه هست.
با حرف‌هاش گیج شده بودم درست متوجه نشدم قسمتی که گفته بود. نگاهم رو به هامان که دست‌هاش رو توی بغل زده بود و بی‌خیال نگاه ما می‌کرد انداختم و دوباره برگشتم سمت مانیا:
- منظورت چیه که میگی هویت اصلیم اون‌جاست؟!
مانیا لبش رو داخل دهنش برد و نگاهش رو به سقف دوخت و گفت:
- باید برگردی تهران خونه پدرت نه برای همیشه برای فهمیدن یه راز ( دستش رو به سمت هامان گرفت ) هامان یه چیز‌هایی داره اما شک داره بهشون و باید مطمئن بشه ما الان... .
فوری از روی مبل بلند شدم و مثل کسی که حس خفگی داده بهش با تته پته سرم رو تکون می‌دادم و آروم می‌گفتم:
- نه، نه نمیرم اون‌جا... اون‌جا منتظرن من برگردم که بکشنم نمیرم؛ شما نمی‌دونید چخبره اون‌جا... اصلا می‌فهمید چی دارید میگید با خودتون چی فکر کردید که من رو از خونه دوستم دزدیدید حالا هم انتظار دارید برگردم به قتل گاهم... .
دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا هق هقم صداش کم بشه و بعد دوییدم سمت باغ... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #58
***
پنج دقیقه‌ایی بود که روی صندلی آهنی و طرح‌دار روبه‌روی استخر نشسته بودم و اشک‌هام گوشه چشم‌هام خشک شده بود.
بعد از چند لحظه متوجه شدم کسی کنارم نشسته؛ زیر چشمی نگاهی به مانیا که دقیقا مثل خودم خیره شده بود به استخر انداختم و دوباره نگاهم رو ازش گرفتم.
مانیا: چه روزی بود؟! نمی‌دونم فقط می‌دونم از کلاس طراحی برگشتم خونه و بعد از ناهارم رفتم توی اتاقم و هدفون رو توی گوشم گذاشتم و رفتم توی فکر بعد از چند دقیقه دیدم یه جفت سایه پا دارن رد میشن اولش فکر کردم مامانمه یا بابام برگشته ( سکوت نسبتاً طولانی کرد ) اما نه اون‌ها خیلی زیاد بود شاید حداقل شیش نفری بودن خواهر کوچکم هم نمی‌تونست درست راه بره تازه یاد گرفته بود چهار دست و پا راه می‌رفت متعجب شدم و هدفون رو از گوشم آروم در آوردم و به سمت بیرون رفتم راه رو خالی بود هیچکس اون‌جا نبود.
اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود نگاهش رو به آسمون دوخت تا مانع ریزششون بشه و دوباره ادامه داد:
- از توی اتاق خواهر کوچیکم که فقط یک سال و نیم داشت صدای نفس کشیدن‌های کشیده و گریه می‌اومد وارد اتاق که شدم مرگ رو دیدم سرد شدم بی‌حس شدم انگار دنیا از دور ایستاد... مادرم بود که کف اتاق افتاد بود بخاطر تیری که توی قفسه سینه‌اش خورده بود؛ خواهر کوچولوم خواهر کوچیکم افرای خوشکلم دست‌های کوچولوش رو روی زمین گذاشت و تند رفت سمت مامانم و سرش رو روی سینه مامانم گذاشت؛ اون لحظه انگار اون تیر توی سر من شلیک شده بود... .
دست‌هاش رو روی صورتش گذاشت و اشک‌هاش رو پاک کرد و وقتی به خودش مسلط شد دوباره شروع کرد:
- اون روز بی‌هوش شدم یعنی یه نفر بی‌هوشم کرد وقتی به هوش اومدم متوجه شدم وارد یه دنیای کاملا غیر عادی شده‌ام این‌جا همه اسبابازی‌هاشون اسلحه بود سرگرمیشون تیر اندازی و شوخیشون خون ریختن... .
نفس عمیقی کشید:
- تا چندوقتی توی شوک بودم ولی بعدش فواد کمکم کرد همراهم بود دستم رو گرفت این رشته افکار رو سوزوند و به جاش یادم داد چجور انتقام بگیرم چجور حقم رو بگیرم چطور مقابله کنم و دفاع کنم از خودم... و تنها چیزی که من رو از پا در میاره یاد آوریه خواهر کوچیکمه که هنوزم نمی‌دونیم کجاست و مامانم که اونجور نفس می‌کشید و نگاهش به من بود؛ من هر شب جگرم میسوزه و شعله خشمم بدتر میشه... .
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #59
به سمتش برگشته بودم و توی عمق حرف‌هاش غرق شده بودم؛ بعد از چند لحظه اون هم نگاهش رو بهم دوخت و لبخند غمگینی زد و گفت:

- زندگی ما چهارنفر بهم وابسته شده؛ ما به کمک تو نیاز داریم مدیا... حداقل زندگیه خودت رو نجات بده.
- مانیا، من می‌ترسم چرا نمی‌خواید متوجه این موضوع بشید ممکنه من برم اون‌جا و یهو با یه تیر خلاصم کنن.
مانیا: نه، نه این‌جور نیست اون‌ها هیچ کاری باهات ندارن چون رفتنت یه جورایی به نفعشونه و فکر می‌کنن که می‌تونن اتفاقاتی که این‌جا افتاده رو از زیر زبونت بکشن بیرون پس تو برای اون‌ها یه نوع برگ برنده‌ایی.
مانیا دستش رو روی دستم قرار داد و با چشم‌های ملتمسش بهم خیره شد:
- مدیا، لطفا.
برگشتم و از پشت شیشه نگاه اون دو نفر کردم فواد پشتش بهم بود اما هامان با چشم‌های ریز شده خیره نگاهم می‌کرد نگاهش کاملا عجیب بود نه سرد بود نه چیز دیگه‌ایی... .
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو از زیر دست مانیا بیرون آوردم... .

***
هامان همون‌طور که بلیط هواپیما رو نگاه می‌کرد به حرف‌های فواد هم گوش می‌داد:
- پروازش برای دو روز دیگه‌است؛ از اون‌جا سوار یه ماشین تاکسی میشه که طرف از افراد خودمونه و این‌که مانیا هم همون روز با قطار میره اون‌جا که از نزدیک حواسش باشه.
با تعجب برگشتم سمت مانیا و گفتم:
- نگفته بودی قراره بیای بعد هم بابا تو رو می‌شناسه.
فواد: قرار نیست که بیاد توی خونه شما بمونه؛ یه هتل اون اطراف و از طریق بیسیم ارتباط می‌گیرید.
هامان مثل همیشه با بی‌اعصابی گفت:
- خب اصل کار رو بگو همه رو علاف خودت کردی.
فواد یه نگاه کوتاه بهش انداخت و ادامه داد:
- خب وقتی مدیا رسیدی باید کاملا عادی برخورد کنی و بهشون بگی که این‌جا کلی اذیت شدی و وقتی دیدن به دردمون نمی‌خوری بیرونت کردیم و فرستادیمت تهران؛ از اون‌جا هم شبش با مانیا ارتباط می‌گیری و هرچی که گفت رو مو به مو انجام بده خب؟!
سرم رو تکون دادم و نگاهم رو به هامان دوختم که سرش رو تکیه داده بود به پشتیه مبل و چشم‌هاش رو بسته بود؛ چه ابروها و چشم‌هایی داشت تا حالا توجه نکرده بودم.
 

i_faezeh

2,971
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته+نویسنده
مقام اختصاصی
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
567
راه‌حل‌ها
4
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • نویسنده موضوع
  • #60
همون‌جور که نگاهم به هامان بود با اخم کم‌رنگی گفتم:
- من قبلش باید برم پیش فریماه؛ باید برم ببینم دقیقا چه دروغ‌هایی تحویلش دادید.
صدای آروم فواد به گوشم خورد:
- اوکی.
***
همون‌طور که فقط یه بلیط دستم بود به صدای فواد گوش می‌دادم که داشت برای من صحبت می‌کرد:
- خب دوباره دارم برات مرور می‌کنم؛ رسیدی اون‌جا مثل خود قبلیت باش همون‌قدر یه دنده انگار که نه انگار چیزی شده باشه خب و این‌که نگران چیزی نباش و معلوم هم نیست ما کی بهت بگیم برو سراغ کار اصلی ممکنه همون موقع که رسیدی ممکنه دو سه روز بعد ولی بالاخره انجام میشه نگران نباش.
- مانیا... .
نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت:
- اون فردا با قطار حرکت می‌کنه.
- چرا با خود هواپیما نمیاد؟!
این‌دفعه صدای هامان از اون‌طرف اومد:
- به خودمون مربوطه.
- واقعا که متاسفم براتون.
تلفنی که فواد بهم داده بود رو قطع کردم و انداختم توی جیب لباسم و بعد از ورود به هواپیما سرم رو به صندلی تکیه دادم و سعی کردم بخواب برم.
***
آیفون رو فشردم و بعد صدای یه مرد از اون‌طرف اومد:
- بله.
- مدیام باز کن در رو.
بعد از حرفم صدای تیک باز شدن اومد. با نفرت پام رو توی اون حیاط کثیف اما براقش گذاشتم و قبل از حرکت به سمت ساختمون اصلی، از دور نگاه عمارت سفید رنگ که کلی خون دیده بود و خاطره‌های سیاه توی خودش دفن کرده بود انداختم.
نگهبان پیر مردی که با عجله به سمتم اومده بود بعد از سلام نگاهی به اطرافم با کنجکاوی انداخت و من هم جواب نگاهش رو دادم:
- خوش‌گذرونی نبودم که چمدون‌های سوغاتی همراهم باشن.
مرد سرش رو زیر انداخت و معذرت خواهیه کوتاهی کرد و من هم به سمت عمارت رفتم.
چند قدم مونده بود برسم که در عمارت باز شد و نگاهم خشک شد روی اون پسره‌ی منفور که اندازه تمام نفس کشیدن‌های زندگیم ازش بی‌زار بودم.
با لبخند درحالی که دست‌هاش رو برای مثلا بغل از هم باز کرده بود به سمتم اومد و دقیقا وقتی رسید دست‌هاش رو انداخت و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
- چطوری خواهرزاده عزیزم؛ البته خواهرزاده ناتنی.
با چشم‌های ریز شده در حالی که نفرت تمام صدام رو پر کرده بود گفتم:
- تو؟!
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- این تو اسم داره... مهیار.
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا