تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #41
اینسوک می‌غُرد:
- نه آخه جیمین حالش خوب میشه، بذارید این گردنبند بهش برسه... .
بادیگارد: چرندیاتت رو نمی‌خوای تموم کنی نه؟
اینسوک که خودش هم کلافه و عصبی شده است از فرط عصبانیت به خود می‌لرزد. کمی کنار می‌رود تا از فشار فن‌ها به روی خودش کم کند و در همان حال رو‌به مُهره داد می‌زند:
- من رو الان برای چی آوردی اینجا؟ چیکار کنم از این پایین احمق! من و اگه برنمی‌گردوندی تا الان گردنبند و روی سنگ گذاشته بودم. همین الان برم‌ گردون.
وقتی می‌بیند مُهره روشن نمی‌شود، بیش‌تر داد زد:
- د... میگم برم گردون مُهره‌ی احمق!
این حرف را در حالی که گریه‌اش گرفته بود میزد. اما مُهره هم‌چنان خاموش است. اینسوک از داد زدن به التماس کردن می‌افتد و می‌گوید:
- خواهش می‌کنم برم گردون... خواهش می‌کنم... همه چی رو درست می‌کنم... خواهش می‌کنم.
دوباره مُهره روشن نمی‌شود، اینسوک گریان به جیمین که او را داشتند از اِستیج خارج می‌کردند نگاه کرد و گفت:
- التماس می‌کنم... باشه... همه چی رو درست می‌کنم... زود... زود جیمین و نجات میدم.
همان لحظه مُهره روشن می‌شود و ایسنوک با خوشحالی و لبخند در حالی که گردنبند در دستش است ناپدید می‌شود... .
اینسوک بار دیگر در حیاط قلعه‌ی بلک‌گُست بر روی زمین افتاد؛ سریع بلند شد و ایستاد؛ این دفعه حیاط نسبت به قبل خراب‌تر شده بود و علاوه بر خودشان سربازان گارد سلطنتی هم آنجا بودند و در حیاط در حال جنگیدن بودند. جیهوپ اول از همه اینسوک را دید. با خستگی صدایش کرد:
- اینسوک... .
اینسوک به سمت صدا برگشت. جیهوپ را دید که گرد و خاکی و زخمی شده بود. قبل از اینکه اینسوک چیزی بگوید جیهوپ به انتهای حیاط سمت چپ اشاره کرد و گفت:
- سنگ... !
اینسوک سریع به طرف جایی که جیهوپ نشانه رفته بود دوید. انتهای حیاط وی را دید که پایه‌ی سنگ را گرفته است و آن را بلند کرده است و سعی دارد آن را صاف کند. رپمان هم کنار او ایستاده است. اینسوک به طرفشان می‌دود. وقتی نزدیک‌تر میشد صدای رپمان را می‌شنود:
- ممنونم تهیونگ شی.
وی: قابلی نداشت!
وی با گفتن این حرف برمی‌گردد تا دوباره به درگیری ملحق شود که آن دو متوجه اینسوک می‌شوند.
وی: ما سرشون رو گرم می‌کنیم، سنگ با تو و نامجون هیونگ.
و با گفتن این حرف به سمت محل درگیری می‌دود. اینسوک بعد از رفتن او به سنگ نگاه می‌کند که چیزی روی سنگ را پوشانده است. روی سنگ یک چیزی شبیه عقربه‌های ساعت قرار دارد و اطرافش حروفی که اینسوک قادر به خواندن آن نیست. اینسوک هر چه به آن نگاه می‌کند از آن سر درنمی‌آورد درمانده به رپمان نگاه می‌کند.
رپمان: یک معمای باستانیه، تنها چیزی که می‌دونم اینه که عقرب‌ها باید به سمت چپ حرکت کنن.
دستش را به سمت حروف می‌برد و اضافه می‌کند:
- حروف رو می‌بینی قابل حرکتن! باید درست بشینن کنار هم، یک کم صبر کن تا الان داشتم روش کار می‌کردم.
اینسوک که بیش از پیش هول شده است، می‌گوید:
- نمی‌دونم هر کار می‌کنی سریع‌تر.
***
آن سمت حیاط درگیری شدیدی بین افراد امپراطور و افراد بلک‌گُست در جریان است. هر دو طرف تلفات خیلی سنگینی داده‌اند و عده‌‌ی زیادی کشته و زخمی شده‌اند. شوگا؛ وی؛ جیهوپ؛ جین و جانگکوک همه با هم با بلک‌گُست درگیر شده‌اند و از تمام توانشان برای مبارزه استفاده می‌کنند. جیمین هم همراه با سربازان امپراطور با افراد بلک‌گُست درگیر شده است. جین هر چه توان دارد جمع می‌کند و تمام آب‌های قلعه و نزدیک قلعه را به سمت بلک‌گُست روانه می‌کند. در اثر حرکت سریع حجم عظیمی از آب، باد شدیدی ایجاد می‌شود که اجسام و سربازان را به اطراف می‌اندازد. آب بلافاصله محکم و قدرتمند به بلک‌گُست می‌خورد. جیهوپ از این فرصت استفاده می‌کند و تمام اجسام پرت شده بر روی زمین را به بالا هدایت می‌کند و در یک لحظه به سمت بلک‌گُست می‌اندازد. بلک‌گُست با وحشت از نیروی بیشتری استفاده می‌کند تا آب و اجسام را از جلوی خودش کنار بزند. وی و شوگا از این فرصت استفاده می‌کنند و به بلک‌گُست حمله می‌کنند. وی سریع خود را می‌رساند و با بلک‌گُست درگیر می‌شود، شوگا هم با پرشی بلند بر روی مجسه‌ای معلق رو هوا و بعد پرشی روی یکی از ستون‌های شکسته شده که در هوا معلق است به سمت بلک‌گُست هجوم می‌آورد و همراه با وی با او درگیر می‌شود. بلک‌گُست که قبل از آمدن وی و شوگا به سمت خودش درگیر کنار زدن آب و وسایل مختلف بود که به سمتش می‌آمدند. با حمله‌ی شوگا و وی غافلگیر می‌شود. و تلاش می‌کند از زیر مشت‌ها و حمله‌های آن‌ها نجات پیدا کند. همان لحظه جانگکوک که فرصت را مساعد می‌بیند با شمشیرش به سمت بلک‌گُست می‌پرد و وقتی که او با وی و شوگا درگیر است از بالای سر او با یک حرکت چرخشی شمشیرش را به سمت گردنبند حلقه که بلک‌گُست آن را در گردنش انداخته است می‌برد و با یک حرکت نوک شمشیر به گردنبند گیر می‌کند و آن را از گردن بلک‌گُست جدا می‌کند و کمی آن‌طرف‌تر روی زمین می‌افتد.
همه در یک لحظه با حیرت می‌ایستند و به بلک‌گُست چشم می‌دوزند. بلک‌گُست که متوجه دزدیده شدن گردنبند می‌شود، جادویش را به سمت جانگکوک می‌اندازد و خودش نیز به سمت او یورش می‌کند. جانگکوک وقتی قدرت بلک‌گُست را می‌بیند، می‌گوید:
- اه... این که هنوز قدرتش رو داره!
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #42
و با این حرف جا خالی‌ای می‌دهد که جادوی بلک‌گُست به او نخورد. جانگکوک که متوجه جیمین نزدیک خودش می‌شود، داد می‌زند:
- جیمین بگیرش!
جیمین که با صدای جانگکوک به سمت او برمی‌گردد، گردنبند را سریع روی هوا می‌قاپد. حالا جانگکوک به سمت بلک‌گُست که جهت حرکتش را به سمت جیمین تغییر داده است حمله‌ور می‌شود.
جیمین بعد از گرفتن گردنبند دنبال سنگ می‌گردد و آن را همراه با رپمان و اینسوک کنار حیاط پیدا می‌کند و به سمتشان می‌دود.
***
رپمان بلاخره موفق به شکستن قفل و چرخاندن عقربه‌ها می‌شود و همان لحظه می‌گوید:
- باز شد.
جیمین به آن‌ها می‌رسد، گردنبند حلقه را به آن‌ها می‌دهد.
جیمین در حالی که نفس‌نفس می‌زند:
- بیا اینم اون یکیش.
همان لحظه رپمان پشت سر جیمین افراد بلک‌گُست را می‌بیند که به سمتشان می‌آیند. گردنبند حلقه را از جیمین می‌گیرد و به اینسوک می‌دهد و با گفتن «ما برات وقت می‌خریم» همراه جیمین به آن افراد حمله‌ور می‌شوند.
اینسوک با استرس دو گردنبند را روی هم قرار می‌دهد و بعد به سنگ نگاه می‌کند که عکس آن دو گردنبند در حالی که روی هم قرار گرفته شده؛ روی آن حکاکی شده است. اینسوک با شک با خودش می‌گوید:
- فقط باید بذارمشون این رو؛ نه؟
و بدون معطلی آن‌ها را روی سنگ می‌گذارد و دستش را برمی‌دارد. گردنبند‌ها روی سنگ شروع به چرخیدن می‌کنند و ناگهان متوقف می‌شوند. اینسوک متعجب به آن‌ها نگاه می‌کند و بار دیگر گردنبند‌ها را روی سنگ می‌گذارد، دوباره آن‌ها می‌چرخند و می‌ایستند. اینسوک که تا آن لحظه امیدوار بود هر چه سریع‌تر سنگ کار کند با عصبانیت چندین بار دیگر هم امتحان می‌کند و پیش خودش مدام می‌گوید:
«کار کن، کار کن، لعنتی کار کن.»
ولی نتیجه‌ای نمی‌گیرد. درمانده داد می‌زند:
- این کار نمی‌کنه.
جیمین و رپمان که نزیک او بودند با حیرت گفتند:
- چی؟
اینسوک: هر چی می‌زنم کار نمی‌کنه.
همان لحظه یکی از افراد بلک‌گُست که متوجه اینسوک می‌شود وسط درگیری به بلک‌گُست می‌گوید:
- قربان، انگار قفل سنگ رو باز کردن، بریم سنگ رو نابود کنیم؟
بلک‌گُست با عصبانیت با صدای آرومی می‌غُرد:
- سنگ مهم نیست، اون هیچ‌کاره‌ست برید گردنبند‌ها رو بگیرید.
همان شخص: قربان هیچ‌کاره‌ست، ولی تو پیشگویی که... .
بلک‌گُست عصبی‌تر می‌غُرد:
- این وسط با من یکی به دو می‌کنی؟ فکر کردی اگه سنگه کاره‌ای بود خودم عقلم نمی‌رسید بزنم نابودش کنم؟ می‌ذاشتم اینا بیان ازش استفاده کنن! اون فقط برای سرگرم کردن اونا بود برو گردنبندها رو بگیر.
همون شخص: قربان باید چی کارشون کنم؟
بلک‌گُست: منم نمی‌دونم چطوری کار می‌کنه، فقط بگیرشون دست اونا نباشه.
آن شخص با گفتن «اطاعت» به سمت سنگ دوید.
رپمان که با شنیدن حرف اینسوک خواست به سمت سنگ برود تا ببیند اینسوک چه می‌گوید، با حمله‌ی آن شخص (شخصی که بلک‌گُست بهش دستور داده بود گردنبند‌ها را بگیرد) به جیمین، مجبور شد بایستد و دفاع کند و به سمت اینسوک داد زد:
- بازم تلاش کن.
اینسوک که حالا به فکر جیمین از بی‌تی‌اس افتاده بود که روی اِستیج بیهوش شده بود. در حالی که گردنبند‌ها را دوباره و دوباره روی سنگ می‌گذاشت زیر ل*ب با گریه گفت:
- کار نمی‌کنه، کار نمی‌کنه، این لعنتی کار نمی‌کنه.
اینسوک با این حرف روی زمین افتاد و گریه‌اش شدت گرفت، با چشمانی گریان به روبه‌رویش نگاه کرد که تمام افراد گرد و خاکی و خسته، با تمام توان در حال جنگیدن بودند. مدام می‌افتادند، ضربه می‌خوردند و با درد بلند می‌شدند و دوباره می‌جنگیدند. اینسوک با دیدن این صحنه با بغض گفت:
«همه می‌میریم، دوباره تاریخ تکرار میشه، نتونستم جلوش رو بگیرم، سر قولم نموندم... دوباره جیمین طلسم میشه... دوباره نسلش... .»
اینسوک با گفتن این حرف‌ها دوباره یاد جیمین از بی‌تی‌اس افتاد که بیهوش شده بود و این بار اینسوک دیگر نتوانست تحمل کند؛ به رپمان که کمی آن‌ طرف‌تر در حال جنگیدن بود چشم دوخت و داد زد:
- نامجون این بار جیمین هم می‌میره... دیگه گردنبند و هم نمی‌تونم بهش بدم... جیمین می‌میره.
رپمان با شنیدن این حرف به سمت اینسوک که روی زمین افتاده بود برگشت. رپمان به محض دیدن گریه‌ها و ضجه زدن‌های اینسوک وحشت‌زده شد، رپمان هول کرد، نمی‌دانست چه کند، او که نمی‌دانست منظور اینسوک کدام جیمین است، بی‌اختیار به جیمین که کمی آن‌ طرف‌تر در حال جنگیدن بود نگاهی انداخت تا مطمئن شود که سالم است.
خودش نمی‌دانست باید چه کند. سریع به طرف اینسوک دوید و کنارش نشست.
رپمان: اینسوک چت شد یهو؛ چرا اینجوری شدی؟
اینسوک با چشمانی گریان یقه رپمان را گرفت و گفت:
- نامجون... بدبخت شدیم... بدبخت شدم... همه چی رو بدتر کردم... نامجون... دیگه چیکار کنم... .
اینسوک فقط مدام گریه و ناله می‌کرد. رپمان که دید او در حال خودش نیست. سریع دست اینسوک را گرفت و از یقه‌اش جدا کرد و با گفتن «آروم باش» بالا سر سنگ ایستاد تا ببیند می‌تواند کاری کند یا نه.
اینسوک ناامید زمزمه کرد:
- کار نمی‌کنه... تلاش نکن!
کمی مکث کرد و بعد زمزمه کرد:
- من کُشتم... من همه رو کُشتم... کاش با من نمی‌اومدید... کاش گردنبند رو نمی‌گرفتم.
به اینجا که رسید داد زد:
- کاش اون مُهره‌ی احمق و هیچ‌وقت پیدا نمی‌کردم.
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #43
اینسوک ناگهان با یاد‌آوری مُهره چیزی به ذهنش خطور کرد، مُهره تا حالا او را جایی که لازم نبود نبرده بود، یاد آخرین انتقالش به کنسرت بی‌تی‌اس افتاد، یاد جیمین که روی اِستیج افتاد، یاد زمانی که مُهره را از گردن جیمین برداشت. چیزی به ذهنش خطور کرد.
رپمان که از داد اینسوک ترسیده بود، با ترس روی زمین کنارش نشست تا او را آرام کند. قبل از اینکه رپمان چیزی بگوید اینسوک به سمت رپمان چرخید و با هیجان گفت:
- مُهره احمق نیست، خیلی هم باهوشه!
رپمان که از تغییر سریع حال او شوکه شده بود، گفت:
- چی؟
اینسوک سریع اشک‌هایش را پاک کرد و سرش را چرخاند تا جیمین را پیدا کند و در همان حال گفت:
- جیمین جیمین کو؟
رپمان هم سرش را می‌چرخاند و به محلی که قبلاً جیمین را آنجا دیده بود نگاه می‌کند و کمی آن‌ طرف‌تر او را می‌یابد و اشاره می‌کند و می‌گوید:
- اونجا!
اینسوک سریع بلند می‌شود و گردنبند‌ها را از روی سنگ بر می‌دارد و با هیجان به سمت جیمین می‌دود. انقدر سریع که حتی رپمان هم شوکه می‌شود. رپمان پشت اینسوک می‌دود تا از او مراقبت کند.
اینسوک از خوشحالی به سمت جیمین می‌دود و در حالی که گردنبند‌ها را روی هم قرار داده است و آن‌ها را بالا گرفته است داد می‌زند:
- جیمین... جیمین!
جیمین که در حال جنگیدن است، متعجب به سمت صدا برمی‌گردد و اینسوک را نگاه می‌کند. از صدای داد اینسوک بلک‌گُست متوجه او می‌شود، نگاهش را به سمت اینسوک که گردنبند را بالا گرفته است و به سمت جیمین می‌دود سوق می‌دهد. بلک‌گُست احساس خطر بیش‌تری می‌کند. جادویش را به سمت اینسوک روانه می‌کند. اینسوک که اصلا حواسش به او نیست با داد رپمان که پشت سرش می‌دود به سمت چپش نگاه می‌کند و می‌بیند که جادو دارد به سمتش می‌آید، ناخودآگاه از ترس به جای این که فرار کند همان جا که هست می‌ایستد. قبل از این که رپمان بتواند به او برسد وی با سرعت اینسوک را از برخورد با جادو نجات می‌دهد و کمی آن‌ طرف‌تر می‌ایستد. اینسوک بهت‌زده از اتفاقی که اصلاً انتظارش را نداشته است چشمانش به جلو قفل می‌شود. وی که او را گرفته است می‌گوید:
- اینسوک خوبی؟
اینسوک را تکان می‌دهد و مدام صدایش می‌کند.
بلک‌گُست دوباره حمله می‌کند و اینبار خودش جلو می‌آید و به وی که حواسش نیست ضربه می‌زند و وی روی زمین می‌افتد، قبل از این که بخواهد دستش را به اینسوک که وحشت‌زده او را نگاه می‌کند بزند شوگا و جانگکوک و جیهوپ به او حمله‌ور می‌شوند. در همان لحظه جین از قدرتش استفاده می‌کند و با آب اینسوک را به طرف دیگه‌ای می‌کشاند. و سعی می‌کند حائلی بین اینسوک و بلک‌گُست باشد. اینسوک به زمین می‌افتد و بهت‌زده فقط به بلک‌گُست چشم می‌دوزد. رپمان و جیمین بالا سر او حاضر می‌شوند.
رپمان: اینسوک حالت خوبه؟
جیمین: چت شد؛ ترسیدی؟
اینسوک با صدای جیمین به خودش می‌آید و قبل از اینکه دیر شود با دستانی لرزان گردنبند را به جیمین می‌دهد و می‌گوید:
- این و بذار تو گردنت.
جیمین: چی؟
اینسوک: این برای توئه، تو گردن تو کار می‌کنه، بذار گردنت.
جیمین با تعجب از حرف اینسوک نگاهی به رپمان می‌کند که رپمان سری به معنی موافقت تکان می‌دهد. جیمین سریع گردنبند را در گردنش می‌اندازد. اینسوک و رپمان منتظر به جیمین چشم می دوزند. ناگهان نوری از داخل گردنبند‌ها شروع به درخشیدن می‌کند. همه با حیرت دست از جنگ می‌کشند و به جیمین نگاه می‌کنند. ناگهان قلعه‌ی بلک‌گُست شروع به ریختن می‌کند. بلک‌گُست وحشت‌زده نگاهی به قلعه‌اش می‌اندازد و نگاهی هم به جیمین، و جادویش را با عصبانیت به سمت جیمین روانه می‌کند. گردنبند حائلی بین او و جادو می‌شود و جادو نمی‌تواند ضربه‌ای به جیمین بزند. بلک‌گُست وحشت‌زده به جیمین چشم می‌دوزد. جیمین به سمت جانگکوک می‌رود و شمشیر او را که در دستانش گرفته است و با حیرت جیمین را نگاه می‌کند از او می گیرد و به سمت بلک‌گُست می‌رود. روبه‌رویش می‌ایستد و شمشیر را بالا می‌آورد و ضربه‌ای بی‌معطلی به بازوی بلک‌گُست می‌زند که بلک‌گُست را شوکه می‌کند و باعث می‌شود او چند قدمی به عقب برود. جیمین در حالی که دارد ضربه را می‌زند، می‌گوید:
- این به خاطر دوست‌هام.
بلک‌گُست دستش را به بازوی زخمی‌اش می‌گیرد و عقب‌تر می‌رود. جیمین دوباره به آن یکی بازوی او حمله می‌کند:
- اینم به خاطر طلسمی که رو خاندانم گذاشتی.
بلک‌گُست با وحشت عقب‌تر می‌رود. ناگهان احساس می‌کند تمام بدنش شروع به متلاشی شدن کرده‌ است. درد زیادی حس می‌کند و داد می‌زند. همه با حیرت به بلک‌گُست نگاه می‌کنند. ناگهان او جلوی چشم همه ناپدید می‌شود.
همه برای چند لحظه به هم‌ دیگر نگاه می‌کنند. جین سریع به سمت وی می‌رود تا او را بلند کند. جانگکوک همانجا که ایستاده است روبه افراد بلک‌گُست داد می‌زند:
- دیگه همه چی تموم شد، رئیستون هم مرد، بهتره تسلیم بشید.
و بعد مکثی می‌کند و روبه سربازان گارد سلطنتی می‌گوید:
- همه رو دستگیر کنید.
جمعی از سربازان: اطاعت قربان.
آن هفت نفر دوباره نگاهی به هم می‌اندازند و بعد نگاهی به اینسوک که همچنان روی زمین نشسته است. اینسوک نگاهی به صورت خسته و بدن زخمی آن‌ها می‌اندازد و به زور لبخندی می‌زند.
جیهوپ با خنده می‌گوید:
- بالاخره تموم شد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #44
رپمان: آخ که چقدر من و پرت کردن، کمرم بدجور درد می‌کنه.
همه با حرف رپمان خندیدند. ناگهان مُهره دوباره شروع به درخشیدن کرد. همه ناباورانه به آن چشم دوختند.
جیمین: یعنی الان باید بری؟
جیهوپ: نامردیه ما حتی وقت خداحافظی هم نداریم.
جین: یعنی دیگه نمیای؟
اینسوک که او هم احساس خوبی نداشت به آن هفت نفر که نگران او را نگاه می‌کردند چشم دوخت. او هم اصلا دلش نمی‌خواست برود. حس می‌کرد این آخرین باری است که به آنجا می‌آید. متوجه نشد کی اشک‌هایش دوباره چهره‌اش را خیس کردند. در همان حال خندید و گفت:
- انگاری مُهره خیلی بدجنسه!
اینسوک بلند می‌شود و می‌ایستد و لبخندی به همه می‌زند و می‌گوید:
- مرسی بچه‌ها لحظات خیلی قشنگی با شما داشتم، دلم براتون تنگ میشه.
قبل از این که کسی چیزی بگوید احساس می‌کند باز دارد به سمت مُهره کشیده می‌شود. ناگهان چیزی یادش می‌افتد و سریع داد می‌زند:
- تولد سی سالگی... تولد سی سالگیِ جیمین همه حتما باید پیشش باشید؛ باشه... بهم قول بدید.
هر هفت نفر با حیرت و تعجب اول به اینسوک بعد به هم نگاه می‌کنند و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، اینسوک جلوی چشمان متعجب آن‌ها ناپدید می‌شود.
***
اینسوک در اتاقش بر روی زمین می‌افتد. در حالی که صورتش از اشک پر شده است، نگاهی به مُهره می‌کند و لبخند می‌زند و می‌گوید:
- مرسی.
ب*و*سه‌ای به مُهره می‌زند. ناگهان صدای مادر و پدرش را از حال می‌شنود.
خانم کیم: اینسوک تویی؟
آقای کیم: باز صدایی از اتاق شنیدی؟
اینسوک معطل نمی‌کند و سریع مُهره را روی میزش رها می‌کند و به سمت طبقه‌ی پایین می‌دود و در همان حال داد می‌زند.
- مامان؛ بابا!
خانم و آقای کیم با تعجب به سمت صدا برمی‌گردند.
خانم کیم: اینسوک!
اینسوک سریع در آغوش مادرش می‌پرد و می‌گوید:
- دلم براتون تنگ شده بود.
آقای کیم هم آن‌ها را بغل می‌کند و می‌گوید:
- ما هم همینطور.
***
زنگ در به صدا در می‌آید. خانم کیم که در آشپزخانه است روبه اینسوک می‌گوید:
- اینسوک بیا در رو باز کن ببین کیه، این صدای تلویزیون هم کم کن سرم رفت.
اینسوک با خوشحالی از پله‌ها پایین می‌آید و در حال روبه‌روی تلویزیون می‌ایستد و (ریموت) کنترل تلویزیون را می‌گیرد تا صدای اخبار را کم می‌کند و در همان حال با خنده می‌گوید:
- مامان، اخبار دوباره داره من رو نشون میده.
و بعد از این حرف به سمت در خانه می رود.
{اخبار در حال نشان دادن اینسوک است که دارد با گزارشگری در خیابان مصاحبه می کند.}
« گزارشگر: پس شما همه چیز و تکذیب می‌کنید.
اینسوک: بله دقیقاً، پوف من و دزدیده باشن؛ عمراً!
گزارشگر: ولی اون ویدیویی که بیرون از ساختمون ازتون گرفته شد، گردنبند چی؟
اینسوک: اون فقط یک چشمه شعبده‌بازی بود، با اعضای بی‌تی‌اس؛ مگه مصاحبه نکردید همونطور که اونا هم گفتن اون اتفاق فقط یک دوربین مخفی بود، کل پروژه از قبل برنامه‌ریزی شده بود، ما فقط تصور نمی‌کردیم انقدر قضیه بزرگ بشه، و به هیچ عنوان این قضیه ربطی به بیمارستان رفتن جیمین شی؛ نداره.
گزارشگر: شما گفتید همه این‌ها یک دوربین مخفی بود ولی مادر و پدرتون از این بابت اظهار بی‌اطلاعی کردن.
اینسوک: خب بله درسته بهشون چیزی نگفته بودم و اصلاً تصور نمی‌کردم که این قضیه انقدر بزرگ بشه که پلیس هم درگیر ماجرا بشه.
گزارشگر: پس پلیس هم خبر داشته؟ فکر می‌کنید چرا کمپانی این کارو کرده؟
اینسوک: گفتم که دوربین مخفی بوده، شاید می‌خواستن با فن‌ها شوخی کنن، آقا شما چرا انقدر از من سؤال می‌کنید؟ برید از کمپانی که من رو استخدام کرده بپرسید! مگه به این پرسش‌ها اعضای بی‌تی‌اس و کمپانی جواب ندادن؟ چرا دوباره دارید باز همین‌ها رو از من می‌پرسید؟
گزارشگر: آخه خیلی‌ها هستن که حرف کمپانی رو باور ندارن و اعتقاد دارن کمپانی داره چیزی رو مخفی می‌کنه، آیا این موضوع واقعاً به بیمارستان رفتن جیمین شی مربوط نمیشه؟
اینسوک: این که باور ندارن تقصیر من نیست و اون‌ها می‌تونن هر تصوری دوست دارن، داشته باشن و اینکه ... !»
اینسوک در خانه را باز می‌کند.
پست چی: یه بسته برای خانم کیم اینسوک.
اینسوک: متشکرم.
مادر اینسوک از آشپزخانه:
- چیه اینسوک؟
اینسوک بسته را باز می‌کند.
- پنج تا بلیط کنسرت و یک چند تا چیز دیگه برام اومده.
خانم کیم: این که عالیه، دعوتت کردن بری ببینیشون؛ دوستاتم می‌تونی ببری.
اینسوک: پنج تاست شما هم می‌تونید بیاین.
اینسوک بعد از گفتن این حرف زیر ل*ب زمزمه می‌کند:
- منم بهشون یک بسته دادم!
 

MASY297

85
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/08/12
نوشته‌ها
83
مدال‌ها
3
  • #45
***
رپمان از بی‌تی‌اس بسته را از منیجر تحویل می‌گیرد و داد می‌زند:
- بچه‌ها بیاین یک نامه اومده از اینسوک!
همه دور رپمان جمع می شوند. رپمان به داخل بسته نگاه می‌کند.
رپمان: انگاری برای همه یکی هست.
جانگکوک زودتر از همه نامه‌اش را از دست رپمان می‌قاپد و می‌گوید:
- روش نوشته زندگیِ گذشته!
جانگکوک نامه را باز می‌کند.
جانگکوک با تعجب:
- فرمانده کل ارتش امپراطوری، اوه نه بابا.
وی هم که نامه را گرفته است روی مبل می‌پرد.
وی: یک خون‌آشام؛ جداً؟
شوگا پشت بندش می‌گوید:
شوگا: منم گرگینه!
جین می‌خندد و می‌گوید:
- من از همه‌تون عجیب‌ترم خدای آب! خدا بودم من خبر نداشتم!
و بعد دوباره می‌خندد.
جیهوپ: منم جادوگر! هری پاتری چیزی بودم!
جین می‌خندد.
رپمان- برای من و فقط نوشته نابغه ملقب به برین.
جانگکوک: ملقب به چی؟
وی: برین؟
همه می‌خندند. جیمین به حالت کیوت و با مزه‌ای ل*ب‌هایش را جمع می‌کند و می‌گوید:
- باز برای همه‌تون یک چیز خوبی داره، برای من و نوشته فقط یک بازرگان!
با این حرف جیمین؛ همه چند لحظه او را نگاه می‌کنند که ناگهان جین با نامه‌ی در دستش یکی می‌زند روی سر جیمین و می‌گوید:
- تو هیچی نبودی! کل داستان سر تو بود!
با این کار؛ وی هم به شوخی می‌گوید:
- تمام بدبختی‌هامون سر تو بود!
با این حرف وی همه به جای خواندن ادامه‌ی نامه شروع به دنبال کردن جیمین می‌کنند. جیمین با خنده از زیر دستشان مدام در می‌رود.
شوگا: داشتیم می‌مردیم از دست تو.
جیهوپ: آقا ناراحتم هست که چرا اصل قضیه بوده!
همه با این حرف جیهوپ می‌خندند.
جانگکوک: ولی خداییش مدیون اینسوک هستیم ها!
رپمان: برای همین من یک برنامه‌هایی برای تشکر ازش تو روز کنسرت دارم!
***
زمان گذشته، جشن سی سالگی جیمین شی!
جین: اوه چه بساطی هم راه انداخته.
رپمان: می‌دونسته می‌خوایم بیایم خواسته سنگ تموم بذاره.
جیهوپ: مایه داری هم خوب چیزیه ها!
جین و رپمان می‌خندند.
شوگا: حالا خودش کجاست؟
وی: شاید یادش رفته بیاد استقبال!
جانگکوک: اصلا یادش هست ما قول دادیم بیایم!
همان لحظه همه صدای جیمین را از سمت چپشان کمی آن‌ طرف‌تر می‌شنوند.
- بله که یادم هست!
همه به سمت جیمین می‌چرخند و به او نگاه می‌کنند. جیمین می‌خندد و می‌گوید:
- هر چند دقیقاً نمی‌دونم برای چی اینسوک اصرار داشت شما هم بیاین.
وی: شاید قراره یک خبرایی بشه.
شوگا: اومدیم ازت مراقبت کنیم چیزیت نشه!
جیمین با شنیدن حرف آن‌ها می‌خندد.
- نه بابا چه اتفاقی؟
ناگهان همان لحظه صدای انفجار مهیبی از داخل ساختمان آمد و بخشی از ساختمان آتش گرفت. همه با ترس به سمت ساختمان نگاه کردند. یکی از مستخدم‌های جیمین با عجله به بیرون از ساختمان دویدند.
جیمین: چه خبره؟
همان شخص: ارباب انبار پشتی آتیش گرفته.
همان لحظه یکی از بادیگاردهای جیمین به سمتش می‌دود.
- قربان، گردنبندها هم گم شدن!
ادامه دارد... .

پایان


یک عذرخواهی هم بدهکارم به آرمی‌های عزیزی که نتونستم کاپل‌های مورد علاقه‌شون رو با هم شیپ کنم.​
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا