تکمیل شده رمان عشق جنگلی اثر فائزه رختیانی

  • نویسنده موضوع دل آرا
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 2,990
  • پاسخ‌ها 105
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #71
- به کوری چشم تو دارم وسایلام رو جمع می‌کنم فردا عصرم اونجام.
صدای بوق ممتد گوشی بهم فهموند گوشی رو قطع کرده. دختره خل‌مغز فکر می‌کنه با این حرف‌ها شاهرخ رو از چشم من می‌اندازه. ساعت رو نگاه کردم ۱۲ ظهر بود. بعد از خداحافظی از خانواده‌م راه افتادم سمت ترمینال. به شاهرخ نگفتم میام می‌خواستم سوپرایزش کنم. حسابی برای دیدنش هیجان‌زده بودم و هی با خودم تمرین می‌کردم که چه جوری جواب مثبتم رو بهش بدم. تمام طول راه هندفریم رو گذاشته بودم تو گوشم و غرق در رویا بودم.
همینکه گوشیمو روشن کردم صدای اس ام اس گوشیم بلند شد ناشناس بود. بازش کردم.
- سلام سامیارم کی می‌رسی می‌خوام بیام دنبالت؟
تعجب کردم از کجا خبر داشت که من برگشتم؟ حتما کار حامده، سیمکارت جدید بود؟
جدیدا پیامای توی گوشیم خود به خود پاک میشد برای همین از پیام اسکرین شات گرفتم تا شمارش رو بعداً سیو کنم. عیب نداره یه کرایه تاکسی به نفعم شد. اس دادم:
- رسیدم بیا.
از بوفه اونجا یه آب معدنی گرفتم و منتظر ایستادم تا بیاد دنبالم. چند دقیقه گذشت، داشتم مردم رو دید می‌زدم که با صدای شخصی که صدام کرد برگشتم.
- نازگل خانم؟
نگاهش کردم یه پسر جوون هم سن‌های سامیار بود.
موهای زیتونی و چشم‌های سبزش باعث شده بود صورتش قشنگ به نظر بیاد.
- ببخشید؟
خندید و با لحن مودبانه‌ای گفت:
- سلام راستش من دوست سامیارم انگاری قرار بود بیاد دنبالتون یه کاری براش پیش اومد از من خواهش کرد برسونمتون.
- آهان لازم نبود بیایید تاکسی می‌گرفتم.
- نه این چه حرفیه، سامیار ناراحت میشه.
خواستم مخالفت کنم که ساکم رو از دستم گرفت. پرو، به اجبار دنبالش راه افتادم دزدگیر ماشینش رو زد.
خیلی ماشینش خوشگل بود تا حالا چنین ماشینی ندیده بودم حتی اسمش هم نمی‌دونستم. معلوم بود بچه پولداره. نمی‌دونستم سامیار از این دوستا هم داره. سوار شدم و بعد از اینکه ساکم رو گذاشت صندوق عقب سوار شد.
پسره: لطفاً کمربندتون رو ببندید.
به بغل دستم نگاه کردم یا خود خدا کمربند کو پس؟ نامرئیه؟
با لبخند خجولی گفتم:
- کجاست؟
لبخند مهربونی زد الان درستش می‌کنم کاملاً خم شد کمربندم رو ببنده. از اینکه اینقدر نزدیکم بود حس بدی داشتم با لبخند تو چشم‌هام زل زد. روم و کردم سمت پنجره و اخم کردم نمی‌دونم کمربند و از کدوم قبرستونی در آورد و بست و نشست سر جاش. حالا مجبور بود برای یه کمربند بیاد تو حلق من، ای کاش سوار ماشینش نمی‌شدم.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #72
پسر: خب کجا باید برم؟
- خونه سامیار اینا دیگه
پسر: کجاست؟
- نمی‌دونید مگه؟
پسر: نه ما بیشتر تو دانشگاه هم و می‌بینیم.
چشم‌هام گرد شد.
- چی؟ سامیار که دانشگاه نمیره!
مشکوک نگاهش کردم. لبخند زد و با آرامش خندید.
پسر: ببخشید... می‌خواستم بگم سر کار، اشتباه گفتم دانشگاه آخه قبلا همکلاسی هم بودیم.
سرم و تکون دادم و چیزی نگفتم و خودم و سپردم به خدا. توی تمام راه اون حرف زد و من سکوت کردم. انقدر حرف‌هاش خنده‌دار بود که نمی‌تونستم جلوی خندم رو بگیرم.
پسر: امروز حال روحی خوبی نداشتم ولی الان حالم عجیب خوبه، فکر کنم به خاطر انرژی مثبتی بود که از شما گرفتم.
لبخند کوتاهی زدم که ادامه نده ولی پروتر از این حرف‌ها بود.
پسر: نازگل خانم می‌تونم یه سوال شخصی بپرسم؟
زیر چشمی نگاهش کردم و بی‌میل گفتم:
- بفرمایید؟
پسر: مجردید؟ البته جسارت نباشه
- دارم ازدواج می‌کنم.
پسر: آهان.
- رسیدیم همین‌جا پیاده میشم ممنون.
ماشین و نگه داشت. اجازه ندادم بیشتر از این صحبت کنه و با تشکر از ماشین پیاده شدم.
پسر: راستی...
نگاهش کردم که ادامه داد:
- پیمان هستم خوشحال شدم از آشناییتون.
و یه چشمک زد و رفت.
از این کار آخرش اصلا خوشم نیومد یادم باشه به سامیار بگم دیگه دوست‌هاش و دنبال من نفرسته. با ذوق زنگ خونه رو فشار دادم واقعا دلم برای افراد این خانواده تنگ شده بود. در با صدای تیک باز شد مسیر حیاط طی کردم و پریدم تو خونه...
فقط زن‌ عمو تو حال بود که محکم بغلش کردم.
- آخ آخ... دلم براتون تنگ شده بود عمو و بچه‌ها کجان؟
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #73
زن‌ عمو: عموت که سر کاره سامیارم مغازه‌ست سحر هم که تو اتاقشه، راستی شنیدم قراره عروس بشی!
نیشم و باز کردم.
زن عمو: باید از زبون مامانت بشنوم؟
- می‌خواستم سوپرایزتون کنم.
زن عمو: ور پریده. بدو یه شام خوشمزه درست کن که از دلم در بیاد.
- چشم .
زن عمو: برو لباساتو عوض کن .
رفتم تو اتاق. سحر داشت با تلفن حرف میزد همین که من و دید گوشی از دستش افتاد و دستش رفت رو قلبش! حتما با خودش فکر کرد من مامانشم.
سحر: بازم تویی که، مگ طویله‌ست سرت و می‌اندازی میای تو؟
خندیدم.
- کمتر از طویله نیست آقا گاوهه.
آخرش صدام و کلفت کردم.
سحر: نمیری انقدر بامزه‌ای؟
بعدش فحش آب‌داری داد و گوشیش رو برداشت و مشغول حرف زدن شد. می‌خواستم فردا برم بیمارستانی که شاهرخ توش کار می‌کنه و سوپرایزش کنم.
براش یک دستبند و گردنبند مردونه و شیک خریده بودم آخه فردا تولدش بود. کلی بابتشون پول داده بودم با فکر اینکه فردا قراره شاهرخ و ببینم بالشت و محکم بغل کردم و جیغ خفه‌ای کشیدم و چند دور هم رو تخت غلت زدم. با صدای سحر سرم و بلند کردم.
سحر: هیچی... صدای دختر عمومه... یه تخته‌ش کمه... آره آره .
بالشتم و پرت کردم سمتش خورد تو صورتش با چشم‌هاش برام خط و نشون می‌کشید. خندیدم و زبونم و براش در آوردم بعد از اینکه کمک زن عمو کردم و شام و درست کردیم رفتم نوبتی به بچه‌ها زنگ زدم و قضیه خواستگاری رو براشون تعریف کردم.
شب مثل همیشه گذشته شاممون رو خوردیم فقط آخرش زن عمو خبر ازدواجم رو به عمو داد سحر که بدبخت تا شنید لقمه گیر کرد تو گلوش.
سامیار هم یه تبریک خشک و خالی گفت به بهانه خستگی رفت تو اتاقش. از پشت به رفتن سامیار خیره بودم که عمو با لبخند گفت:
- نازگل جان پسر خوبیه؟ چطوریه؟
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #74
لقمه‌م رو قورت دادم و با لبخند گفتم:
آره خوبه پزشکه، وضع مالیش که خوبه دو سه باری هم که با هم صحبت کردیم به نظرم پسر خوبی اومد.
تو دلم گفتم: "آره جون عمت دو سه بار"
با محبت نگاهم کرد و لبخندزنان گفت:
عمو: خداروشکر
سحر: بیچاره نمی‌دونه چه کلاهی سرش رفته.
- آره کلاه خوشبختی، حسود.
خندیدیم.
بعد از خوردن غذا شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم با کلی فکرهی خوب چشم‌هام و روی هم گذاشتم...‌
فردای همون روز ساعت ۱۶:۱۵
شاخه گل و جعبه رو پشتم قایم کردم و آروم در اتاقش رو زدم. بیمارستان بودم قلبم از هیجان بالا و پایین می‌رفت و نیشم تا بناگوش باز بود. صداش اومد.
شاهرخ: تایم استراحته لطفاً چند دقیقه بیمارها رو نفرستید.
در و باز کردم و با نیش باز نگاهش کردم. سرش و گذاشته بود رو میز همین که سرش رو بلند کرد، با دیدن چهره‌ش لبخند از لبم رفت. چشم‌هاش سرخ سرخ بود. معلوم بود گریه کرده. تمام حس خوبم به یکباره خوابید. نگران شدم نکنه کسی چیزی شده.
- شاهرخ چی شده؟
از حرفی که زد حسابی شوکه شدم.
شاهرخ: گمشو بیرون از اتاق من!
به معنای واقعی هنگ کردم.
- منم شاهرخ.
به حدی نگاهش سرد بود که از سرماش قلبم یخ کرد. گیج شده بودم.
- شاهرخ اگه شوخی می‌کنی که اصلاً...
با حرص از جاش بلند شد و اومد سمتم
شاهرخ: چقدر بابتش پول گرفتی؟
با بهت نگاهش کردم.
- شاهرخ...
با داد پرید وسط حرفم.
شاهرخ: خفه شو فهمیدی؟
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #75
شاهرخ: اسم من و تو دهن کثیفت نیار.
انگار قدرت تکلمم و از دست داده باشم فقط نگاهش می‌کردم، دستم شل شد و گل و جعبه از دستم افتاد رو زمین.
انگار خواب می‌دیدم.
شاهرخ: فکر کردی همه مثل خودت خرن؟ آره؟
رفت پشت میزش و نایلنی رو که رو میزش بود پرت کرد جلوی پام.
با نفرت تو چشم‌هام خیره شد.
- ببین کثیف بازی‌هات و شاید الان دیگه جلوی من نقش بازی نکنی!
فقط با بهت نگاهش می‌کردم وقتی دید حرکتی نمی‌کنم نایلون و برداشت و از توش یه برگه در آورد و گرفت جلوم. چشم‌هام گرد شد.
یه عکس بود، اون پسره...
توی فرودگاه بودیم، عکس بعدی رو گرفت جلوم داشتم سوار ماشینش می‌شدم، عکس بعدی داشت کمربندم رو می‌بست... نه انگاری داشت من رو می‌ب*و*س*ید. عکس‌های بعدی داشت حرف میزد و من می‌خندیدم. زانوهام سست شد و صداش تو سرم اکو شد.
(- در ضمن پیمان هستم، خوشحال شدم از آشناییتون، من و سامیار بیشتر تو دانشگاه می‌بینیم همدیگه رو!
یعنی چی اون از کجا می‌دونست، من قراره دیروز بر...
درسا: شما همون‌جا تو دهاتتون بمون، ما اینجا بهمون خوش می‌گذره.
- به کوری چشمت دارم وسایلم رو جمع می‌کنم تا فردا عصر هم اونجام...
زیر لب زمزمه کردم:
- پیمان...
با اشک زل زدم توی چشم‌های شاهرخ و با لحنی که ازش بعید بود گفت:
- من فکر کردم تو... فکر کردم تو با درسا فرق داری... ولی همتون آشغالید... آشغال...
داد زد و کنار دیوار سر خورد روی زمین.
طاقت گریه‌هاش و نداشتم.
هر قطره‌ای که می‌ریخت روی صورتش انگار زهری میشد می‌ریخت روی قلب من. با خشم از جاش بلند شد و بازوم و گرفت و در اتاقش رو باز کرد و هلم داد بیرون.
دیگه صداش و نمی‌شنیدم.
حرف میزد ولی من نمی‌شنیدم.
تا حالا تو زندگیم انقدر تحقیر نشده بودم. رو صندلی کنار دیوار ولو شدم موقعیتم و درک نمی‌کردم. الان چیشد؟
بغض بدی گلوم و گرفته بود خیره شدم به عکس‌هایی که رو زمین پخش شده بود. در یک آن غم جای خودش و داد به خشم. پیمان... اولین کاری که به ذهنم رسید و انجام دادم. تند زنگ زدم به سامیار موبایل تو دستم می‌لرزید نه شایدم دست من بود که می لرزید!
بعد از چند لحظه صدای خسته‌ش پیچید تو گوشم جواب داد:
- جان؟
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #76
با بغض گفتم:
- سلام سامیار
صدای متعجبش پیچید تو گوشم.
- نازگل چی شده؟
نتونستم حرف بزنم که با نگرانی گفت:
سامیار: نازگل خوبی؟ نازگل ؟ چرا جواب نمیدی...
- می‌خواستم یه چیزی ازت بپرسم؟
سامیار: چی شده چرا گریه می‌کنی؟
- سامی تو به من اس دادی فرودگاه میای دنبالم؟؟
سامیار: نه عزیزم من خبر نداشتم تو قراره بیایی.
اشک‌هام ریخت رو صورتم و ناخودآگاه انگشت ناخنم رو فرو کردم تو پام، واقعاً از دست خودم عصبانی بودم.
- بیا اینجا
سامیار: کجایی... ؟
گوشی رو قطع کردم و آدرس و براش اس ام اس کردم با دیدن بیمار‌هایی که بد نگاهم می‌کردن اشک‌هام و پس زدم و عکس‌ها رو از روی زمین برداشتم و راه افتادم سمت خروجی.
دستم و گذاشته بودم جلوی دهنم و آروم هق می‌زدم.
دلم داشت می‌ترکید.
وقتی که من و با اون صفت صدا زد، صدای تیکه تیکه شدن قلبم و شنیدم. بعداً میام پیشش الان عصبانی بود.
چونم لرزید و صورتم بیشتر از پیش خیس شد. حتی نذاشت توضیح بدم.
احساس کسی رو داشتم که از یه کوه بلند پرت شده پایین... احساس خفگی... درد... !
نمی‌دونم چند دقیقه تو خیابون منتظر بودم و یه گوشه نشسته بودم و بی‌توجه به آدم‌های اطرافم هق هق می‌کردم.
همین که ماشین سامیار رو دیدم دویدم سمتش و سوار شدم.
با دیدن قیافه‌م کپ کرد.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #77
حالم و که دید تند گفت:
سامیار: خیلی خوب... نگران نباش اس ام اس رو نگه داشتی؟
سرم و به نشونه‌ی مثبت تکون دادم و گوشیم و گرفتم سمتش، ازم گرفت و رفت تو قسمت پیام‌ها.
سامیار: نیست که نازگل
ل*بام نا‌محسوس می‌لرزید، با بغض گفتم:
- چند روزه پیام‌هام همینجوری پاک میشه
سامیار: یعنی چی پاک میشه؟
شونه بالا انداختم پوفی کشید و ماشین رو روشن کرد.
سامیار: گریه نکن یه دوست دارم بریم پیشش ببینم قضیه از چه قراره.
دلم گرم شد و با لبخند نگاهش کردم و اشک‌هام رو پاک کردم.
- مرسی به خدا تو از حامد برام عزیزتری.
نگاهم کرد و لبخند کوتاهی زد بی‌حال سرم و تکیه دادم به شیشه ماشین.
مدام حرف‌های شاهرخ توی ذهنم اکو میشد. نگاهی به کیفم انداختم جعبه نبود.
حتماً انداختم توی اتاقش. چی انتظار داشتم چی سرم اومد.
ولی نه هنوز زوده برای عزاداری باید کارشون و تلافی کنم هم پیمان هم درسا با این فکر یکم آروم شدم.
ماشین رو نگه داشت و سامیار پیاده شد کنار یه مغازه نگه داشته بود.
تابلو نگاه کردم تعمیرات... الکترونیکی...
برای چی اومده بودیم اینجا؟
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت مغازه. داخل مغازه یه پسر قد بلند و لاغر بود صورت استخوانی داشته و پوست روشن، موهای فرفریش قیافه‌ش و بامزه کرده بود.
سامیار: سلام
پسر با لبخند نگاهش کرد
پسره: به به سامیار خان از این طرفا؟
با هم دست دادن که روبه من گفت:
سامیار: نازگل دختر عمومه و اینم امیر دوستم
امیر: خوش اومدید
- ممنون
امیر: چه کاری ازم بر میاد؟
گوشیم و گرفتم سمتش
- پیام‌هام خود به خود پاک میشه.
گوشی رو گرفت و گفت:
- یا ویروسی شده یا احتمالاً هکتون کردن.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #78
سامیار: می‌تونی بفهمی؟
امیر: آره ولی ممکنه طول بکشه بفرمایید لطفاً
گوشیم و با‌ کابل وصل کرد به کامپیوترش و مشغول شد. روی نزدیک‌ترین صندلی نشستم و سامیار هم کنارم نشست. نگاهی به دور و اطراف انداختم انگار پسره قطعات الکترونیکی تعمیر می‌کرد.
آروم زیر گوشش گفتم:
- یعنی میگی پیمان من رو هک‌ کرده؟
سامیار: احتمالاً. نترس امیر مخ اینترنت و کامپیوتره، قبلا هکر بوده و از این چیزا سر در میاره.
سرم و به نشونه تفهیم تکون دادم ‌و کمی امیدوار شدم. دست‌هام و به هم حلقه قفل کرده بودم و با پاهام روی زمین ضرب گرفته بودم.
حدوداً ده دقیقه بود که منتظر بودیم. خیره صفحه مانیتورش بود نگاه ازش بر نمی‌داشت. ولی انگشتاش به سرعت روی کیبورد حرکت می‌کردن. بالاخره سرش و بلند کرد و گفت :
امیر: آره داداش هکش کردن.
رفتم کنارش به سیستمش نگاه کردم چیزی سر در نمی‌آوردم.
سامیار: کیه؟
امیر: باید هکش کنم چون خودش هم هکره یه کم سخته و طول می‌کشه، احتمالاً اطلاعاتش و حذف کرده.
سامیار: پس چیکار کنیم؟
امیر: فقط یه شماره ازش گیر بیار برام
سامیار به من نگاه کرد، آروم طوری که فقط سامیار بشنوه گفتم:
- ندارم پسردایی شاهرخه، شاهرخ هم که الان سایه من رو با تیر می‌زنه.
پوفی کشید. دپرس سرم و انداختم پایین یک دفعه یک چیزی یادم اومد با ذوق گفتم:
- از پیامش عکس گرفتم.
امیر خندید.
امیر: آفرین. چرا زودتر نمیگی؟
- فراموش کردم
سامیار: برا ی چی عکس گرفتی؟
- فکر کردم شمارت و عوض کردی پیامم که پاک میشد عکس گرفتم تا بعداً ذخیره‌ کنم.
امیر: کار خوبی کردی.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #79
قبلاً عکس‌های شخصیم رو پاک کرده بودم برای همین خیالم راحت بود.
امیر: طرف اطلاعاتش رو حذف کرده ولی احتمالاً با این شماره بتونم راحت‌تر پیداش کنم. فکر کنم بتونم براتون یه مدرک جور کنم ازش شکایت کنید.
از ته دلم لبخند زدم.
- خیلی ممنون
سامیار: چه جوری می‌خوای یه هکر و هک کنی؟
امیر: دست بالای دست زیاده، آشنا دارم کله گنده‌تر از خودم خیالت تخت یه داداش سامیار که بیشتر نداریم.
یکم حالم بهتر شده بود عمرا بذارم این قضیه به همین راحتی تموم بشه.
رفتم تو ماشین تا بیاد باید برم دوباره با شاهرخ حرف بزنم اون عکس‌ها رو دیده بهم ریخته احتمالاً درسا بخواد مغزش و شست‌ و شو بده همین که سوار ماشین شد با خجالت رو بهش گفتم:
- میشه دوباره من و برسونی بیمارستان؟
سامیار: می‌خوای خودت و کوچیک کنی پیشش؟
- خواهش می‌کنم سامیار
سامیار: یعنی انقدر دوستش داری؟
چیزی نگفتم و مشغول بازی با ناخن‌هام شدم.
در سکوت به روبه‌روش خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت.
- میشه برسونیم؟ لطفاً
سامیار: نازگل پ... واقعا دلت با این پسره‌ست؟ بهت تهمت خیانت زده!
- عصبانی بود.
نگاهش و توی صورتم چرخوند و بعد نفسش و داد بیرون.
ماشین و روشن کرد و جلوی بیمارستان نگه داشت. از ماشین پیاده شدم و از شیشه ماشین صداش کردم:
- امروز خیلی زحمت کشیدی.
سامیار: می‌مونم تا برگردی
- آخه...
سامیار: منتظرم برو.
نفسی کشیدم و سرم و برگردوندم.
یهو شاهرخ و دیدمش که داشت از بیمارستان خارج میشد.
با عجله دویدم سمتش و صداش کردم. نیم‌نگاهی به من انداخت و سوار ماشین شد. با دو رفتم سمتش و در جلو رو باز کردم و نشستم توی ماشینش. بدون اینکه توی صورتم نگاه کنه با صدای آرومی گفت:
- برو پایین
- تا به حرف‌هام گوش نکنی نمیرم.
شاهرخ: الان حوصلت رو ندارم نازگل، برو پایین.
من ـ چرا نمی‌ذاری حرف بزنم؟
یهو برگشت سمتم و من از دیدن صورت قرمز و چشم‌های اشکیش شکستم.
شاهرخ: رفتی فکرهات و کردی یه دروغ سرهم کنی؟
با حیرت گفتم:
- من همون‌جا می‌خواستم بهت بگم خودت نذاشتی!
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #80
- نازگل برو بیرون حوصلت و ندارم این عشوه‌هات و برای پیمان برو.
- یعنی می‌خوای بگی حرف‌هام و باور نداری؟
برگشت سمتم:
- من چیزی رو باور می‌کنم که با چشم‌هام ببینم.
با گریه و هق هق گفتم:
- آخه چرا نمی‌ذاری حرفم و بزنم من اون روز...
داد زد:
- خفه شو... دروغ‌هات و تحویل کسی بده که باورت کنه
ترسیدم و ل*بام لرزید.
- شاهرخ ما قراره با هم ازدواج کنیم چرا داری خرابش می‌کنی؟
پوزخند زد.
شاهرخ: من خرابش کردم؟ بعدش هم قرار بود ازدواج کنیم دیگه از این خبرها نیست.
دستم و گذاشتم جلو دهنم، تاصدام در نشه،
محکم اشک‌هام و پس زدم، بیشتر از این نمی‌تونستم غرورم و جلوش خرد کنم. از تو کیفم یه برگه در آوردم و گرفتم سمتش.
شاهرخ: چیه؟
- بنویس!
شاهرخ: چی؟
- باید بنویسی اگر یه درصد هم حق با من بود و تو اشتباه می‌کردی دیگه نباید من و ببینی. بنویس امضا هم بکن.
برگه رو پس زد.
شاهرخ::جمع کن این مسخره بازی‌هات رو. تو یه الف بچه می‌خوای با این کارهات من و خر کنی؟
لرزش صدام و نمی‌تونستم کنترل کنم:
- آره دارم گولت می‌زنم، بنویس امضا کن.
شاهرخ: نازگل دست از سرم...
پریدم وسط حرفش:
- دارم یه راهی نشونت میدم که دست از سرت بردارم، امضا کنی دیگه من و نمی‌بینی!
تو چشم‌هام خیره شد، کلافه دستش و گذاشت رو فرمون و سرش و بهش تکیه داد. یه دستمال کاغذی از تو کیفم در آوردم تا اشک‌هام و پاک کنم.
پنج دقیقه گذشت هیچ حرکتی نکرد.
در ماشین و باز کردم و اومدم بیرون. حتی سرش و بلند نکرد. یعنی انقدر از من بدش می‌اومد؟
دستم و گذاشتم رو گلوم. دلم واقعا ازش گرفته بود.
نمی‌دونستم باید حق و بدم به اون یا به خودم.
خودم و سرزنش کنم که با ساده‌بازی‌هام کار دست خودم دادم یا شاهرخ رو که بعد این همه مدت بهم اعتماد نداشت.
یکم نگاهش کردم تا دلتنگیم رفع بشه. موهاش چنگ زده بود عصبی می‌کشیدش.
دلم آغوشش و می‌خواست. آغشی که هر دومون و آروم کنه.
آهی کشیدم و راه افتادم سمت ماشین سامیار.
وقتی رفتیم خونه با عجله رفتم توی اتاق و تا شب بیرون نیومدم. سرم به حدی درد می‌کرد که احساس می‌کردم الانه که بترکه.
سحر اومد توی اتاق و روی تخت نشست.
سحر: چیشده؟
در سکوت به زمین خیره شده بودم و تکون نمی‌خوردم تا مبادا اشکم بریزه.
سحر: بیا امشب رو تخت من بخواب.
دراز کشید و به تختش اشاره کرد. با گریه رفتم سمتش روی تختش دراز کشیدم. پشتم بهش بود بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردن سرم، منم آروم اشک می‌ریختم.
سحر: سامیار برام تعریف کرد ماجرا رو، نگران نباش یه جوری حلش می‌کنیم.
- اگه دیگه من و نخواد چیکار کنم؟
سحر: اهل نصیحت کردن نیستم ولی این و خوب می‌دونم که غرورش شکسته... ناموسش و توی حالت بد با یه مرد غریبه دیده...
با گریه گفتم:
- من کاری نکردم...
سحر: می‌دونم توی بی‌بخار یه دوست پسر نداشتی بعد قبل ازدواجت خیانت کنی؟
- اونی که باید حرفم و باور نمی‌کنه.
سحر: الان گریه کنی همه چیز درست میشه؟
- نمی‌تونم.
سحر: بذار یه قرص بیارم.
سرم و تکون دادم که رفت و بعد از چند دقیقه همراه یه لیوان آب و قرص برگشت.
قرص خوردم و همون‌جا دراز کشیدم، چند دقیقه که گذشت اثر کرد و به خواب رفتم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا