- تاریخ ثبتنام
- 2021/10/07
- نوشتهها
- 984
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #61
- چی میگی دیوونه؟
مینو: من چی میگم بیشعور؟ اون از شاهرخ خان که دکتره...
اون از پسردایی نکبت زهرا که نصف دخترای دانشگاهشون دنبالشن اینم از فرزاد خان که از سربازی برگشته زن میخواد.
- خب فرزاد به من چه؟
مینو: یادت نمیاد؟ اومده بود دنبال تارا سه تا دختر دسته گل وایستادیم برداشته میگه...
ادای فرزاد رو در آورد.
مینو: نازگل خانم اگر میخواین شما رو هم برسون؟ پسره نخ و طناب ول کرده بود داشت بهت زنجیر میداد.
من و تارا غش غش زدیم زیر خنده.
با حالت زاری دستهاش رو کوبید روی میز و گفت:
مینو: سامیار و بگو
و محکم سرش رو کوبید به دستهاش که روی میز بود. با خنده نگاهش کردم.
وقتی فهمیدم کلاس بعدی که امتحان داشتیم کنسله حسابی ذوق کردم.
با شوخی و خنده رفتیم دم در دانشگاه طبق رأیگیری تصمیم گرفتیم بریم پارک. من و تارا کنار هم بودیم و مینو و زهرا پشتمون بودن. دو تا خیابون با پارک فاصله بود.
داشتم به تارا یه چیزی میگفتم که لباسم از پشت کشیده شد، زهرا بود. سرش رو نزدیک گوشم کرد و آروم پچ زد:
- نازگل آدم باش شاهرخه.
سیخ شدم. ضربان قلبم رفت بالا، چشم دوختم به ماشینش که تو خیابون و توی چند قدمیمون زد روی ترمز. شاهرخ اینجا چیکار میکرد؟ من که بهش نگفته بودم بیاد دنبالم. شیشه رو داد پایین اصلاً دلم نمیخواست بعد گندی که زدم باهاش روبهرو بشم انگار مینو فهمید مغز کندم میخواد فرمان فرار بده محکم نگهم داشت خیلی آروم گفتم:
- وای... مینو... تورو خدا... هنوز ندیده من رو بذار برم... مینو؟
شاهرخ: سلام
طوری که نشنوه یه فحش به مینو دادم و با خنده مصنوعی برگشتم سمت شاهرخ.
همهمون جوابش رو دادیم. انگار از وجود بچهها کنارم معذب بود، ولی با این حال گفت:
شاهرخ: چرا جوابم رو نمیدادی، نگرانت شدم.
توی اون لحظه فقط حرفهای صبح تو ذهنم اکو میشد.
مینو: من چی میگم بیشعور؟ اون از شاهرخ خان که دکتره...
اون از پسردایی نکبت زهرا که نصف دخترای دانشگاهشون دنبالشن اینم از فرزاد خان که از سربازی برگشته زن میخواد.
- خب فرزاد به من چه؟
مینو: یادت نمیاد؟ اومده بود دنبال تارا سه تا دختر دسته گل وایستادیم برداشته میگه...
ادای فرزاد رو در آورد.
مینو: نازگل خانم اگر میخواین شما رو هم برسون؟ پسره نخ و طناب ول کرده بود داشت بهت زنجیر میداد.
من و تارا غش غش زدیم زیر خنده.
با حالت زاری دستهاش رو کوبید روی میز و گفت:
مینو: سامیار و بگو
و محکم سرش رو کوبید به دستهاش که روی میز بود. با خنده نگاهش کردم.
وقتی فهمیدم کلاس بعدی که امتحان داشتیم کنسله حسابی ذوق کردم.
با شوخی و خنده رفتیم دم در دانشگاه طبق رأیگیری تصمیم گرفتیم بریم پارک. من و تارا کنار هم بودیم و مینو و زهرا پشتمون بودن. دو تا خیابون با پارک فاصله بود.
داشتم به تارا یه چیزی میگفتم که لباسم از پشت کشیده شد، زهرا بود. سرش رو نزدیک گوشم کرد و آروم پچ زد:
- نازگل آدم باش شاهرخه.
سیخ شدم. ضربان قلبم رفت بالا، چشم دوختم به ماشینش که تو خیابون و توی چند قدمیمون زد روی ترمز. شاهرخ اینجا چیکار میکرد؟ من که بهش نگفته بودم بیاد دنبالم. شیشه رو داد پایین اصلاً دلم نمیخواست بعد گندی که زدم باهاش روبهرو بشم انگار مینو فهمید مغز کندم میخواد فرمان فرار بده محکم نگهم داشت خیلی آروم گفتم:
- وای... مینو... تورو خدا... هنوز ندیده من رو بذار برم... مینو؟
شاهرخ: سلام
طوری که نشنوه یه فحش به مینو دادم و با خنده مصنوعی برگشتم سمت شاهرخ.
همهمون جوابش رو دادیم. انگار از وجود بچهها کنارم معذب بود، ولی با این حال گفت:
شاهرخ: چرا جوابم رو نمیدادی، نگرانت شدم.
توی اون لحظه فقط حرفهای صبح تو ذهنم اکو میشد.
