تکمیل شده رمان عشق جنگلی اثر فائزه رختیانی

  • نویسنده موضوع دل آرا
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 2,996
  • پاسخ‌ها 105
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
- چی میگی دیوونه؟
مینو: من چی میگم بیشعور؟ اون از شاهرخ خان که دکتره...
اون از پسردایی نکبت زهرا که نصف دخترای دانشگاهشون دنبالشن اینم از فرزاد خان که از سربازی برگشته زن می‌خواد.
- خب فرزاد به من چه؟
مینو: یادت‌ نمیاد؟ اومده بود دنبال تارا سه تا دختر دسته گل وایستادیم برداشته میگه...
ادای فرزاد رو در آورد.
مینو: نازگل خانم اگر می‌خواین شما رو هم برسون؟ پسره نخ و طناب ول کرده بود داشت بهت زنجیر می‌داد.
من و تارا غش غش زدیم زیر خنده.
با حالت زاری دست‌ها‌ش رو کوبید روی میز و گفت:
مینو: سامیار و بگو
و محکم سرش رو کوبید به دست‌هاش که روی میز بود. با خنده نگاهش کردم.
وقتی فهمیدم کلاس بعدی که امتحان داشتیم کنسله حسابی ذوق کردم.
با شوخی و خنده رفتیم دم در دانشگاه طبق رأی‌گیری تصمیم گرفتیم بریم پارک. من و تارا کنار هم بودیم و مینو و زهرا پشتمون بودن. دو تا خیابون با پارک فاصله بود.
داشتم به تارا یه چیزی میگفتم که لباسم از پشت کشیده شد، زهرا بود. سرش رو نزدیک گوشم کرد و آروم پچ زد:
- نازگل آدم باش شاهرخه.
سیخ شدم. ضربان قلبم رفت بالا، چشم دوختم به ماشینش که تو خیابون و توی چند قدمیمون زد روی ترمز. شاهرخ اینجا چیکار می‌کرد؟ من که بهش نگفته بودم بیاد دنبالم. شیشه رو داد پایین اصلاً دلم نمی‌خواست بعد گندی که زدم باهاش روبه‌رو بشم انگار مینو فهمید مغز کندم می‌خواد فرمان فرار بده محکم نگهم داشت خیلی آروم گفتم:
- وای... مینو... تورو خدا... هنوز ندیده من رو بذار برم... مینو؟
شاهرخ: سلام
طوری که نشنوه یه فحش به مینو دادم و با خنده مصنوعی برگشتم سمت شاهرخ.
همه‌مون جوابش رو دادیم. انگار از وجود بچه‌ها کنارم معذب بود، ولی با این حال گفت:
شاهرخ: چرا جوابم رو نمی‌دادی، نگرانت شدم.
توی اون لحظه فقط حرف‌های صبح تو ذهنم اکو میشد.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
خب خب الان چی بگم؟ نازگل الان باید اون مغزت رو به کار بگیری.
لبخند زدم.
- هوم؟
زودباش یه چیز بلغور کن دیگه هوم و مرض
شاهرخ: میگم چرا جواب تماس‌هام رو نمی‌دادی؟
مثل بچه‌های خنگ دوباره گفتم:
- هوم؟
با اخم پوفی کشید. رفت سمت ماشین و در عقب و باز کرد و با لبخند روبه بچه‌ها گفت:
شاهرخ: من و نازگل می‌خواییم بریم بیرون خوشحال می‌شیم شما رو هم برسونیم.
با همون لبخند گفتم:
- نه من و دوست‌هام می‌خواییم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم هر سه تاشون با نیش باز سوار شدن. انگشت اشاره‌م رو آوردم پایین.
شاهرخ ابروهاش رو برام انداخت بالا و سوار ماشین شد. نگاهی به چهارتاشون که سوار ماشین بودن و منتظر من رو نگاه می‌کردن انداختم.
تا حالا تو زندگیم اینقدر حمایت نشده بودم.
با حرص در جلو رو باز کردم و سوار شدم. نیم نگاه کوتاهی بهش انداختم، چرا این بشر اینقدر خوشتیپ بود؟ قبلا با خودم رویابافی می‌کردم که جلوی دوست‌هام حسابی به خاطر شاهرخ کلاس بذارم ولی با اتفاق امروز... نه نه...چی میشه امروز و یادم بره؟
در تمام طول راه من سکوت کردم و اون سه تفنگدار شاهرخ و به حرف گرفته بودن شاهرخ هم انگار یخش باز شده بود که باهاشون می‌گفت و می‌خندید. چند دقیقه بود که تو راه بودیم داشتم با ناخن‌هام بازی می‌کردم و اصلاً تو بحثشون شرکت نمی‌کردم که یهو شاهرخ گفت:
- خانم‌ها من می‌خواستم با شما یه مشورتی بکنم
تارا: بگین.
با تعجب نگاهش کردم قیافه‌ش و ناراحت کرد و روبه دخترا گفت:
- نازگل به من زنگ زد گفت من قراره برم خواستگاریش و قرار ازدواج هم گذاشته برای خودش و همکارام هم پشت گوشی شنیدن و آبروم رفت، حالا چیکار کنم؟
با بهت نگاهش کردم. قیافه‌ش خیلی جدی بود، یعنی رو بلندگو گذاشته بود همکاراش شنیدن؟
مینو هم نه گذاشت نه برداشت، گفت:
- بگید دختره روانیه یه چیزی برای خودش گفته.
تارا: اصلاً بگید دختره بهم چسبیده ول نمی‌کنه!
شاهرخ قرمز شده بود، اون ابله‌ها هم سرشون رو انداخته بودن پایین و ریز می‌خندیدن. من رو دست می‌انداختن حالا؟
با جیغی که کشیدم زدن زیر خنده. شاهرخ نتونست خودش رو کنترل کنه یه گوشه نگه داشت با قیافه وا رفته سر جام نشستم. خنده‌شون تموم نمیشد.
دوباره جیغ کشیدم:
- خیلی بیشعورید. نخندید.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63
بچه‌ها رو یکی یکی دم کوچه‌هاشون پیاده کردیم. خونه‌هاشون زیاد دور نبود همه‌شون رو با چشم غره و فحش زیرل*بی بدرقه کردم.
ضبط ماشین رو روشن کردم و بلندش کردم، نگاهی بهم انداخت و کمش کرد:
شاهرخ: اون‌روز که بهت زنگ زدم می‌خواستم بهت بگم که...
صدای ضبط و بلند کردم.
نچی کرد و دوباره صدای ضبط و کم کرد.
شاهرخ: دارم باهات حرف می‌زنم... !
با لجبازی خواستم دوباره صدای ضبط و بلند کنم که دستم و پس زد.
اخم کردم و روم و برگردوندم. دیگه چیزی نگفت. یه
دفعه یاد حرف‌های حامد افتادم گفتم:
- شاهرخ حامد گفت که...
تند صدای ضبط و بلند کرد. پوفی کشیدم.
بخاری ماشینش روشن بود گرمم شده بود و خوابم گرفته بود.
سرم و گذاشتم رو صندلی و چشم‌هام رو بستم. با پاهام رو ماشین ضرب گرفته بودم که کنار یک کافه نگه داشت و ماشین و خاموش کرد و اشاره کرد پیاده شم.
بی‌حال گفتم:
- خسته‌م یه روز دیگه بیایم.
شاهرخ: هوای بیرون سرده، خوابت می‌پره
- پس تو ماشین بمونیم
شاهرخ: ای بابا نازگل چرا انقدر غر می‌زنی عین پیرزن‌ها می‌مونی آنلاین باش.
- رمز وای فایم و فراموش کردم...
کلافه پالتوی قهوه‌ای تیره‌ش و برداشت از ماشین پیاده شد فکر کنم اعصابش خرد شد. منتظر بودم بیاد در رو برام باز کنه ولی فقط اخم کرد و راه افتاد سمت کافی شاپ و ماشین هم قفل کرد. ای بابا ناز کردن به ما نیومده. محکم زدم به شیشه بدون توجه رفت سمت عابر بانک کنار کافی شاپ. وقتی دیدم تحویلم نمی‌گیره دستم و گذاشتم رو بوق و با نیش باز براش ابرو بالا انداختم با حرص دوید سمت ماشین و قفل ماشین و زد و محکم زد رو دستم و یه گاز محکم از لپم گرفت.
جیغ ریزی کشیدم.
شاهرخ: مثل بچه‌ها می‌مونی، برو بشین تا بیام
باشه؟
هوا سرد بود، تند رفتم داخل کافی‌شاپ.
با چشم‌هام دنبال یه میز دنج می‌گشتم.
خداروشکر زیاد هم شلوغ نبود.
یه دفعه دیدم یه خانومه برام دست تکون داد. با تعجب برگشتم عقبم و نگاه کردم ولی کسی نبود.
دوباره دست تکون داد ولی من نمی‌شناختمش!
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
به خودم اشاره کردم و آروم لب زدم:
- من؟
سرش رو به نشونه مثبت تکون داد. یعنی چیکارم داشت؟ قیافه‌م علامت سوال بود، نزدیکش شدم.
- با من کاری داشتید؟
یه خانم میانسال بود و آرایش ملایمی کرده بود که چهره‌ش رو جوون‌تر کرده بود.
لبخند زد.
خانمه: آره عزیزم بشین براتون جا گرفتم.
جان؟ همین‌طور متعجب نگاهش می‌کردم که صدای شاهرخ رو از پشت سرم شنیدم.
شاهرخ: سلام. دیر که نکردیم؟
خانمه: بیست دقیقه تاخیر. مگه نگفتم بابات مهمونی دعوته زود باید برگردم؟
شاهرخ: من که گفتم یه شب دیگه قرار بذاریم. خودت اصرار کردی.
یه صندلی رو برام عقب کشید، به اجبار نشستم.
زیر چشمی آنالیزش کردم.
مغز نازگل به نظرت مادرشه؟ یعنی داری میگی این خنگول من رو توی عمل انجام شده قرار داده؟
مطمئنم گونه‌هام از شدت خجالت قرمز شده.
مامان شاهرخ: بعدا به حسابت می‌رسم.
شونه بالا انداخت، همون لحظه گارسون یه سینی حاوی کیک و بستنی جلومون گذاشت. مامانش روبه من گفت:
- حسابی مشتاق دیدارت بودم، خوشحالم اینجایی.
لبخند خجولی زدم که ادامه داد:
- با تعریفایی که از شاهرخ شنیده بودم فکرش هم نمی‌کردم انقدر خجالتی باشی.
شاهرخ بی‌خیال یه تیکه از کیکی رو میز بود و تا ته کرد تو حلقش و همین‌طور گفت:
- الان تو رو اینجا دید شوکه شد.
مامانش با تعجب گفت:
- نگفته بودی بهش؟
ابروهاش رو بالا انداخت. مامانش نگاهی به من انداخت که سرم تو یقه‌م بود و بعد چشم غره‌ای به شاهرخ رفت. حسابی معذب بودم و از بیخیالی شاهرخ بیشتر حرصم می‌گرفت.
خیلی آروم چنگال کیک و از روی میز برداشتم و طوری که مامانش متوجه نشه محکم فرو کردم تو پاش. دستم رو از زیر میز محکم نگه داشت و روبه مامانش گفت:
- مدیونی اگر فکر کنی نازگل دختر خجالتیه.
با لبخندی که بدتر از صد تا فحش بود روبه بهش گفتم
- آقا شاهرخ مزاح می‌کنن.
مامانش: آره هم مزاح می‌کنه هم مزاحمت. پسرم شما برو بیرون ما هم الان میایم.
- من کاری با شما ندارم شما حرفتون رو بزنید.
- شاهرخ!
نگاهی با هم رد و بدل کردن وقتی نگاه جدی مامانش و دید کلافه پوفی کشید و با حسرت ظرف کیک و گذاشت روی میز.
شاهرخ: نمیشه همین تیکه‌ش رو...
- شاهرخ بیرون.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
جونم جذبه. حالا مامان من عمرا بتونه حامد و مجبور به کاری کنه. با قیافه آویزون از جاش بلند شد و رفت بیرون.
اولش خودش رو معرفی کرد و یکم راجب شاهرخ و خانواده‌ش صحبت کرد. وسط حرف‌هاش ازم سوال می‌پرسید و منم جواب می‌دادم. کم‌کم منم یخم باز شد و استرسم خوابید. وقتی بهم گفت شماره خونه‌مون رو بدم حسابی ذوق‌زده شدم دلم می‌خواست بپرم ماچش کنم ولی خودم رو کنترل کردم و به لبخند کوتاهی اکتفا کردم.
از کافی‌شاپ زدیم بیرون و رفتیم سمت ماشین شاهرخ.
شیشه رو داد پایین که دیدم یه ساندویچ برای خودش گررفته داره کوفت می کنه.
ناهید (مامان شاهرخ): پسر م نمیری از گرسنگی؟
با دهن پر گفت:
- دو ساعت من رو علاف کردید نباید یه چیزی کوفت می‌کردم؟
قیافه‌ش بامزه شده بود. اخم کرده بود و معلوم بود از اینکه انداختیمش بیرون شاکیه. از طرفی هم دهنش پر بود و هر کلمه‌ای که می‌گفت باعث میشد بیشتر خنده‌م بگیره.
روبه مامانش گفت:
شاهرخ: ماشین آوردی؟
ناهید: آره تو نازگل جان رو برسون.
بعد بغلم کرد که نیشم باز شد و خداحافظی کرد و رفت. منم سوار ماشین شاهرخ شدم و زل زدم بهش.
شاهرخ: هوم؟
- شاهرخ تو نباید یک کلمه به من می‌گفتی؟
شاهرخ: می‌خواستم بگم خودت نذاشتی.
ویشگون محکمی از دستش گرفتم و ساندویچش هم از دستش گرفتم.
- استرس گرفتم جلو مامانت نتونستم چیزی بخورم، قیافه‌ت هم اونجوری نکن نصفش رو خوردی دیگه.
یه چیزی زیر لب گفت که نشنیدم.
شاهرخ: راستی درسا زنگ زده بود چی می‌گفت؟
- چرت وپرت، نمی‌پرسی مامانت چی گفت بهم؟
شاهرخ: حتما گفته پات رو از زندگی پسر من بکش بیرون و یه چکم داد بهت تو هم پاره کردی گفتی من بدون پسرتون نمی‌تونم.
خودش خندید.
- آره تهش هم گفت شاهرخ لیاقت تو رو نداره.
ابروهام و براش بالا انداختم.
شاهرخ: پرو!
ماشین و روشن کرد و یه دفعه سرعت گرفت که باعث شد پرت بشم به جلو.
- شاهرخ؟
شاهرخ: جان؟
- کوفت!
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #66
بدتر سرعتش رو بیشتر کرد که کمربندم رو بستم و زیر لب فحشش دادم. نزدیک خونه عمو نگه داشت و برگشت سمتم.
شاهرخ: خب دیگه ناز گل خانم اگه فحشات تموم شد بپر پایین که شیفت دارم.
خندیدم .
بعد مکث کوتاهی گفتم:
- نخیر!
شاهرخ: ب*و*س می‌خوای؟
- کتک می‌خوای؟ امروز اومدیم بیرون با هم حرف بزنیم
شاهرخ: زدیم دیگه. موضوع دیگه‌ای مونده؟
- درسا!
شاهرخ: خب؟
- چی بینتون بوده؟ همه چیز و بگو.
پوفی کشید و گفت:
- الان بگم طولانی آخه؟
- آره بگو.
یکم مکث کرد و کمربندش رو باز کرد و کمی به سمتم متمایل شد.
شاهرخ: حدوداً چند ماه قبل از اینکه تو جنگل گم بشیم من درسا رو توی مهمونی دیدم. هیچ شناختی ازش نداشتم دختر یکی از دوست‌های مامانم بود و مامانم اصرار داشت بهش نزدیک بشم و اگر ازش خوشم اومد باهاش ازدواج کنم. درسا دختر قشنگی بود منم جذبش شد .
تند گفتم:
- چی؟
خندید.
شاهرخ: نه به قشنگی تو عشقم.
- بقیه‌ش رو بگو؟
شاهرخ: آره بعد... نگاه یادم رفت.
با حرص گفتم:
- قرار بود بهش نزدیک بشی.
شاهرخ: آره تو همون مهمونی بهش پیشنهاد دوستی دادم. بهش گفتم یکم با هم بیرون بریم اگه از هم خوشمون اومد با هم ازدواج می‌کنیم از همین چرت و پرتا دیگه... بعد از اون با هم می‌رفتیم بیرون. رستوران، پارک، مهمونی‌های مختلف. کم‌کم برام عادی شد که درسا تو زندگیم باشه دروغ نباشه یکمم وابسته‌ش شده بودم با خانواده‌هامون در میون گذاشتیم و رفت و آمدمون زیاد شد. نفسی گرفت و مکث کرد.
شاهرخ: تا اینکه یه روز از یکی از دوستان شنیدم درسا رو تو ماشین پسرداییم دیده، تعجب کردم از درسا که پرسیدم بینمون دعوا شد. اون ماجرا هم گذشت حسابی به دل گرفتم ولی چیزی بروز ندادم کم‌کم احساس می‌کردم نسبت بهم سرد شده و داره من رو از سرش وا می‌کنه. داییم چند تا فروشگاه زنجیره‌ای رو اداره می‌کنه و وضعشون از ما خیلی بهتره، همینم باعث شد شک به جونم بیفته. ارتباطم با پیمان خوب نبود از هم کینه داشتیم.
- پیمان پسرداییته؟
شاهرخ: نه دختر خالمه!
- شاهرخ!
شاهرخ: واقعاً حس بدی داشتم ولی باید مطمئن می‌شدم. قرار بود برای دو روز برم سفر کاری که همون روز کنسلش کردم و زنگ زدم خونه‌شون. مامانش بهم گفت با دوستاش رفتن جنگل، تعجبم وقتی بیشتر شد که به مامانش گفته با من میره. آدرس جایی که رفته بود و گرفتم و راه افتادم سمت جنگل.
مشتاق صورتش نگاه می کردم که خندید.
- بقیه‌ش رو بگو دیگه به چی می‌خندی؟
شاهرخ: به تو.
- اه بگو شاهرخ.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #67
شاهرخ: خب بابا انگار دارم براش قصه میگم. وقتی رسیدم اونجا صحنه‌ای رو دیدم که نباید می‌دیدم، درسا که فکر می‌کرد من خارج از شهرم با دیدنم کپ کرد و بعدش با هم جروبحث کردیم، وقتی ازشون دور شدم انقدر عصبانی بودم که حواسم پرت شد و گم شدم، شب که شد توی تاریکی پام افتاد تو چاله و پیچ خورد. روز بعد هم که...
با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:
- یه حوری بهشتی سر رسید و با چوب کمرم رو صاف کرد. بقیه‌ش هم که خودت می‌دونی.
خندیدم، دیوونه.
- خب چرا پس هنوز دنبال توئه؟ مگه با پیمان نیست؟
شاهرخ: برای اینکه پیمان فقط می‌خواست ازش استفاده کنه که من رو اذیت کنه، نازگل به خدا از پیمان دیگه بعداً میگم دیرم شد.
با اخم گفتم:
- چرا گذاشتی سوار ماشینت بشه؟
ابروش پرید بالا.
شاهرخ: کِی؟
- بیمارستان دیدمتون.
شاهرخ: نازگل تو منو دیدی چرا نیومدی پیشم؟
خاک تو سرت نازگل چی بود پروندی؟
داشت با اخم نگاهم می‌کرد همونجوری گفت:
- مامان باباش خونه‌مون بودن اومده بود بیمارستان با هم برگردیم، مجبور شدم برای اینکه ابروم و جلو همکارام نبره سوارش کنم.
با لحن شاهرخ خرکُنی گفتم:
- خب اومده بودم پیدات کنم، با هم دیدمتون فکر بد کردم.
دلخور گفت:
- حداقل می‌اومدی ازم می‌پرسیدی، حالا بعداً راجبش صحبت می‌کنیم برو پایین.
- اخم نکن دیگه ببخشید باشه؟
چیزی نگفت که ادامه دادم:
- شاهرخ جونم؟
- ...
- اصلا تا آشتی نکنی نمیرم پایین.
کلافه گفت:
- دیرم شد نازگل شیفت دارم.
با لحن مظلومی گفتم:
- قهر نباش دیگه.
شاهرخ: نیستم.
- آره معلومه.
اومد اعتراض کنه که تند گونه‌ش رو ب*و*س*یدم .
شاهرخ: من با این چیزا خر نمیشم‌
یه ابروم و انداختم بالا و با نیش باز رفتم رو پاهاش نشستم.
با چشم‌های گرد شده نگاهم کرد.
شاهرخ: نازگل داری اذیت می‌کنی!
چشم‌هاش زوم ل*بام بود.‌
نمی دونم چم شده بود کرمم گرفته بود اذیتش کنم.
سرم رو گذاشتم رو پیشونیش و با صدا خندیدم.
شاهرخ: مارمولک.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #68
نمی‌دونم چقدر گذشت که دو تقه به پنجره خورد
و هر دومون پریدیم. به سرعت رفتم سر جام.
شاهرخ: نترس شیشه یک طرفه‌ست.
خیالم راحت شد، سامیار بود دم کوچه ماشین رو پارک کرده بودیم.
شاهرخ: پسرعموته؟
- آره.
یه بوق برای سامیار زد و دنده عقب گرفت. از کوچه خارج شد و یکم اون‌ورتر پارک کرد. خوب که مطمئن شدم سامیار رفته نفس آسوده‌ای کشیدم.
- وای ترسیدم به خیر گذشت.
شاهرخ: از ‌حامد نمی‌ترسیدی؟
خندیدم.
- حامد زیاد این چیزا براش مهم نیست.
حامد: بعد چرا از پسرعموت حساب می‌بری؟ اصلا چرا نمیری خوابگاه؟ یعنی چی تو خونه‌ای زندگی می کنی که یه پسر نامحرم هست؟
- من که بهت گفته بودم قبلاً، الان یادت افتاده؟
شاهرخ: آخه نمی‌دونستم منظورت این پسرعموته.
- چه فرقی داره؟
شاهرخ: یه جوریه آخه.
دوباره خندیدم.
- چی میگی شاهرخ؟ چه جوریه؟
شاهرخ: یه جوریه دیگه.
- منظورت اینه که خوشتیپه؟
با چشم غره‌ای که رفت نیشم و بستم.
- من برم دیگه خداحافظ.
شاهرخ: باشه مراقب خودت باش دیگه از این حرفا نشنوم که زبونت رو از ته قیچی می‌کنم.
زبونم رو تا ته در آوردم و از ماشین پیاده شدم.
بلند خندید و دل من برای بار هزارم براش غش رفت. شاهرخ: مارمولک
- خداحافظ
سرش رو تکون داد و ماشین و روشن کرد و ازم دور شد.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #69
***
تقریبا دو هفته بعد با حامد برگشتیم بجنورد خونه خودمون.
شاهرخ هم گفت که تو این فاصله میان خواستگاری
و من رو ابرها بودم. شاهرخ و واقعا دوست داشتم و حالا قرار بود با هم ازدواج کنیم. روزی نبود که بهم زنگ نزنیم و با هم صحبت نکنیم. شدیداً به هم وابسته شده بودیم و می‌خواستیم هر چه زودتر با هم ازدواج کنیم.
از صبح تا حالا مشغول تمیز کاری بودیم با خواهرام. لباسی که آماده کرده بودم و برداشتم و با ذوق پوشیدمش. یه آرایش غلیظم رو صورتم انجام دادم و رفتم جلوی آینه ایستادم.
با وسواس روسریم رو روی سرم مرتب کردم و یه دور دور خودم چرخیدم.
حامد: به قربونت عجب جیگری شدی لامصب.
ل*بام رو چسبوندم به آینه اتاقم و صدادار ب*و*س*یدم. همین‌که برگشتم دیدم حامد دم دره بلند داد زد:
- مامان بیا دختر ترشیده‌ت داره تو آینه با خودش ل*ب می‌گیره، امشب این و از سرت وا می‌کنیا، شرط مرط الکی نذاری پسره بپره!
بالشتم رو پرت کردم سمتش که با خنده رفت بیرون.
دوباره تو آینه خودم رو ورانداز کردم. نیلوفر خواهرم اومد تو اتاق تا کمکم کنه. با اینکه از من هفت سال بزرگ‌تر بود ولی خیلی با هم شیش بودیم. با صدای زنگ در قلبم جیرینگ جیرینگ به قفسه س*ی*نه‌م کوبیده میشد.
یه قرص استرس خوردم و رفتیم بیرون از اتاق. با پدر مادرش و پدر بزرگش و برادر بزرگش اومده بود.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #70
دسته گلی که دستش بود و گرفتم و رفتم داخل آشپزخونه. از خانواده ما فقط خواهر بزرگترم نیومده بود که اونم اصلاً بجنورد نبود. حدودا یه ساعتی بود تو آشپزخونه منتظر بودم صدام کنن.
بابا: نازگل جان بابا؟
با لحن آرومی گفتم:
- الان میام.
با هیجان سینی چای رو برداشتم و رفتم بیرون. یکی یکی به همه تعارف کردم و بعد از حرفای معمول فرستادنمون تو اتاق تا با هم حرف بزنیم. مدیونید فکر کنید ما هر کاری کردیم جز حرف زدن. البته قبلا حرف‌هامون و زده بودیم.
شاهرخ: اه نازگل رژت خیلی مزخرفه، بی‌مزه نداری؟خندیدم و با هیجان بغلش کردم.
تو اون کت و شلوار مشکی حسابی جیگر شده بود و من نمی‌تونستم ازش دل بکنم.
اون شب به خوبی گذشت، قرار بود هفته آینده جواب بدم تصمیم گرفتم اون یک هفته رو بجنورد بمونم آخه دو روز وسط هفته هم تعطیل رسمی بود و دانشگاه نداشتم.
تقریبا هر روز با شاهرخ تلفنی حرف می‌زدم کاملاً به وجودش عادت کرده بودم اگه یک روز بهم زنگ نمیزد روزم شب نمیشد دلم می‌خواست خودم برم پیشش و جواب مثبتم رو بهش بدم. روزها رو به انتظار شب و شب‌ها رو به انتظار روز صبر می‌کردم. وجود شاهرخ تو زندگیم برام تازگی داشت. اینکه مدام بهش فکر می‌کردم، به آینده...
به گذشته‌ای که...
هه یادش بخیر انگار همین دیروز بود با هم تو جنگل بودیم. گذشته و حال و آینده‌م خلاصه شده بود تو اسم یک نفر.
شاهرخ!
(پ.ن: سینگلی بهش فشار آورده بود)
بالاخره آخر هفته فرا رسید.
با ذوق وسایلم رو جمع می‌کردم که گوشیم زنگ خورد پوف باز این دختره‌ی نچسب.
- چی می‌خوای از جونم؟
درسا: زیادی دلت رو خوش کردی سیندرلا.
- آره خوش کردم که چی؟
درسا: می‌زنه زیر دلت عزیزم رو دل نکنی شاهرخ و؟
- زنگ زدی چرت و پرت به هم ببافی باز؟
درسا: نه نیازی نیست برای اینکه شاهرخ الان مال منه
خندیدم و گفتم:
- خودش هم خبر داره؟
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا