- تاریخ ثبتنام
- 2022/06/07
- نوشتهها
- 609
- مدالها
- 10
***
(پنج سال بعد)
زود باش دیگه آرتام الان ما آخر از همه میرسیم!
آرتام: انقدر حرص نخور خانمی اومدم اومدم، تو و سوین آماده شدین؟!
- ما دو ساعته که آمادهایم!
امروز تولد پسر سامان و فاطمه است بله این داداش سامان ما هم با خواهر آقا فرهاد ازدواج کرد و یه پسر دو ساله به اسم سامیار داره.
راستی بیتا و آرمین هم با هم ازدواج کردن و بیتا یه دختر هفت ماهه حاملهست، سمین و فرهاد هم یه پسر چهار ساله به اسم فرهود دارن،
فرهود از سوین فقط دوماه بزرگتره و سوین هم دختر یکی یه دونهی من و آرتامه که هنوز به چهار سالگی نرسیده!
آرتام: بریم خانمی!
- خدارو شکر که بالاخره اومدی!
آرتام: غر نزن خانمی!
با هم سوار ماشین آرتام شدیم و به سمت خونهی سامان رفتیم وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم، طبقهی بالای خونه بابام اینا واسه سامان بود.
همه بودن فقط ما دیر کرده بودیم فرهود بدو بدو به سمتمون اومد.
فرهود: سلام خاله جون! چرا دیر کردین؟!
- سلام عزیز دلم. عمو آرتام دیر کرد ببخشید!
سهیل: گفتم آخه چرا انقدر خوشگل کرده!
سهیل ده سالش شده بود ولی بازم آدم نشده بود.
خلاصه انقدر گرم گفتوگو بودیم که متوجه نشدیم که کی وقت کادوها رسید همه کادوهاشون رو دادن ما هم کادومون رو دادیم، خلاصه تولد که تموم شد همگی راهی خونههامون شدیم شب خوبی بود خیلی خوش گذشت!
سوین خانم هم انقدر شیطنت کرده بود خوابش برده بود.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم که آرتام گفت:
- خیلی خوش گذاشت!
- عالی بود!
آرتام: یه اعترافی بکنم سرین؟!
- آره بگو عزیزم گوش میکنم.
آرتام: عشق به سبک تصادف برام خیلی شیرین و جذاب بود! خوشحالم که اون روز با ماشینم تصادف کردی و الان دارمت و ثمرهی عشقمون هم این دختر خانم ناز و خوشگله...
پایان
امیدوارم از رمانی که نوشتهم خوشتون بیاد!
با آرزوی بهترینها برای شما عزیزان دل... .
(پنج سال بعد)
زود باش دیگه آرتام الان ما آخر از همه میرسیم!
آرتام: انقدر حرص نخور خانمی اومدم اومدم، تو و سوین آماده شدین؟!
- ما دو ساعته که آمادهایم!
امروز تولد پسر سامان و فاطمه است بله این داداش سامان ما هم با خواهر آقا فرهاد ازدواج کرد و یه پسر دو ساله به اسم سامیار داره.
راستی بیتا و آرمین هم با هم ازدواج کردن و بیتا یه دختر هفت ماهه حاملهست، سمین و فرهاد هم یه پسر چهار ساله به اسم فرهود دارن،
فرهود از سوین فقط دوماه بزرگتره و سوین هم دختر یکی یه دونهی من و آرتامه که هنوز به چهار سالگی نرسیده!
آرتام: بریم خانمی!
- خدارو شکر که بالاخره اومدی!
آرتام: غر نزن خانمی!
با هم سوار ماشین آرتام شدیم و به سمت خونهی سامان رفتیم وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم، طبقهی بالای خونه بابام اینا واسه سامان بود.
همه بودن فقط ما دیر کرده بودیم فرهود بدو بدو به سمتمون اومد.
فرهود: سلام خاله جون! چرا دیر کردین؟!
- سلام عزیز دلم. عمو آرتام دیر کرد ببخشید!
سهیل: گفتم آخه چرا انقدر خوشگل کرده!
سهیل ده سالش شده بود ولی بازم آدم نشده بود.
خلاصه انقدر گرم گفتوگو بودیم که متوجه نشدیم که کی وقت کادوها رسید همه کادوهاشون رو دادن ما هم کادومون رو دادیم، خلاصه تولد که تموم شد همگی راهی خونههامون شدیم شب خوبی بود خیلی خوش گذشت!
سوین خانم هم انقدر شیطنت کرده بود خوابش برده بود.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم که آرتام گفت:
- خیلی خوش گذاشت!
- عالی بود!
آرتام: یه اعترافی بکنم سرین؟!
- آره بگو عزیزم گوش میکنم.
آرتام: عشق به سبک تصادف برام خیلی شیرین و جذاب بود! خوشحالم که اون روز با ماشینم تصادف کردی و الان دارمت و ثمرهی عشقمون هم این دختر خانم ناز و خوشگله...
پایان
امیدوارم از رمانی که نوشتهم خوشتون بیاد!
با آرزوی بهترینها برای شما عزیزان دل... .
آخرین ویرایش توسط مدیر: