تکمیل شده رمان عشق جنگلی اثر فائزه رختیانی

  • نویسنده موضوع دل آرا
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 3,011
  • پاسخ‌ها 105
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #101
با بهت نگاهی به ساعت گوشیم انداختم، خاک به سرم. واقعا ۳ صبح بود.
صدای خنده‌ش باعث شد حرص بخورم.
آروم گفتم:
- ببخشید شب بخیر.
شاهرخ: وایستا نازگل، چیکار داشتی؟
همون لحظه همه چی از ذهنم پاک شد. هر چی فکر کردم یادم نمی‌اومد برای چی زنگ زدم.
وقتی سکوتم و دید با خنده‌ای که دل آدم و زیر و رو می‌کرد، گفت:
- فردا میام دنبالت با هم حرف بزنیم.
- بهت زنگ می‌زنم.
شاهرخ: میام دنبالت شب بخیر.
- شب بخیر.
صبح با انرژی از جام بلند شدم و با وسواس لباس انتخاب کردم. آرایش ملایمی کردم و تقریبا ساعت‌های کلاس‌هام و می‌دونست و احتمال می‌دادم بعد دانشگاه بخواد بیاد دنبالم برای همین حسابی تیپ زدم و ادکلن مورد علاقم و روی خودم خالی کردم.
سر کلاس بچه‌ها دورم کردن و به جای درس گوش دادن تمام ماجرای دیروز و براشون تعریف کردم و اونا با هیجان به حرف‌هام گوش می‌کردن.
دوباره بهم پیام داد و تاکید کرد توی ایستگاه خط واحد منتظرش بمونم.‌
چیزی از کلاس متوجه نشدم. تمام فکرم پیشش بود و به مسخره کردن‌های مینو هم توجه نکردم.
کلاسم که تموم شد با اشتیاق راه افتادم سمت ایستگاه. با گوشیم ور می‌رفتم و ظاهرم خونسرد و بی‌تفاوت بود. اما توی دلم غوغا بود و برام عجیب بود که بعد از این همه مدت باز هم برای دیدنش هیجان دارم و به نظرم اومد که عشق عجب چیز قشنگ و جالبیه.
چقدر خوشبختم که عاشق شدم. توی دلم خالصانه خدار و شکر کردم. با صدای بوق ماشین از فکر بیرون اومدم. پژو پارس بود، فکر کنم ماشین مامانش بود.
ماشین رو جلوی پام نگه داشت و منتظر نگاهم کرد. ابروم و بالا انداختم و بهش اشاره کردم، یعنی بیا و در و برام باز کن.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #102
لبخند حرصی زد و از ماشین پیاده شد. در و برام باز کرد با غرور نگاهش کردم.
نمی‌دونم چرا یک لحظه فکر کردم شاستی بلند خودشه و پام و زیاد از حد بلند کردم. مچ پام پیچ خورد و با زانو افتادم رو زمین.
- آخ... آخ!
آخه چرا؟
کف دستش و رو دهنش گذاشت و صورتش و کرد اون سمت.
چشم‌هام و گشاد کردم و عصبی گفتم:
- نیشت و ببند.
معلوم بود داره خنده‌ش و کنترل می‌کنه. کمکم کرد بلند شم این دفعه عین آدم نشستم تو ماشین و محکم در و به هم کوبیدم. نشست و ماشین رو روشن کرد یه دستش به دهنش بود و اون یکی به فرمون.
- نترکی یه وقت؟
این حرفم کافی بود تا منفجر بشه، من رو باش می‌خواستم ببخشمش آخه من عاشق چی این شدم،
با حرص روم و کردم سمت شیشه.
نمی‌دونم داشت کجا می‌رفت ولی هر چی باهام حرف زد جوابش و ندادم.
وقتی دیدم داره از شهر خارج میشه طاقت نیاوردم و گفتم:
- کجا میری من باید دو ساعت دیگه خونه باشم.
شاهرخ: من صبحونه نخوردم گرسنمه.
- تو که همیشه گرسنته.
شاهرخ: تو رو می‌بینم گرسنه‌م میشه. حالا نصفه شبی چی می‌خواستی بهم بگی؟
- نگران بودم بری سراغ درسا.
شاهرخ: نگران من بودی؟
با حالت مسخره‌ای گفتم:
- نه نگران درسا بودم.
شاهرخ: خیلی خب حالا چرا عصبی میشی. قبلا خیلی آروم‌تر بودی عشقم ‌، وحش...
تیز نگاهش کردم که حرفش و خورد و به جاش گفت:
- خشن شدی.
- شاهرخ خسته شدم لطفا دیگه دردسر درست نکن. خدا خودش جوابش و میده.
شاهرخ : باشه.
گوشیم زنگ خورد، حامد بود رد دادم و گفتم:
- جون من قسم بخور.
شاهرخ: دیوونه
- گفتم قسم بخور
یهو صداش و بلند کرد
شاهرخ: گفتم کاری نمی‌کنم یعنی نمی‌کنم دیگه چرا قسم میدی.
کپ کردم و ساکت شدم . کم پیش می‌اومد داد بزنه. معلوم بود خیلی عصبیش کردم. باز گوشیم زنگ خورد دوباره رد زدم. کلافه گفت:
- حالا هی رد بزن اون زنگ بزنه ببین چیکار داره دیگه.
با صدای آرومی گفتم:
- ایندفعه زنگ خورد جواب میدم.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #103
نگاهم کرد با دیدن قیافه‌م آروم‌تر گفت:
- بچه نیستم که خودم و گرفتار کنم که عزیز من نگران نباش.
- باشه
شاهرخ: ترسیدی؟
لپم و کشید.
- نه.
کنار یه رستوران نگه داشت. به دور از بحث و در آرامش غذامون رو خوردیم. بعد از خوردن غذا دوباره سوار ماشین شدیم. جایی که بودیم خلوت بود.
- چرا نمیری؟
شاهرخ: بشین الان میام.
از ماشین پیاده شد و از توی صندوق عقب یه چیزی برداشت و برگشت توی ماشین. جعبه‌ای که توی دستش بود و به همراه یه دسته گل رز داد دستم. لبخند زدم و در جعبه رو باز کردم، یه نیم ست بود .
- مرسی.
ماشین و روشن کرد و همون‌طور که دنده عقب می‌رفت گفت:
شاهرخ: ماه پیش تولد من بود من به جاش برات کادو خریدم.
- آره چه کادویی اصلاً نمی‌دونستم کجایی، پام به کلانتری باز نشده بود که...
شاهرخ: عه نازگل آشتی کردیم دیگه. دیگه حرفش و نزن.
- کی گفته من آشتی کردم؟
شاهرخ: من!
- پرو، بعدش هم من خودم کادوئم.
نیم‌نگاهی بهم انداخت.
شاهرخ: شاید من دلم بخواد کادوم و ببرم خونه‌م.
چپ‌چپ نگاهش کردم که خندید و چیزی نگفت. دلم بغلش و می‌خواست ولی با خواسته گفتنش مقاومت کردم.
تو همین فکرها بودم یهو یه چیزی یادم اومد و هینی کشیدم.
- شاهرخ برات یه چیزی خریده بودم اون روز که اومدم اتاق کارت.
شاهرخ: کی؟
- روز تولدت، همون روز که دعوامون شد.
با تعجب گفت:
- یه جعب...
حرفش و خورد.
تند گفتم:
- آره یه جعبه بود.
نگاهش و گرفت، مشکوک میزد.
- شاهرخ؟
شاهرخ: آها آره یادمه مرسی.
- کجاست الان؟
شاهرخ: حتما مطبه دیگه
- شاهرخ من درست و حسابی مطبت و ندیدم.
شاهرخ: باش بعداً می‌برمت.
حدس می‌زدم انداخته باشه دور. خواستم اذیتش کنم ولی بیخیال شدم، ارزش نداشت خوشیمون و بهم بزنم .
زنگ زدم به عمو و گفتم دیرتر میام. جلو آپارتمانش نگه داشت. اخم‌هام و تو هم کردم و گفتم:
- چرا اومدی اینجا؟
شاهرخ: نمی‌خوای خونم و ببینی؟
- نخیر!
شاهرخ: بیا بابا می‌خواستم کاری کنم تو همون جنگل می‌کردم، نه الان که دو سه روز دیگه زنم میشی.
اسب درونم از ذوق شیهه‌ای کشید.
خودم و کنترل کردم و خونسرد گفتم:
- عه؟ مگه بهت جواب مثبت دادم؟
با حرص نگاهم کرد.
شاهرخ: شد من یک بار یه حرفی بزنم تو نکیر و منکر نکنی؟
پوفی کشیدم:
- باشه پس فقط یه ساعت
***
با دقت به اطرافم چشم دوختم. خونه‌ش مبله بود چهار تا اتاق دیدم که البته فکر کنم دو تا خواب بود و دو تا هم دستشویی و حموم یه دونه هم آشپزخونه داشت. در جمع جای شیکی بود ولی لباس‌هاش پخش و پلا بود استکان‌های نشسته وسط حال نظم و به هم میزد. ولو شد روی مبل. اصلا به روی مبارکش نیاورد خونش و یکم مرتب کنه.
با فضولی گفتم:
- اجازه هست خونه‌ت و ببینم
شاهرخ: نه!
چشم غره‌ای رفتم. داخل اتاق رو نگاه کردم اولی رو باز کردم فکر کنم اتاق خوابش بود ترکیبی از رنگ‌های سرمه‌ای و آبی روشن بود و یه تخت یه نفره وسط اتاق. اینجا هم نامرتب بود. معلوم بود حسابی شلخته‌ست. حامد با همه‌ی اخلاق‌های گندش آدم مرتبی بود. اتاق دوم و نگاه کردم فقط چند تا کمد داخلش بود دقت که کردم دیدم لوازم‌ پزشکی داخلشونه.
کف اتاق موکت بود، با نیش باز رفتم سمتشون چند تا چیز رو برداشتم و از اتاق خارج شدم دیدم رو کاناپه دراز کشیده و چشم‌هاش و بسته.
لبخند شیطانی زدم و رفتم سمتش گوشی پزشکی رو کردم تو گوشم و سرش و گذاشتم رو قلبش.
چشم‌هاش و باز کرد.
- چرا قلبت صدا نداره؟!
با خنده نگاهم کرد.
شاهرخ: قلب سمت چپه نازگل!
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #104
دیگه واقعا ناراحت میشم فکر کنید تو این سن چپ و راست و از هم تشخیص نمیدم.
شاهرخ: چی میگه؟
تو چشم‌هاش زل زدم و با نیش باز گفتم:
- میگه جون عجب عشق جیگری دارم.
شاهرخ: نه یه چیز دیگه میگه خوب گوش کن.
سرم و گذاشتم رو قلبش با خنده گفتم:
- چی میگه؟
شاهرخ: میگه گشنمه.
و به دنبال این حرفش بلند زد زیر خنده.
منم خندیدم. آمپول رو برداشتم خیلی بزرگ بود به شوخی بهش گفتم:
- بخواب.
تو چشم‌هام خیره شد و سر جاش نشست. دستش و به لبه پیرهنش گرفت و با یه حرکت پیرهنش و در آورد. دستم و رو چشم‌هام گذاشتم و با جیغ صداش کردم.
شاهرخ: خوب شد شلوارم و در نیاوردم.
جدی گفتم:
- بی‌جنبه بازی در نیار بپوش زود باش
محکم دستم و کشید افتادم رو مبل اومدم بلند شم که محکم بغلم کرد مقنعه‌م رو از سرم کشید بیرون، تقلا کردم از دستش خلاص شم ولی فایده نداشت.
گیرم و از سرم برداشت و سرش کرد تو گردنم. نفسم تو س*ی*نه حبس شده و عضله‌هام منقبض شد. محکم چشم‌هام و بستم. با صداش آروم شدم.
شاهرخ: خیلی دلم برات تنگ شده بود... خیلی دوست دارم ناز گلم...
برگشتم خیره شدم به چشم‌هایی که عاشقشون بودم، چشم‌هایی که نمی‌دونم از کی اینقدر برام عزیز بودن. اولین روزی که تو جنگل بودیم و یادم اومد. وقتی که سرش و بلند کرد و با چشم‌هاش نگاهم کرد، فکر کنم اولین بار اونجا بود که قلبم لرزید، سرم و کج کردم و ب*و*س*یدمش.
بعد از چند دقیقه با عجله جدا شد که با خنده نگاهش کردم، سرخ شده بود.
شاهرخ: نازگل پاشو برسونمت پاشو
- نه دلم می‌خواد بمونم
شاهرخ: نه نمیشه پاشو
با لبخند شیطانی گفتم:
- نوچ برای چی؟
با اخم نگاهم کرد که سری خندیدم و مقنعه‌م و سرم کردم می‌دونستم داره خودش و کنترل می‌کنه که کاری نکنه.
وقتی رسوندم دم خونه‌مون محکم بغلش کردمو فشارش دادم انگشتم و تهدیدوار جلوش گرفتم.
- فکر نکن نفهمیدم کادوم و دور انداختی.
با نیش باز گفت:
- نه فکر کنم هنوز تو سطل آشغال مطب باشه .
با این حرفش زدم تو بازوش و از ماشین پیاده شدم یهو دستم و کشید که افتادم تو بغلش و خندیدم.
- چیه؟
شاهرخ: نگفتی؟!
- چی میگی دیوونه؟
شاهرخ: نگفتی دوستم داری؟
با عشق نگاهش کردم.
- دوست دارم اندازه همه دنیا
چشم‌هام و بستم و دوباره ب*و*س*ه‌ای کاشتم.
آره ما تو جنگل گم شده بودیم.
ترسیدیم، سرد بود، شب‌ها رو زمین سرد می خوابیدیم، گرسنه‌مون بود اما تنها چیزی که از اون سختی‌ها نصیبمون شده بود عشق بود.
یک عشق ناب، اتفاقاتی بینمون افتاده بود که ممکنه با پیر شدنمون یا حتی مرگمون فراموش بشه اما اون جنگل پر از موجودات زنده‌ای بود که مطمئنم هیچ‌وقت ما رو فراموش نمی‌کنن.
***
(۴ سال بعد)
زیرانداز و پهن کردم و سبد خوراکی‌ها روش گذاشتم تا باد نبره خب برگشتیم جای اول... اوم... جنگل.
شاید برای شما یه جای عادی باشه اما برای من نه.
با لذت به اطرافم نگاه می‌کردم تا چشم کار می‌کرد درخت بود و درخت. چشم‌هام و بستم و نفس عمیقی کشیدم با فکری که به سرم زد با ترس چشم‌هام و باز کردم پس... پس حسام کجاست؟ تند از جام بلند شدم که نگاهم خورد به نگاه خشمگین شاهرخ که یه دستش حسام بود و یه دستش سبد وسایل.
حسام پسر کوچولوم بود همون‌طور که انتظار می‌رفت با شاهرخ ازدواج کردم و خدا بعد سه سال یه کوچولو بهم داد الان حسام یک سالش بود.
قیافه‌ش کاملاً به شاهرخ رفته بود.
همون‌طور که وسایل و می‌ذاشت زمین غر میزد.
شاهرخ: خانم معلوم نیست حواسش کجاست بچه‌م کم مونده بود گم بشه.
نیشم و باز کردم.
- من که گفتم بذار با تو بیاد. فرار کرد بیاد پیش تو
کنارم نشست و بو*سش کرد، حسام شاهرخ و بیشتر از من دوست داشت البته بهش حق میدم شاهرخ بیشتر از من باهاش بازی می‌کرد و می‌بردش بیرون.
با ذوق دست‌هام و از هم باز کردم.
- بیا پسر خوشگلم بیا بغل مامان
شاهرخ: فکر کن بیاد
همون‌طور که گفت تو بغل شاهرخ جمع شد.
شاهرخ باز خندید و محکم‌تر از قبل بوسیدش.
خوشحال بودم که انقدر همدیگه رو دوست دارن.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #105
ولی با حرص گفتم:
- وقتی گشنشه که مامان، وقتی سیر میشه مامان کیلویی چنده؟
شاهرخ: پسرم موقع شیر خوردن یاد گاوش می‌افته.
و پشت بند حرفش خندید، با حرص کوبیدم به قفسه س*ی*نه‌ش
- خیلی بی‌ادبی من اینقدر براش زحمت می‌کشم.
دراز کشید و سرش و گذاشت روی پاهام، حسام مدام تو بغلش وول می‌خورد. دستم و کشیدم تو موهای شاهرخ و نوازش‌گونه دستم و حرکت دادم.
شاهرخ: نازگل قورباغه.
سرم و چرخوندم یه قورباغه سبز و زشت با فاصله از ما قور قور می‌کرد.
به چشم‌های هم نگاه کردیم و خندیدیم.
به چند سالی که گذشت فکر کردم دانشگاهم تموم شد توی مدرسه راهنمایی مشغول تدریسم و شاهرخ هم که مشغول مطبشه.
زندگیمون مثل همه زندگی‌های دیگه پستی بلندی داره ولی خب خوبه خداروشکر.
پیمان رفت کانادا دیگه ندیدمش، درسا هم وقتی ازدواج کردیم دیگه کاری به کارمون نداشت ولی شنیدم یک ازدواج ناموفق داشت. سامیار دو سال پیش با دختر داییش ازدواج کرد.
مینو هم بعد من و شاهرخ با فرزاد داداش تارا ازدواج کرد.
آخرش به آرزوش رسید خندیدم زهرا و تارا هم مجرد بودن و مشغول کار.
همین‌طور خیره اطرافم و نگاه می‌کردم با شوک گفتم:
- شاهرخ حسام کو؟
از جاش پرید و به اطرافش نگاه کرد با دیدن حسام که بغلم نشسته بود خیالش راحت شد، تند حسام و بغل کردم و شروع کردم به دویدن.
شاهرخ: دعا کن نگیرمت
بلند زدم زیر خنده و سرعتم و بیشتر کردم. صدای خنده‌های از ته دل حسام باعث میشد از ته دل احساس خوشبختی کنم.
***
بیا خیال کنیم درختیم
که هر کداممان یک جای این جنگل ریشه کرده
تو بگو عاشق پرنده‌ای
من هم نمی‌گویم
قرار نیست کسی بفهمد
که ما از ریشه عاشق همیم...
 
آخرین ویرایش:

SETI_G

9,421
پسندها
135
امتیاز
مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
4,687
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
18
محل سکونت
امواج اقیانوس‌ها🌊
  • مدیر
  • #106
Negar_۲۰۲۲۰۶۲۵_۰۹۵۳۴۰.png
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا