- تاریخ ثبتنام
- 2021/10/07
- نوشتهها
- 984
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #101
با بهت نگاهی به ساعت گوشیم انداختم، خاک به سرم. واقعا ۳ صبح بود.
صدای خندهش باعث شد حرص بخورم.
آروم گفتم:
- ببخشید شب بخیر.
شاهرخ: وایستا نازگل، چیکار داشتی؟
همون لحظه همه چی از ذهنم پاک شد. هر چی فکر کردم یادم نمیاومد برای چی زنگ زدم.
وقتی سکوتم و دید با خندهای که دل آدم و زیر و رو میکرد، گفت:
- فردا میام دنبالت با هم حرف بزنیم.
- بهت زنگ میزنم.
شاهرخ: میام دنبالت شب بخیر.
- شب بخیر.
صبح با انرژی از جام بلند شدم و با وسواس لباس انتخاب کردم. آرایش ملایمی کردم و تقریبا ساعتهای کلاسهام و میدونست و احتمال میدادم بعد دانشگاه بخواد بیاد دنبالم برای همین حسابی تیپ زدم و ادکلن مورد علاقم و روی خودم خالی کردم.
سر کلاس بچهها دورم کردن و به جای درس گوش دادن تمام ماجرای دیروز و براشون تعریف کردم و اونا با هیجان به حرفهام گوش میکردن.
دوباره بهم پیام داد و تاکید کرد توی ایستگاه خط واحد منتظرش بمونم.
چیزی از کلاس متوجه نشدم. تمام فکرم پیشش بود و به مسخره کردنهای مینو هم توجه نکردم.
کلاسم که تموم شد با اشتیاق راه افتادم سمت ایستگاه. با گوشیم ور میرفتم و ظاهرم خونسرد و بیتفاوت بود. اما توی دلم غوغا بود و برام عجیب بود که بعد از این همه مدت باز هم برای دیدنش هیجان دارم و به نظرم اومد که عشق عجب چیز قشنگ و جالبیه.
چقدر خوشبختم که عاشق شدم. توی دلم خالصانه خدار و شکر کردم. با صدای بوق ماشین از فکر بیرون اومدم. پژو پارس بود، فکر کنم ماشین مامانش بود.
ماشین رو جلوی پام نگه داشت و منتظر نگاهم کرد. ابروم و بالا انداختم و بهش اشاره کردم، یعنی بیا و در و برام باز کن.
صدای خندهش باعث شد حرص بخورم.
آروم گفتم:
- ببخشید شب بخیر.
شاهرخ: وایستا نازگل، چیکار داشتی؟
همون لحظه همه چی از ذهنم پاک شد. هر چی فکر کردم یادم نمیاومد برای چی زنگ زدم.
وقتی سکوتم و دید با خندهای که دل آدم و زیر و رو میکرد، گفت:
- فردا میام دنبالت با هم حرف بزنیم.
- بهت زنگ میزنم.
شاهرخ: میام دنبالت شب بخیر.
- شب بخیر.
صبح با انرژی از جام بلند شدم و با وسواس لباس انتخاب کردم. آرایش ملایمی کردم و تقریبا ساعتهای کلاسهام و میدونست و احتمال میدادم بعد دانشگاه بخواد بیاد دنبالم برای همین حسابی تیپ زدم و ادکلن مورد علاقم و روی خودم خالی کردم.
سر کلاس بچهها دورم کردن و به جای درس گوش دادن تمام ماجرای دیروز و براشون تعریف کردم و اونا با هیجان به حرفهام گوش میکردن.
دوباره بهم پیام داد و تاکید کرد توی ایستگاه خط واحد منتظرش بمونم.
چیزی از کلاس متوجه نشدم. تمام فکرم پیشش بود و به مسخره کردنهای مینو هم توجه نکردم.
کلاسم که تموم شد با اشتیاق راه افتادم سمت ایستگاه. با گوشیم ور میرفتم و ظاهرم خونسرد و بیتفاوت بود. اما توی دلم غوغا بود و برام عجیب بود که بعد از این همه مدت باز هم برای دیدنش هیجان دارم و به نظرم اومد که عشق عجب چیز قشنگ و جالبیه.
چقدر خوشبختم که عاشق شدم. توی دلم خالصانه خدار و شکر کردم. با صدای بوق ماشین از فکر بیرون اومدم. پژو پارس بود، فکر کنم ماشین مامانش بود.
ماشین رو جلوی پام نگه داشت و منتظر نگاهم کرد. ابروم و بالا انداختم و بهش اشاره کردم، یعنی بیا و در و برام باز کن.

