تکمیل شده رمان عشق جنگلی اثر فائزه رختیانی

  • نویسنده موضوع دل آرا
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 3,005
  • پاسخ‌ها 105
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #51
***
توی اتاقم نشسته بودم و به روبه‌روم خیره شده بودم. طرف‌های نیمه شب بود ولی انگار من اصلا تو این دنیا نبودم. دست‌هام رو گذاشتم روی ل*بم.
- وای!
چشم‌هام رو بستم و با یادآوری اون لحظه که من رو توی بغلش گرفته بود گُر گفتم.
- وای!
سحر: کوفت و وای چه مرگته؟
کم کم نیشم باز شد و یه دفعه با سر خوشی از جام پریدم و جیغ خفه‌ای کشیدم.
چند بار پام رو به زمین کوبیدم و خودم رو انداختم روی سحر و محکم بغلش کردم.
سحر با چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کرد. پام رو تو هوا تکون دادم و روی تختش غلت خوردم که باعث شد بیفتم روی زمین.
خندیدم که سحر هم خنده‌ش گرفت.
سحر: حالت رو می‌خرم.
پریدم روی تخت خودم و بعد از انجام دادن حرکات موزون پتو روی سرم کشیدم.
سحر: خدا شفات بده.
انقدر سرخوش بودم که به حرفش توجهی نکردم و غرق خاطرات امروزم شدم. فقط خدا از دلم خبر داشت که عروسی بود.
***
(فلش‌بک به ظهر همون روز)

بعد از اینکه کارش رو کرد، سوار ماشین شدیم تا من رو برسونه خونه. تمام مدت سرم طرف شیشه بود و انقدر خجالت می‌کشیدم که نگاش نمی‌کردم.
با صدای شکمش نگاهش کردم.
شاهرخ: باز تو رو دیدم گشنه‌م شد.
با این حرفش شیرین خندیدم که با لبخند لپم رو کشید.
شاهرخ: راستی چرا اون‌جا من رو دیدی ترسیدی و جیغ کشیدی؟
- فکر کردم روحی!
شاهرخ: یعنی چی؟
شروع کردم به تعریف کردن ماجرا. البته اون قسمت پیدا کردن مردی که عاشقشم و فاکتور گرفتم و به دروغ گفتم تو توی ذهنم اومدی و خواستم که بکشونتت اینجا تا دروغش رو ثابت کنم. بلند زد زیر خنده.
منم باهاش می‌خندیدم.‌
شاهرخ: عجب آدم کاردرستی. یادم باشه شمارش رو از دوستات بگیرم.
- دوستام؟
شاهرخ: آره، متوجه نشدی داشتن شماره زنه رو می‌گرفتن؟
پوفی کشیدم و سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم.
شاهرخ: ببین چه وردی خوند یه روزه شوهر گیرت اومد. اونام دیدن تو جواب گرفتی دست به کار شدن.
چپ‌چپ نگاهش کردم که خنده‌ش بیشتر شد.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #52
وقتی رسیدیم خونه. می‌خواستم از ماشین پیاده شم که کمربنده‌ش رو باز کرد و خم شد سمتم.
شاهرخ: کرایه عمو رو بده بیاد.‌
لپام سرخ شد. واقعا که پرو بود.
با خنده گفت:
- چه خجالتیم می‌کشه.
با این حرفش لپام دو برابر سرخ شد. این رو از گرمای زیادی که توی پوستم دویده بود حس کردم.
هولش دادم عقب و همون‌طور که از ماشین پیاده می‌شدم، گفتم:
- خجالت بکش.
در و بستم و آروم گفتم:
- خداحافظ. مراقب خودت باش.
شاهرخ: کیفت!
برگشتم و با تعجب به کیفم که دستش بود نگاه کردم. برگشتم و کیف رو از دستش گرفتم که سرش رو از پنجره ماشین بیرون آورد و استخوان بالای بینیم رو ب*و*س*ید.
شاهرخ: حالا برو، به سلامت.
پا تند کردم سمت خونه و دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم.
(پایان فلس‌بک)
جفتکی به هوا پرتاپ کردم که پتو افتاد روی زمین.
***
بعد از اینکه دانشگاه تموم شد با بچه‌ها رفتیم سمت خروجی.
- خب دیگه شرتون رو کم کنید.
سه تایی با هم چشم غره رفتن.
زهرا: غلط کردی می‌خوام شاهرخ رو ببینم
اون دو تا هم تایید کردن.
شاهرخ توی کلاس بهم پیام داده بود که میاد دنبالم بریم بیرون. به خاطر عمو نمی‌خواستم قبول کنم ولی تارا فضول پیام شاهرخ و دید و گوشی رو ازم گرفت و به جای من جواب شاهرخ رو داد. با صدای مینو از فکر اومدم بیرون.
مینو - من این همه زحمت کشیدم پیداش بکنم اصلاً منم می‌خوام بیام باهاتون
- چه غلطا!
مینو: عقده‌ای دوست پسر ندیده!
زهرا: نمی‌ترسی حامد بفهمه یا عموت؟
- نه بابا حامد که بهم میگه خاک تو سرت به این سن رسیدی عرضه نداشتی یه دوست پسر داشته باشی.
چشم‌های همشون گرد شد.
مینو: داداشت رو می‌خوام!
- دلم به حالت می‌سوزه. این گناه رو در حقت نمی‌کنم فقط تارا می‌فهمه داشتن یه برادر چقدر می‌تونه عذاب‌آور باشه.
تارا سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
مینو که فقط دو تا خواهر کوچکتر از خودش داشت و زهرا هم که تک فرزند بود
- فقط خواهرام عشقن که اونم به خاطر بچه اینورا نمیان.
با صدای بوق ماشین سرامون کج شد اون سمت خیابون، خودش بود. خیلی خفن از ماشین پیاده شد. چشم‌های مینو داشت در می‌اومد. زیر لب زمزمه کرد:
- من از اولش هم می‌دونستم تو خیلی خرشانسی وقتی می‌رفتی هپروت میرفتی پیش این؟ بگو چرا بیرون نمی‌اومدی.
سه تامون زدیم زیر خنده آخه خیلی بامزه گفت.
خیلی به خودش رسیده بود موهاش هم مرتب با ژل زده بود عقب و عینک آفتابیش رو با ژست از تو چشمش در آورد و اومد سمتمون.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #53
بعد از سلام و احوالپرسی از بچه‌ها خداحافظی کردم و سوار ماشینش شدم. داشتم کمربندم رو می‌بستم که گفت:
شاهرخ: خب کجا بریم؟
تا خواستم دهنم رو باز کنم صدایی از پشت گفت:
- اول من رو برسون خونه.
سه متر پریدم هوا و تند پشت سرم رو نگاه کردم. یه پسر بود که فرم مدرسه تنش بود و می‌خورد دبیرستانی باشه.
گنگ نگاهم رو چرخوندم سمت شاهرخ که طبق معمول داشت به من می‌خندید. این بشر تنها کاری که بلد بود مسخره بازی بود.
پسر: سلام خوبی؟
شاهرخ خندید‍ و گفت:
- چرا صدات رو در نمیاری بچه‌م ترسید.
- سلام ممنون.
یه ابروم رو برای شاهرخ انداختم بالا که یعنی این کیه؟
شاهرخ: برادرم اشکان.
دوباره نگاهش کردم. بر خلاف شاهرخ که چشم‌های رنگی و پوست روشن داشت چشم‌های اشکان سیاه و پوستش هم سبزه بود.
لبخندی زدم و گفتم:
- خوشبختم.
اشکان: منم همینطور
شاهرخ: پسندیدی؟
اشکان: آره خوشگله.
اینا داشتن راجب من حرف می‌زدن؟ شاهرخ روبه من گفت:
شاهرخ: رفتم مدرسه دنبالش، وفتی فهمید دارم میام پیش تو هر کاری کردم پیاده نشد گفت من باید نازگل و ببینم.
لبخند زدم. یعنی با خانواده‌ش راجب من صحبت کرده بود؟ اصلا فکرش رو نمی‌کردم.
اشکان: از وقتی داداش توی جنگل گم شد اسم شما از دهنش نمی‌افتاد. بعضی اوقات من رو مامانم رو اشتباهی نازگل صدا می‌کرد. بدجوری عاشق...
شاهرخ دستمال‌ کاغذی جلوی ماشین و پرت کرد سمت صورتش!
- ببند دهن رو!
زیر زیرکی خندیدم.
شاهرخ: چرا چرت میگی. من کی نازگل نازگل کردم؟
اشکان: اونا رو هم در نظر نگیریم، کم تو خواب حرف می‌زنی؟
شاهرخ: من تو خواب حرف می‌زنم؟
انگار کلا مشکل حرف زدن تو خواب داشت.
- راست میگه دیگ حرف می‌زنی.
اشکان: تو که خوابی از کجا می‌دونی تو خواب حرف نمی‌زنی؟ دو تا شاهد زنده اینجا دارن بهت میگن تو خواب حرف می‌زنی.
پکر نگاه ازمون گرفت و دوخت به جاده.
- چی میگه تو خواب؟
بدون مکث و با قیافه بی‌خیالی گفت:
اشکان: بیشتر...
شاهرخ: خیلی خب اگر چغولیتون تموم شد من راه بیفتم؟!
اشکان: اشکال نداره شمارت رو بده شب بقیه‌ش رو برات میگم.
شاهرخ چپ‌چپ نگاهش کرد که با هم زدیم زیر خنده.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #54
ماشین و جلوی یه در بزرگ سفید رنگ نگه داشت.
اشکان: خوشحال شدم از آشناییت. بعدا می‌بینمت.
برگشتم سمتش و لبخندی زدم.
- منم همین‌طور.
خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد.
شاهرخ: نگاه خونمون رو.
شیشه رو دادم پایین. اشکان داشت با دسته کلید در و باز می‌کرد. یه خونه ویلایی بزرگ بود، داخل خونه زیاد مشخص نبود ولی اطراف در، چند تا درخت بزرگ دیده میشد.
- وای شاهرخ چقدر بزرگه خونه‌تون... خوشگله یعنی!
لبخند مهربونی زد.
شاهرخ: بریم تو مامانم دلش می‌خواد تو رو ببینه؟
با تعجب گفتم:
- به مامانت هم گفتی؟
شاهرخ: دنبالت گشتم.
لبخندم رو جمع کردم و توی چشم‌هاش خیره شدم.
شاهرخ: یه مدت تو خودم بودم. انگار یه چیزی رو توی اون جنگل گم کرده بودم. اولش همه‌شون فکر می‌کردن به خاطر جدایی از دُرساست و کاری به کارم نداشتن. ولی یه شب که داشتم عکسامون رو نگاه می‌کردم مامانم غافلگیرم کرد.
طره مویی که جلوی صورتم بود و پشت گوشم زد و ادامه داد:
- همون‌جا فهمید دلم رو به دختری باختم که سرنوشت اون رو جلوی راهم قرار داد. تازه داشتم بهش وابسته می‌شدم که خودش از جلوی راهم برش داشت! دلتنگت بودم، انگار یه چیزی تو زندگیم کم داشتم و چند روزه با حس داشتنت آرامش دارم.
نگاهم رو با خجالت از چشم‌هاش گرفتم، دلم می‌خواست منم بهش ابراز علاقه کنم ولی واقعا خجالت می‌کشیدم.
شاهرخ: من تو رو از کسی پنهان نمی‌کنم، چون احساس می‌کنم دلم می‌خواد تا عمرم کنارم باشی و الان مجبورت نمی‌کنم چیزی بهم بگی ولی به حرف‌هام فکر کن.
سرم رو تکون دادم و از اینکه درکم کرده بود لبخند بزرگی روی ل*ب‌هام نقش بست.
شاهرخ: حالا بریم کجا؟ هر جا تو دوست داشته باشی.
- هر جا خرت ما رو ببره
و به ماشینش اشاره کردم که قهقهه زد.
شاهرخ: دلت میاد؟
با صدای خنده‌ش روی دلم رژه می‌رفت لامصب عجب لبخندی داشت.
شاهرخ: بریم غذا بخوریم یا خرید یا گردش؟
دلم هوس خرید کرده بود، ولی زشت بود.
برای همین گفتم:
- فرق نداره!
شاهرخ: من یه کم خرید دارم...
یه کم مکث کرد که خر ذوق نگاهش کردم که ادامه داد:
- ولی ولش بریم رستوران گشنمه!
بادم خالی شد. کوفت بخوری که هر دقیقه گشنته. تو دلم به خودم نهیب زدم.
- تو دیگه چقدر پرویی.
تمام طول راه در سکوت گذشت و غرق در فکر بودم که ماشین رو گوشه خیابون نگه داشت.
از ماشین پیاده شدیم دزدگیر و زد ‌خواست دستم رو بگیره که خیلی حرفه‌ای روم رو برگردونم و از خیابون رد شدم. چیزی نگفت و دنبالم اومد.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #55
می‌ترسیدم یکی ببینه دردسر بشه سعی کردم میزی رو انتخاب کنم که زیاد تو دید نباشه. کیفم رو روی میز گذاشتم و روبه شاهرخ گفتم:
- میرم دست‌هام رو بشورم.
سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد.
شاهرخ: چی می‌خوری؟
- کوبیده.
شاهرخ: باشه برو
تمیز دست‌هام رو شستم و رژم رو تمدید کردم. بعد از پنج دقیقه برگشتم دیدم گوشیم دستشه.
با تعجب نگاهش کردم، داشت با اخم نگاهم می‌کرد.
- چیه؟
شاهرخ: این پسر کی بود زنگ زد؟
- کی؟ برای چی گوشیم رو برداشتی؟
شاهرخ: می‌گفت دوست پسرته!
ابروهام پرید بالا.
- جواب دادی؟
- بله بهش هم گفتم که ما با همیم.
بیخیال نشستم رو صندلی. گارسون اومد و یه سینی جلومون گذاشت.
گارسون: این پیش‌غذامونه. غذاتون پنج دقیقه دیگه حاظره .
شاهرخ: کی بود؟
- نمی‌دونم حتماً مزاحمه درگیرش نشو.
یه قاشق برداشتم و مشغول خوردن شدم.
فکری به سرم زد همون‌طور که لقمم رو می‌جوییدم با تردید پرسیدم:
- ببینم شاهرخ...
شاهرخ: جانم؟
- این یارویی که زنگ زد احتمالاً اسمش که حامد نبود؟
- آره آره همین بود... خب؟
لقمه تو دهنم موند. مبهوت نگاهش می‌کردم، به زور گفتم:
- شوخی می‌کنی؟
شاهرخ: نه شوخی چی؟ گفت اسمم حامده.
- گفت دوست پسرمه؟
شاهرخ: آره.
- بعد گفتی چیکاره‌ی منی؟
شاهرخ: گفتم نامزدتم.
دلم می‌خواست هر چی تو دهنمه تف کنم بیرون.
همون لحظه غذاهامون رو آوردن. با اخم به چشم‌هاش زل زدم که خندید.
شاهرخ: چیه؟
- می‌دونی چی کارمه؟ می‌دونی الان می‌تونه زنگ بزنه به عموم و مامانم و بابام و دودمانم رو بر باد بده؟
شاهرخ: سخت نگیر چه جوری می‌خواد ثابت کنه؟ چرا باید خانواده‌ت حرفش رو باور کنن؟ اصلاً کیه مگه؟
- عزرائیل من شیطان افریته، شاهرخ داداشمه!
با این حرفم چشم‌هاش گرد شد و ل*باش لرزید و یک دفعه زد زیر خنده همین‌طور خیره نگاهش کردم بلکه از رو بره ولی خندهش بند نمی‌اومد.
جدی گفتم:
- میشه نخندی؟
شاهرخ: ببخشید (در حال خندیدن) آخه نمی‌دونی چه مکالمه‌ای با هم داشتیم چقدر باحال بود نازگل.
از این حرفش مطمئن شدم آبروم رو پیشش برده نگاهی به غذاهای روی میز انداختم اشتهام کور شده بود. گوشیم رو از روی میز برداشتم که مطمئن بشم خودش بوده یا نه که زنگ خورد. خود عجوزه‌ش بود.
حامد: سلام
- سلام
حامد: کجایی؟
- چرا؟
حامد: زود باش تو خیابونم.
- با دوست‌هام اومدم رستوران
حامد: می‌دونم چند دقیقه پیش با هم صحبت کردیم، آدرس؟
- حامد.
حامد: کوفت!
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #56
پوفی کشیدم. جهنم و ضرر، آدرس و براش اس ام اس کردم. نمی‌دونستم باید بهش چی بگم. شاهرخ که دید عصبیم با لحن دلجویانه‌ای گفت:
شاهرخ: نگران نباش ما که قصد بدی نداریم باهاش حرف می‌زنم، بسپارش به من.
- اون قصد من براش مهم نیست متولد شده که سوهان روح من باشه.
شاهرخ: حالا تا بیاد غذات رو بخور.
برای خودش جوجه سفارش داده بود. ظرف من رو سمت خودش کشید، کباب و برام تیکه تیکه کرد و گذاشت تو ظرفم.
- اشتهام کور شد.
شاهرخ: یه لقمه بخور اشتهات باز میشه.
یه قاشق پر برنج کرد و یه تیکه کباب روش گذاشت. بی‌حوصله دهنم رو باز کردم که دیدم کرد تو دهن خودش. با تعجب نگاهش می‌کردم. یه نگاه به دهن بازم و یه نگاه به کباب انداخت و با دهن پر گفت:
- می‌خوردی؟
از حرص زیاد خنده‌م گرفته بود. دلم می‌خواست همون‌جا کلم رو بکوبم به میز وسط رستوران.
ما رو باش با کی اومدیم سیزده‌ بدر!
شاهرخ: بخور دیگه. میخ‌واستم ببینم مال تو چه مزه‌ایه بیا یکم از این جوجه هم برات بذارم.
ظرفم رو می‌خواست بکشه سمت خودش تا برام جوجه بذاره که با حرص کشیدم سمت خودم و مشغول خوردن شدم.
***
نیم ساعت بعد) )
آرنجم و گذاشتم روی میز و کف دستم رو تکیه‌گاه صورتم کردم.
خیره نگاهش می‌کردم، دو نوع غذا سفارش داده بود و یه سالاد مخصوص بزرگ.
تند تند غذا می‌خورد و یه چیزهایی از دهنش برای شاهرخ بلغور می‌کرد که شک داشتم متوجه شده باشه. به ظرف غذای روبه‌روش نگاه کردم چه جوری می‌خواست این همه رو بخوره خدا داند.
من و شاهرخ غذامون تموم شده بود و در سکوت به چرت و پرت‌های حامد گوش می‌کردیم.
با انگشت‌هام روی میز ضرب گرفته بودم و منتظر بودم شرش رو کم کنه‌. واقعا یه درصد امید داشتم غیرتی شده باشه. من رو باش الکی استرس گرفته بودم.
خوب که سیر شد دور ل*بش رو با دستمال کاغذی پاک کرد.
حامد: دستت درد نکنه شاهرخ جان
با تعجب نگاهش کردم.
شاهرخ: نوش جان
روبه بهش گفتم:
- مگه قراره شاهرخ حساب کنه؟
شاهرخ: نوش جانش خودم حساب می‌کنم.
حامد: اینقدر با عجله اومدم کیف پولم رو جا گذاشتم، شرمنده شدم.
شاهرخ: نه بابا این چه حرفیه.
چپ‌چپ نگاهش کردم که از جاش بلند شد و روبه من گفت:
حامد: بیا بیرون کارت دارم.
و بعد از خداحافظی با شاهرخ از رستوران بیرون رفت.
شاهرخ: آسون‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم، خداروشکر!
تند کارتم رو از جیبم در آوردم و شرمنده گفتم:
ـ غذای حامد و...
سویچ و گذاشت تو دستم و با اخم خیلی آروم هلم داد سمت در خروجی.
- شاهرخ!
شاهرخ: هیس. چیزی نشنوم.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #57
با عصبانیت از رستوران خارج شدم. رفتم نزدیکش و طلبکار نگاهش کردم.
حامد: خب؟
- خب؟
حامد: این پسره کیه نازگل؟
در سکوت نگاهش کردم که کلافه گفت:
- هر چی هست به من بگو.
- ...
حامد: ببین درسته همیشه با من لجی و روی مخمی ولی دلیل نمیشه به نظرت احترام نذارم.
ابروهام رفت پرید بالا. این حامد بود که حرف از احترام میزد؟ جلل خالق!
حامد: مسئله آینده‌ته. من باید بدونم.
نازگل: کاری نمی‌کنم که آبروی خانواده‌م رو ببرم پس نگران نباش.
حامد: دوسش داری؟
زیر چشمی با اخم نگاهش کردم.
حامد: ازت خوشم نمیاد ولی برادرت که هستم.
راست می‌گفت منم زیادی ازش تو ذهنم هیولا ساخته بودم. بالاخره خودش هم عاشق بود و من رو درک می‌کرد.
- هوم؟
حامد: هوم چی؟
با خجالت گفتم:
- دوسش دارم.
یکم نگاهم کرد. احساس کردم صدای بوق خوردن گوشی میاد. نگاهی به گوشی دستش انداختم که صدای بابا اومد.
بابا: الو؟
حامد: سلام بابا خوبی؟
بابا: علیک سلام باز برای چی زنگ زدی؟
با چشم‌های گرد شده نگاهش می‌کردم.
پوزخندی بهم زد و گفت:
- بابا زنگ زدم یه خبری از دختر دسته گلت بهت بدم.
آروم گفتم:
- یک کلمه حرف بزنی همین‌جا خفه‌ت می‌کنم، قضیه آیدارو هم بهش میگم.
تا خواست دهن باز کنه خیلی یه دفعه‌ای پریدم سمتش و گوشیش رو از چنگش در آوردم. خیلی سریع از زیر دستش فرار کردم و دویدم سمت شاهرخ که تازه از رستوران خارج شده بود و پشتش پناه گرفتم.
حامد: بده گوشیم رو!
گوشی رو گذاشتم دم گوشم و تند گفتم:
- سلام بابا خوبی؟
بابا: سلام، چیشده شما رو؟ باز عین سگ و گربه افتادین به جون هم؟
حامد خواست حمله کنه سمتم که شاهرخ مانع شد.
- بابایی من بعداً بهت زنگ می زنم باشه؟
بابا: من رو مسخره کردین شما دو تا؟ بذار رو آیفون با اون کره‌خر کار دارم.
وای الانه که جلو شاهرخ هر چی از دهنش در میاد بار حامد کنه.
تند گفتم:
- تو خیابونیم بابایی. شب زنگ می‌زنیم دوباره، به مامان سلام برسون خداحافظ.
بعد هم قطع کردم.
دلم می‌خواست هر چی از دهنم در میاد بار حامد کنم ولی جلوی شاهرخ نمیشد. نمی‌فهمم چه پدرکشتگی با من داشت.
مشغول حرف زدن با شاهرخ بود. فقط حرف آخرشون رو شنیدم که شاهرخ گفت:
- نمی‌دونست، ایراد نداره.
حامد: دیوونه‌ست دیگه.
شاهرخ رفت ماشینش رو بیاره.
روبه حامد گفتم:
- واقعا که!
حامد: اسکولی دیگه.
- من اسکولم یا تو که می‌خواستی من رو پیش بابا خراب کنی؟
حامد: می‌خواستم بگم که برات خواستگار پیدا شده عین وحشی‌ها پریدی روم. فکر کردی بعد مدت‌ها یکی پیدا شده توی ترشیده رو بگیره، من مانع میشم؟
- چی؟
حامد: خری دیگه. پسره به من گفت با بابا حرف بزنم.
- واقعا؟
حامد: مجبور بودی اون روی خودت رو به این پسره نشون بدی؟ از کجا معلوم فکر کنم همین الانش هم فرار کرده.
با نیش باز گفتم:
- واقعا می‌خواستی این رو به بابا بگی؟ شاهرخ خودش گفت؟
حامد: خاک تو سر هولت کنن، بدبخت!
توجهی به حرفش نکردم. نزدیک بود همون‌جا وسط خیابون از شدت خوشحالی پس بیفتم.
- فکر کردم می‌خوای به بابا بگی دوست پسرمه.
حامد: من موندم این پسره چی توی تو دیده واقعا وقتی به زندگی کردن با تو فکر می‌کنم دلم می‌خواد بالا بیارم.
لبخندزنان دست‌هام رو بهم گره زدم و همون‌طور که نفسم رو بیرون می‌دادم، گفتم:
- همون چیزی رو دیده که آیدا توی تو دیده و دل به دل راه داره عزیزم، احساسمون بهم متقابله.
همین‌که ماشین شاهرخ جلومون ترمز کرد لبخند پیروزمندانه‌ای به حامد زدم و سوار شدم. حامد هم جلو نشست.
کمربندش رو بست و گفت:
حامد: ماشین خودته؟
شاهرخ: بله. قابل نداره.
در سکوت به حرف‌هاشون گوش می‌دادم و توی دلم خدا خدا می‌کردم آبروم رو نبره.
حامد: سلامت باشی، شغلت چیه؟
شاهرخ: پزشک عمومیم. خونه هم دارم، از این لحاظ نگران نباش حامد جان می تونم از پس هزینه‌های زندگی مشترک بر بیام.
چشم‌های حامد گرد شد. نگاهی به من انداخت و خیلی یه دفعه‌ای گفت:
- پس چرا می‌خوای با این ازدواج کنی؟ از جونت...
جوری که شاهرخ نفهمه ویشگون محکمی از دستش گرفتم که ساکت شد.
شاهرخ خندید و چیزی نگفت.
***
ماشین رو دم کوچه‌مون نگه داشت.
حامد: خوشحال شدم از آشناییت.
با هم دست دادن و بعد از ماشین پیاده شد.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #58
- ببخشید. امروز هم اینجوری شد.
شاهرخ: عزیزم داداشت فقط می‌خواد حرص تو رو در بیاره، وگرنه دوست داره.
چیزی نگفتم. خوشحال بودم که درکم می‌کرد ولی بازم ازش خجالت می‌کشیدم.
خداحافظی کردم و خواستم از ماشین پیاده بشم که صدام کرد.
یه نایلون گرفت سمتم، با تعجب نایلون رو از دستش گرفتم و نگاهش کردم.
داخلش پر لواشک و پاستیل و شکلات بود، تمام ناراحتیم پر کشید و رفت.
با خنده گفتم:
- دیوونه.
شاهرخ: اینا رو گرفتم بریم بیرون بخوریم ولی قسمت نشد. یه روز دیگه می‌ریم.
نگاهی به کوچه انداختم و وقتی مطمئن شدم حامد رفته یقه‌ش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم.
تند ل*باش رو ب*و*س*ی*دم و خیلی سریع و آروم گفتم:
- دوست دارم.
چشاش برق زد .
شاهرخ: نکن ت*و*له، دلم بیشتر می‌خواد.
خندیدم و دستگیره ماشین رو کشیدم.
- مراقب خودت باش.
شاهرخ: چشم. تو هم مراقب خودت باش.
از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #59
***
ساعت نه شب بود، مشغول درس خوندن بودم که حامد پرید تو اتاق. الکی داشت تو اتاق برای خودش می‌چرخید، توجهی نکردم، من که می‌دونم داره از فضولی می‌میره.
نایلون کنار تخت و برداشت و داخلش رو نگاه کرد.
حامد: شاهرخ برات خریده؟
- نخیر با پول خودم خریدمشون.
حامد: تو که پول نداشتی!
- تو که می‌دونی چرا می‌پرسی؟
کنارم روی تخت دراز کشید.
حامد: می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟
سرم رو چرخوندم سمتش.
- جدی میشی می‌ترسم ازت!
حامد: بگو دیگه
- پسره خوبیه.
حامد: از کجا می‌دونی؟
کتابم رو پرت کردم یه طرف.
- خب باید صبر کنم ببینم دیگه.
حامد: اگر قبل ازدواج بلایی سرت آورد چی؟ تا قبل ازدواج باهاش بیرون نرو!
در سکوت نگاهش می کردم که ادامه داد:
- فکر نکن اگر هیچی نمیگم به خاطر بی‌غیرتیمه نه! چون اولاً این زندگی توئه نمی‌خوام دخالت کنم که بعداً بگی نذاشتی به عشقم برسم و بعدش هم می‌دونم عاقلی و خودت رو توی دردسر نمی‌اندازی.
انقدر روشن فکری از حامد بعید بود من فکر می‌کردم براش مهم نیست.
- میگی چیکار کنم؟
حامد: دیگه باهاش قرار نذار اصلا بگو من نمی‌ذارم.
مردد نگاهش کردم، حرف بدی هم نمیزد.
دست کرد توی نایلون و چند تا لواشک برداشت.
حامد: از اوناست که خرج می‌کنه.
از اتاق رفت بیرون ولی من همچنان در فکر بودم...
به کار امروزم فکر می‌کردم کمی عذاب وجدان اومد سراغم. خونواده‌م به من اعتماد کردن و من رو فرستادن یه شهر دیگه و حالا...
ولی شاهرخ هم آدم قابل اعتمادی بود. اگر می‌خواست می‌تونست من رو توی جنگل بی‌آبرو کنه. ولی صبر کرد و حتی به حامد گفت که با پدرم صحبت کنه.
تا صبح توی خواب و بیداری بودم . از یه طرف خسته بودم و خوابم می‌اومد و از یه طرف هم ذهنم مشغول بود.
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم تا خواستم جواب بدم قطع شد.
جمعه بود و کلاسی نداشتم، سحر هنوز خواب بود. خمیازه‌ای کشیدم و گوشیم رو چک کردم سه تماس بی‌پاسخ داشتم که دو تاش ناشناس بود و یکی هم شاهرخ.
اس ام اسش رو باز کردم.
شاهرخ: بیدار شدی زنگ بزن.
می‌میره یه عزیزم هم تنگش بنویسه؟ چقدر بی‌احساسه آخه.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #60
هر چی شاهرخ زنگ زد جوابش رو ندادم الان با خودش میگه دختره هنوز نیومده چه عجله داره.
چرا آخه باید دقیقا بعد دُرسا به من زنگ بزنه؟ چرا من شماره رو نگاه نکردم آخه؟
از اتاق رفتم بیرون و وارد سرویس بهداشتی شدم تا سر و صورتم رو بشورم.
توی آینه دستشویی خودم رو نگاه کردم قطرات آب از صورتم پایین می ریخت. داشتم با خودم حرف می‌زدم و به خودم دلداری می‌دادم که دو تقه به در خورد.
حامد: بیا بیرون دیگه تو هم که هر دفعه باید سند برات بذارم آزاد شی.
پوف. حتی تو دستشویی هم آسایش نداشتم در و باز کردم و به یک چشم غره اکتفا کردم.
حامد: دست‌هات و شستی؟
آبای دستم و پاشیدم تو صورتش.
- بیا اینم سندش.
قبل از اینکه ضربه دستش به سرم بخوره دویدم سمت اتاق ‌.
***
(دو روز بعد
ساعت ۹ صبح)

داشتم با دقت به حرف‌های استاد گوش می‌کردم مینو آروم دم گوشم گفت:
- با شاهرخ حرف زدی؟
- راجب چی؟
مینو: جمعه بریم کوه؟
- نه!
مینو: چرا؟
- ساکت باش استاد گیر میده.
مینو: خاک تو سرت ببینم می‌تونی این هلو رو بپرونی یا نه.
وقتی براشون تعریف کردم چه گندی زدم حسابی مسخره‌م کردن. منم از صبح که به شاهرخ اون حرف رو زدم دیگه باهاش حرف نزده بودم.
مینو: با توام.
استاد: خانم صادقی اتفاقی افتاده؟
رنگ مینو پرید و صریع سیخ شد.
مینو: نه استاد!
اخم کرد و گفت:
- تکرار نشه.
همین‌که استاد چرخید سمت تخته، دهنش رو کج کرد و ادای استاد و درآورد. با آرنجم کوبیدم به پهلوش و چشم غره‌ای بهش رفتم.
بعد از این‌که کلاس تموم شد رفتیم بوفه. حسابی گشنه‌م بود. ۳ تا ساندویچ سفارش دادیم و توی محوطه دانشگاه دور یه میز چوبی که هر دو طرفش نیمکت بود نشستیم.
تارا: مینو چی می‌گفتی باز، این استاده سگه ها نمره ازت کم می‌کنه دیوانه
مینو: فدای سرم.
سری از تاسف تکون دادم.
مینو: زهرا کجاست راستی؟ کجا رفت؟
- گوشیش زنگ خورد رفت بیرون انقدر غرق خوردن بودی نفهمیدی.
مینو: هوم گشنه‌م بود.
روبه تارا گفتم:
- راستی، فرزاد برگشت از سربازی؟
تارا: آره بابا یه هفته‌ست مامانم گیر داده می‌خوایم براش زن بگیریم.
مینو: نازگل چیکار می‌کنی این همه پسر اطرافتن؟
با چشم‌های درشت شده خندیدم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا