- تاریخ ثبتنام
- 2021/10/07
- نوشتهها
- 984
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #51
***
توی اتاقم نشسته بودم و به روبهروم خیره شده بودم. طرفهای نیمه شب بود ولی انگار من اصلا تو این دنیا نبودم. دستهام رو گذاشتم روی ل*بم.
- وای!
چشمهام رو بستم و با یادآوری اون لحظه که من رو توی بغلش گرفته بود گُر گفتم.
- وای!
سحر: کوفت و وای چه مرگته؟
کم کم نیشم باز شد و یه دفعه با سر خوشی از جام پریدم و جیغ خفهای کشیدم.
چند بار پام رو به زمین کوبیدم و خودم رو انداختم روی سحر و محکم بغلش کردم.
سحر با چشمهای گرد شده نگاهم میکرد. پام رو تو هوا تکون دادم و روی تختش غلت خوردم که باعث شد بیفتم روی زمین.
خندیدم که سحر هم خندهش گرفت.
سحر: حالت رو میخرم.
پریدم روی تخت خودم و بعد از انجام دادن حرکات موزون پتو روی سرم کشیدم.
سحر: خدا شفات بده.
انقدر سرخوش بودم که به حرفش توجهی نکردم و غرق خاطرات امروزم شدم. فقط خدا از دلم خبر داشت که عروسی بود.
***
(فلشبک به ظهر همون روز)
بعد از اینکه کارش رو کرد، سوار ماشین شدیم تا من رو برسونه خونه. تمام مدت سرم طرف شیشه بود و انقدر خجالت میکشیدم که نگاش نمیکردم.
با صدای شکمش نگاهش کردم.
شاهرخ: باز تو رو دیدم گشنهم شد.
با این حرفش شیرین خندیدم که با لبخند لپم رو کشید.
شاهرخ: راستی چرا اونجا من رو دیدی ترسیدی و جیغ کشیدی؟
- فکر کردم روحی!
شاهرخ: یعنی چی؟
شروع کردم به تعریف کردن ماجرا. البته اون قسمت پیدا کردن مردی که عاشقشم و فاکتور گرفتم و به دروغ گفتم تو توی ذهنم اومدی و خواستم که بکشونتت اینجا تا دروغش رو ثابت کنم. بلند زد زیر خنده.
منم باهاش میخندیدم.
شاهرخ: عجب آدم کاردرستی. یادم باشه شمارش رو از دوستات بگیرم.
- دوستام؟
شاهرخ: آره، متوجه نشدی داشتن شماره زنه رو میگرفتن؟
پوفی کشیدم و سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم.
شاهرخ: ببین چه وردی خوند یه روزه شوهر گیرت اومد. اونام دیدن تو جواب گرفتی دست به کار شدن.
چپچپ نگاهش کردم که خندهش بیشتر شد.
توی اتاقم نشسته بودم و به روبهروم خیره شده بودم. طرفهای نیمه شب بود ولی انگار من اصلا تو این دنیا نبودم. دستهام رو گذاشتم روی ل*بم.
- وای!
چشمهام رو بستم و با یادآوری اون لحظه که من رو توی بغلش گرفته بود گُر گفتم.
- وای!
سحر: کوفت و وای چه مرگته؟
کم کم نیشم باز شد و یه دفعه با سر خوشی از جام پریدم و جیغ خفهای کشیدم.
چند بار پام رو به زمین کوبیدم و خودم رو انداختم روی سحر و محکم بغلش کردم.
سحر با چشمهای گرد شده نگاهم میکرد. پام رو تو هوا تکون دادم و روی تختش غلت خوردم که باعث شد بیفتم روی زمین.
خندیدم که سحر هم خندهش گرفت.
سحر: حالت رو میخرم.
پریدم روی تخت خودم و بعد از انجام دادن حرکات موزون پتو روی سرم کشیدم.
سحر: خدا شفات بده.
انقدر سرخوش بودم که به حرفش توجهی نکردم و غرق خاطرات امروزم شدم. فقط خدا از دلم خبر داشت که عروسی بود.
***
(فلشبک به ظهر همون روز)
بعد از اینکه کارش رو کرد، سوار ماشین شدیم تا من رو برسونه خونه. تمام مدت سرم طرف شیشه بود و انقدر خجالت میکشیدم که نگاش نمیکردم.
با صدای شکمش نگاهش کردم.
شاهرخ: باز تو رو دیدم گشنهم شد.
با این حرفش شیرین خندیدم که با لبخند لپم رو کشید.
شاهرخ: راستی چرا اونجا من رو دیدی ترسیدی و جیغ کشیدی؟
- فکر کردم روحی!
شاهرخ: یعنی چی؟
شروع کردم به تعریف کردن ماجرا. البته اون قسمت پیدا کردن مردی که عاشقشم و فاکتور گرفتم و به دروغ گفتم تو توی ذهنم اومدی و خواستم که بکشونتت اینجا تا دروغش رو ثابت کنم. بلند زد زیر خنده.
منم باهاش میخندیدم.
شاهرخ: عجب آدم کاردرستی. یادم باشه شمارش رو از دوستات بگیرم.
- دوستام؟
شاهرخ: آره، متوجه نشدی داشتن شماره زنه رو میگرفتن؟
پوفی کشیدم و سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم.
شاهرخ: ببین چه وردی خوند یه روزه شوهر گیرت اومد. اونام دیدن تو جواب گرفتی دست به کار شدن.
چپچپ نگاهش کردم که خندهش بیشتر شد.
