تکمیل شده رمان عشق به سبک تصادف اثر غزال کاظمی‌نیا

  • نویسنده موضوع SETI_G
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 2,035
  • پاسخ‌ها 60
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #51
ولی بیتا بود تا جلوی در به استقبالش رفتم با هم سلام و احوال‌پرسی کردیم.
اومد داخل و با همه سلام و احوال‌پرسی کرد.
من روبه مامان گفتم:
- مامان ما می‌ریم اتاق. کاری داشتی صدام کن!
مامان: باشه دختر قشنگم راحت باش.
با بیتا وارد اتاق شدیم.
بیتا: چه‌ خوشگل شده دوست میمون من!
- چشم‌هات خوشگل می‌بینه گلم!
بیتا: حالا چرا حوصله نداری؟
- هیچی ولش کن.
بیتا: نه ولش نکن بگو.
- خواستگار دارم.
بیتا: خب این حال بدی داره احمق؟
- نه ولی من آمادگی ازدواج ندارم!
بیتا: برو گمشو تو هم واسه من ناز می‌کنی!
- بیتا جدی دارم میگم من آمادگی ازدواج ندارم.
بیتا: چرا؟ نکنه یکی دیگه رو زیر نظر داری هان؟!
- نه! آره نمی دونم!
بیتا: حالا کی‌ هست؟!
- نمی دونم!
بیتا: نمی‌دونی یا نمی‌خوای بگی؟
- بیخیال چه خبر؟!
بیتا: می‌دونم داری می‌پیچونی ولی باشه زیاد اصرار نمی‌کنم که راحت باشی.
- ممنون که درکم می‌کنی.
در اتاق با ضرب باز شد
- چه خبره سهیل؟!
سهیل: سلام بر عمه سرین خوبی خوشی سلامتی؟!
بیتا: واه واه یه ذره بچه رو برم.
سهیل: عمه میمون‌ها اومدن؟!
- میمون‌ها کیه؟
سهیل: همون مهمون‌ها دیگه
- باشه برو ما هم الان میایم
از اتاق بیرون اومدیم رفتیم جلوی در موندیم تا که مهمون‌ها بیان داخل.
اول یه خانم میان‌سال و خیلی شیک‌پوش اومد داخل خیلی مهربون و صمیمی با همه سلام و احوال‌پرسی کرد بعدش یه دختر ناز و مهربون چقدر هم خوشگل بود. تقریبا هم سن بودیم شاید اون از من بزرگ‌تر بود ولی خیلی شیرین بود، فهمیدم که دختر عموی مرجان هستش.
یه آقای میان‌سال وای چقدر هم خوشتیپ و جنتلمنه مبارک زنش باشه با اون‌ هم سلام و احوال‌پرسی کردیم.
بعد از چند دقیقه یه پسر اومد تو صداش چقدر برام آشناست وقتی که نزدیک‌تر شد تازه تونستم قیافه‌ش و ببینم.
این... اینک... اینکه... !
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #52
نه باورم نمیشه خدایا دارم خواب می‌بینم نه؟ واقعیته این آرتام منه!
آره این آرتامه که روبه‌روم وایستاده با تعجب بهم نگاه می‌کنه.
وای چقدر دلم برای اون چشم‌هاش تنگ شده بود! ناخداگاه زدم زیر گریه اصلاً حواسم به اطرافیانم نبود، همه داشتن با تعجب بهمون نگاه می‌کردن دیگه برام هیچی مهم نبود.
تازه فهمیدم که چقدر دلم برای آرتام تنگ شده بود، دلم برای بی‌معرفت‌ترین مرد دنیام تنگ شده بود!
- آرتام خیلی میمونی خیلی بی‌معرفتی خیلی! چرا بهم زنگ نزدی؟! چرا پیشم نیومدی؟ چرا یه خبر ازم نگرفتی؟! یعنی انقدر اذیتت کرده بودم یعنی انقدر از من بدت می‌اومد؟
به هق‌هق افتاده بودم با صدای بلند سرش داد می‌زدم اومد نزدیک‌تر نزدیک و نزدیک‌تر قلبم دیوانه‌وار به س*ی*نه‌م می‌کوبید بوی عطرش دیوونه‌م کرده بود. بغلم کرد سرم و گذاشت روی س*ی*نه‌ش و نوازشم می‌کرد پس اونم دلش برام تنگ شده بود!
که براش مهم نبود توی جمع هستیم.
بابا: اینجا چه خبره؟!
آرتام روبه من گفت:
- آروم باش سرینم! آروم باش عزیز دلم! به خدا می‌خواستم بهت زنگ بزنم امّا... امّا ببخشید عزیز دلم سرین این‌جوری گریه نکن نابود میشم دورت بگردم آروم باش!
بابا: با شما هستم میگم اینجا چه‌ خبره؟! سرین این از کجا تو رو می‌شناسه؟ به چه جرعتی بغلت کرده با تو هم؟!
زبونم بند اومده بود دستم می‌لرزید. آرتام هم متوجه شد که ترسیدم. چی می‌گفتم؟!
می‌گفتم قبلاً یه مدت صیغه‌ی هم بودیم؟! می‌ترسیدم!
آرتام: اجازه بدین توضیح بدم!
بابا: بله جناب من منتظر توضیح شما هستم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #53
آرتام شروع کرد به توضیح دادن از سیر تا پیاز ماجرا همه‌ش رو گفت حتی یکی‌شون رو هم‌ جا ننداخت از چهره‌ی بابا معلوم بود که خیلی عصبی شده، وقتی‌ که حرف‌های آرتام تموم شد ساسان گفت:
- سرین چرا به ما چیزی نگفتی؟
‌- ببخشید ترسیدم!
ساسان: قربونت بشم از چی‌ ترسیدی؟
- از اینکه راجبم فکر بد کنید!
ساسان: هی‌ خدا آخه من به شماها چی‌ بگم!
چشمم به مامان و بابا افتاد که ساکت نشسته بودن به پدر و مادر آرتام نگاه کردم که خیلی خونسرد به نظر می‌رسیدن انگار که از قبل می‌دونستن.
پدر آرتام: آرتام از قبل تمام ماجرا رو برای ما تعریف کرده بود منتها ما نمی‌دونستیم که این دختر خانم خوشگل کی‌ بوده که دل آرتام و برده!
با تعجب به آرتام نگاه کردم چی یعنی آرتام من و دوست داشت؟ باورم نمیشه یه لبخند ملیح زدم که مامان گفت:
-ماشاا... دخترم دخترهای قدیم تا اسم خواستگار می‌اومد هزار تا رنگ عوض می‌کردن!
با این حرف مامان همگی زدیم زیر خنده.
مامان آرتام گفت:
- خب پس آقای سلطانی مبارکه دیگه!
بابا: از دستشون خیلی عصبیم که چرا زودتر چیزی نگفتن اما اگه هم و دوست دارن اگه می‌تونه دختر من و خوشبخت کنه و همیشه پشتش باشه و هیچ‌وقت تنهاش نذاره... مبارکه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #54
صدای دست زدن بلند شد توی غوغایی که به پا شد هنوزم باورم نمیشه.
آرام: خب دیگه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌عروسمون و بدین ببریم!
با این حرف آرام همه زدیم زیر خنده بابا با ته مونده‌ی خنده‌ش گفت:
- دخترجون شیطونی‌هات هم مثل سرین‌ خودمه حالا نه به باره نه به داره انشاءا... بعد از شام راجبش صحبت می‌کنیم.
بابای آرتام: انشاءا...
بابا روبه مامان گفت:
- خانم شامت آماده‌ست؟
مامان: آره آماده‌ست الان میز و می‌چینیم.
بعد از خوردن شام جمع شدیم تا درباره‌ی ازدواج ما حرف بزنیم.
بابا: خب می‌رسیم به بحث ازدواج سرین‌ جان و آرتام‌ جان از اونجایی که سمین و سرین دو قلو هستن و سمین بزرگ‌ترِ و یه خواستگار هم داره که قراره چند روز بعد بیان و اگه موافق هستین یه نشونی چیزی بمونن تا بعد ازدواج سمین انشاءا... شما هم بعد عروسی‌تون می‌رین سر خونه‌ و زندگی‌تون نظرتون چیه؟
پدر آرتام: خب اینکه عالیه به قول معروف آسیاب به نوبت اول نوبت سمین خانم و بعد هم نوبت سرین‌ خانوم، من که موافقم انشاءا... خوشبخت بشین!
بابا روبه من کرد و گفت:
- نظرت‌ چیه سرین‌ جان؟!
- هر چی شما بگین!
بابا روبه آرتام گفت:
- و تو چی داماد آینده نظر تو چیه؟
آرتام: هر چی شما بگین!
بابا: پس مبارکه... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #55
***
(یک ماه بعد)
من و بیتا یه گوشه‌ای نشسته بودیم و در حال جنگ کردن بودیم.
بیتا: چه شانسی داری تو!
- چطور؟!
بیتا: همین‌طوری!
- بنال ببینم منظورت چیه؟
بیتا: هیچی منظورم همین شوهر موهره دیگه ترشیدم رفت!
- من میگم دو ساعته می‌خوای چه زری بزنی! نترس! برای تو هم یکی پیدا می‌کنم.
بیتا: خودم یکی رو زیر نظر دارم.
- اه کیه تو هم شیطون بودی من نمی‌دونستم حالا بگو ببینم اون بدبخت کیه؟!
بیتا: بابا بدبخت خیلی هم دلش بخواد...
با اومدن عروس داماد که سمین و فرهاد بودن بحث ما هم نصه موند و عروس و داماد سر سفره‌ی عقدشون که من و آرام و مرجان پدرمون دراومد تا درستش کنیم، نشستن.
بعد از تموم شدن مراسم عقد سمین و فرهاد مادر شوهر سمین، سمین رو به خونه‌شون برد و قرار شد که ماه بعد عروسی بگیرن.
بالاخره مهمون‌ها هم به خودشون زحمت دادن که برن جمع دوستانه شد.
سامان، آرتام، آرام، من، آرمین، آفرین، بیتا
دور هم نشسته بودیم و جفنگ می‌گفتیم و می‌خندیدیم خواب زده بود به سرمون گیج و منگ بودیم.
بیتا: من دارم میرم خانواده‌م نگران میشن کاری نداری؟!
- بودی حالا!
بیتا: نه دیگه دیروقته انشاءالله که خوشبخت بشن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #56
- مرسی انشاءالله برای تو، با کی‌ میری؟
بیتا: اگه برام آژانس بگیری ممنون میشم!
- نه وایستا من می‌برمت
آرمین: نمی‌خواد ما الان می‌ریم سر راه بیتا خانم هم می‌رسونیم.
بیتا: نه ممنون زحمت میشه من خودم میرم
آرمین : نه چه زحمتی!
بیتا زیر گوشم گفت:
- توروخدا یه کاری کن! بابام ببینه با یه پسر اومدم زنده‌م نمی‌ذاره!
من روبه آرمین گفتم:
- آرمین‌ جان من خودم می‌برمش کلا این‌طوری بهتره!
آرمین هم که انگار منظورم و فهمید فقط سری تکون داد. آرمین و آفرین داشتن می‌رفتن موقع رفتن آرمین کمی روی بیتا زوم کرد بعد سمت ماشینش رفت. آرتام و آرام هم می‌خواستن برن من و بیتا هم داشتیم راهشون می‌انداختیم که برن و بعد هم من بیتا رو تا خونه‌شون برسونم
آرتام زیر گوشم گفت:
- فردا نه پس فردا منتظرم باش میام خواستگاریت خانم خوشگلم!
بعد هم از پیشونیم ب*و*س*ید و به سمت ماشینش رفت.
- تو هم خیلی مراقب خودت باش.
آرتام: چشم!
وقتی که همگی رفتن من هم به سمت ماشین رفتم تا بیتا رو برسونم.
بیتا: فردا نه پس فردا آرتام میاد برای خواستگاریت؟!
- آره!
بیتا: خوشبخت بشی سرین کی باور می‌کرد تو با کسی که تصادف کردی ازدواج کنی؟! وای خدا چه داستانی برای بچه‌هاتون بشه!
بیتا رو جلوی در خونشون پیاده کردم بعد از خداحافظی با بیتا و تحویل دادن به پدر عزیزش خودمم راهی خونه شدم تا یکم کپه‌ی مرگم و بذارم بمیرم دارم از خستگی بیهوش میشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #57
(دو هفته‌ی بعد)
امروز عقدم بود و یه دلشوره‌ی عجیبی داشتم، داشتم از استرس خفه می‌شدم توی خواستگاری انقدر استرس نداشتم!
توی آرایشگاه زیر دست این آرایشگر چغندر داشتم جون می‌دادم وحشی موهام رو کند انگار مال باباش و ازم طلب داره عفریته!
وقتی که نکبت کارش تموم شد جهنم شد رفت اونور تا من قیافه‌ی خوشگلم رو زیارت کنم وای خدا این منم چقدر قیافه‌م عوض شده بود درگیر خودم بودم که بیتا و آرام و مرجان و سمین هم اومده بودن و داشتن خودشون و خوشمل می‌کردن.
مرجان: وای بمیری که این جوری دل پسر عموی من و بردی!
بیتا: وای! سرین چقدر جیگر شدی!
آرام: آره دیگه دیگه زن داداش خودمه!
سمین: باشه بابا حالا هیچ تفحه‌ای هم نیستش که خیر سرش!
ما نامزد نموندیم قرار شد که عقدمون رو توی تالار برگزار کنیم.
از اونور هم بریم سر خونه و زندگی‌مون.
آرتام از قبل خونه‌رو آماده کرده بود، البته من خونه رو ندیدم یعنی آرتام نذاشته بود مثلا می‌خواست سورپرایزم کنه!
به صفحه‌ی گوشیم نگاه کردم، آرتام بود.
- جانم!
آرتام: آماده‌ای خانومم؟
- من آره آماده‌م
آرتام: پس بیا پایین که دلم برات یه‌ ذره شده!
- باشه اومدم.
لباس عروسم برام خیلی بلند بود از دامنش گرفتم ‌و روبه بچه‌ها گفتم:
- ما که رفتیم آقامون پایین منتظر هستن.
بیتا: اه اه حالم بهم خورد برو ما هم کارمون تموم شد میایم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #58
تو رو هم خواهیم دید بیتا خانم ما که رفتیم خاطراتمان بماند.
سمین: برو کم جفنگ بگو اون بدبخت پایین منتظر نذار!
از پله‌ها پایین اومدم و اینکه آسانسور یک ساعت پیش خراب شد شانس ما رو ببین ای وای خدا جونم نفسم مرد یعنی اینکه رفت پنج طبقه رو با پله اومدم پایین به جلوی در که رسیدم در و باز کردم دو تا چشم دیدم که براشون‌ جون می‌دادم. آرتام همونجور بهم زل زده بود حتی پلک هم نمیزد چند بار دستم و جلوی صورتش تکون دادم تا که به خودش اومد
آرتام: سرین خودتی واقعاً؟
- نه پس عممه حرف‌هایی می‌زنی‌ ها پس می‌خواستی کی باشه؟!

"آرتام"
با دیدن سرین چشم‌هام چهار تا شد این واقعاً سرین من بود ماه بود ماه‌تر هم شده بود طاقت نیاوردم و خم شدم از ل*ب‌هاش ب*و*س*یدم که صدای فیلم‌بردارها در اومد.
فیلم‌بردار: آقای داماد اینجا خانواده نشسته ها!
سرین با اون دست‌های قشنگش چند تا مشت روی س*ی*نه‌م کوبید.
سرین: آبرومون رفت آرتام ببین چه کارهایی می‌کنی!
- فدای سر زنم. به کسی ربطی نداره زنمی دوست دارم!
چون لباسش بلند بود براش می‌دونستم که داره اذیت میشه و کمکش کردم تا سوار ماشین بشه، هنوز هم داشت غرغر می‌کرد.
سوار ماشین شدم و روبه سرین گفتم:
- من زن غرغرو نمی‌خوام!
سرین: به جهنم که نمی‌خوای آبرومون رفت!
- سرین شب برات سورپرایز دارم.
سرین: یا ابوالفضل خدا خودش به دادم برسه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #59
- نترس چیز بدی نیست درضمن راجب اون ب*و*سه‌ هم زنمی دوست دارم اصلا دوست دارم دوباره تکرار کنم!
خواستم سرم و جلو ببرم که آنچنان با دسته گل زد تو سرم که دو ساعت فقط گیج و منگ بودم.
- آخ سرین سرم درد گرفت موهام و بهم ریخته باشی، الان که کاری ندارم ولی شب که نمی‌تونی از دستم در بری!
جوابی از جانب سرین نشنیدم ماشین و به سمت آتلیه حرکت دادم.

"سرین"
وای خدا جونم این بشر چرا انقد بی‌تربیت و پروئه اگه یکم دیگه ادامه می‌داد قطعاً یه تار مو روی سرش نمی‌ذاشتم. کارمون که توی آتلیه تموم شد به سمت تالار حرکت کردیم. وای خدا سرسام گرفتم چقدر این فیلم‌بردارها پدر در میارن، کلافه‌‌م کردن! اگه یکم دیگه دستور می‌دادن این کار و کنید اون کارو کنید این دسته گل و می‌کردم توی چشم‌هاشون! وقتی که به تالار رسیدیم همه اومدن به پیشوازمون و به ما خوش آمد‌گویی گفتن. این مرجان هم دود این اسفند و کرد توی حلقمون آخر هم این آرتام بدبخت به سرفه افتاد. بچه‌م داشت خفه میشد.
- خوبی آرتام؟!
آرتام: اگه این مرجان بذاره عالیم!
از طرز حرف زدنش خنده‌م گرفت بالاخره این مهمون‌ها به ما اجازه‌ی ورود دادن.
رفتیم به سمت جایگاه عروس و داماد نشستیم که آرتام در گوشم گفت:
- این مرجان هم هر چی چشم بد بود رو از ما دور کرد با این اسفند دود کردنش!
آرام: به چی‌ می‌خندین شیطونا؟!
آرتام: به قیافه‌ی دلقک تو!
آرام: خیلی بیشعوری آرتام!
آرتام بعد از چند دقیقه بلند شد و به سمت تالار آقایون رفت آخه تالار خانم‌ها و آقایون از هم جدا بود به خاطر راحتی خانم‌ها!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #60
بعد از رفتن آرتام بیتا به سمتم اومد.
بیتا: چطور مطوری عروس خانم؟!
- خوبم بیتا یه زحمتی برات داشتم، گلوم خشک‌ شده می‌تونی برام آبی شربتی چیزی بیاری؟!
بیتا: آره چرا که نه الان میارم!
وقتی که بیتا برام شربت آورد یه نفس سر کشیدم.
- آخ دستت درد نکنه! داشتم از تشنگی می‌مردم.
بیتا: نوش جونت عروس خانم!
وای بالاخره عروسی تموم شد.
مردم از خستگی این مرجان ‌‌و سمین انقدر ورجه وورجه کردن منم انداخته بودن وسط، نه اونا خسته می‌شدن نه می‌ذاشتن که من بشینم.
چشم‌هام داشت کور میشد انقدر که خوابم می‌اومد. جلوی در خونه از بقیه خداحافظی کردیم و وارد خونه‌ی مشترکمون که به سلیقه‌ی بقیه‌ زیبا چیده‌ شده بود.
دهنم وا مونده بود واقعاً هم خیلی قشنگ بود واقعاً سورپرایز شدم.
آرتام: از خونه خوشت اومد خانمی؟!
برگشتم به سمتش:
- آره خیلی قشنگه دستت درد نکنه این چند وقت خیلی اذیت شدی نه؟
آرتام: این چه حرفیه سرین‌ جان وضیفمه فقط یه مسئله‌ای هستش که خیلی وقت پیش‌ها باید بهت می‌گفتم سرین من قبلاً... من قبلاً... آخ چطوری بگم بهت آخه!
- هر جور که راحتی بگو عزیز دلم!
آرتام: من قبلاً عاشق یه دختر دیگه بودم که الان نیست یعنی بر اثر یه تصادف از دستش دادم سرین ببخشید من باید خیلی‌وقت پیش‌ها اینو بهت می‌گفتم معذرت می‌خوام ولی باور کن الان فراموشش کردم.
- می‌دونم از قبل همه چیز و می‌دونم اگه الان فراموشش نکرده بودی هیچ‌وقت نمی‌تونستی عاشق من بشی و با من ازدواج کنی!
آرتام: کی بهت گفته؟!
- آفرین و فاطمه، حالا بگو سورپرایزت چیه؟!
آرتام: یه ب*و*س خوشگل!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا