- تاریخ ثبتنام
- 2022/06/07
- نوشتهها
- 609
- مدالها
- 10
ولی بیتا بود تا جلوی در به استقبالش رفتم با هم سلام و احوالپرسی کردیم.
اومد داخل و با همه سلام و احوالپرسی کرد.
من روبه مامان گفتم:
- مامان ما میریم اتاق. کاری داشتی صدام کن!
مامان: باشه دختر قشنگم راحت باش.
با بیتا وارد اتاق شدیم.
بیتا: چه خوشگل شده دوست میمون من!
- چشمهات خوشگل میبینه گلم!
بیتا: حالا چرا حوصله نداری؟
- هیچی ولش کن.
بیتا: نه ولش نکن بگو.
- خواستگار دارم.
بیتا: خب این حال بدی داره احمق؟
- نه ولی من آمادگی ازدواج ندارم!
بیتا: برو گمشو تو هم واسه من ناز میکنی!
- بیتا جدی دارم میگم من آمادگی ازدواج ندارم.
بیتا: چرا؟ نکنه یکی دیگه رو زیر نظر داری هان؟!
- نه! آره نمی دونم!
بیتا: حالا کی هست؟!
- نمی دونم!
بیتا: نمیدونی یا نمیخوای بگی؟
- بیخیال چه خبر؟!
بیتا: میدونم داری میپیچونی ولی باشه زیاد اصرار نمیکنم که راحت باشی.
- ممنون که درکم میکنی.
در اتاق با ضرب باز شد
- چه خبره سهیل؟!
سهیل: سلام بر عمه سرین خوبی خوشی سلامتی؟!
بیتا: واه واه یه ذره بچه رو برم.
سهیل: عمه میمونها اومدن؟!
- میمونها کیه؟
سهیل: همون مهمونها دیگه
- باشه برو ما هم الان میایم
از اتاق بیرون اومدیم رفتیم جلوی در موندیم تا که مهمونها بیان داخل.
اول یه خانم میانسال و خیلی شیکپوش اومد داخل خیلی مهربون و صمیمی با همه سلام و احوالپرسی کرد بعدش یه دختر ناز و مهربون چقدر هم خوشگل بود. تقریبا هم سن بودیم شاید اون از من بزرگتر بود ولی خیلی شیرین بود، فهمیدم که دختر عموی مرجان هستش.
یه آقای میانسال وای چقدر هم خوشتیپ و جنتلمنه مبارک زنش باشه با اون هم سلام و احوالپرسی کردیم.
بعد از چند دقیقه یه پسر اومد تو صداش چقدر برام آشناست وقتی که نزدیکتر شد تازه تونستم قیافهش و ببینم.
این... اینک... اینکه... !
اومد داخل و با همه سلام و احوالپرسی کرد.
من روبه مامان گفتم:
- مامان ما میریم اتاق. کاری داشتی صدام کن!
مامان: باشه دختر قشنگم راحت باش.
با بیتا وارد اتاق شدیم.
بیتا: چه خوشگل شده دوست میمون من!
- چشمهات خوشگل میبینه گلم!
بیتا: حالا چرا حوصله نداری؟
- هیچی ولش کن.
بیتا: نه ولش نکن بگو.
- خواستگار دارم.
بیتا: خب این حال بدی داره احمق؟
- نه ولی من آمادگی ازدواج ندارم!
بیتا: برو گمشو تو هم واسه من ناز میکنی!
- بیتا جدی دارم میگم من آمادگی ازدواج ندارم.
بیتا: چرا؟ نکنه یکی دیگه رو زیر نظر داری هان؟!
- نه! آره نمی دونم!
بیتا: حالا کی هست؟!
- نمی دونم!
بیتا: نمیدونی یا نمیخوای بگی؟
- بیخیال چه خبر؟!
بیتا: میدونم داری میپیچونی ولی باشه زیاد اصرار نمیکنم که راحت باشی.
- ممنون که درکم میکنی.
در اتاق با ضرب باز شد
- چه خبره سهیل؟!
سهیل: سلام بر عمه سرین خوبی خوشی سلامتی؟!
بیتا: واه واه یه ذره بچه رو برم.
سهیل: عمه میمونها اومدن؟!
- میمونها کیه؟
سهیل: همون مهمونها دیگه
- باشه برو ما هم الان میایم
از اتاق بیرون اومدیم رفتیم جلوی در موندیم تا که مهمونها بیان داخل.
اول یه خانم میانسال و خیلی شیکپوش اومد داخل خیلی مهربون و صمیمی با همه سلام و احوالپرسی کرد بعدش یه دختر ناز و مهربون چقدر هم خوشگل بود. تقریبا هم سن بودیم شاید اون از من بزرگتر بود ولی خیلی شیرین بود، فهمیدم که دختر عموی مرجان هستش.
یه آقای میانسال وای چقدر هم خوشتیپ و جنتلمنه مبارک زنش باشه با اون هم سلام و احوالپرسی کردیم.
بعد از چند دقیقه یه پسر اومد تو صداش چقدر برام آشناست وقتی که نزدیکتر شد تازه تونستم قیافهش و ببینم.
این... اینک... اینکه... !
آخرین ویرایش توسط مدیر: