- تاریخ ثبتنام
- 2021/10/07
- نوشتهها
- 984
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- #91
پوفی کشیدم و دنبالشون راه افتادم. حرف زدن با این دو تا فایده نداشت. تقریبا موفق شدن ذهن من و از شاهرخ دور کنن و شب هر چی اصرار کردن بمونم خونهشون نموندم و با یه تاکسی برگشتم خونه.
هوا کاملاً تاریک شده بود. سر کوچه از ماشین پیاده شدم. لامپهای تیر برق سوخته بود و چیزی دیده نمیشد. داشتم میرفتم سمت خونه که گوشیم روشن خاموش شد و توی نور کم احساس کردم کسی کنارمه. ترسیدم و سرعتم و بیشتر کردم. احساس کردم صدای قدمهای اونم بیشتر شد. شروع کردم به دویدن که دستم کشیده شد. قلبم محکم خودش و به س*ی*نهم میکوبید. خواستم جیغ بزنم که جلوی دهنم و گرفت و تند گفت:
- هیس منم.
نمیتونستم ببینمش، ضربان قلبم کمتر که نشد هیچ دو برابر هم شد. خوشحال بودم که بالاخره اومده، با صدای لرزونی گفتم:
- چیکار میکنی، ترسیدم.
شاهرخ: ببخشید.
- اشکال نداره.
دستم و محکم از دستش کشیدم بیرون و برگشتم که برم که صدام کرد.
شاهرخ: نازگل؟
- کوفت.
جلوی راهم و گرفت. بوی ادکلنش داشت دیونهم میکرد. شدیداً دلم میخواست بغلم کنه. اگه اون تیر برق لعنتی نبود حداقل چند دقیقه میدیدمش.
شاهرخ: نازگل، میشه حرف بزنیم.
- نه!
شاهرخ: یه بار؟
- نه، برو دیگه هم نیا.
شاهرخ: حق بده اون عکسها رو که دیدم...
از کنارش رد شدم که دستم و گرفت و ادامه داد:
- بذار حرفم و بزنم.
محکم زدم تو س*ی*نهش و با بغض گفتم:
- مگه تو گذاشتی من حرف بزنم؟
نتونستم جلوی گریهم و بگیرم.
هوا کاملاً تاریک شده بود. سر کوچه از ماشین پیاده شدم. لامپهای تیر برق سوخته بود و چیزی دیده نمیشد. داشتم میرفتم سمت خونه که گوشیم روشن خاموش شد و توی نور کم احساس کردم کسی کنارمه. ترسیدم و سرعتم و بیشتر کردم. احساس کردم صدای قدمهای اونم بیشتر شد. شروع کردم به دویدن که دستم کشیده شد. قلبم محکم خودش و به س*ی*نهم میکوبید. خواستم جیغ بزنم که جلوی دهنم و گرفت و تند گفت:
- هیس منم.
نمیتونستم ببینمش، ضربان قلبم کمتر که نشد هیچ دو برابر هم شد. خوشحال بودم که بالاخره اومده، با صدای لرزونی گفتم:
- چیکار میکنی، ترسیدم.
شاهرخ: ببخشید.
- اشکال نداره.
دستم و محکم از دستش کشیدم بیرون و برگشتم که برم که صدام کرد.
شاهرخ: نازگل؟
- کوفت.
جلوی راهم و گرفت. بوی ادکلنش داشت دیونهم میکرد. شدیداً دلم میخواست بغلم کنه. اگه اون تیر برق لعنتی نبود حداقل چند دقیقه میدیدمش.
شاهرخ: نازگل، میشه حرف بزنیم.
- نه!
شاهرخ: یه بار؟
- نه، برو دیگه هم نیا.
شاهرخ: حق بده اون عکسها رو که دیدم...
از کنارش رد شدم که دستم و گرفت و ادامه داد:
- بذار حرفم و بزنم.
محکم زدم تو س*ی*نهش و با بغض گفتم:
- مگه تو گذاشتی من حرف بزنم؟
نتونستم جلوی گریهم و بگیرم.