تکمیل شده رمان عشق جنگلی اثر فائزه رختیانی

  • نویسنده موضوع دل آرا
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 2,617
  • پاسخ‌ها 105
  • کاربران تگ شده هیچ
تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #91
پوفی کشیدم و دنبالشون راه افتادم. حرف زدن با این دو تا فایده نداشت. تقریبا موفق شدن ذهن من و از شاهرخ دور کنن و شب هر چی اصرار کردن بمونم خونه‌شون نموندم و با یه تاکسی برگشتم خونه.
هوا کاملاً تاریک شده بود. سر کوچه از ماشین پیاده شدم. لامپ‌های تیر برق سوخته بود و چیزی دیده نمیشد. داشتم می‌رفتم سمت خونه که گوشیم روشن خاموش شد و توی نور کم احساس کردم کسی کنارمه. ترسیدم و سرعتم و بیشتر کردم. احساس کردم صدای قدم‌های اونم بیشتر شد. شروع کردم به دویدن که دستم کشیده شد. قلبم محکم خودش و به س*ی*نه‌م می‌کوبید. خواستم جیغ بزنم که جلوی دهنم و گرفت و تند گفت:
- هیس منم.
نمی‌تونستم ببینمش، ضربان قلبم کمتر که نشد هیچ دو برابر هم شد. خوشحال بودم که بالاخره اومده، با صدای لرزونی گفتم:
- چیکار می‌کنی، ترسیدم.
شاهرخ: ببخشید.
- اشکال نداره.
دستم و محکم از دستش کشیدم بیرون و برگشتم که برم که صدام کرد.
شاهرخ: نازگل؟
- کوفت.
جلوی راهم و‌ گرفت. بوی ادکلنش داشت دیونه‌م می‌کرد. شدیداً دلم می‌خواست بغلم کنه. اگه اون تیر برق لعنتی نبود حداقل چند دقیقه می‌دیدمش.
شاهرخ: نازگل، میشه حرف بزنیم.
- نه!
شاهرخ: یه بار؟
- نه، برو دیگه هم نیا.
شاهرخ: حق بده اون عکس‌ها رو که دیدم...
از کنارش رد شدم که دستم و گرفت و ادامه داد:
- بذار حرفم و بزنم.
محکم زدم تو س*ی*نه‌ش و با بغض گفتم:
- مگه تو گذاشتی من حرف بزنم؟
نتونستم جلوی گریه‌م و بگیرم.
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #92
فرقی نداشت طرفم کی باشه تو هر دعوایی اشکم دم مشکم بود.
بغلم کرد و سرم و بوسید.
شاهرخ: ببخشید، غلط کردم، عزیز دلم...
دستم و گذاشتم رو س*ی*نه‌ش و خودم و کشیدم عقب که محکم نگهم داشت.
- الان شدم عزیز دلت؟ تا دیروز که خر*اب بودم!
شاهرخ: اون روز خیلی عصبانی بودم، نمی‌دونی اون عکس‌ها رو دیدم چه حالی شدم، مرد نیستی بفهمی ناموست و توی اون وضعیت ببینی چه حالی داره.
- من ناموس تو نیستم، آدم به ناموسش نمیگه خر*اب.
شاهرخ: ببخشید.
- ولم کن الان یه نفر می‌بینتمون.
شاهرخ: به درک. چند روز دیگه زنم میشی.
متعجب گفتم:
- خیلی پرویی.
با تمام زورم هلش دادم عقب و در و محکم زدم و با صدای سامیار عقب ایستاد.
سامیار: کیه؟
- منم سامیار جان.
با صدای آرومی گفت:
شاهرخ: فردا میام دم دانشگاهت.
- می‌خوام صد سال سیاه نیای!
شاهرخ: دیگ دوستم نداری؟
- نه!
شاهرخ: دروغ‌گو.
همون لحظه در باز شد و بدون توجه بهش وارد خونه شدم.
سامیار: سلام خوبی، خسته نباشی.
بلند جوری که صدام به شاهرخ برسه گفتم:
- سلام سامیار جونم، هیچ‌کس خونه نیست؟ تنهاییم من و تو؟
دستش و کشیدم تا جوابش به گوش شاهرخ نرسه. می‌خواستم حرصش و در بیارم.
سامیار: نه مامان و سحر هم هستن. چته تو چرا دست من و می‌کشی.
- هیچی، من برم لباس‌هام و عوض کنم میام
سامیار: برو
سلام سرسری کردم و رفتم توی اتاق، در و بستم و بهش تکیه دادم.
به چهره خودم تو آینه خیره شدم و کم‌کم نیشم باز شد. دست‌هام و مشت کردم و با هیجان حرکات موزون در آوردم. پریدم روی تخت و نت گوشیم و روشن کردم و توی گروه واتسپون تماس تصویری برقرار کردم. تک تک تماس و وصل کردن.
تارا: چیزی جا گذاشتی؟
مینو: چرا جلو دهنت و گرفتی؟
زهرا: حرف بزن دیگه کشتیمون، چرا قیافه‌ت اینجوریه؟
دستم و از جلو دهنم در آوردم و با جیغ ریزی گفتم:
- شاهرخ اومد اینجا.
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #93
به ثانیه نکشید صدای جیغ جیغ‌هاشون بالا رفت. برای اولین بار توی این دو هفته از ته دل خندیدم.
مینو: زود بنال دیگه مردم از فضولی.
با هیجان و کمی افراط کل ماجرا رو براشون تعریف کردم.
تارا: من میگم فردا نیا دانشگاه.
مینو: ببند دیگه پسره سرد میشه.
زهرا: غلط کرده. راست میگه فردا نیا
- دوستان فردا جمعه‌ست.
چند لحظه سکوت شد.
تارا: خب پس شنبه نیا. اومد ما هم می‌گیم نازگل رفته شهرشون.
مینو: می‌خوای بگو مرده اصلا. ببینم می‌تونید این هلو پسر و بپرونید.
- هی خانم محترم این هلو پسر صاحاب داره.
مینو: ببند بابا، مال من و تو نداره.
بلند خندیدم. عمراً اگه کسی بتونه از پس زبون این بشر بر بیاد.
زهرا: عیب نداره مهم اینه که پا پیش گذاشت.
- دلم خیلی براش تنگ شده بود.
مینو: چشم سفید.
دوباره خندیدم.
مینو: بفرما، پیش ما که یه لبخند نمی‌زنه به خاطر این شازده نیشش بسته نمیشه.
صدای در اومد، سحر کله‌ش و آورد داخل و گفت:
سحر: هی سل*یطه خانم اگه به سلامتی مشکل شکست عشقیتون تموم شده بفرمایید شام.
- فالگوش وایستادی؟
سحر: اتاق خودمه.
پوفی کشیدم و پوکر نگاهش کردم. نمی‌دونم فاز این سحر چی بود واقعا یه روز از مادر برای من دلسوزتر بود یه روزم که...
از بچه‌ها خداحافظی کردم و رفتم سر میز شام. حالم بهتر شده بود، دیگه کم‌کم داشتم امیدم و از دست می‌دادم.
شب توی رختخوابم دراز کشیده بودم و لحظه به لحظه امروز و تو ذهنم یادآوری می‌کردم که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود و حدس زدم شاهرخ باشه.
با تاخیر جواب دادم:
- بله؟
شاهرخ: قطع نکن نازگلم. بذار تا آخر حرفم و بزنم، می‌دونی چند وقته صدات و نشنیدم؟
- شما؟
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #94
شاهرخ: انقدر از من بدت اومده؟ انقدر نفرت انگیزم؟ باشه، ناز کن، قهر باش ولی قطع نکن.
لبخند زدم و چیزی نگفتم:
شاهرخ: تو این چند هفته به اندازه کافی شکستم.
- ...
شاهرخ: خیلی قلبم درد گرفت و بعد از اینکه اومدم کلانتری خدا شاهده روم نشد تو روت نگاه کنم . این چند روز هم که نیومدم مثل دیونه‌ها خودم و تو آپارتمانم حبس کرده بودم. به خدا شرمنده‌تم نازگل، چیکار کنم من و ببخشی؟ هر کاری بگی می‌کنم.
به پهلو چرخیدم و با نیش به روبه‌روم خیره شدم.
شاهرخ: خانمم افتخار میدی این بنده خدا رو ببخشی؟
روی پام قلقلکی شد.
- اولا که...
دوباره احساس کردم یه چیزی از رو پام رد شد .
شاهرخ: اولاً که؟
توی جام نشستم و پتو رو از روی پام کنار زدم، با دیدن سوسک روی پاهام توی صدم ثانیه از جام پریدم و جیغ کشیدم. گوشی از دستم پرت شد پایین.
دستم و روی قلبم گذاشتم و با کتابی که روی میز بود کشتمش. گوشی رو از روی زمین برداشتم و گفتم:
- الو؟
شاهرخ: چیشد چرا جیغ کشیدی؟ بیام؟
- برا چی بیای؟
شاهرخ: چرا جیغ کشیدی؟
- سوسک روی پام بود.
شاهرخ: دیونه، ترسیدم فکر کردم...
حرفش و خورد.
- فکر کردی چی؟
شاهرخ: هیچی، با پسرعموت تنهایی خونه ؟
تا آخر ماجرا رو خوندم و بدجنس گفتم:
- آره.
شاهرخ: عموت نمیاد مگه؟ ساعت ۱۲ نصفه شبه، برای چی شمارو تنها گذاشتن؟
- لزومی برای یه آدم غریبه توضیح بدم؟
شاهرخ: عه نازگل یاد اون مارمولکه افتادم یادت میاد؟
- نه!
شاهرخ: شلوارت و خیس کردی!
- تو هم خیس کردی!
شاهرخ: مارمولک نبود که تمساحی بود برای خودش، بعد هم دور گردن من بود تو چرا خودت و خیس کردی؟
تک خنده‌ای گرفتم، زود جلوی دهنم و گرفتم تا صدای خنده‌م و نشنوه ‌.
شاهرخ: قربون خنده‌هات، آشتی؟
- من می‌خوام بخوابم شب بخیر .
شاهرخ: فردا میام دنبالت بریم بیرون .
- من جایی نمیام. دیگه می‌خوام قطع کنم خداحافظ.
هنوز داشت حرف میزد که تلفن و قطع کردم و با خنده سرم و رو بالشت گذاشتم.
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #95
صبح با صدای دعوای سحر و زن عمو از خواب بیدار شدم. اولین کاری که کردم چک کردن گوشیم بود. اولین پیام از شماره ناشناس بود، نیشم مثل همیشه شل شد و و با ذوق دست و پاهام و تکون دادم.
پیام و بازش کردم:
- سلام حامدم چرا هر چی زنگ می‌زنم جواب نمیدی؟ مردی به سلامتی؟ دارم میام مازندارن.
دلم می‌خواست هر چی فحش لیاقتشه بارش کنم، میای اینجا چیکار آخه؟
تند نگاهی به شماره‌ای که شاهرخ دیشب زنگ زده بود انداختم و پوفی کشیدم.
شماره رو برای احتیاط شاهرخ ۲ سیو کردم و حامد هم عزرائیل ۲!
اینجوری قاطی نمیشد . بعد از صبحونه سامیار پیشنهاد داد بریم بیرون. چون تعطیل بود و سر کار نمی‌رفت. بر خلاف حامد که رفیق باز بود سامیار بیشتر با خانواده این‌ور و اون‌ور می‌رفت. داداش رویاهای من بود، از لفظی که به کار بردم خنده‌م گرفت.
سامیار: حامد داره میاد، یکم اخلاقت و خوب کن.
خنده‌م جمع شد و حرفم و پس می‌گیرم.
می‌دونستم داره اذیتم می‌کنه، همه می‌دونستن کرم از کیه.
با دیدن قیافه من گفت:
- آیدا هم هست.
- عالی‌تر شد.
با خنده گفت:
- وقتی اون هست آدمه نگران نباش، خاله‌م اینا هم هستن.
- بله، کی آیدا بفهمه عاشق چه هیولایی شده خدا می‌دونه .
با صدای بلندی پشت سرم سه متر پریدم هوا.
حامد: هر وقت شازده تو فهمید آیدا هم می‌فهمه.
- بیشعور زهرم آب شد.‌
خواست بزنه تو سرم که سامیار دستش و حفاظ سرم کرد.
زبونم و براش درآوردم، خواست بگیرتم که پشت سامیار پناه گرفتم.
زن عمو: استغفرالله، بذار برسی.
یه خیار از رو میز برداشت و همون‌طور که گازش میزد گفت:
- ادب نداره پشمک، چطوری زن عمو خوشگلم.
- شلوارت و یه ذره بدی بالا معلوم میشه که پشمک کیه.
حامد: بیا بخورش.
زن عمو هینی کشید.
حامد که فهمید چی از دهنش در اومده تند و با خجالت گفت:
- منظورم پشمکام... نه پشمام... یعنی منظورم...
من و سامیار مرده بودیم از خنده . با حرص نگاهمون کرد و در آخر گفت:
- ببخشید زن عمو از دهنم در رفت.
زن عمو: چشم مامانت روشن با این پسر تربیت کردنش، من از تربیت دخترم افتادم مامان تو از تربیت پسرش.
(منظورش به حامد و سحر بود)
سحر با اعتراض گفت:
- به منه بدبخت چیکار داری باز!
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #96
سامیار: بسه دیگه ای بابا، برید حاظر شید بریم، خاله اینا حرکت می‌کنن ما جا می‌مونیم.
رفتم تو اتاقم و حاضر شدم. یه مانتو گشاد سبز آبی و با شال یخی برق برقیم ست کردم و یه کرم پودر ساده با یه خط چشم گربه‌ای کشیدم. به همین اکتفا کردم و رفتم بیرون.
من و زن عمو تو ماشین عمو نشستیم و سحر و حامدم تو ماشین سامیار.
عمو: چرا با بچه‌ها نیومدی؟
سرم و گرفتم بالا و گفتم:
- با حامد دعوام میشه باز.
عمو: راستی بهت گفت؟
- چی رو؟
عمو: خانواده نامزدتم میان.
چشم‌هام گرد شد و با بهت گفتم:
- چی؟
عمو: مثل اینکه دوست آیدا برادرزاده نامزدته آره؟
- آره!
عمو: فهمیدن ما می‌خواییم بریم بیرون گفتن اونا هم بیان که شما بیشتر با هم آشنا شید عمو جان، حالا پدرت که نمی‌تونه بیاد فعلا بهش گفتم اون بنده خدا هم گفت فکر خوبیه، اخلاق هم بیشتر دستتون میاد.
موندم چی بگم، یعنی چیزی نداشتم که بگم.
ای حامد... آخ حامد بی‌حامد بشم به حق پنج تن .
تقریبا یه ربع توی راه بودیم. نمی‌دونستم خانواده‌ش خبر داشتن از ماجرای ما یا نه. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. اگه شاهرخ به عمو اینا بگه ماجرا رو چی؟ ابروم پیش عمو و زن عمو میره. همین حامد زنده زنده خاکم می‌کنه. بیشعور نفهم آخه می‌مردی زودتر بهم بگی. وارد یه باغ شدیم.
زن عمو: این‌جاست باغشون؟
- باغ کی؟
زن عمو: باغ پدر بزرگ این پسره. خاله سامیار زنگ زد گفت اینجا قرار گذاشتن.
- آها.
عمو: فکر کنم همین‌جا باشه.
یه گوشه ماشین و پارک کرد. انقدر استرس داشتم که منظره اطرافم و نمی‌دیدم، همین‌که از ماشین پیاده شدم مامان شاهرخ اومد سمتم و بغلم کرد.
ناهید: سلام عزیزم خوش اومدی ‌.
- سلام خوبین؟
ناهید: قربونت عزیز دلم، سلام آقای افراز.
همه اومده بودن و سیل عظیمی از احوال پرسی و تبریک به سمتمون روانه شد.
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #97
خاله سامیار به همراه شوهر و بچه‌هاش، مامان و بابای شاهرخ و اشکان برادر بزرگترش و در آخر خودش که یه تیشرت سبز رنگ پوشیده بود. همه‌شون اومده بودن.
توی اون لحظه با خودم فکر کردم که چقدر این رنگ بهش میاد. زیر چشمی نگاهش می‌کردم که اومد جلو و با عمو و حامد و سامیار دست داد.
وقتی به من رسید خیلی معمولی سلام کرد و منم برای اینکه تابلو نشه جوابش و دادم و لبخندی که از صد تا فحش بدتر بود تحویلش دادم.
شاخ گلی که دستش بود و گرفت سمتم.
زن عمو که معلوم بود از این کارش خیلی خوشش اومده گفت:
- ماشالله چقدر بهم میایین.
شاهرخ لبخندی زد و تشکر کرد.
شاهرخ: بگیرین دیگه.
خیلی آروم ل*ب زدم:
- پاچه خوار
لبخند زدم و بلندتر گفتم:
- منون زحمت کشیدید.
شاهرخ: قابل نداره.
دور از چشم همه چشمک زد و بوس فرستاد. چند تا زیرانداز انداختیم و نشستیم. یکم که گذشت جمع صمیمیت بیشتری به خودش گرفت و مردا یه طرف دوره گرفته بودن و قلیون می‌کشیدن و پاسور بازی می‌کردن و خانم‌ها هم سمت دیگه مشغول بگو و بخند. بین آیدا و مامان شاهرخ نشسته بودم و به حرف‌هاشون گوش می‌دادم.
باصدای گوشیم از جیبم درش آوردم.
شاهرخ ۲: چه ستی هم کرده.
نگاهی به مانتوم و بعد هم به تیشترش انداختم. راست می‌گفت، چپ‌چپ نگاهش کردم که نیشش شل شد.
ناهید: ببخشید نازگل جون می‌دونم شاهرخ همه‌ش اذیتت می‌کنه.
با تعجب نگاهش کردم، حتما متوجه چشم غره‌م شده بود.
لپام قرمز شد که ادامه داد:
- اذیتت کرد بگو من گوشش و بکشم.
آروم خندیدم و گفتم:
- نه اذیت نمی‌کنه.
از رفتار‌هاشون مشخص بود چیزی از اتفاقات اخیر نمی‌دونن و خدارو شکر کردم که چیزی به مامان و باباش نگفته وگرنه بعد ها ماجرا میشد.
ناهید رو به پسرها گفت:
- پاشین برین این اطراف یکم قدم بزنید جوونید. چیه یکجا نشستید؟
حامد: فقط ما پسرا جوونیم؟
عمو با خنده نگاهی به آیدا انداخت و گفت:
- پاشین همه‌تون برید.
خاک تو سر زن ذلیلش کنن. آیدا کنار من نشسته بود آروم دم گوشش گفتم:
- از من می‌شنوی گول داداش من و نخور.
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #98
با این حرفم زد زیر خنده.
- چیشد؟
با قیافه سرخ شده از خنده گفت:
- شما دو تا خیلی با حالین به خدا.
- چرا؟
سحر به جاش گفت:
- همین چند دقیقه پیش داداش نخالت داشت همین حرف و به شاهرخ میزد.
دستم و رو دهنم گذاشتم.
- دروغ؟
شونه‌ای بالا انداخت و با دهن باز آیدا رو نگاه کردم که خنده‌ش بیشتر شد.
سامیار: بلند شید دیگه.
از جام بلند شدم و کفش‌هام و پوشیدم. بزرگترها موندن و مابقی راه افتادیم. همه کنار هم قدم می‌زدیم، یکم که راه رفتیم متوجه شدم حامد غیبش زده. سر جام ایستادم و با چشم‌های ریز شده دنبال آیدا گشتم.
اونم نبود! ای آب زیرکاه‌ها جیم زدن؟
بذار به داداش آیدا بگم حساب حامد و کف دستش بذاره.
لبخند بدجنسی زدم و چون ایستاده بودم ازشون عقب افتاده بودم. پا تند کردم که برم سمت داداشش که یه نفر کمرم و از پشت گرفت.
شاهرخ بود، با اخم نگاهش کردم که دستم و کشید و از بچه‌ها جدا شدیم.
- ول کن یکی می‌بینه زشته.
خواستم دستم و بکشم بیرون ولی زورم نمی‌رسید.
یه گوشه خفتم کرد.
- یکی می‌بینه دیوونه.
با لبخند سرش و نزدیک صورتم کرد و گفت:
- الان انقدر دلم برات تنگه که این حرف‌ها حالیم نیست.
خواستم جوابش و بدم که با کاری که کرد خفه شدم. از کمرم گرفت و من و روی دیوار کوتاهی که دور باغ کشیده بودن گذاشت. یه دستش پشت سرم بود و دست دیگه‌ش دور کمرم. چنان محکم من و گرفته بود و که عملاً هیچ‌کاری نمی‌تونستم انجام بدم.
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #99
چند لحظه که گذشت دست از تقلا برداشتم و آروم شدم. منم دلتنگش بودم و نمی‌تونستم بی‌خیال داشتن این مرد بشم. پیشونیش و رو پیشونیم گذاشت.
نفس عمیقی کشیدم و دستم و دور گردنش حلقه کردم. آغوشش امن‌ترین و لذت‌بخش‌ترین جای دنیا بود.
سرم و روی شونه‌ش گذاشتم.
شاهرخ: دلت برام تنگ شده بود؟
شالم و کنار زد.
- نه!
شاهرخ: خوبه، آشتی؟
دستم و روی قفسه س*ی*نه‌ش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم. منتظر نگاهم می‌کرد.
ابروهام و انداختم بالا که کلافه گفت:
- بسه دیگه نازگل خسته شدم به خدا، یه ماه اون‌جوری از هم دور بودیم الانم که همه چیز تموم شده تو دست بر نمی‌داری؟
- همه چیز برای تو تموم شده حرمت‌هایی که از بین رفته چی؟ تو هنوز به من اعتماد نداری؟
شاهرخ: یعنی می‌خوای بهم بزنیم؟
جمله آخر و با صدایی لرزون و آغشته به بغض گفت.
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم:
- یکم زمان نیاز دارم.
شاهرخ: باشه، یه مدت دیگه هم تحمل می‌کنم ولی به جدایی فکر نکن باشه؟
چیزی نگفتم که از کمرم گرفت و گذاشتتم پایین.
همین‌طور بی‌هدف کنار هم قدم می‌زدیم. نه اون حرف میزد نه من.
می‌دونستم ناراحت شده ولی اگه زود کوتاه می‌اومدم پیش وجدان خودم راحت نبودم.
داشتیم بر می‌گشتیم که به یه درخت تکیه داد.
- چرا وایستادی؟
شاهرخ: حوصله جمع و ندارم، اینجا بمونیم؟
نگاهی به سنگ پشت سرم انداختم، داشتم نگاهش می‌کردم ببینم کثیفه یا نه که بشینم.
شاهرخ: بشین گراز نیست.
با این حرفش زدم زیر خنده.
با لبخند نگاهم می‌کرد.
شاهرخ: چقدر زود گذشت... انگار نه انگار که دو سه ماه پیش توی جنگل کم مونده بود بمیریم.
متقابلاً لبخند زدم، چه روزهایی بود واقعا.
شاهرخ: دلم می‌خواد یه بار دیگه از اون ساندویچت بخورم. چند بار برای مامانم توضیح دادم که درستش کنه نتونست.
 

دل آرا

3,721
پسندها
125
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #100
چیزی نگفتم که ادامه داد:
- بعد ازدواج یه بار بریم جنگل بخوابیم مثل همون شب‌هایی که بغل هم می‌خوابیدیم.
روم و برگردوندم سمت مخالف و ریز خندیدم. مثلا داشت من و تحت تاثیر قرار می‌داد.
شاهرخ: آره بخند، من دارم این جا خودم و می‌کشم خانوم من و ببخشه بعد داره به ریش نداشته من می‌خنده.
خندم و خوردم و گفتم:
- من کجا خندیدم؟
نفسش و بیرون داد و سری از تاسف تکون داد.
- راستی شنیدم چرا پیمان باهات این کار و کرد، می‌خوای بگی اون روز چیشد؟
خیره به زمین گفت:
- مامانم بهت گفت؟
- نه داییت!
شاهرخ: نمی‌دونم، فقط یادمه اتاق که آتیش گرفت فرار کردم، ۱۲ ساله‌م بود نازگل، ترسیده بودم.
- می‌دونم. بی‌خیال اصلا نباید می‌پرسیدم.
شاهرخ: اگه اون موقع دستش و گرفته بودم و با خودم می‌آوردمش بیرون الان همه چیز عوض میشد.
- مرگ دست خداست، عمرش به این دنیا نبوده.
شاهرخ: چند روز پیش داییم پیمان و فرستاد کانادا ‌دیگه نیست که من و آزار بده.
- درسا چی؟
شاهرخ: درسا؟
- آره دیگ مگه...
سکوت کردم که گفت:
- چه ربطی به درسا داره؟
نیم‌نگاهی بهش انداختم، انگار نمی‌دونست درسا هم با پیمان هم‌دست بوده. دلم نمی‌خواست برای خودش دردسر درست کنه.
- هیچی.
شاهرخ: می‌خواستی یه چیزی بگی؟
- بی‌خیال همین‌جوری می‌خواستم...
شاهرخ: نازگل درسا چی؟
- چرا عصبی میشی، میگم همین‌جوری پرسیدم.
تو چشم‌هام نگاه کرد و با اخم گفت:
- درسا هم با پیمان بوده آره؟ دو نفری کمر بستن به نابودی زندگی منه بدبخت، می‌دونم چه بلایی سرش بیارم.
- شاهرخ... یه چیز بود تموم شد رفت. دردسر درست نکن.
شاهرخ: تموم شد رفت؟ یه دقیقه می‌خوای با من حرف بزنی نگاهم نمی‌کنی، یه ماهه زندگیم زهر شده... روم نمیشد تو روت نگاه کنم الانم که اومدی میگی می‌خوام راجبت فکر کنم بعد تو میگی همه چیز تموم شد رفت؟
صورتش از حرص قرمز شده بود. سنگ زیر پاش و با لگد زد و زیر ل*ب گفت:
- جوری آبروش و ببرم که نفهمه از کجا خورده.
***
اونشب اصلا خوابم نبرد. تمام مدت فکر م درگیر امروز بود. ای کاش بحثش و پیش نمی‌کشیدم. ولی خب آخرش که چی بالاخره که می‌فهمید. دلشوره بدی داشتم، دلم نمی‌خواست حالا که همه چیز داره تموم میشه اتفاق جدیدی بیفته. قبل از اینکه غرورم جلوم و بگیره شماره‌ش و گرفتم، بعد چند لحظه صدای خواب‌آلودش توی گوشم پیچید.
شاهرخ: جان؟
- خواب بودی؟
شاهرخ: آره!
- ببخشید فکر نمی‌کردم خواب باشی.
شاهرخ: ساعت ۳ نصفه شب چه فکری راجبم کردی؟
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
247

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا