- تاریخ ثبتنام
- 2022/06/07
- نوشتهها
- 609
- مدالها
- 10
رفتم سمت حموم و بعد از ۲۰ دقیقه که کارم تموم شد از حموم بیرون اومدم.
به سمت کمد رفتم مانتوی جین آبی با شلوار جین آبی با کفش مشکی و شال مشکی برداشتم، وقتی که آماده شدم یه آرایش ملایم هم کردم و وقتی که از تیپم راضی شدم از اتاق بیرون رفتم.
همه حاضر و آماده منتظر من بودن.
با هم سوار ماشین آرمین شدیم، آرمین هم با ما بود که مراقبمون باشه. آرمین و آفرین جلو نشستن من و فاطمه هم عقب نشستیم.
یه حس عجیبی داشتم یه دلشوره افتاده بود به جونم. قرار نبود بریم آرتام مخالف بود با رفتنمون ولی فاطمه گفت شاید اینطوری حالم بهتر بشه!
توی فکر این بودم که چرا رفتار آرتام با من عوض شده، چرا دیگه اون آرتام مهربون و پررو نیست، چرا زورش میاد حتی نگاهم کنه؟!
با صدای فاطمه از فکر بیرون اومدم.
فاطمه: رسیدیم!
به دور و اطرافم نگاه کردم چقدر برام آشنا بود، انگار که قبلاً اینجا بودم.
فاطمه: چیزی شده چرا پیاده نمیشی؟!
- ها چی؟! آها ببخشید حواسم نبود.
از ماشین پیاده شدم با راهنمایی فاطمه پشت در خونهشون وایستادیم .
فاطمه زنگ در و زد که صدای یه خانمی اومد.
- بله؟
فاطمه: فاطمهم مرجان جان!
خانومه: فاطمه عزیزم تویی بیا تو.
بعد در با صدای تیک باز شد وارد حیاط شدیم.
چه حیاط با صفایی داشتن، یه خاطرات عجیبی از جلوی چشمهام رد شد و دوباره اون سردرد سراغم اومده بود.
ولی کم بود به اندازهی درد دیشب نبود پس اعتنایی نکردم و به راهم ادامه دادم.
ولی هر چقدر که جلوتر میرفتیم چیزهای عجیبی یادم میاومد.
- سلام فاطمه جون. چه عجب اومدی!
فاطمه: سمین چطوری دختر؟! دلم برات یه ذره شده بود!
همدیگه رو ب*غ*ل کردن و با همه سلام و احوال پرسی کرد تا اینکه رسید به من تا من و دید خشک شد. دهنش مثل ماهی باز و بسته میشد ولی هیچ کلمهای بیرون نمی اومد.
- سمین مادر چیکار میکنی زشته مهمونهات سر پا وایستاد... .
به سمت کمد رفتم مانتوی جین آبی با شلوار جین آبی با کفش مشکی و شال مشکی برداشتم، وقتی که آماده شدم یه آرایش ملایم هم کردم و وقتی که از تیپم راضی شدم از اتاق بیرون رفتم.
همه حاضر و آماده منتظر من بودن.
با هم سوار ماشین آرمین شدیم، آرمین هم با ما بود که مراقبمون باشه. آرمین و آفرین جلو نشستن من و فاطمه هم عقب نشستیم.
یه حس عجیبی داشتم یه دلشوره افتاده بود به جونم. قرار نبود بریم آرتام مخالف بود با رفتنمون ولی فاطمه گفت شاید اینطوری حالم بهتر بشه!
توی فکر این بودم که چرا رفتار آرتام با من عوض شده، چرا دیگه اون آرتام مهربون و پررو نیست، چرا زورش میاد حتی نگاهم کنه؟!
با صدای فاطمه از فکر بیرون اومدم.
فاطمه: رسیدیم!
به دور و اطرافم نگاه کردم چقدر برام آشنا بود، انگار که قبلاً اینجا بودم.
فاطمه: چیزی شده چرا پیاده نمیشی؟!
- ها چی؟! آها ببخشید حواسم نبود.
از ماشین پیاده شدم با راهنمایی فاطمه پشت در خونهشون وایستادیم .
فاطمه زنگ در و زد که صدای یه خانمی اومد.
- بله؟
فاطمه: فاطمهم مرجان جان!
خانومه: فاطمه عزیزم تویی بیا تو.
بعد در با صدای تیک باز شد وارد حیاط شدیم.
چه حیاط با صفایی داشتن، یه خاطرات عجیبی از جلوی چشمهام رد شد و دوباره اون سردرد سراغم اومده بود.
ولی کم بود به اندازهی درد دیشب نبود پس اعتنایی نکردم و به راهم ادامه دادم.
ولی هر چقدر که جلوتر میرفتیم چیزهای عجیبی یادم میاومد.
- سلام فاطمه جون. چه عجب اومدی!
فاطمه: سمین چطوری دختر؟! دلم برات یه ذره شده بود!
همدیگه رو ب*غ*ل کردن و با همه سلام و احوال پرسی کرد تا اینکه رسید به من تا من و دید خشک شد. دهنش مثل ماهی باز و بسته میشد ولی هیچ کلمهای بیرون نمی اومد.
- سمین مادر چیکار میکنی زشته مهمونهات سر پا وایستاد... .
آخرین ویرایش توسط مدیر: