تکمیل شده رمان عشق جنگلی اثر فائزه رختیانی

  • نویسنده موضوع دل آرا
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 3,006
  • پاسخ‌ها 105
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
به خانمه گفتم:
- ببخشید، کی می‌رسیم؟
خانمه: روستا نزدیکه الان می‌رسیم می‌بریمتون درمانگاه
- خیلی ممنون خدا حفظتون کنه
خانمه: ممنون عزیزم
مرده: چطور شد گم شدید؟
تمام ماجرای گم شدنمون رو تعریف کردم البته نگفتم که تازه تو جنگل با هم آشنا شده بودیم. به اولین درمانگاه که رسیدیم سریع شاهرخ و با برانکارد بردن پیش دکتر و حدوداً دو روز نگه داشتنش و دستش و گچ گرفتن.
دکتر: خوب غذا بخوره دوباره مثل قبل انرژیش بر می‌گرده، بیحالیش فقط به خاطر نخوردن آب و غذا بوده. ولی توی شهر یه چکاپ کامل بره حتما.
- چرا بیهوشه؟
دکتر: درد داشت بهش میکن زدیم.
سرم رو تکون دادم و تشکر کردم.
بعد از اینکه به هوش اومد دکتر مرخصش کرد و رفتیم خونه همون خانوم و آقایی که ما رو نجات دادن.
اسم خانومه مینا بود و اسم شوهرش علی تازه با هم ازدواج کرده بودن و با مادر علی آقا زندگی می‌کردن واقعا احساس خوبی داشتم که نجات پیدا کرده بودیم.
همین که یه لحظه جلومون غذا می‌ذاشتن عین گشنه‌ها حمله می‌کردیم...
***
سر سفره شام نشسته بودیم.
خدایی خیلی بهمون محبت می‌کردن شاهرخ تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- راستش می‌خواستم بگم اگه اجازه بدید من و نازگل فردا صبح رفع زحمت کنیم.
علی: این چه حرفیه. قابل بدونید یه چند روز دیگه هم بمونید.
شاهرخ: خانواده‌هامون نگرانن زنگ زدیم بهشون
مادر علی: ایشالا به سلامتی پسرم فقط مراقب خودت و خانومت باش که دوباره گم نشین.
شاهرخ: چشم مادر جان شما هم حسابی به خاطر ما تو زحمت افتادین انشالله جبران کنیم.
از اینکه من و خانم شاهرخ خطاب می‌کردند حسابی ذوق مرگ می‌شدم. دو شب گذشته تو بیمارستان خوابیدیم امشب باید اینجا می‌موندیم.
مینا: علی جان از اتاق مهمان دو تا رخت‌خواب بیار، مهمون‌ها خسته‌ن.
علی: چشم الان میارم
مادر علی: دو نفره بیار زن و شوهرن ناسلامتی.
لپام سرخ شد. شاهرخ خان هم نیشش باز شد.
- فرقی نداره همون‌ها کافیه
مادر علی: عیبه مادر
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
دیگه چیزی نگفتم مینا می‌دونست که ما زن و شوهر نیستیم ولی بهم گفته بود به مادرشوهرش نگم آخه خیلی بد می‌دونستن و کلی فکرهای ناجور پیش خودشون می‌کردن. دور از چشم مادر شوهرش دو تا رخت‌خواب توی اتاق گذاشت و بهم گفت از پشت در رو قفل کنم.
رخت‌خواب رو با فاصله از هم پهن کردم و دراز کشیدم.
حالم عالی بود بعد از ده روز رو زمینه سرد خوابیدن و این رخت‌خواب گرم و نرم.
تازه یک ساعت بود به عمو خبر سلامتیم رو داده بودم. دلم می‌خواست توی مدتی که شاهرخ مریضه پیشش باشم. میدونم کارم احمقانه است ولی دست خودم نبود. عمو و سامیار مدام باهام تماس می‌گرفتن و کلافه‌م کرده بودن.
چشم‌هام داشت گرم میشد که شاهرخ امد تو اتاق با چشم‌های خسته و خمار نگاهش می‌کردم که دیدم رفت با دست سالمش سمت رخت‌خواب.
خم شد و رخت‌خوابش رو چسبوند به مال من!
بد بد نگاهش کردم.
شاهرخ: ها؟
- بیا تو دم در بده
شاهرخ: باز چرت و پرت گفتی مگه اولین باره پیش هم می‌خوابیم؟
با تعجب گفتم:
- شاهرخ ما از شدت سرما و ترس پیش هم می‌خوابیدیم الان برای چی باید پیش هم بخوابیم؟ الان تو نامحرمی منم نامحرمم، مجبور بودیم الان که نیستیم
بدو پسر خوب برو اونور بخواب منم این ور می‌خوابم.
خیلی تند خزید تو رخت‌خواب و پتوی من رو تا ته کشید رو سرش و دست سالمش دورم حلقه کرد و شروع کرد به خروپف کردن.
با چشم‌های گرد شده نگاهش می‌کردم. دیگه واقعا روش داشت زیاد میشد.
- شاهرخ پاشو همچین می‌زنمت اون دست دیگه‌ت هم بره تو گچ.
شاهرخ: نمی‌خوام!
- دیونه‌ای؟
دوباره مثل بچه‌ها شروع کرد به خروپف کردن.
کلافه پوفی کشیدم دیدم لج کنم بدتر می‌کنه خودم هم خسته بودم بیخیال شدم با حس خوب نجات یافتن و اینکه فردا قراره خانوادم رو ببینم چشم‌هام رو هم گذاشتم.
صبح زود علی برامون یه ماشین گرفت و بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن راه افتادیم. دست هم رو محکم گرفته بودیم و دل تو دلمون نبود. عمو احمد قرار بود بیاد دنبالم، خونواده خودم چیزی نمی‌دونستن و من واقعا از عمو ممنون بودم که چیزی بهشون نگفته بود چون هم خیلی نگران می‌شدن و هم دیگه نمی‌ذاشتن مازندران بمونم.
جایی که با خانواده‌هامون قرار گذاشته بودیم ایستادیم.
با لبخند به شاهرخ خیره شدم.
شاهرخ: ناز گل می‌خوام یه چیزی بهت بگم
- بگو
شاهرخ: بیا بعد از این‌که برگشتیم خونه‌مون باز هم با همدیگه...
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
با صدای جیغ دختری حرفش رو قطع کرد. با بهت به دختری که با دو پریده بود بغل شاهرخ و از گردنش آویزون شده بود نگاه کردم.
- چه بلایی سرت اومد عشق من... من مردم از نگرانی.
شاهرخ شوکه من و نگاه می‌کرد حس حسادت شدیدی بهم دست داد احتمالاً درسا بود چون گفته بود خواهر نداره، بعد از اون پدر و مادرش رسیدن و به شدت بغلش کردن. همه‌شون در حال گریه و زاری بودن.
درسا واقعا قشنگ بود و قیافه‌ش معلوم بود طبیعی و هیچ عملی انجام نداده.
نگاه هر آدمی رو به خودش جذب می‌کرد مخصوصا چشم‌های سبزش که عین زمرد بود.
مادرش تو بغل شاهرخ بود و نمی‌تونستم خوب ببینمش موهای پدرش یه دست سفید بود و لباس‌های شیک پوشیده بود. از پشت سرم صدای گریه یه دختر اومد برگشتم و
با تعجب به سحر خیره شدم که با اشک بغلم کرد جلل الخالق سحر برای من گریه می‌کنه؟
سامیار و عمو احمد هم بودن با شوق رفتم تو بغل عمو تا می‌تونستم گریه کردم. واقعا دلتنگ عمو و خونواده‌م بودم.
سامیار: حسابی تو این چند روز ما رو دق دادی دختر.
شرمنده سرم رو پایین انداختم که من و به سمت ماشین هدایت کردن.
سرم و برگردوندم به سمت شاهرخ نگاهش به درسا بود.
قلبم تیر کشید با بودن اون منو نمی‌دید. نه نمی دید! سوار ماشین شدم و از پنجره خیره شدم بهش. عمو ماشین و روشن کرد. ضربان قلبم رفت بالا. سامیار یه بند حرف میزد ولی من گیج نگاهشون می‌کردم. شاهرخ سرش و برگردوند جایی که من وایستاده بودم.
انگار داشت با چشم‌هاش دنبالم می‌گشت با دیدنم توی ماشین با بهت اسمم رو زمزمه کرد.
ماشین راه افتاد تو لحظه آخر خانواده‌ش رو پس زد و تند دوید سمت ماشین ولی دیر شده بود ماشین حرکت کرد. ولی قلبم جا موند ناخداگاه اشک‌هام روی گونه‌م روونه شد.
سحر با هول گفت:
- چی شد نازگل؟
با بغض گفتم:
- دلم براتون تنگ شده بود
تمام مدت توی راه سعی می‌کردن بخندن تا روحیم عوض بشه. ولی من حسابی از این‌که از شاهرخ خداحافظی نکرده بودم پشیمون بودم.
تمام طول راه خودخوری کردم که چرا مثل ترسوها حداقل باهاش خداحافظی نکردم. یعنی دیگه نمی‌بینمش؟ همه چی تموم شد‌؟
***
(یک ماه بعد)

تارا: نازگل... نازگل... هوی نازگل کجایی باز؟
از هپروت اومدم بیرون و متعجب گفتم:
- ها؟
تارا: میگم حواست کجاست؟
مینو: باز تو فکر شاهرخ خان
یه ماه از اون ماجرا می‌گذشت بعد از اون اتفاق دو هفته از دانشگاه مرخصی گرفتم و رفتم بجنورد شهر خودمون و دوباره برگشتم. دانشگاه بودیم و کلاس‌هامون تموم شده بود.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
همینطوری تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. تارا چشم غره‌ای به مینو رفت.
مینو: خب احمقه دیگه بهش میگم بریم بگردیم دنبالش میگه نه. اخمام رفت تو هم دیگه.
از اون موقع ندیده بودمش ولی حتی یک روز هم نبود که بهش فکر نکنم. دلم لک زده بود برای یه بار دیدنش. با خودم که تعارف نداشتم. بدجور دلم و بهش باخته بودم.
اه پر حسرتی کشیدم و گفتم.
- خوب چه جوری می‌خوای پیداش کنی فقط می‌دونم دکتره اسمش شاهرخ اسفندیاری.
مینو: خب احمق جون اینترنت سرچ می‌کنیم
من- استخدام رسمی نشده تازه درسش تموم شده خودم سرچ کردم. پوفی کشید که ادامه دادم
- بعدش هم الان درسا رو دوست داره
تارا: مگه نمیگی به هم زدن
- آره...
مینو پرید وسط حرفم و ادای منو در آورد
مینو: آره ولی روز آخر با عشق نگاهش می‌کرد خنگ
ل*ب‌هام رو برچیدم. می‌دونم این حرف‌ها رو به خاطر خودم میزد ولی بازم قلبم می‌شکست. نگاه بغض کردم زو که دید پوفی کشید و بغلم کرد.
مینو: پسره بیشعور، ولش خودم برات ده تا خواستگار بهتر از اون ردیف می‌کنم.
تارا همون طور که حلقش رو تا آخر پر چیپس کرده بود گفت:
- تو اگه عرضه داشتی واسه خودت پیدا می‌کردی.
مینو دستش رو مثل وحشی‌ها مشت کرد و می‌خواست بکوبه تو سر تارا که با حرفی که زهرا زد متوقف شد.
زهرا: عه نازگل اون سامیار نیست؟
سرم رو برگردوندم
- آره اومده دنبالم
تارا: اینم جیگره بگیرش
چپ‌چپ نگاهش کردم. داشت می اومد سمتمون فقط آروم زمزمه کردم:
- زر مفت نمی‌زنید
نزدیکمون که شد با هم سلام علیک کردیم
سامیار: بریم نازگل جان؟
- آره
با بچه‌ها خداحافظی کردم.
تارا و مینو داشتن با چشم‌هاشون التماس می‌کردن سامیار و نبرم. ولی بیخیال به سمت ماشین رفتم.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
سرم رو گذاشته بودم رو شیشه ماشین و به صدای آهنگ گوش می‌کردم چهره شاهرخ حتی یه لحظه هم از جلوی چشم‌هام کنار نمی‌رفت و سامیار هر سوالی ازم می‌پرسید سرسری جواب می‌دادم
سامیار: راستی یه خبر خوش
- چی؟
سامیار: حامد می‌خواد بیاد یه هفته خونه‌مون بمونه
غم عالم ریخت تو دلم.
- مسخره
خندید.
حامد برادرم بود. اصلا با هم راه نمی‌اومدیم. دو سال از من بزرگ‌تر بود و خیلی من رو اذیت می‌کرد.
بعد از خوردن ناهار به اتاق مشترکمون با سحر رفتم. سحر دو روز اولی که برگشته بودم باهام مهربون بود ولی فقط برای همون دو روز.
سحر: برو بیرون می‌خوام با تلفن حرف بزنم.
- من خوابم میاد خودت برو بیرون
سحر: ای بابا تو اتاق خودمم نمی‌تونم راحت باشم کی از دستت راحت میشم؟
- غر نزن می‌دونم می‌خوای با دوست‌پسرت حرف بزنی، بزن کار ندارم.
چشم‌هاش گرد شد.
سحر: نخیرم
- آره جون عمه‌ت اصلا هم اسمش جواد نیست.
پوفی کشید و زنگ زد بهش. توی عالم خواب بودم که صدام کرد.
- هی سلیطه خانم، مانتو طوسیت رو بپوشم می‌خوام برم سر قرار؟
- بپوش قفط بذار بخوابم.
صدای بسته شدن در که اومد با خیال راحت چشم‌هام رو رو هم گذاشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
با صدای زن‌عمو از خواب بیدار شدم هوا تاریک شده بود
- جان؟
زن‌عمو: عزیزم پاشو داداشت اومده.
وار رفته نگاهش کردم
زن‌عمو: نگاه قیافش و.
- آخه برای چی اومده؟
زن‌عمو: پاشو دیگه خجالت بکش برادرته ها، زودباش
- باشه
رفتم داخل پذیرایی و بلند سلام کردم. حامد و بغل کردم و با عمو هم دست دادم.
حامد: انقدر خوابیده چشم‌هاش شبیه کوآلا شده.
براش دهن کجی کردم
- فضول و بردن جهنم
حامد: بیا عمو هی میگی با این مهربون باش منو باش این همه راه اومدم به این خانوم سر بزنم.
- مگه من گفتم بیای؟ بعد هم همه می‌دونن برای چی میای پس الکی سر من منت نذار.
حامد از خواهرزاده زن‌عمو خوشش می اومد و هر چند وقت یکبار می‌اومد مازندران. با اینکه همه می‌دونستن این دو نفر با هم هستن ولی باز هم انتظار نداشت این حرف رو بزنم. عجیب بود که سامیار که انقدر سر من غیرتی بازی در می‌آورد با راب*طه حامد و دخترخاله‌ش مشکلی نداشت و چیزی نمی‌گفت.
حامد: خوبی بهت نیومده.
سامیار: مامان باید ۲۴ ساعته حواست به اینا باشه همدیگه رو تیکه پاره نکنن.
و پشت بند این حرفش خندید.
چی میشد سامیار برادرم می‌شد؟ آخه خیلی مهربون بود.
من دختر آرومی بودم حامد زیادی شر بود
- به من چه این وحشیه!
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
محکم زد تو سرم انقدر بدم می‌اومد یکی بزنه تو سرم پام رو کوبیدم رو زمین.
- عمو نگاهش کن هنوز نیومده شروع کرد.
عمو: حامد جان قد خر شدی ها پسرم
شیرین خندیدم که اومد سمتم. فرار کردم با جیغ اسم عمو رو صدا می‌زدم رفتم تو اتاقم و تا خواستم در رو ببندم اومد داخل به زور گازم گرفت. جیغ کشیدم و گریه‌م گرفت.
- آشغال
با خباثت خندید
حامد: خفه شو.
- برو بمیر
داشت می‌رفت که با این حرفم دوباره اومد سمتم. جیغ کشیدم و رفتم زیر پتو. چند دقیقه که گذشت خبری نشد فهمیدم رفته. با حرص پتو رو کنار زدم و در اتاق و بستم. می‌دونستم از حرص خوردن من خوشش میاد ولی بعضی مواقع زیاده‌روی می‌کرد. سعی کردم افکار بیهوده رو بریزم کنار. به بهانه درس خوندن تو اتاق موندم امیدوارم فقط چند روز بمونه و بره.
***
صبح آماده رفتم سمت در. قرار بود با بچه‌ها بریم گشت و گذار ولی یادم اومد پول کم دارم تو حسابم. خجالت می‌کشیدم از عمو بگیرم رفتم سراغ حامد. تو اتاق سامیار خواب بود. با دیدن اینکه رو تخت خوابیده و یه تشک‌ روی زمین پهنه فهمیدم دیشب تختش رو داده به حامد. نمی‌دونم چرا این بشر اینقدر پرو بود. احتمالا سامیار رفته بود سر کار.
- حامد... حامد... هی حامد باتوام.
حامد: هوممم
- می‌خوام برم دانشگاه پول ندارم یکم بهم پول بده
حامد: غلط نکن، تو که حقوق می‌گیری!
- این ماه هنوز نریختن بده دیگه دیرم شد
دست کرد تو جیب شلوارش و یه ده تومنی در آورد.
با حرص گفتم:
- همش همین؟
زیر لب فحش داد و یه پنجاهی در آورد و پرت کرد طرفم دلم می‌خواست یه چاقو بکنم تو شکمش. خم شدم و تراول و از روی زمین برداشتم. زیر لب زمزمه کردم.
- بدبخت خسیس
حامد: عوض تشکرته؟
- وظیفته
نگاه پرخصمانه‌ای با هم ردوبدل کردیم و از اتاق خارج شدم.
با بچه‌ها(مینو، تارا، زهرا) رفتیم کافی‌شاپ. بعد از اونجا جدی جدی رفتیم ۲-۳ تا بیمارستان رو گشتیم من که داخل نرفتم.
- بچه‌ها زشته توروخدا
مینو: زر نزن من باید پیداش کنم
با حرص گفتم:
- پیداش کنی چه غلطی باهاش بکنی؟
مینو: می خوام بی‌عفتش کنم
تارا و زهرا پقی زدن زیر خنده سعی کردم نخندم اما فایده نداشت.
- اینجا آخرین جاست ها، زود که باید برگردم
تارا: مینو بذار این دفعه من برم
مینو: غلط کردی خودم میرم
داشتن با هم بحث می‌کردن که صدای بوق ماشین باعث شد چهار تامون با هم بپریم بالا.
با لبخند برگشتم عقب به ثانیه نکشید که لبخند از ل*بم رفت.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
راه و باز کردیم. همینکه از کنارمون رد شد با دیدن راننده شوکه شدم پ. خیره نگاهش می‌کردم ولی اون حتی نیم‌نگاهی هم به همه‌مون نکرد و تند رد شد.
سر جام خشک شدم. با ضربه دستی که مینو جلو صورتم زد به خودم اومدم و تند گفتم:
- شاهرخ
مینو: آره شاهرخ... اومدیم پیداش کنیم
و آروم به اون دو تا گفت:
- بیا حالا هی به من بگین خل شدی تو بیمارستان‌ها دنبال عشق خانوم هم می‌گردی، نگاهش کن دیوانه شده...
پریدم وسط حرفش
- نه شاهرخ
و به ماشینی که از کنارمون گذشت اشاره کردم داشت از بیمارستان خارج میشد همه‌شون کپ‌ کردن
زهرا: مطمئنی نازگل؟ دیدیش؟
- آره خودش بود مطمئنم
زهرا: دختره کی بود بغل دستش
آه از نهادم بلند شد با صدای تحلیل رفته و آمیخته به بغض گفتم:
- بهتون که گفتم .
از قیافه پکر شده‌شون مشخص بود ذوق اونا هم کور شده. بدون حرف از بیمارستان خارج شدیم. باورم نمیشد بعد یک‌ماه اینجا و در کنار درسا ببینمش. فکر می‌کردم اگر دوباره ببینمش اوضاع فرق می‌کنه. سوار تاکسی شدیم تمام طول راه با حرف‌هاشون سعی داشتن دلداریم بدن اما من کر شده بودم. چرا آخه؟
چرا شاهرخ باید یه نفر دیگر رو دوست داشته باشه؟ چرا حس کردم که اون منو...
دلم نمی خواست جلوی دوست‌هام گریه کنم.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #38
مینو اول پیاده شد و بعد از کلی نصیحت خداحافظی کرد.
سر کوچمون تارا گفت:
- می‌خوای بیای خونه ما
- نه حامد هست نمیشه
تارا: می‌خوای من بیام؟
با لبخند بی‌حالی گفتم
- دوست دارم ولی خودت سحر رو می‌شناسی که فردا تو دانشگاه می‌بینمتون.
از زهرا خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه وارد شدم چراغا خاموش بود.
با پخ گفتن سامیار تمام حسم پرید دو متر پریدم هوا با چشم‌های گرد نگاهش می.کردم واقعا ازش بعید بود
- سامیار
خندید.
سامیار: علیک سلام
- سلام. تنت به تن اون حامد خورده؟
سامیار: دیدم تو فکری گفتم یه حالی بهت بدم حالا چی شده دپرسی کشتی‌هات غرق شدن.
- آره چه جورم
سامیار: چی شده
با لبخند سر تکون دادم.
- هیچی غذا چی داریم؟
سامیار: زرشک پلو
انقدر حالم گرفته بود که حتی یه لبخند رو ل*ب‌هام نیومد‌.
سامیار- مطمئنی هیچی؟
- آره عمو و زن‌عمو کجان؟
سامیار: عقد دختر خاله‌م بود سحر هم رفت.
یادم اومد که قبلا بهم گفته بود ازم خواست بیام ولی من به بهونه دانشگاه پیچوندم.
- تو چرا نرفتی؟
روی مبل ولو شد.
سامیار: حسش نبود
چیزی نگفتم که ادامه داد:
- از حامد هم بپرس
- خبرش بیاد
صداش اومد معلوم بود داشت غذا می‌خورد با دهن پر گفت:
حامد: من تا تو رو خاک نکنم نمی‌میرم.
حوصله جروبحث باهاش و نداشتم تحویلش نگرفتم و برای اینکه تصویر امروز از ذهنم پاک بشه سامیار رو به حرف گرفتم. اگر تنها می‌شدم ذهنم می‌رفت پیش شاهرخ و تا صبح گریه می‌کردم.
حدوداً یک ساعت هم سه تایی ورق بازی کردیم وسط بازی هی من و حامد به هم فحش‌های رکیک می‌دادیم و سامیار غش‌غش می‌خندید با اینکه هارتدو پورته حامد زیاد بود ولی یا من می‌بردم یا سامیار.
ساعت از نیمه شب گذشته بود که متفرق شدیم. توی سرویس مشغول مسواک زدن دندونم بودم که با صدای زنگ گوشی از اتاقم بیرون اومدم. حامد رفته بود حموم و گوشیش داشت خودش و خفه می‌کرد. پوزخندی زدم و گوشیش رو برداشتم.
با دیدن اسم ملکه قلبم ابروهام پرید بالا. شیطونه می‌گفت انتقامم رو بگیرم ولی حامد بی‌جنبه‌تر از این حرف‌ها بود و سر دوست‌دخترش با کسی شوخی نداشت. چند بار کوبیدم به در حموم که در و باز کرد.
حامد: هان؟
- ملکه قلبت خودش و خفه کرد از بس زنگ زد.
حامد: خب تو چرا فضولی می‌کنی؟
حرصم گرفت.
- بی‌لیاقت.
با قهر روم و برگردوندم ولی آروم قدم برداشتم که صداش رو بشنوم .
حامد: جانم؟
-... .

حامد: نه حموم بودم، خانومم مگه نگفتم تا من بهت زنگ نزدم زنگ نزن قربونت برم؟
-... .

حامد: نه عزیزم این نازگل فضول اومد گوشی رو داد بهم، الان هم فالگوش وایستاده، باشه خوشگلم.
-... .
حامد: باشه خوشگلم الان گوشی رو میدم بهش.
بعد هم گوشی رو گرفت سمتم. با اخم نگاهش می‌کردم ولی با این حرفش کنجکاو شدم که با دختره حرف بزنم.
- الو؟
- نازگل؟
با چشم‌های گرد شده گفتم:
- مامان تویی؟
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #39
با دیدن لبخند تمسخرآمیز حامد حرصم دو برابر شد. از دستی اون حرفا رو زد که من فکر کنم دوست‌دخترشه و مسخره‌م کنه.
بعد از اینکه احوال‌پرسی کرد قطع کردم. خیط شده برگشتم توی اتاقم و روی تخت ولو شدم.
سحر: چته باز؟
با صدای سحر گرخیدم و سریع سیخ شدم.
- تو از کجا پیدات شد؟ چرا عین جن ظاهر میشی ترسیدم.
سحر: همین الان اومدیم.
فکر کنم تازه از مهمونی برگشته بودن چون هنوز لباس‌هاش تنش بود.
دوباره گفت:
سحر: از وقتی تو جنگل گم شدی یه چیزیت هست خیلی آدم بودی الان جنی هم شدی.
نمی‌دونم چرا همه انقدر امروز ضدحال بودن. بدون حرف روی تخت دراز کشیدم.
چند روزی گذشت و هیچ خبر خاصی نبود. تمام مدت سعی داشتم فکر و خیال‌های مسخره‌ای رو که راجب شاهرخ داشتم از ذهنم پاک کنم. تصمیم داشتم کلا از ذهنم پاکش کنم.
عصر بود و داشتیم با تارا توی پیاده‌رو قدم می زدیم و غرق صحبت کردن بودیم و رفته بودیم خرید و الان هم داشتیم برمی‌گشتیم خونه.
نزدیک‌های ایستگاه اتوبوس بودیم یک‌دفعه سر جام ایستادم. با ایستادن من تارا هم ایستاد و با تعجب برگشت و صدام کرد ولی من با ذوق به شاهرخ نگاه می‌کردم که توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود. از هیجان قفسه س*ی*نه‌م بالا پایین میشد. تمام تصمیماتم فراموشم شد. باید ببینمش دیگه نمی‌تونم طاقت بیارم. همینکه خواستم یک قدم بردارم سمتش.
- خانم ببخشید برید کنار نمی‌تونم رد شم.
برگشتم سمتش. حالم گرفته شد. باز هم درسا؟ اصلا چهره‌ش از خاطرم نرفته بود.
دستش دوتا لیوان بزرگ آبمیوه بود.
درسا: خانم با شمام.
تارا دستم رو کشید سمت خودش.
تارا: کجایی نازگل؟ حواست کجاست؟
درسا نگاه متعجبی بهم انداخت و با معذرت خواهی از کنارم رد شد و رفت پیش شاهرخ و یکی از آبمیوه‌های دستش رو داد بهش.
داشت باهاش حرف میزد ولی شاهرخ انگار یه جای دیگه بود. با حالی گرفته نگاهشون کردم.
یه چیزی سد گلوم بود و نمی‌تونستم درست نفس بکشم. هی نازگل نگاش نکن. اون درسا رو دوست داره
شاید تو رو فراموش کرده.
با گیجی به تارا نگاه کردم.
تارا: اتوبوس اومد بدو سوار شیم
صدای ضربان قلبم و می‌شنیدم و دلم براش پر می‌کشید. تارا وقتی دید دارم گیج می‌زنم دستم و کشید سمت اتوبوس. جمعیت زیاد بود. از بین جمعیت گذشتم.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #40
جا برای نشستن نبود از میله گرفتم و به کفش‌هام خیره شدم.
چرا باید اسیر یک عشق یک طرفه می‌شدم؟ شاهرخ کجا من کجا؟
تارا با صدای آروم و نامطمئنی گفت:
- نازگل... اون آقا... نازگل اون آقا انگار با توعه.
- چی؟
تارا: فکر کنم اون پسره با تو کار داره.
تیز نگاهم رو دادم جایی که شاهرخ ایستاده بود. با خوشحالی نگاهم می‌کرد. برام دست تکون داد و اشاره کرد که پیاده شم. مثل خنگا نگاهش می‌کردم. رفتم نزدیک شیشه و تا به خودم بیام اتوبوس حرکت کرد.
تند دوید دنبال اتوبوس ولی راننده مشغول صحبت کردن با تلفن بود و شاهرخ و ندید.
رفتم سمت راننده و تا خواستم دهنم رو باز کنم و بهش بگم نگه داره، پشیمون شدم.
ببینمش که چی؟ نه. من تحملش و ندارم. اگ درسا رو نشونم بده و به عنوان عشقش معرفی کنه چی؟ من چیکار کنم؟ نه نه نمی‌تونم. اگه ببینمش نمی‌تونم فراموشش کنم.
برگشتم سر جام و در جواب سوالات تارا سکوت کردم. اونم وقتی دید حرفی نمی‌زنم ساکت شد.
شب انقدر از دیدن درسا و شاهرخ توی دلم ریخته بود که یک ساعت تموم توی رخت‌خواب گریه کردم.
روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم سردرد داشتم. دیشب خواب دیدم تو اتوبوسم و شاهرخ و درسا هم سوار اتوبوس شدن. اتفاقات بعدش مسخره بود. اتوبوس می‌رفت جنگل و بعد من و شاهرخ پیاده می‌شدیم. باید یه فکری به حال این احساساتم بکنم. گرفتار یه عشق یه طرفه شده بودم و این برام گرون تموم شده بود.
امروز جمعه بود و کلاسی نداشتم. حوصله درس خوندن نداشتم، برای همین خودم و با مرتب کردن و کمد لباس‌هام و کتابخونه مشغول کردم.
مشغول بودم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. مینو بود حوصله چت نداشتم زنگ زدم بهش و روی بلندگو گذاشتم.
- هوم؟
مینو: علیک سلام چته باز؟
- سلام. زود بگو حوصله ندارم.
مینو: خیله خب. با بچه‌ها قرار گذاشتیم بریم بیرون.
- خسته نباشید ساعت ۹ صبحه.
مینو: عیبی نداره تا یه ساعت دیگه دم درم. داداش من و مرصاد هم هست اگه سامیار یا حامد هم میان بهشون بگو. بای.
بعد هم سریع گوشی و قطع کرد.
- به جهنم. بیا اینجا منم حاظر نمیشم علف زیر پاهات سبز بشه.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا