- تاریخ ثبتنام
- 2021/10/07
- نوشتهها
- 984
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #31
به خانمه گفتم:
- ببخشید، کی میرسیم؟
خانمه: روستا نزدیکه الان میرسیم میبریمتون درمانگاه
- خیلی ممنون خدا حفظتون کنه
خانمه: ممنون عزیزم
مرده: چطور شد گم شدید؟
تمام ماجرای گم شدنمون رو تعریف کردم البته نگفتم که تازه تو جنگل با هم آشنا شده بودیم. به اولین درمانگاه که رسیدیم سریع شاهرخ و با برانکارد بردن پیش دکتر و حدوداً دو روز نگه داشتنش و دستش و گچ گرفتن.
دکتر: خوب غذا بخوره دوباره مثل قبل انرژیش بر میگرده، بیحالیش فقط به خاطر نخوردن آب و غذا بوده. ولی توی شهر یه چکاپ کامل بره حتما.
- چرا بیهوشه؟
دکتر: درد داشت بهش میکن زدیم.
سرم رو تکون دادم و تشکر کردم.
بعد از اینکه به هوش اومد دکتر مرخصش کرد و رفتیم خونه همون خانوم و آقایی که ما رو نجات دادن.
اسم خانومه مینا بود و اسم شوهرش علی تازه با هم ازدواج کرده بودن و با مادر علی آقا زندگی میکردن واقعا احساس خوبی داشتم که نجات پیدا کرده بودیم.
همین که یه لحظه جلومون غذا میذاشتن عین گشنهها حمله میکردیم...
***
سر سفره شام نشسته بودیم.
خدایی خیلی بهمون محبت میکردن شاهرخ تک سرفهای کرد و گفت:
- راستش میخواستم بگم اگه اجازه بدید من و نازگل فردا صبح رفع زحمت کنیم.
علی: این چه حرفیه. قابل بدونید یه چند روز دیگه هم بمونید.
شاهرخ: خانوادههامون نگرانن زنگ زدیم بهشون
مادر علی: ایشالا به سلامتی پسرم فقط مراقب خودت و خانومت باش که دوباره گم نشین.
شاهرخ: چشم مادر جان شما هم حسابی به خاطر ما تو زحمت افتادین انشالله جبران کنیم.
از اینکه من و خانم شاهرخ خطاب میکردند حسابی ذوق مرگ میشدم. دو شب گذشته تو بیمارستان خوابیدیم امشب باید اینجا میموندیم.
مینا: علی جان از اتاق مهمان دو تا رختخواب بیار، مهمونها خستهن.
علی: چشم الان میارم
مادر علی: دو نفره بیار زن و شوهرن ناسلامتی.
لپام سرخ شد. شاهرخ خان هم نیشش باز شد.
- فرقی نداره همونها کافیه
مادر علی: عیبه مادر
- ببخشید، کی میرسیم؟
خانمه: روستا نزدیکه الان میرسیم میبریمتون درمانگاه
- خیلی ممنون خدا حفظتون کنه
خانمه: ممنون عزیزم
مرده: چطور شد گم شدید؟
تمام ماجرای گم شدنمون رو تعریف کردم البته نگفتم که تازه تو جنگل با هم آشنا شده بودیم. به اولین درمانگاه که رسیدیم سریع شاهرخ و با برانکارد بردن پیش دکتر و حدوداً دو روز نگه داشتنش و دستش و گچ گرفتن.
دکتر: خوب غذا بخوره دوباره مثل قبل انرژیش بر میگرده، بیحالیش فقط به خاطر نخوردن آب و غذا بوده. ولی توی شهر یه چکاپ کامل بره حتما.
- چرا بیهوشه؟
دکتر: درد داشت بهش میکن زدیم.
سرم رو تکون دادم و تشکر کردم.
بعد از اینکه به هوش اومد دکتر مرخصش کرد و رفتیم خونه همون خانوم و آقایی که ما رو نجات دادن.
اسم خانومه مینا بود و اسم شوهرش علی تازه با هم ازدواج کرده بودن و با مادر علی آقا زندگی میکردن واقعا احساس خوبی داشتم که نجات پیدا کرده بودیم.
همین که یه لحظه جلومون غذا میذاشتن عین گشنهها حمله میکردیم...
***
سر سفره شام نشسته بودیم.
خدایی خیلی بهمون محبت میکردن شاهرخ تک سرفهای کرد و گفت:
- راستش میخواستم بگم اگه اجازه بدید من و نازگل فردا صبح رفع زحمت کنیم.
علی: این چه حرفیه. قابل بدونید یه چند روز دیگه هم بمونید.
شاهرخ: خانوادههامون نگرانن زنگ زدیم بهشون
مادر علی: ایشالا به سلامتی پسرم فقط مراقب خودت و خانومت باش که دوباره گم نشین.
شاهرخ: چشم مادر جان شما هم حسابی به خاطر ما تو زحمت افتادین انشالله جبران کنیم.
از اینکه من و خانم شاهرخ خطاب میکردند حسابی ذوق مرگ میشدم. دو شب گذشته تو بیمارستان خوابیدیم امشب باید اینجا میموندیم.
مینا: علی جان از اتاق مهمان دو تا رختخواب بیار، مهمونها خستهن.
علی: چشم الان میارم
مادر علی: دو نفره بیار زن و شوهرن ناسلامتی.
لپام سرخ شد. شاهرخ خان هم نیشش باز شد.
- فرقی نداره همونها کافیه
مادر علی: عیبه مادر
