رمان

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #41
***
(راوی)
روی تخت کلافه نشسته بود و همه‌اش دنبال راه چاره‌ای که بشود از این مخمصه نجات پیدا کرد؛ اما هرچه قدر فکر می‌کرد کمتر به نتیجه می‌رسید نمی‌دانست چه کار و چه چیزی می‌تواند از این باتلاق نجاتش دهد.
با باز شدن در اتاق نگاهش را با عصبانیت به او دوخت و با حرص آرام زمزمه کرد:
- بی‌شرف.
اما او بدون توجه به اخم‌هایش با خنده جلو آمد وگفت:
- خانم خوشگله به چی فکر می‌کنه؟
با حرص از جایش بلند شد و جلویش ایستاد و بدون ذره‌ای ترس گفت:
- به این که تو چقدر کثافتی.
مرد روبه‌رویش با عصبانیت به طرفش هجوم برد و گردن ضعیفش را بین دستانش گرفت و از بین دندان‌هایش غرید:
- فکر نکن چون می‌خوامت می‌تونی هر غلطی و هر حرفی که از دهنت دراومد و بزنی؛ فکر فرار و رفتن و از ذهنت بیرون کن؛ تو مال منی و جات کنار من؛ فهمیدی.
با اینکه از فشار دستش سر باند‌پیچی شده‌اش و قفسه‌ سینه‌اش درد گرفته و اذیت میشد اما خم به ابرو نیاورد و با پررویی گفت:
- هه تو خواب ببینی من مال تو بشم؛ کورخوندی آشغال کثافت.
ضربه دست مرد روی گونه‌اش نشست و او را روی تخت انداخت؛ دنده‌هایش درد گرفت و چهره‌اش از درد درهم شد.
مرد:
- زبونتو کوتاه می‌کنم گربه وحشی؛ ملاحضه حالت رو می‌کنم کاری باهات ندارم؛ اما تو نمی‌ذاری.
گفت و عصبی بیرون رفت و پرستار را صدا زد؛ پرستار سراسیمه خودش را به او رساند و با عصبانیت رو بهش گفت:
- برو پیشش باش اون لجباز‌تر از اونیه که مواظب خودش باشه؛ عصبیم کرد هولش دادم؛ درد داره.
پرستار سری تکان داد و زود وارد اتاق شد و خیره به دختری که از درد قفسه سینه‌اش چشم‌هایش را بسته و به تاج تخت تکیه داده بود شد؛ به طرفش به راه افتاد و قرص‌هایش را از روی پاتختی برداشت و کنارش نشست.
پرستار:
- بیا قرص‌هاتو بخور.
با صدای پرستار چشم‌هایش را باز کرد و با لجبازی گفت:
- نمی‌‌خوام.
پرستار:
- لج نکن که به ضررت تموم میشه؛ دوتا از دند‌هات شکسته بود و تازه دارن جوش می‌خورن و بهتر میشن اما اگه اینجوری ادامه بدی بدتر میشه و ممکنه عفونت کنه.
کمی پرستار را نگاه کرد و مجبور شد به حرفش گوش کند نمی‌خواست حالش بد شود؛ او به خوب شدن احتیاج داشت؛ باید خوب میشد تو بتواند پوزه این مرد را به خاک بمالد.
قرص‌ها را گرفت و زود خورد و آرام گفت:
- باند سرم و هم باز کن کلافه‌ام کرده.
پرستار:
- باید نگاهی به زخمش بکنم بعد.
ازجایش بلند شد و به آرامی باند سرش را باز کرد و بعد چک کردن زخمش و مطمئن شدنش گفت:
- بذار دوروز هم بمونه بعد باز کنم.
دوباره زخمش را شسته‌شو داد و پانسمان کرد و کنارش روی صندلی نشست؛ بعد کمی نگاه کردن بهش گفت:
- زیاد اذیتش نکن اون دوست داره که داره انقدر بهت توجه می‌کنه.
دختر پوزخندی زد و با حرص تمام گفت:
- می‌خوام صدسال سیاه نداشته باشه؛ اون تمام زندگی منو ازم گرفت؛ ازش متنفرم متنفر.
پرستار سری تکان داد و سکوت کرد؛ او وظیفه‌اش را انجام می‌داد و زیاد فضولی کردنش می‌توانست برایش به از دست دادن جانش تمام شود و او این را به هیچ وجه نمی‌خواست.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #42
***
از پنجره به بیرون نگاهی انداخت و آهی از درد کشید؛ در ویلای بزرگی بود که دورتادورش درخت‌های سربه‌فلک کشیده بود و انگار که جنگلی بود انبوه چون تا چشم کار می‌کرد هیچ خانه‌ای نبود و فقط درخت بود و درخت.
حیاط بزرگی داشت که پر از گل و درخت‌های زیبا بود و همه‌جا و نقطه‌ به نقطه‌اش را آدم‌های سیاه‌پوشی دربرگرفته بودند؛ همه جا به طور دقیقی محافظت میشد و تحت نظر بود و بیرون رفتن ازش غیر ممکن و تا حدودی خطرناک.
در اتاق که زده شد به طرف در برگشت؛ خدمتکار با سینی غذایی وارد اتاق شد و به طرفش آمد؛ آن‌ را روی میز گذاشت و خواست بیرون برود که با صدایش مکث کرد.
- نمی‌خورم ببرش.
خدمتکار:
- اما خانم آقا عصبانی میشن نخورید.
- به جهنم؛ برو به آقات هم بگو؛ من هیچی نمی‌خورم.
خدمتکار بدون حرفی بیرون رفت و او هم دوباره به طرف پنجره برگشت؛ کمی گذشت و دوباره در باز شد؛ با فکر اینکه دوباره خدمتکار است گفت:
- مگه نگفتم نمی‌خورم برو حالیت نیست.
صدایی نیامد؛ و قدم‌هایی بهش نزدیک شد و با کشیده شدن دستش یهویی در بغل شخصی فرو رفت و شوکه هینی کشید. نگاهش را به او دوخت؛ باز هم او بود مرد این‌ روز‌هایش؛ مردی که هر کاری می‌کرد تا خودش را در دل دخترک جا کند و کمی هم شده با او راه بیاید اما دخترک رام شدنی نبود؛ او گربه‌ای بود که برای نجاتش به هر چیزی چنگ میزد و می‌خواست از خودش محافظت کند.
دست‌هایش که دور کمرش حلقه شد شروع به تقلا کرد؛ مرد کمی خیره نگاهش کرد و آرام دست‌هایش را از دور کمرش باز و او را به زور روی صندلی نشاند.
مرد:
- غذاتو بخور.
با لجبازی گفت:
- نمی‌خورم.
مرد با حوصله آرام گفت:
- باید بخوری؛ الان چند روزه که هیچ چیز درست‌و حسابی نخوردی؛ تو باید تقویت بشی بدنت ضعیفه.
- به تو چه نمی‌خورم.
مرد با تمام حرصی که سعی داشت کنترلش کند آرام گفت:
- نفس؛ فکر نکن با این کارات منصرف میشم و ازت دست می‌کشم؛ تو مال منی.
نفس:
- من مال تو نیستم؛ تو رو نمی‌خوام چرا نمی‌فهمی.
لبخندی زد و همان طور که خیره در چشم‌هایش بود بی‌توجه با لحنی که دل هر دختری به جز نفس را می‌برد گفت:
- مهم اینه من تو رو می‌خوام.
نفس با حرص دست‌هایش را مشت کرد و گفت:
- خیلی پستی.
مرد با لذتی که از چهره اخموی نفس می‌کشید در جوابش آرام گفت:
- آره من پَستم اما تو رو دوست دارم؛ باید عادت کنی به این آقای پست خانم کوچولو چون دیگه قراره با هم زندگی کنیم.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #43
(نفس)
وای که می‌خواستم خفه‌اش کنم؛ یه آدم چطور می‌تونست انقدر رذل و مزخرف باشه؛ هر چه قدر هم می‌گفتم حرف خودش رو میزد.
باورم نمیشد که تو همچین مخمصه‌ای افتاده باشم؛ آخه چطور شد که این طور شد؛ یاد اولین روزی افتادم که چشم باز کردم.
توی یه اتاق و روی تخت بودم؛ اتاقی شیک با سرویس خواب سفید رنگ؛ تختی که روش بودم طرف راست و گوشه‌ی اتاق قرار داشت و کمد بزرگی اون ور اتاق که کنارش در سفید رنگی به چشم می‌خورد؛ پنجره نورگیری کنار تخت بود که کنارش در شیشه‌ای قرار داشت که انگار بالکن بود.
کل بدنم درد می‌کرد و کلی سیم و دستگاه به بدنم وصل بود؛ نگاهم و تو کل اتاق گردوندم اما برام اصلا آشنا نبود؛ اینجا کجا بود؛ من اینجا چیکار می‌کردم هر چه قدر هم فکر می‌کردم هیچی به هیچی اصلا نظری نداشتم.
با یادآوری عقد آرتا و غزل و تصادف بعدش با چشمای گرد به خودم نگاه کردم؛ وای خدای من؛ آرتا بهم گفت دوسم داره؛ گفت عاشقمه!
باورم نمیشه؛ گفت دوسم داره اما اینجا کجاست! مگه نباید الان تو بیمارستان می‌بودم.
فکرم درگیر بود و تو ذهنم دنبال جواب بودم که در اتاق باز شد؛ نگاهم و به طرف در برگردوندم که از تعجب چشمام گرد شد؛ اون اینجا چیکار می‌کرد؛ فرهاد!
کنارم اومد و با لبخند گفت:
- بالاخره بهوش اومدی عزیزم.
انتظار هر کسی رو داشتم به جز این؛ چند بار دهنم و باز و بسته کردم اما صدایی ازش خارج نشد آخرش با تته پته گفتم:
- تو؛ اینجا؛ من اینجا چیکار می‌کنم تو چجور منو آوردی؟
فرهاد کنارم وایساد و گفت:
- هیس آروم باش عشقم؛ تو جات اینجا بود منم آوردمت.
خواستم از جام بلند بشم که از درد نتونستم و دوباره خوابیدم رو تخت؛ با چهره درهمم گفتم:
- حرف مفت نزن؛ تو منو دزدیدی؟
خنده‌ای کرد و سرش و این ور اون ور کرد و گفت:
- عه یه جورایی.
با حرص و تعجب نالیدم:
- چطور تونستی تو؛ اگه پیدات کنن که فاتحه‌ات خونده‌است‌.
چند لحظه نگاهم کرد و با لبخند معناداری گفت:
- عزیزم تو مُردی؛ کسی هم دنبال مرده نمی‌گرده که می‌گرده؟
با چشمای گرد گفتم:
- چی؟
به طرف تی‌وی که به دیوار نصب بود رفت و روشنش کرد؛ فلشی بهش وصل کرد و بعد پلی کردن فیلمی گفت:
- خودت ببین.
خیره شدم به تی‌ وی و با پخش شدن فیلم با حیرت نگاه کردم؛ جمعیتی تو قبرستون بودند؛ عکسی از من با ربان مشکی؛ همه کسایی که می‌شناختم بودند و داشتن گریه می‌کردند؛ مامانم فریاد میزد و گریه سر می‌داد؛ بابام، آرتا؛ وای این دیگه چی بود؛من که نمرده بودم.
با ناباوری گفتم:
- اما من که نمردم.
فرهاد:
- آره تو زنده‌ای اما کسی اینو نمی‌دونه که؛ دکتر تو رو مرده اعلام کرده و می‌بینی که خاکت کردن.
با حیرت به طرفش برگشتم و گفتم:
- همه‌ی اینا کار تو بوده نه.
نگاهم کرد و بشکنی زد و گفت:
- آفرین زود فهمیدی.
دوباره به تی‌وی نگاه کردم و نالیدم:
- اما چطور... .
فرهاد:
- دیگه دیگه؛ به منم میگن فرهاد.
از اون روز سه هفته می‌گذره و من هنوزم که هنوزه فریادها و گریه‌های آرتا تو گوشمه.
خیلی فکر کردم تا راهی پیدا کنم و فرار کنم اما ممکن نیست؛ فرهاد منو جوری اینجا حبس کرده که نه می‌تونم بیرون برم و نه کسی دنبالم میاد؛ حتی همه تلفن‌هایی که اینجا هست هم با یه رمز خصوصی و خاصی توسط اعضا باز میشه و یعنی همه راه‌ها رو برام بسته عوضی.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #44
با صدای فرهاد به خودم اومدم و نگاهش کردم.
اشاره‌ای به بشقاب کرد و گفت:
- نفس؛ غذاتو بخور.
با حرص گفتم:
- نمی‌خورم.
قاشق و پر از غذا کرد و به طرفم گرفت که دستشو پس زدم و غذاش ریخت کف اتاق؛ دوباره قاشق و با حوصله پر کرد و با اون یکی دستش دستامو گرفت و به زور قاشق و به دهنم نزدیک کرد؛ تقلا کردم تا دستم و از دستش دربیارم اما زورم نرسید و اونم ول نکرد؛ واقعا هم بدنم خیلی ضعیف شده بود و دیگه نای هیچ کاری رو نداشتم.
فرهاد:
- لج نکن و بخور.
قاشق و دوباره به دهنم نزدیک کرد و بوی غذا که به مشامم خورد حس کردم تمام محتوای معدم به سمت دهنم هجوم برد؛ تقلا کردم تا ول کنه که نکرد؛ دیگه نتونستم خودم و نگه دارم و هر چی خورده بودم و بالا آوردم روی زمین؛ زود ولم کرد که به طرف سرویس دویدم.
انقدر عق زده بودم که دیگه نفس برام نمونده بود و جون نداشتم؛ آبی به صورتم زدم و با رنگ و روی پریده از سرویس خارج شدم.
زمین تمیز شده بود و سینی غذا رو برده بودن؛ بی توجه به فرهاد که وارد اتاق شد با بیحالی روی تخت دراز کشیدم و چشمام‌ و بستم؛ زود خودش رو به کنارم رسونده و پرسید:
- نفس خوبی؟
هیچی نگفتم و با کلافگی چشمام و بیشتر فشردم؛ کنارم نشست و دستم و تو دستش گرفت که کشیدم اما ول نکرد و بیشتر فشردش؛ با حرص نالیدم:
- ولم کن.
فرهاد:
- هیس آروم باش.
بازم دستم و کشیدم و تقلا کردم؛ بدون ول کردن دستم گرمی لب‌هاش روی پیشونیم نشست؛ چشمام و باز کردم و با عصبانیت دوباره تقلا کردم که فاصله گرفت و خیره شد تو چشمام‌.
نفس:
- ولم کن عوضی.
اصلا انگار نه انگار که با این بودم اون یکی دستمم گرفت و نزدیک‌ترم شد؛ ل*ب*ش که روی ل*ب*م نشست با وحشت بیشتر تقلا کردم؛ نه نمی‌خوام؛ حالم داشت بهم می‌خورد آشغال کثافت زورش هم بیشتر بود و با این حالم نمی‌تونستم از پسش بربیام؛ وقتی دیدم ول نمی‌کنه گاز محکمی از لبش گرفتم که با آخ فاصله گرفت.
نفس‌نفس زدم و با نفرت نگاهش کردم.
فرهاد:
- وحشی شدی؟
نفس:
- بار آخرت باشه دستت به من می‌خوره.
خنده‌ای کرد و آروم از همون فاصله گفت:
- اما عزیزم من که دستم بهت نخورد؛ لبم خورد.
از حرص داشتم منفجر میشدم؛ بالش و برداشتم و کوبیدم رو سرش که خندید و از دستم کشید؛ با عصبانیت اون یکی رو برداشتم که بلند شد و پا به فرار گذاشت بالش و پرت کردم که وقتی می‌خواست بره بیرون خورد تو فرق سرش.
فرهاد:
- دیوونه.
اوه دلم خنک شد عوضی؛ به من میگه لبم خورد اه آشغال؛ با چندش دستم و روی لبم کشیدم و بستمش به بار فش.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #45
***
با حال زاری روی تخت دراز کشیدم؛ حالم خیلی بد بود و حال بلند شدن و هم نداشتم؛ همش حالم بهم می‌خورد و هر چی خورده و نخورده بودم و بالا میاوردم؛ آخ مامان؛ وای دارم میمیرم.
لرزی کردم و پتو رو روم کشیدم و سعی کردم کمی بخوابم؛ کثافتا همه لباس‌هایی که برام گذاشته بودن تو کمد همه‌اش یا تاپ شلوارک بود یا تاپ شورتک؛ مجبور شدم تاپ شلواک مشکی رنگی تنم کنم؛ اگه قبلا بود با همون لباس زیر می‌گشتم اما اینجا به هیچ وجه جاش نبود؛ دیروز که از بی‌حوصلگی با تاپ شلوار بیرون رفته بودم تا سرکی تو ویلا بکشم بخاطرم بیچاره یکی از بادیگاردا نقص عضو شد؛ چرا! چون از زبون درازی من شوکه شده بود و چند دقیقه محو نگاهم کرده بود آخی بیچاره؛ فرهاد از خجالتش دراومد فکر نکنم دیگه جرعت بکنه دختری رو نگاه کنه.
کم‌کم چشمام گرم شد و خوابم برد؛ بین خواب شیرینی سر می‌کردم و بین رویاهام بودن که با احساس کردن چیزی روی سینه‌ام وحشت‌زده از خواب پریدم.
فرهاد کنارم خوابیده بود و سرش و روی سینه‌ام گذاشته بود.
زود ازش فاصله گرفتم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم؛ سرش رو بلند کرد و با چشمای قرمز و خمارش نگاهم کرد و با لحن کشداری دستش و به طرفم دراز کرد و گفت:
- کجا عزیزم بیا اینجا.
کمی عقب‌تر رفتم و پتو رو محکم گرفتم؛ معلوم بود م*س*ته؛ خدایا چرا هر کی به پست من می‌خورد یا م*س*ت بود یا خل؛ واقعا چرا! اوف.
نفس:
- به من دست نزن برو اون ور.
فرهاد:
- چرا خوشگلم.
دستش و بند دستم کرد و منو به طرف خودش کشید؛ جیغی زدم و تقلا کردم که پتو رو از روم کنار زد و روم خیمه زد؛ برای اولین بار خودمو برای پوشیدن اینجور لباسی لعنت کردم.
زیرش وول خوردم و خواستم با مشت بکوبم به کَفِش که دستام و گرفت و کنار سرم روی بالش گذاشت.
اه لعنتی؛ اولین کسی بود که هر ضربمو از قبل می‌فهمید و دفع می‌کرد کثافت خیلی حرفه‌ای بود و صد البته زرنگ.
هر چه قدر تقلا کردم کاری ازم برنیومد؛ جوری دست و پام و قفل کرده بود که نمی‌ذاشت تکون بخورم؛ دیگه داشت گریه‌ام می‌گرفت از این همه بی‌عرضگیم؛ من تا حالا اجازه نداده بودم به جز آرتا کسی بهم دست بزنه اما الان نمی‌تونستم کاری کنم اون واقعا زورش خیلی زیاد بود.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #46
صورتشو به صورتم نزدیک کرد و ل*ب*اش و روی ل*ب*ام گذاشت؛ بازم تقلا کردم اما ولم نکرد؛ حالم از این همه ناتوانیم داشت به هم می‌خورد؛ چرا نمی‌تونستم کاری کنم.
یاد ب*و*س*ه‌های آرتا که افتادم اشک از چشمام سرازیر شد؛ من به جز اون؛ خدایا کمکم کن نمی‌خوام؛ ازم فاصله گرفت و خواست تاپم و بالا بده که با دیدن چشمای اشکیم برای لحظه‌ای خیره بهم موند و دستاش شل شد و این فرصت خوبی برای من بود تا دستم و از دستش دربیارم و با آرنج بکوبم تو سرش.
آخ دردناکی گفت و کنارم بی‌حال افتاد؛ زود از روم کنارش زدم و به طرف حموم دویدم؛ با همون لباس‌ها زیر دوش وایسادم تا کمی حالم بهتر شه؛ حالم از خودم بهم می‌خورد و چندشم میشد؛ آشغال کثافت متنفرم ازت متنفر؛ چندین بار خودم و شستم و بیرون اومدم؛ شلوار و تیشرتی که به زور از بین لباس‌ها پیدا کردم و تنم کردم و به طرف در به راه افتادم.
بازش کردم و از اتاق خارج شدم؛ نگاهی به اطراف کردم طبقه بالا سالن بزرگی بود با مبلمان چرم مشکی و آشپزخونه کوچیک که گوشه‌ای قرار داشت و راهرو باریکی که چندتا اتاق داشت و من ندیده بودمشون؛ اتاقی که من توش بودم روبه‌روی راه پله بود؛ با ندیدن کسی به طرف پله‌ها به راه افتادم؛ از بالای نرده‌ها آویزون شدم و نگاهم و به پایین انداختم؛ با دیدن بادیگاردا که کنار در بودن از همون جا با داد گفتم:
- هوی یابو.
بیچاره‌ها با چشمای گرد دوربرشون و نگاه کردن و چشمشون افتاد به من؛ اما زود نگاهشون و گرفتن و از جاشون بلند شدن.
نفس:
- مگه با شما نبودم میمیرین جواب بدین.
با کمی مکث یکیش گفت:
- ببخشید خانم آقا گفتن باهاتون هم کلام نشیم.
نیشخندی زدم و گفتم:
- آقا غلط کرده با تو؛ من با تو حرف نمیزنم دستور میدم.
بادیگارد مکثی کرد و آروم گفت:
- بله بفرمائید‌.
نفس:
- زود بیاین این نره غول و از تو اتاق من جمع کنین.
با تعجب نگاهشون و به من دوختن که بی‌توجه برگشتم تو اتاق؛ کمی گذشت و بالاخره اومدن؛ با حیرت نگاهی به من و فرهاد کردن و به طرفش رفتن.
بادیگارد:
- آقا؛ آقا خوبین؟
چپ‌چپ نگاهشون کردم و گفتم:
- خبر مرگش خوبه بردار ببر حوصله ندارم.
بادیگارده نگاه با حرصی بهم انداخت و با اشاره‌ای برداشتن و بردنش.
چه نگاه هم می‌کنه انگار می‌خواد منو بخوره کچل بدقواره؛ زبونی برای در بسته درآوردم و رفتم زیر پتو و بشمار سه به خواب رفتم؛ آخ که چقدر خوابم میومد.
صبح با خمیازه‌ای غلت زدم و چشم باز کردم که هین... .
وجی: هان چی شد؟
نفس:
- عه وجی نبودی چند وقته؟
وجی: حالا که هستم چته؟
آب‌دهنم و قورت دادم و گفتم:
- وجی جن دیدی تا حالا؟
وجی: آره هر روز تو آینه می‌بینم چطور؟
نفس:
- خودت و میگی وجی؟
وجی: ام چیزه نه؛ حالا تو چی دیدی؟
نفس: والا نمی‌دونم جنه، روحه، خروسه، نه نه، میمونه، حوریه فرشته‌است.
وجی: بازم خل شدی؛ آخرش می‌تونه فرهاد باشه!
نفس:
- ایول وجی خودشه اما فرهاد؛ وای فاتحه‌ام خونده‌است.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #47
مثل سیخ سرجام نشستم و گفتم:
- اینجا چیکار می‌کنی؟
فرهاد:
- آروم باش.
نفس:
- چی چیرو آروم باشم برو بیرون.
کنارم نشست و همون طور که آروم آروم نزدیکم میشد گفت:
- فقط می‌خوام با عشقم باشم؛ گناه که نکردم؛ یادمم نرفته شب چیکار کردی گربه چموش؛ اینو بدون تو مال منی؛ نفس منی.
حالا اون نزدیک میشد و از استرس محتوای معده منم به دهنم نزدیک‌تر؛ همین که چسبید بهم نتونستم خودمو نگه دارم و عق...‌ .
گلاب به روتون فرهاد و تخت و به گند کشیدم و بی‌حال افتادم رو تخت؛ فرهاد اول چشماش و به هم فشرد و بعدش بلافاصله داد زد و خدمتکار و صدا زد که کمی نگذشت و همه‌اشون ریختند تو اتاق.
فرهاد:
- مریم زود زنگ بزن به دکتر بیاد؛ شما هم اینجا رو تمیز کنید.
بلند شد و با شتاب پیراهنش و از تنش درآورد و فقط زیر پیراهنی تنش موند؛ اومد به طرفم و تو بغلش بلندم کرد؛ آنقدر بیحال بودم که نا نداشتم اما بازم حالم بهم می‌خورد؛ دستم و به دهنم گرفتم که فهمید و زود به طرف سرویس رفت و زمینم گذاشت.
خم شدم و انقدر عق زدم که دیگه جونی تو تنم نمونده بود؛ احساس می‌کردم دل و روده‌ام داره میاد تو دهنم؛ آبی به صورتم زدم و سرپا وایسادم که سرم گیج رفت.
فرهاد زود زیر بازوم و گرفت و آروم کمرم و ماساژ داد و دوباره صورتم و شست؛ بی‌حال سرم و به بازوش تکیه دادم که تو بغلش بلندم کرد و از سرویس خارج شد؛ منو روی تخت که ملافه و پتوش عوض شده بود گذاشت و از اتاق خارج شد.
کمی بعد با لباس‌های عوض شده و موهای خیس برگشت تو اتاق و کنارم نشست اما من انقدر بی‌حال بودم که چشمام خود‌به خود بسته میشد؛ دستش و نوازش‌وار روی موهام کشید و آروم گفت:
- خوبی؟
چیزی نگفتم؛ خم شد تا پیشونیمو ببوسه که بی‌حال سرم و به طرف مخالف برگردوندم.
با حرص گفت:
- نفس؛ منو نگاه کن.
اصلا خر هم حسابش نکردم و چشمامو بستم؛ پوفی کشید و تکیه داد به تاج تخت این و از تکون تخت فهمیدم؛ کمی که گذشت تکه‌ای به در خورد و کسی وارد اتاق شد.
فرهاد:
- آقای دکتر اومدین.
په نه په هنوز تو راهه؛ دکتر هم در جوابش گفت:
- سلام آقای سپهری؛ بله مشکل چیه؟
چشم باز کردم و برگشتم که این بار فرهاد بلند شد و دکتر کنارم نشست؛ فرهاد کناری ایستاد و گفت:
- چند وقته حالت تهوع داره از هر چیزی حالش بهم می‌خوره و هیچ چیزی نمی‌خوره.
دکتر اول از همه دستش رو روی مچم گذاشت و با دقت نبضم و گرفت؛ بعد نگاه دقیقی و مشکوکی به چهره‌ام انداخت و گفت:
- باید خون بگیرم برای آزمایش؛ بعد جواب دقیقی میدم.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #48
دکتر که مردی عینکی و چاق بود کیفش رو باز کرد و مثل عزرائیل سرنگی از کیف درآورد و با باز کردنش تو دستش گرفت؛ وای من می‌ترسم.
پتو رو کنار زدم و از زیر دست دکتر الفرار؛ الان میگید با این شجاعت از یه سرنگ می‌ترسه! باید بگم آره می‌ترسم اونم خیلی.
داشتم از اتاق فرار می‌کردم که فرهاد از پشت گرفتتم؛ تو بغلش بالا پایین می‌پریدم و جیغ می‌زدم.
نفس:
- نه من خون نمیدم؛ نمی‌خوام ولم کن.
فرهاد نمی‌دونست منو نگه داره یا بخنده کلا اوضاعی بود بیا و ببین؛ جیغ زدم و سعی کردم فرار کنم اما محکم گرفته بودم‌.
فرهاد:
- نفس نترس چیزی نیست.
داد زدم:
- نه ولم کن.
دستم و محکم گرفت و با سوزشی که تو دستم احساس کردم جیغی کشیدم قرمز؛ بیچاره دکتره کر شد فکر کنم؛ آی خون‌آشام عینکی.
خون‌آشام یه کیلو ازم خون گرفت و با برداشتن وسایلش با خنده رفت؛ فرهاد هم رضایت داد و ولم کرد و پشت سر دکتر راه افتاد؛ منم مثل این موش مرده‌ها نشسته بودم و با دستم جای سرنگ و چسبیده بودم.
وجی: اون ننه مرده بود.
- ای بیشعور یعنی ننه من مرده؛ بزنم دکورتو بیارم پایین.
وجی: چرا میزنی باشه موش‌مرده.
- یعنی من موشم؛ موش نگه می‌دارم و با موشا دوستم.
وجی: ای بابا؛ نفس من هیچی نگفتم.
- یعنی منو مسخره کردی!
وجی: وای؛ نفس انگار سرنگ رو تو اثر گذاشته ها.
- یعنی من دیوونه‌ام آره.
وجی: غلط کردم بابا من رفتم بای‌.
آخیش رفت؛ آی مامان دستم؛ آی بابا؛ همین جور خون‌آشام عینکی رو ناله نفرین می‌کردم که فرهاد وارد اتاق شد و تا چشمش به من افتاد پقی زد زیر خنده.
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
- زهرمار به چی می‌خندی.
فرهاد خنده‌ای کردو گفت:
- قیافشو نگاه؛ انگار چی شده که این جوری دستش و چسبیده.
لبام و آویزون کردم و گفتم:
- درد می‌کنه خب.
فرهاد هم لبخندی زد و در جوابم گفت:
- آخی قربونش بشم من درد می‌کنه.
چپ‌چپ نگاهش کردم و با دهن کجی گفتم:
- به تو چه؛ تو که منو گرفته بودی تا اون خون‌آشام عینکی خونمو بخوره.
فرهاد این بار قهقهه میزد؛ بفرما دلقک هم شدیم؛ گودزیلای دراز روانی.
نفس:
- ای درد بی‌درمون خنده داره؟
نگاهم کرد و همون جور که از خنده ریسه رفته بود گفت:
- وای آره؛ خون‌آشام عینکی... .
دوباره زد زیر خنده که جیغ زدم:
-برو بیرون.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #49
***
با خوردن در به دیوار و صدای بلندش مثل برق گرفته‌ها سرجام نشستم؛ فرهاد با چشمای به خون نشسته‌اش داخل اتاق شد و با عصبانیت به طرفم اومد؛ بی‌اراده گوشه‌‌ی تخت تو خودم جمع شدم و با تعجب خیره شدم بهش؛ قیافه‌اش خیلی ترسناک بود.
روی تخت نشست و از بین دندون‌های کلید شده‌اش غرید:
- نفس تو با کی رابطه داشتی؟
گیج نگاهش کردم و آب دهنمو با صدا قورت دادم؛ قیافش خیلی وحشتناک شده بود.
آروم پرسیدم:
- یعنی چی؟
چشماش و بست و باز غرید:
- نفس؛ میگم با کی رابطه داشتی؛ نگو هیچ کس که بد می‌بینی.
آروم گفتم:
- چه رابطه‌ای؟
با عصبانیت فریاد زد:
- همون رابطه‌ای که تو شکمت این ت*و*له رو کاشته؛ کیه اون بی‌شرف.
از صدای بلندش چشمام و بستم اما با تموم شدن حرف‌هاش چشم‌هام تا آخرین حد گشاد شد؛ چی‌ می‌گفت این؛ یعنی چی این حرفا!
نگاهی به قیافه شوکه‌ام کرد و کاغذی رو جلوم کوبید؛ با تردید نگاهم و از چهره عصبیش گرفتم و دوختم به کاغذ.
با دست‌های لرزونم برداشتمش و محتوایش رو چک کردم؛ من حامله بودم!
اما چطور ممکن بود؛ من که فقط؛ با یادآوری اون روزم با آرتا خشکم زد؛ من اون روز هیچ پیشگیری انجام نداده بودم؛ اما مگه میشه وای خدای من.
اشک‌ توی چشمام جمع شد؛ خیره موندم به کاغذ باورم نمیشد یعنی من... .
با صداش نگاه اشک‌بارم و از کاغذ گرفتم و به چهره برافروختش دوختم؛ اشاره‌ای به شکمم کرد و غرید:
- نفس بچه‌ی کیه؟ حرف بزن تا بلایی سرت نیاوردم.
عصبانیت کل وجودم و گرفت و با بغضی که تو گلوم بود فریاد زدم:
- عشقم؛ می‌فهمی عشقم؛ عشقی که توی آشغال با بی‌رحمی منو ازش جدا کردی؛ عشقی که منو مُرده می‌دونه؛ می‌فهمی اینو! فکر می‌کنه مردم.
کمی همون جور نگاهم کرد و کلافه دستش و بین موهاش فرو کرد؛ چند بار نفس عمیق کشید و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:
- نفس تو مال منی؛ مال منی و نمی‌ذارم به عشقت یا هر کس دیگه‌ای که می‌خوای برسی؛ نمی‌ذارم؛ مجبوری که منو قبول کنی؛ فهمیدی مجبور تو هم اینو بفهم.
گفت و بلند شد؛ از اتاق خارج شد و در و کوبید؛ سرم و به دیوار تکیه دادم و اشکام جاری شد؛خدایا الان چی میشه.
تا کجا باید برم؛ با بچه آرتا که تو شکممه چیکار کنم؛ با اینجا حبس شدنم و فرهاد چیکار کنم؛ وای که داشتم دیوونه میشدم؛ باید از اینجا می‌رفتم اما چطور! خارج شدن من از اینجا و ول کردنم توسط فرهاد غیر ممکن بود؛ اصلا تا کی می‌تونستم ازش فرار کنم اگه بخواد به زور باهام... اوف نمی‌خوام فکرشم بکنم.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #50
***
(رامین)
با خستگی از اداره خارج شدم و به طرف خونه آرتا روندم؛ امروز روی پرونده‌ای که چند ماه بود اسیرش بودیم کار می‌کردم و حسابی خسته بودم؛ لباس فرمم تنم بود و واقعا اذیتم می‌کرد اما وقت نداشتم برم عوض کنم باید یه سر به آرتا میزدم؛ حالش اصلا تعریفی نداشت و نمیشد تنهاش گذاشت؛ میلاد بیچاره همه‌اش در حال رفت آمد از سرکار به اونجا و از اونجا به سرکار بود؛ پدرش و خواهرش هم زیاد میومدن پیشش اما واقعا نمی‌تونستن مرحمی برای درد آرتا باشن؛ آرتا دیگه مثل آرتای قبل نمیشد.
رسیدم و پیاده شدم؛ کلید و از جیبم درآوردم و درو باز کردم؛ داخل حیاط که شدم نگاهی به حیاط خلوت انداختم و به طرف خونه به راه افتادم؛ ماشین میلاد تو حیاط بود و این یعنی اینجا بود.
وارد خونه که شدم نگاهی به پذیرائی انداختم؛ کسی اونجا نبود و با صداهایی که از آشپزخونه میومد یعنی کسی اونجا بود.
به اون طرف رفتم و وارد آشپزخونه شدم؛ میلاد داشت آشپزی می‌کرد و سر گاز بود.
سلامی گفتم و همون جا روی صندلی نشستم؛ با صدام به طرفم برگشت و گفت:
- عه کی اومدی؟
- همین الان؛ چه خبر؛ آرتا چطوره؟
دست از کارش کشید و صندلی روبه‌روم نشست و گفت:
- اصلا خوب نیست؛ صبح تا شب یا تو اون اتاقه یا رفته سرخاک نفس.
آهی کشیدم و گفتم:
- باید یه جوری جمع و جورش کنیم؛ الان یه ماه و خورده‌ای که نفس مرده اما حال آرتا همونه؛ باید کمی خودش و جمع کنه.
میلاد خنده غمگینی کرد و گفت:
- سخته خب؛ منم هنوز نتونستم با این اتفاق کنار بیام؛ نفس مثل خواهر بود برام و دلم واقعا برای شیطونیاش تنگ شده؛ برای میلی گفتناش؛ عادت کرده بودم به بودنش.
با یادآوریش خنده آرومی کردم و گفتم:
- منم دلم برای خواهر کوچولوم تنگ شده؛ اما چیکار میشه کرد نمیشه که خودمون و ببازیم.
میلاد هم آروم خندید و گفت:
- اگه الان اینجا بود بخاطر کوچولو گفتنت پدرتو درمیاورد.
رامین:
- آره جیغ جیغ می‌کرد که کوچولو خودتی.
میلاد لبخند تلخی زد و از جاش بلند شد تا سری به غذاش بزنه منم با کمی مکث بلند شدم تا برم پیش آرتا.
آروم در اتاقش و باز کردم و سرکی به داخل اتاق کشیدم؛ روی تخت بود؛ به طرفش رفتم که دیدم خوابه و قاب عکس نفس و تو بغلش محکم گرفته.
دلم براش خیلی می‌سوخت؛ آرتا داشت خیلی عذاب می‌کشید و من واقعا دیگه نمی‌دونستم چیکار بکنیم... .
آروم پتو رو روش کشیدم و خواستم قاب‌ عکس و از بغلش در‌بیارم که محکم‌تر گرفت و نالید:
- نه نرو.
آروم دستم و عقب کشیدم و بی‌سروصدا از اتاق خارج شدم و برگشتم تو آشپزخونه.
رامین:
- میلاد من میرم پیش سلین نمیای؟
میلاد به طرفم برگشت و گفت:
- نه رامین ماهی بیرونه شاید بیاد اینجا؛ تو برو سلین تنهاست؛ آرتا چطوره؟
رامین:
- خوابه؛ من رفتم پس خداحافظ.
میلاد:
- باشه خداحافظ.
از خونه زدم بیرون و به طرف خونه دخترا روندم باید یه سری هم به سلین می‌زدم اونم حال خوبی نداشت.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا