neda aliari
1,343
پسندها
پسندها
125
امتیاز
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
- نویسنده موضوع
- #41
***
(راوی)
روی تخت کلافه نشسته بود و همهاش دنبال راه چارهای که بشود از این مخمصه نجات پیدا کرد؛ اما هرچه قدر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید نمیدانست چه کار و چه چیزی میتواند از این باتلاق نجاتش دهد.
با باز شدن در اتاق نگاهش را با عصبانیت به او دوخت و با حرص آرام زمزمه کرد:
- بیشرف.
اما او بدون توجه به اخمهایش با خنده جلو آمد وگفت:
- خانم خوشگله به چی فکر میکنه؟
با حرص از جایش بلند شد و جلویش ایستاد و بدون ذرهای ترس گفت:
- به این که تو چقدر کثافتی.
مرد روبهرویش با عصبانیت به طرفش هجوم برد و گردن ضعیفش را بین دستانش گرفت و از بین دندانهایش غرید:
- فکر نکن چون میخوامت میتونی هر غلطی و هر حرفی که از دهنت دراومد و بزنی؛ فکر فرار و رفتن و از ذهنت بیرون کن؛ تو مال منی و جات کنار من؛ فهمیدی.
با اینکه از فشار دستش سر باندپیچی شدهاش و قفسه سینهاش درد گرفته و اذیت میشد اما خم به ابرو نیاورد و با پررویی گفت:
- هه تو خواب ببینی من مال تو بشم؛ کورخوندی آشغال کثافت.
ضربه دست مرد روی گونهاش نشست و او را روی تخت انداخت؛ دندههایش درد گرفت و چهرهاش از درد درهم شد.
مرد:
- زبونتو کوتاه میکنم گربه وحشی؛ ملاحضه حالت رو میکنم کاری باهات ندارم؛ اما تو نمیذاری.
گفت و عصبی بیرون رفت و پرستار را صدا زد؛ پرستار سراسیمه خودش را به او رساند و با عصبانیت رو بهش گفت:
- برو پیشش باش اون لجبازتر از اونیه که مواظب خودش باشه؛ عصبیم کرد هولش دادم؛ درد داره.
پرستار سری تکان داد و زود وارد اتاق شد و خیره به دختری که از درد قفسه سینهاش چشمهایش را بسته و به تاج تخت تکیه داده بود شد؛ به طرفش به راه افتاد و قرصهایش را از روی پاتختی برداشت و کنارش نشست.
پرستار:
- بیا قرصهاتو بخور.
با صدای پرستار چشمهایش را باز کرد و با لجبازی گفت:
- نمیخوام.
پرستار:
- لج نکن که به ضررت تموم میشه؛ دوتا از دندهات شکسته بود و تازه دارن جوش میخورن و بهتر میشن اما اگه اینجوری ادامه بدی بدتر میشه و ممکنه عفونت کنه.
کمی پرستار را نگاه کرد و مجبور شد به حرفش گوش کند نمیخواست حالش بد شود؛ او به خوب شدن احتیاج داشت؛ باید خوب میشد تو بتواند پوزه این مرد را به خاک بمالد.
قرصها را گرفت و زود خورد و آرام گفت:
- باند سرم و هم باز کن کلافهام کرده.
پرستار:
- باید نگاهی به زخمش بکنم بعد.
ازجایش بلند شد و به آرامی باند سرش را باز کرد و بعد چک کردن زخمش و مطمئن شدنش گفت:
- بذار دوروز هم بمونه بعد باز کنم.
دوباره زخمش را شستهشو داد و پانسمان کرد و کنارش روی صندلی نشست؛ بعد کمی نگاه کردن بهش گفت:
- زیاد اذیتش نکن اون دوست داره که داره انقدر بهت توجه میکنه.
دختر پوزخندی زد و با حرص تمام گفت:
- میخوام صدسال سیاه نداشته باشه؛ اون تمام زندگی منو ازم گرفت؛ ازش متنفرم متنفر.
پرستار سری تکان داد و سکوت کرد؛ او وظیفهاش را انجام میداد و زیاد فضولی کردنش میتوانست برایش به از دست دادن جانش تمام شود و او این را به هیچ وجه نمیخواست.
(راوی)
روی تخت کلافه نشسته بود و همهاش دنبال راه چارهای که بشود از این مخمصه نجات پیدا کرد؛ اما هرچه قدر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید نمیدانست چه کار و چه چیزی میتواند از این باتلاق نجاتش دهد.
با باز شدن در اتاق نگاهش را با عصبانیت به او دوخت و با حرص آرام زمزمه کرد:
- بیشرف.
اما او بدون توجه به اخمهایش با خنده جلو آمد وگفت:
- خانم خوشگله به چی فکر میکنه؟
با حرص از جایش بلند شد و جلویش ایستاد و بدون ذرهای ترس گفت:
- به این که تو چقدر کثافتی.
مرد روبهرویش با عصبانیت به طرفش هجوم برد و گردن ضعیفش را بین دستانش گرفت و از بین دندانهایش غرید:
- فکر نکن چون میخوامت میتونی هر غلطی و هر حرفی که از دهنت دراومد و بزنی؛ فکر فرار و رفتن و از ذهنت بیرون کن؛ تو مال منی و جات کنار من؛ فهمیدی.
با اینکه از فشار دستش سر باندپیچی شدهاش و قفسه سینهاش درد گرفته و اذیت میشد اما خم به ابرو نیاورد و با پررویی گفت:
- هه تو خواب ببینی من مال تو بشم؛ کورخوندی آشغال کثافت.
ضربه دست مرد روی گونهاش نشست و او را روی تخت انداخت؛ دندههایش درد گرفت و چهرهاش از درد درهم شد.
مرد:
- زبونتو کوتاه میکنم گربه وحشی؛ ملاحضه حالت رو میکنم کاری باهات ندارم؛ اما تو نمیذاری.
گفت و عصبی بیرون رفت و پرستار را صدا زد؛ پرستار سراسیمه خودش را به او رساند و با عصبانیت رو بهش گفت:
- برو پیشش باش اون لجبازتر از اونیه که مواظب خودش باشه؛ عصبیم کرد هولش دادم؛ درد داره.
پرستار سری تکان داد و زود وارد اتاق شد و خیره به دختری که از درد قفسه سینهاش چشمهایش را بسته و به تاج تخت تکیه داده بود شد؛ به طرفش به راه افتاد و قرصهایش را از روی پاتختی برداشت و کنارش نشست.
پرستار:
- بیا قرصهاتو بخور.
با صدای پرستار چشمهایش را باز کرد و با لجبازی گفت:
- نمیخوام.
پرستار:
- لج نکن که به ضررت تموم میشه؛ دوتا از دندهات شکسته بود و تازه دارن جوش میخورن و بهتر میشن اما اگه اینجوری ادامه بدی بدتر میشه و ممکنه عفونت کنه.
کمی پرستار را نگاه کرد و مجبور شد به حرفش گوش کند نمیخواست حالش بد شود؛ او به خوب شدن احتیاج داشت؛ باید خوب میشد تو بتواند پوزه این مرد را به خاک بمالد.
قرصها را گرفت و زود خورد و آرام گفت:
- باند سرم و هم باز کن کلافهام کرده.
پرستار:
- باید نگاهی به زخمش بکنم بعد.
ازجایش بلند شد و به آرامی باند سرش را باز کرد و بعد چک کردن زخمش و مطمئن شدنش گفت:
- بذار دوروز هم بمونه بعد باز کنم.
دوباره زخمش را شستهشو داد و پانسمان کرد و کنارش روی صندلی نشست؛ بعد کمی نگاه کردن بهش گفت:
- زیاد اذیتش نکن اون دوست داره که داره انقدر بهت توجه میکنه.
دختر پوزخندی زد و با حرص تمام گفت:
- میخوام صدسال سیاه نداشته باشه؛ اون تمام زندگی منو ازم گرفت؛ ازش متنفرم متنفر.
پرستار سری تکان داد و سکوت کرد؛ او وظیفهاش را انجام میداد و زیاد فضولی کردنش میتوانست برایش به از دست دادن جانش تمام شود و او این را به هیچ وجه نمیخواست.
آخرین ویرایش: