neda aliari
1,343
پسندها
پسندها
125
امتیاز
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
- نویسنده موضوع
- #51
از آسانسور پیاده شدم و زنگ واحد و زدم؛ کمی گذشت و سلین درو باز کرد؛ نگاهی به صورتش کردم چشماش قرمز شده بود و معلوم بود گریه کرده.
آروم دستش و گرفتم و گفتم:
- عشق من خوبه؟
بیهوا خودش و انداخت تو بغلم و با بغض گفت:
- خوب شد اومدی رامین دارم دق میکنم.
دستم و پشت کمرش گذاشتم و گفتم:
- خدا نکنه عزیز دلم بیا بریم داخل ببینم چته.
رفتیم داخل و روی مبل نشستیم؛ تو بغلم گرفتمش و ب*و*سهای روی موهاش زدم.
آروم پرسیدم:
- چته سلینم؟
سرش و از روی سینهام برداشت و خیره شد به عکس خندون نفس که روی میز بود و با اشکهایی که روی گونههاش جاری بود گفت:
- دلم برای همخونهام تنگ شده؛ برای خواهرم؛ رامین دو روز دیگه چهلمشه؛ میبینی چهل روز شد که دیگه نیست؛ چهل روزه که این خونه بیروحه؛ هق رامین من بخاطر نفس و دوستیمون خانوادمو راضی کردم و برای زندگی اومدم تو این خونه اما اون نامرد رفت و تنهامون گذاشت.
صدای هقهقش بلند شد و با گریه گفت:
- رامین اگه نمیرفت الان عروسیمون بود؛ یادته چه ذوقی داشت سرعقدمون؛ همش میگفت من هم خواهر دامادم هم عروس باید سنگ تموم بذارم اما حالا... .
محکم بغلش کردم و اشک تو چشمام نشست؛ یادم بود خیلی هم خوب یادم بود؛ من سلین و اولین بار تو دانشگاهشون دیدم؛ موادفروشی دانشجویی تو دانشگاه بهمون گزارش شده بود و با لباس شخصی به عنوان دانشجو وارد دانشگاه شده بودیم تا اون شخص رو شناسایی کنیم که تو کلاس با سلین آشنا شدم؛ تو همون برخورد اول به دلم نشسته بود و میخواستم بیشتر بشناسمش اما نفس مگه میذاشت؛ همش پارازیت بود بین نگاهایی که به سلین میکردم و سربهسرم میذاشت؛ خیلی زبر و باهوش بود و تو همون برخورد اول باهام گفت که قیافهام به دانشجو نمیخوره و ریگی تو کفشم است و چقدر کمک کرد تا بتونم زود اون فرد و پیدا کنم.
وقتی هم رفتم خواستگاری سلین و بالاخره جواب بله رو ازش گرفتم نفس از خوشحالی روی پا بند نبود و چه ذوقی برای ما داشت.
موهاش و نوازش کردم و گفتم:
- آروم باش قربونت برم آروم.
گریههاش که تموم شد و آروم شد بلند شدم و آروم تو بغلم بلندش کردم و به طرف آشپزخونه رفتم؛ روی صندلی گذاشتمش و گفتم:
- بذار یه چیزی بپزم بخوریم بخوابیم من خیلی خستهام.
سلین:
- میمونی؟
رامین:
- آره نمیتونم برگردم دیگه.
سلین:
- به مامانت گفتی؟
یخچال و باز کردم و همون طور که نگاهی به داخلش میانداختم گفتم:
- بابا معموریته مامان هم خونه لیلا.
سلین آهی کشید و گفت:
- چقدر میشه که لیلا رو ندیدم.
چندتا تخممرغ برداشتم تا نیمرو کنم و گفتم:
- اونم میگفت اما اون پسر زر زروش نمیذاره که بیرون بره همهاش تو خونهاس.
سلین قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- وقتی به دنیا اومده دیدمش؛ الان لیلا میگه چه زن داداشی دارم من.
ماهیتابه رو از کابینت پیدا کردم و روی گاز گذاشتم و رو به سلین گفتم:
- نه بابا این چه حرفیه لیلا اوضاع تو رو میبینه خب.
کمی سکوت کرد و گفت:
- اهوم.
تخممرغا رو تو ماهی تابه شکستم و هم زدم و بعد پختنش روی میز گذاشتم.
آروم دستش و گرفتم و گفتم:
- عشق من خوبه؟
بیهوا خودش و انداخت تو بغلم و با بغض گفت:
- خوب شد اومدی رامین دارم دق میکنم.
دستم و پشت کمرش گذاشتم و گفتم:
- خدا نکنه عزیز دلم بیا بریم داخل ببینم چته.
رفتیم داخل و روی مبل نشستیم؛ تو بغلم گرفتمش و ب*و*سهای روی موهاش زدم.
آروم پرسیدم:
- چته سلینم؟
سرش و از روی سینهام برداشت و خیره شد به عکس خندون نفس که روی میز بود و با اشکهایی که روی گونههاش جاری بود گفت:
- دلم برای همخونهام تنگ شده؛ برای خواهرم؛ رامین دو روز دیگه چهلمشه؛ میبینی چهل روز شد که دیگه نیست؛ چهل روزه که این خونه بیروحه؛ هق رامین من بخاطر نفس و دوستیمون خانوادمو راضی کردم و برای زندگی اومدم تو این خونه اما اون نامرد رفت و تنهامون گذاشت.
صدای هقهقش بلند شد و با گریه گفت:
- رامین اگه نمیرفت الان عروسیمون بود؛ یادته چه ذوقی داشت سرعقدمون؛ همش میگفت من هم خواهر دامادم هم عروس باید سنگ تموم بذارم اما حالا... .
محکم بغلش کردم و اشک تو چشمام نشست؛ یادم بود خیلی هم خوب یادم بود؛ من سلین و اولین بار تو دانشگاهشون دیدم؛ موادفروشی دانشجویی تو دانشگاه بهمون گزارش شده بود و با لباس شخصی به عنوان دانشجو وارد دانشگاه شده بودیم تا اون شخص رو شناسایی کنیم که تو کلاس با سلین آشنا شدم؛ تو همون برخورد اول به دلم نشسته بود و میخواستم بیشتر بشناسمش اما نفس مگه میذاشت؛ همش پارازیت بود بین نگاهایی که به سلین میکردم و سربهسرم میذاشت؛ خیلی زبر و باهوش بود و تو همون برخورد اول باهام گفت که قیافهام به دانشجو نمیخوره و ریگی تو کفشم است و چقدر کمک کرد تا بتونم زود اون فرد و پیدا کنم.
وقتی هم رفتم خواستگاری سلین و بالاخره جواب بله رو ازش گرفتم نفس از خوشحالی روی پا بند نبود و چه ذوقی برای ما داشت.
موهاش و نوازش کردم و گفتم:
- آروم باش قربونت برم آروم.
گریههاش که تموم شد و آروم شد بلند شدم و آروم تو بغلم بلندش کردم و به طرف آشپزخونه رفتم؛ روی صندلی گذاشتمش و گفتم:
- بذار یه چیزی بپزم بخوریم بخوابیم من خیلی خستهام.
سلین:
- میمونی؟
رامین:
- آره نمیتونم برگردم دیگه.
سلین:
- به مامانت گفتی؟
یخچال و باز کردم و همون طور که نگاهی به داخلش میانداختم گفتم:
- بابا معموریته مامان هم خونه لیلا.
سلین آهی کشید و گفت:
- چقدر میشه که لیلا رو ندیدم.
چندتا تخممرغ برداشتم تا نیمرو کنم و گفتم:
- اونم میگفت اما اون پسر زر زروش نمیذاره که بیرون بره همهاش تو خونهاس.
سلین قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- وقتی به دنیا اومده دیدمش؛ الان لیلا میگه چه زن داداشی دارم من.
ماهیتابه رو از کابینت پیدا کردم و روی گاز گذاشتم و رو به سلین گفتم:
- نه بابا این چه حرفیه لیلا اوضاع تو رو میبینه خب.
کمی سکوت کرد و گفت:
- اهوم.
تخممرغا رو تو ماهی تابه شکستم و هم زدم و بعد پختنش روی میز گذاشتم.
آخرین ویرایش: