رمان

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #51
از آسانسور پیاده شدم و زنگ واحد و زدم؛ کمی گذشت و سلین درو باز کرد؛ نگاهی به صورتش کردم چشماش قرمز شده بود و معلوم بود گریه کرده.
آروم دستش و گرفتم و گفتم:
- عشق من خوبه؟
بی‌هوا خودش و انداخت تو بغلم و با بغض گفت:
- خوب شد اومدی رامین دارم دق می‌کنم.
دستم و پشت کمرش گذاشتم و گفتم:
- خدا نکنه عزیز دلم بیا بریم داخل ببینم چته.
رفتیم داخل و روی مبل نشستیم؛ تو بغلم گرفتمش و ب*و*سه‌ای روی‌ موهاش زدم.
آروم پرسیدم:
- چته سلینم؟
سرش و از روی سینه‌ام برداشت و خیره شد به عکس خندون نفس که روی میز بود و با اشک‌هایی که روی گونه‌هاش جاری بود گفت:
- دلم برای همخونه‌ام تنگ شده؛ برای خواهرم؛ رامین دو روز دیگه چهلمشه؛ می‌بینی چهل روز شد که دیگه نیست؛ چهل روزه که این خونه بی‌روحه؛ هق رامین من بخاطر نفس و دوستیمون خانوادمو راضی کردم و برای زندگی اومدم تو این خونه اما اون نامرد رفت و تنهامون گذاشت.
صدای هق‌هقش بلند شد و با گریه گفت:
- رامین اگه نمی‌رفت الان عروسیمون بود؛ یادته چه ذوقی داشت سر‌عقدمون؛ همش می‌گفت من هم خواهر دامادم هم عروس باید سنگ تموم بذارم اما حالا... .
محکم بغلش کردم و اشک تو چشمام نشست؛ یادم بود خیلی هم خوب یادم بود؛ من سلین و اولین بار تو دانشگاهشون دیدم؛ موادفروشی دانشجویی تو دانشگاه بهمون گزارش شده بود و با لباس شخصی به عنوان دانشجو وارد دانشگاه شده بودیم تا اون شخص رو شناسایی کنیم که تو کلاس با سلین آشنا شدم؛ تو همون برخورد اول به دلم نشسته بود و می‌خواستم بیشتر بشناسمش اما نفس مگه می‌ذاشت؛ همش پارازیت بود بین نگاهایی که به سلین می‌کردم و سربه‌سرم می‌ذاشت؛ خیلی زبر و باهوش بود و تو همون برخورد اول باهام گفت که قیافه‌ام به دانشجو نمی‌خوره و ریگی تو کفشم است و چقدر کمک کرد تا بتونم زود اون فرد و پیدا کنم.
وقتی هم رفتم خواستگاری سلین و بالاخره جواب بله رو ازش گرفتم نفس از خوشحالی روی پا بند نبود و چه ذوقی برای ما داشت.
موهاش و نوازش کردم و گفتم:
- آروم باش قربونت برم آروم.
گریه‌هاش که تموم شد و آروم شد بلند شدم و آروم تو بغلم بلندش کردم و به طرف آشپز‌خونه رفتم؛ روی صندلی گذاشتمش و گفتم:
- بذار یه چیزی بپزم بخوریم بخوابیم من خیلی خسته‌ام.
سلین:
- می‌مونی؟
رامین:
- آره نمی‌تونم برگردم دیگه.
سلین:
- به مامانت گفتی؟
یخچال و باز کردم و همون طور که نگاهی به داخلش می‌انداختم گفتم:
- بابا معموریته مامان هم خونه لیلا.
سلین آهی کشید و گفت:
- چقدر میشه که لیلا رو ندیدم.
چند‌تا تخم‌مرغ برداشتم تا نیمرو کنم و گفتم:
- اونم می‌گفت اما اون پسر زر زروش نمی‌ذاره که بیرون بره همه‌اش تو خونه‌اس.
سلین قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- وقتی به دنیا اومده دیدمش؛ الان لیلا میگه چه زن داداشی دارم من.
ماهی‌تابه رو از کابینت پیدا کردم و روی گاز گذاشتم و رو به سلین گفتم:
- نه بابا این چه حرفیه لیلا اوضاع تو رو میبینه خب.
کمی سکوت کرد و گفت:
- اهوم.
تخم‌مرغا‌ رو تو ماهی تابه شکستم و هم زدم و بعد پختنش روی میز گذاشتم.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #52
***
(نفس)
روی تخت نشسته بودم و به نقطه‌ای خیره شده بودم؛ فکرم مشغول بود و داشتم تو گذشته سیر می‌کردم که صدای جیغی بلند شد و یک متر پریدم بالا.
یا حضرت شلغم این چی بود؛ کی بود؛ از کجا اومد!
وجی: نفس.
- هان؛ تو دیگه کی هستی.
وجی: حالا دیگه منو نمی‌شناسی واقعا که.
- نه کی هستی.
وجی: بابا منم وجی.
- عه تویی؟
وجی: آره.
- ای درد آره؛ ای حناق؛ چرا وحشی بازی درمیاری؛ اون جیغ چی بود.
وجی: ببخش جو گرفتتم.
- وجی خوبی؟ آره؛ مریضی؟
وجی: نه، تب داری؟(نه) وای وجی نکنه داری می‌میری به من نمیگی؛ بگو طاقتش و دارم.(نخیر نمی‌میرم) پس آدم شدی.
وجی: نه به جون تو؛ از اولم آدم بودم.
- آهان پس چیه؟!
وجی: هیچی چیزه؛ وجی بنال.
وجی: چیزه نفس حس می‌کنم چیزه... .
- ای بابا چیه؟
وجی: چیزه حس می‌کنم؛ حامله‌ام.
پقی زدم زیر خنده؛ وجی خاک عالم تو سرت تو وجی کی هستی؟
وجی: خب تو... .
- پس تو وجود منی؛ این حست می‌تونه بخاطر این باشه که من حامله‌ام.
وجی: عه واقعا؛ وای گوگولی مگولی؛ آخیش فکر کردم از این فری حامله شدم.
- چی؛ وجی فری کیه؛ تو باهاش بودی؟
وجی: رِل زدم باهاش دیگه.
- رل زدی! باهاش کارای خاک‌بر سری هم داشتی!
وجی: وای آره یه روز اومد؛ تو اتاق ل*خ*ت بودم؛ من رفتم اون اومد من رفتم اون اومد آخرشم گرفت کارشو تموم کرد دیگه.
- هی خدا وجدان هم وجدان‌های قدیم؛ وجی انقدر خودسر شدی که با این و اون می‌خوابی! آخه من به این مثبتی چرا وجدانی به این منحرفی دارم.
وجی: آره جون خودت؛ پس این گوگولی از هوا اومده تو شکمت دیگه.
دیگه حرفی نداشتم؛ والا حرف حق جواب نداره که؛ من برم هوا خوری.
بلند شدم و به طرف بالکنی که چند روز پیش با هزار مصیبت کلیدش رو گرفته بودم رفتم و درو باز کردم؛ بالکن رو به پشت ویلا بود و فضای پر‌درخت و سرسبزش حالمو خوب می‌کرد؛ الانم که شب بود و آسمون پرستاره‌اش.
روی صندلی نشستم و خیره شدم به آسمون و آروم دستم و روی شکمم گذاشتم؛ هنوز هم باور نداشتم که بچه‌ای تو شکم دارم و مامان شدم؛ برام مثل خواب بود.
هوا کمی خنک بود و احساس سرما می‌کردم؛ دستام و دورم پیچیدم و سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم؛ اینجا واقعا بهم آرامش می‌داد و کمی از فکر و خیال دورم می‌کرد البته اگه می‌ذاشتن.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #53
صدای در اتاق اومد و بعدشم پاهایی که به طرف بالکن میومد؛ چشمام و بستم و خودمو زدم به خواب؛ صدای پا تا نزدیکیم اومد و مکث کرد و صدای آرومش بلند شد.
فرهاد:
- ببین کجا خوابش برده.
از لای چشمام نگاه کردم که نزدیکم شد؛ زود بستم؛ دستاش و زیر زانوم انداخت و بلندم کرد، چشمام و محکمتر بستم؛ داخل اتاق شد و آروم گذاشتم روی تخت.
از بالا پایین شدن تخت فهمیدم که کنارم نشست و همون طور که موهام‌ و نوازش می‌کرد آروم گفت:
- هر طور که بشه تو مال منی؛ حتی اگه بچه‌ی کس دیگه‌ای رو به دنیا بیاری؛ هیچ وقت ازت دست نمی‌کشم؛ برام ممنوعه‌ بودی و هستی اما لعنتی دلم و بدجور بهت باختم.
نفساش رو صورتم پخش میشد و این یعنی می‌خواد ب*ب*و*سم؛ وای لعنتی نمی‌خوام؛ حالا چیکار کنم؛ با فکری که به ذهنم زد زود با حالتی خوابالود طوری که فکر کنه دارم تو خواب حرف میزنم نالیدم:
- آرتا؛ آرتا نجاتم بده؛ آرتا.
نفساش تند‌تر شد؛ درست زده بودم به هدف و عصبیش کرده بودم؛ ب*و*س*ه محکم و سریعی به لبم زد و فاصله گرفت.
فرهاد:
- حق نداری تو خواب هم اسمش و بیاری؛ حتی تو خواب.
پتو رو عصبی روم کشید و بعد صدای در اتاق بلند شد؛ چشمام و باز کردم و با حرص جیغمو تو بالش خفه کردم؛ کثافت بی‌ریخت اه.
با عصبانیت خیره شدم به سقف و نفس عمیقی کشیدم؛ این چرا دست از سر من برنمی‌داشت من چطور باید خلاص میشدم از اینا؛ بیشعور میمون.
معلوم بود خلافکارن اما چی و چجوریش و نمی‌دونستم؛ همه کسایی که تو این ویلا بودن همه به جز خدمتکارا مسلح بودن و همیشه درحال آماده باش؛ کسی از ویلا خارج نمیشد و اونی هم که داخل میشد به طور دقیق چک میشد؛ می‌ترسیدن از چیزی و خیلی محافظه کار بودن اما چرا... .
از همه مشکوک‌تر برادر فرهاد بود که دو روزی میشد که اومده بود اینجا و همه‌اش در حال بحث با فرهاد بود؛ همه‌اش می‌گفت دیره و ممکنه بیفتن تو هچل اما فرهاد بیخیال بود و می‌گفت به موقعش.
خلاصه که سردرنمیاوردم جریان چیه و اینا کین؛ گاهی یه کوچولو گوش وامیستادم که هیچی هم عایدم نمیشد.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #54
***
با صدای حرف‌زدنی چشمام و باز کردم و گیج اطرافم و نگاه کردم؛ کمی دقیق شدم؛ صدا از بیرون میومد؛ با کنجکاوی زود پتو رو کنار زدم و به طرف در به راه افتادم؛ پشت در وایسادم و گوشم و به در چسبوندم تا ببینم چه خبره اما صدا واضح نبود.
پس آروم طوری که صدایی ایجاد نکنم در و باز کردم و سرکی به بیرون کشیدم؛ با ندیدن کسی آروم بیرون اومدم و پشت ستونی که اونجا بود قایم شدم سرکی کشیدم و نگاه کردم فرهاد و فرشید نشسته بودن و در حال حرف زدن بودن.
فرشید:
- تصمیم آخرت چیه فرهاد؟
فرهاد:
- میرم آمریکا.
فرشید:
- این دختره چی؟
فرهاد قاطع جوابش و داد:
- با خودم می‌برمش.
فرشید بعد مکثی گفت:
- فرهاد چرا نمی‌فهمی یه زن برای ما نقطه ضعفه می‌بریش که چیکار؛ می‌خوای تو دردسر بیفتی.
فرهاد:
- باهاش ازدواج می‌کنم.
فرشید اینبار با حرص گفت:
- چی ازدواج؛ فرهاد انگار یادت رفته کی هستی! می‌خوای برای خودت نقطه ضعف درست کنی.
فرهاد:
- نمی‌تونم دست بکشم دوسش دارم بفهم.
فرشید کلافه پوفی کشید و گفت:
- باشه قبول دلت و برده اما فرهاد اون حامله‌است.
فرهاد بی‌خیال پاش و روی اون یکی انداخت و گفت:
- برام مهم نیست همه جوره مال منه و نمی‌ذارم کسی صدمه‌ای بهشون بزنه.
فرشید:
- وای فرهاد؛ دیگه نمی‌دونم چی بگم؛ هر کاری می‌کنی بکن فقط به کارمون لطمه نزن؛ باید هر چه زودتر بریم.
انگار حرفاشون تموم شد پس تا گیر نیفتادم آروم برگشتم به اتاق و روی تخت نشستم؛ وای خدای من می‌خواست منو برداره ببره خارج؛ این اوج بدبختیه؛ حالا باید چیکار می‌کردم خارج شدن از کشور یعنی پایان همه چی؛ یعنی همه چی تمومه... .
***
(رامین)
ماهی در و باز کرد و کناری وایساد؛ داخل شدم و پرسیدم:
- کجاست؟
ماهی:
- تو اتاقش؛ حالش خوب نیست کلافه‌ام کرد.
به طرف اتاق سلین به راه افتادم و در و باز کردم؛ نگاهی به داخل کردم؛ جلوی آینه نشسته بود و خیره به گوشه‌ای.
کنارش رفتم و با لحن شادی گفتم:
- سلام؛ عشق من چیکار می‌کنی؟
از تو آینه خیره شد بهم و آروم گفت:
- خوبم.
شونه‌ای که روی میز بود و برداشتم و گفتم: - خوبه پس بذار موهاتو شونه کنم و ببافم هوم.
آروم سرش و تکون داد و کش موهاش و باز کرد؛ شروع کردم با آرامش موهاش و شونه کردن؛ عاشق موهای نرمش بودم و دوست داشتم شونه کنمشون؛ وقتی کامل شونه زدم شروع کردم به بافتنشون تموم که شد با کش بستم و خم شدم و ب*و*سه‌ای روی شونه‌اش زدم؛ سرم و کنار سرش نگه داشتم و از تو آینه خیره شدم بهش.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #55
خواستم این بار گردنش و ب*ب*وسم که نگاهم به گوشواره‌های نگین دارش خورد آروم پرسیدم:
- سلین عزیزم پس گوشواره‌هات کو؟
سلین: کدوما؟
رامین:
- همونایی که گفته بودم هیچ وقت درنیاری؛ نمی‌دونی نگرانتم و ممکنه هر آن اتفاقی برات بیفته.
کمی فکر کرد و یهو نمی‌دونم چی شد که زد زیر گریه و هق‌هقش بلند شد؛ با تعجب از پشت بغلش کردم و گفتم:
- چی شد زندگیم آروم باش.
با هق‌هق گفت:
- رامین... .
رامین:
- جانم چیه؟
هق‌هقی کرد و گفت:
- اونا رو نفس انداخته بود؛ اون روزی که تصادف کرد هق‌.
اون گوشواره‌ها توش ردیاب داشت و برای امنیت سلین گفته بودم تا از خودش دور نکنه؛ بعد اون تهدیدی که بخاطر شغل من سلین تو دردسر افتاده بود و داشت دزدیده میشد اونا رو بهش داده بودم تا از خودش دورش نکنه و حالا می‌گفت که نیستن.
اما؛ اما یادم نمی‌اومد که بین وسایل نفس اونا بوده باشن؛ باید از آرتا می‌پرسیدم وسایلا دست اون بود.
***
(نفس)
آی خدا دارم میمیرم؛ بی‌حال روی تخت دراز کشیدم؛ این حالت تهوع دیگه داشت جونم و در میاورد.
دلمم ضعف می‌رفت از گشنگی و یه چیز شیرین می‌خواستم؛ با بی‌حالی از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم؛ سرو وضعم خوب بود پس عوض نکردم و آروم از پله‌ها پایین اومدم.
پایین سالن بزرگی بود با یه آشپزخونه و سالن غذاخوری مجهز و راهرویی کنار پله‌ها بود که به اتاق‌های خدمتکارا ختم میشد؛ همه چیز‌ا گرون قیمت و شیک بود و به طور زیبایی چیده شده بود.
پایین پله‌ها که رسیدم به طرف آشپزخونه که اون طرف سالن بود رفتم و داخل شدم؛ خدمتکارا در حال پخت و پز بودن و این ور اون ور می‌رفتن یکیش که دختر کم سن و سالی بود با دیدن من پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- فرمایش؟
از لحنش اصلا خوشم نیومد؛ تای ابروم و بالا دادم و گفتم:
- ارث پدرتو خوردم اینجور نگام می‌کنی؟
با حرص نگاهم کرد و خواست جوابم و بده که اون یکی که سن بالاتری داشت نذاشت؛ چشم غره‌ای بهش رفت و رو به من گفت:
- بفرمائید خانم چیزی می‌خواستین؟
سری تکون دادم و گفتم:
- یه چیز شیرین می‌خوام؛ کیک یا شیرینی دارین؟
خدمتکار:
- والا خانم تموم شده اما اگه اجازه بدین ده دقیقه‌ای درست کنم براتون.
آروم گفتم:
- باشه؛ پس من میرم بیرون قدم بزنم تا شما حاضر می‌کنین.
اومدم بیرون و به طرف حیاط به راه افتادم و آروم شروع کردم به قدم زدن؛ همه جای حیاط پر بود از درخت و بادیگارد و همه‌اشون هم زیر چشمی نگاهم می‌کردن.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #56
دور تا دور خونه و حیاط راه باریکی از سرامیک بود و من آروم آروم قدم میزدم و دور حیاط می‌گشتم؛ پشت ویلا که رفتم با دیدن درخت گیلاسی که اون جا بود چشمام درخشید؛ وای من عاشق گیلاسم.
به طرفش رفتم که دیدم دوتا از این نره غولا زیرش خوابیدن؛ یه خروپفی هم راه انداخته بودن بیا و ببین.
نگاهی به درخت که بلند بود کردم دستم نمی‌رسید و این نره‌ غولا هم زیرش بودن؛ با خنده شیطانی به طرف شیلنگ آبی که اونجا بود رفتم و برداشتمش؛ یه دور دور پاشون پیچیدم و با کمی مکث آب و باز کردم و گرفتم روشون؛ بیچاره‌ها با نعره از جا پریدن و تا خواستن بلند بشن تالاپی با زمین یکی شدن و نعره‌اشون هوا رفت؛ منو میگی غش کرده بودم از خنده؛ یعنی زمین و داشتم گاز میزدما؛ روی چمنا نشسته بودم و قهقه‌ام رو هوا بود اونا هم آخ و اوخ می‌کردن و سعی داشتن بلند بشن؛ وای روحم شاد شد.
با صدای ما تمام بادیگاردا و فرهاد که تازه از بیرون اومده بود ریختن دورمون و با تعجب به ما نگاه می‌کردن؛ با دیدن فرهاد کمی خودم و جمع و جور کردم اما مگه خنده‌ام بند میومد.
فرهاد عصبی گفت:
- این چه حالیه شما دارین؟
بادیگارد‌ها کمکشون کردن تا بلند بشن و شیلنگ و از دور پاشون باز کردن؛ فرهاد یه نگاه به شیلنگ و سر‌ و وضع اونا کرد و یه نگاه به من و فکر کنم گرفت جریان چیه چون چشماش گرد شد و منو نگاه کرد که زود بلند شدم و وایسادم.
توبیخ‌گرانه گفت:
- نفس.
لبام و آویزون کردم و گفتم:
- به من چه من گیلاس می‌خواستم؛ این نره غولا هم اینجا خواب بودن.
بادیگاردا نگاه خیلی بدی بهم کردن که نگرخیدم هیچ دوباره پقی زدم زیر خنده.
فرهاد عصبی برگشت طرفشون و گفت:
- شما خواب بودین.
اینو نعره زدا؛ بیچاره‌ها سرشون و پایین انداختن و گفتن:
- ببخشید آقا.
فرهاد:
- گمشین از جلوی چشمم.
اونا دررفتن و منم آروم از کناری جیم زدم و زود برگشتم به اتاقم.
وای عجب خندیدما؛ خیلی باحال بود کلا حال کردم؛ خیلی وقت بود کرم‌ریزی نکرده بودم.
رفتم تو بالکن و لم دادم روی صندلی و مثل همیشه خیره شدم به درختا؛ کمی که گذشت در زده شد و بعدش خدمتکاری با یه ظرف بزرگ از گیلاس و بشقابی کیک وارد بالکن شد و اونا رو جلوم گذاشت‌.
خدمتکار:
- بفرمائید خانم.
نگاهی به اونا کردم وتشکری کردم که رفت؛ از گوشه چشم نگاهی بهشون کردم و با لجبازی گفتم:
- نه نمی‌خورم.
اما لامصبا چشمک میزنن؛ نه نمی‌خورم؛ خیلی خوشمزه به نظر میرسن‌ ها؛ بعد کلی کلنجار با خودم آخرش بخاطر بچه‌ام خوردم ام به به.
وجی: آره جون ننه‌ات فقط بخاطر بچه.
این وجی منم ضدحاله‌ ها؛ بابا به تو چه بذار کوفت کنم دیگه.
وجی: باوشه من رفتم.
آخیش چه خوشمزه بودن خیلی چسبید؛ وقتی که تموم شد بلند شدم و رفتم داخل تا کمی دراز بکشم؛ کلا کارم شده بود خوابیدن و بیدار شدن و دوباره همون روتین؛ عجیب هم خودمو به بیخیالی زده بودم تا کمتر یادم بیاد بیچارگیم و تو این جهنم موندنم‌ اما بازم فکرم درگیر و روحم تو عذاب بود.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #57
***
(رامین)
با فکر داغون وارد اتاق شدم و پشت سیستم نشستم؛ امروز رفته بودم پیش آرتا و سراغ گوشواره‌های سلین رو گرفتم اما بین وسایلا نبوده و نیست؛ می‌خواستم ببینم پس چی شدن؛ باید بین اونا بود اما نیست.
وارد سیستم شدم و کد مدنظرم و وارد کردم؛ کمی گذشت تا پیدا کنه و بالا بیاد.
با پیدا شدن جای جی پی اس که نقطه قرمزی روی نقشه بود صفحه رو جلوتر کشیدم و خیره شدم به جایی که نشون میداد؛ جایی اطراف چالوس اما منطقه‌ای جنگلی!
یعنی چی! این ردیاب این جا چیکار می‌کرد؛ نفس تو تهران تصادف کرده اما این گوشواره‌ها تو چالوس و اونم تو منطقه جنگلی!
سلین مطمئن بود که اونا تو گوش نفس بوده و الان این زیادی مشکوک میزد؛ باید حتما سردرمیاوردم.
ذهنم مشغول و در حال پردازش این موضوع بود که در زده شد؛ سرم و بلند کردم و گفتم:
- بفرمائید.
مرادی وارد اتاق شد و بعد گذاشتن احترام نظامی گفت:
- سرگرد رفیعی جناب سرهنگ منتظر شما هستن و میگن موضوع مهمی رو باید به عرضتون برسونن.
رامین:
- باشه اومدم.
مرادی بیرون رفت و منم سیستم و بستم و از جام بلند شدم؛ از اتاق خارج و به طرف اتاق سرهنگ که چند اتاق اون ورتر بود رفتم؛ پشت در لباسم و مرتب کردم و در زدم و با اجازه ورودش وارد اتاق شدم؛ احترام گذاشتم و به طرف میز رفتم.
سرگرد خالقی و ستوان امیری هم بود و این یعنی موضوع مهمی بود که سرهنگ ما رو خواسته بود.
سرهنگ:
- بشین سرگرد.
روی صندلی نشستم و با سرگرد احوال‌پرسی کردم و خیره شدم به سرهنگ؛ سرهنگ بعد مکثی پرونده‌ای رو جلومون گذاشت و گفت:
- پرونده Blaze(شعله) گروهی مافیایی که فعالیتشون تو ایران فروش مواد مخدر، قاچاق دختر، قاچاق اسلحه و ... می‌دونین که همکاران خیلی وقته روی این پرونده کار می‌کنن و هنوز به جایی نرسیدن؛ شما رو اینجا جمع کردم که بگم چند روز پیش ورود فرشید بهمنش یکی از اعضای این باند که تو قسمت قاچاق دختر فعالیت داره از راه مرزی به ایران توسط یکی از جاسوس‌ها گذارش شده و الان کجا و چیکار می‌کنه معلوم نیست؛ باید همه تلاشتون رو به کار بگیرین تا بتونیم از کشور خارج نشده دستگیرشون کنیم.
ستوان امیری پرونده رو نگاهی کرد و سه تا عکس روی میز گذاشت و رو به عکسی که پسری بور با چشم‌های سبز و بینی قلمی و لب‌های گوشتی بود اشاره کرد و گفت:
- فرشید بهمنش؛ اون یکی هم پسری چشم و ابرو مشکی بود و رد چاقویی عمیق روی صورتش داشت که ستوان اونو طاها خوشرو و اون یکی هم مردی میانسال با موهای جوگندمی، چشم‌هایی آبی و ریشی پرفسوری بود رو رضا دادبه معرفی کرد و ادامه داد:
- این سه نفر که سه تا از مهره‌های اصلی این باند هستن شناسایی شدن و نقش زیادی تو ایران و فعالیتاشون دارن و با دستگیریشون می‌تونیم تا حدودی دفعشون کنیم.
رامین:
- بله قربان؛ فقط من یه کار مهمی دارم که فردا باید انجامش بدم اگه اجازه بدین فردا مرخص باشم.
سرهنگ فکری کرد و گفت:
- باشه سرگرد رفیعی فقط عجله کن؛ اگر از ایران خارج بشن دیگه کاری از دستمون ساخته نیست.
سری تکون دادم و گفتم:
- چشم قربان.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #58
***
با عصبانیت دستم و روی فرمون کوبیدم و لعنتی به شانسم فرستادم؛ ماشینم درست وسط جنگل خراب شده بود و موندم چیکار بکنم؛ از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف کردم؛ تا چشم کار می‌کرد درخت بود و درخت؛ کاپوت و باز کردم اما هر چه قدر نگاه کردم و تلاش کردم درست نشد که نشد.
کلافه بستمش و درهاشو قفل کردم؛ نگاهی دوباره به گوشی انداختم و از بین درخت‌ها راه افتادم به سمت نقطه‌ای که نشون میداد؛ با ماشین راه زیادی نمونده بود اما پیاده کمی دور بود و همین طور سخت بود و دشوار.
دنبال یه جی‌ پی‌ اس تا کجا اومده بودم؛ واقعا عجب عقلی دارم من.
بگو می‌خوای چیکار آخه؛ خدا کنه الکی نیومده باشم؛ گوشواره‌ها چیز باارزشی نبود که بگم دزدیده شده اما اینجا بودنشون هم برام مثل یه معمای بزرگ بود و باید می‌فهمیدم.
با صدای خش‌خشی از پشت بوته‌ها سرجام وایسادم و آروم دستم و روی اسلحه‌ام گذاشتم؛ بوته‌ها کمی تکون خورد و خرگوشی از بینش بیرون پرید و دوید؛ نفس آسوده‌ای کشیدم و دوباره به راه افتادم.
نمی‌دونم چقدر راه اومده بودم و تا کجا اومده بودم فقط می‌دونم که دیگه کلافه شده بودم از این همه درخت و جاهای شبیه هم.
نگاهی دوباره به نقشه کردم؛ چیزه زیادی نمونده بود و دیگه داشتم می‌رسیدم اما نرسیده فکر برگشت این همه راه رو می‌کردم اه لعنتی.
نگاهی دوباره به گوشی کردم؛ اینجا رو نشون می‌داد دیگه؛ سرم و بلند کردم و دقیق اطرافم و نگاه کردم؛ از بین شاخه‌های درخت روبه‌روم رد شدم و کمی جلو‌تر رفتم که چشمم به ویلای بزرگی خورد!
با تعجب جلوتر رفتم و دقیق‌تر نگاه کردم؛ ویلا اونم وسط جنگل؛ عجیب بود؛ یه ویلای معمولی هم نبود این و از تجهیزات بیرونش هم میشد فهمید.
کمی منتظر موندم و با ریز بینی خیره شدم به این خونه مجهول که در بزرگش باز و ماشینی بیرون اومد؛ بلافاصله پشت درخت وایسادم و آروم نگاهم و به ماشین دوختم؛ جلوی در نگه داشت و منتظر موند؛ شیشه‌های ماشینی دودی بود و چیزی معلوم نبود اما انگار کسی قرار بود سوار بشه.
بعد دقیقه‌ای دو نفر هم از در بیرون و نزدیک ماشین شدن؛ یکیش که معلوم بود بادیگاردی چیزیه در و برای اون یکی باز کرد تا سوار بشه.
تو چهره‌ دومی دقیق شدم؛ بنظرم خیلی آشنا میومد؛ من این و کجا دیده بودم!
کمی فکر کردم و یهو چراغی بالا سرم روشن شد؛ فرشید بهمنش؟!
وای خدای من؛ انتظار هر کسی رو داشتم به جز این خلافکار اونم اینجا وسط جنگل... .
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #59
با تعجب خیره به رفتنشون بودم؛ هه ببین با یه جی‌ پی‌ اس ساده به کجا و چه آدمی رسیده بودم؛ اما سردرنیاوردم از مرتبط بودنشون با هم.
گوشیم و از جیبم در آوردم و زود شماره احمد و گرفتم؛ چند بوق خورد و بالاخره جواب داد.
احمد:
- بفرمائید سرگرد.
همون طور که آروم آروم از بین درختا می‌رفتم تا همه جای ویلا رو نگاهی بکنم گفتم:
- کم مزه بریز بهت احتیاج دارم.
احمد جدی شد و گفت:
- چیزی شده کجایی؟
رامین:
- برات لوکیشن می‌فرستم زود خودت و برسون؛ سرنخی از پرونده شعله پیدا کردم.
احمد که خیلی وقت بود روی این پرونده کار می‌کرد با شنیدن حرفم با عجله گفت:
- چی؛ باشه اومدم بفرست؛ نیرو بیارم؟
رامین:
- نه تنها بیا بعدا خبر می‌کنیم.
گوشی رو قطع کردم و براش لوکیشن فرستادم و دوباره راه افتادم؛ حواسم بود که زیاد نزدیک نشم چون با دوربین‌های مداربسته‌ای که همه جا نصب بود دیده شدنم حتمی بود.
ویلای بزرگی بود با امنیت بالا؛ دیوار‌های بلند سنگی و زخیمی داشت و به سختی میشد ازشون بالارفت؛ هیچ در دیگه‌ای به جز اون در نداشت و صد‌درصد داخل پر از محافظ بود.
***
دو ساعتی میشد که بین بوته‌ها نشسته و خونه‌ رو زیر نظر داشتم اما نه کسی اومده بود و نه کسی رفته بود؛ گوشی رو درآوردم که باز به احمد زنگ بزنم که دستی روی شونه‌ام نشست؛ با ترس یهویی اسلحه رو به طرفش گرفتم که احمد زود گفت:
- منم منم نزن.
نفس آسوده‌ای کشیدم و دستم و پایین آوردم.
رامین:
- مثل آدم بیا خب.
احمد جوابی نداد و نگاهی به ویلا کرد و با ریزبینی گفت:
- اینجا می‌مونن؟
رامین:
- انگار آره.
با خوشحالی کنارم نشست و گفت:
- از کجا فهمیدی؟
سرم و تکون دادم و آروم گفتم:
- خودمم نفهمیدم سردرنمیارم.
احمد سوالی نگاهم کرد و گفت:
- پس چطور فهمیدی ربطی به پرونده داره؟
رامین:
- چند ساعت پیش فرشید بهمنش با ماشینی از این ویلا خارج شد.
احمد با شنیدن حرفم زود گوشیش و از جیبش بیرون کشید و بلند شد.
احمد:
- باید به سرهنگ خبر بدم.
گفت و ازم دور شد؛ منم دوباره خیره شدم به این ویلای مرموز؛ خدا می‌دونست چی در انتظارمون بود و موفق می‌شدیم یا نه... .
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #60
(راوی)
نفس آرام و در خواب عمیقی فرو رفته بود؛ فرهاد که تازه وارد اتاق شده بود کنارش نشسته و با محبت خیره به چهره غرق در خوابش شد و آرام ب*و*س*ه‌ای بر روی موهایش زد؛ برای اولین بار جلوی دختری دلش لرزیده بود و بخاطرش دست به هر کاری زده بود.
آنقدر وجود دخترک برایش شیرین بود که کنترل کردن خودش در برابر او غیر ممکن بود اما صبر و حوصله می‌کرد تا دلبرک کمی با دلش راه بیاید و کمی هم که شده دل به دلش بدهد؛ اما این توقع از نفس قصه هم زیاد بود و هم غیر ممکن.
کنارش دراز کشید و از پشت بغلش کرد و مشغول نوازش موهایش شد؛ حتی با گرفتن دست‌هایش هم حس‌های مردانه‌اش بیدار میشد و چقدر سخت بود کنترل کردن خودش؛ دستش را به زیر لباسش برد و روی شکمش گذاشت و آرام نوازشش کرد؛ دستش بی‌اختیار کمی بالاتر و بر روی س*ی*نه‌هایش نشست و آرام فشرد.
نفس با حس دست‌هایی روی تنش با وحشت از خواب پرید و خواست فاصله بگیرد که دست‌های فرهاد دورش محکم‌تر شد؛ جیغی کشید و تقلا کرد؛ فرهاد با حس سرش را بین موهایش فرو کرد و همان طور که عمیق بو می‌کشید گفت:
- آروم باش نفسم.
نفس با حرص داد زد:
- ولم کن عوضی برو اون ور.
فرهاد بدون توجه به حرف‌ها و تقلا‌هایش پوست گردنش رو بین لب‌هایش گرفت و آرام م*ک*ی*د که جیغ‌های نفس بیشتر و تقلا‌ کردنش زیاد شد.
نفس:
- ولم کن کثافت به من دست نزن.
فرهاد بعد مک کوتاهی گردنش را ول کرد و دست‌هایش را باز کرد؛ نفس زود فاصله گرفت و خواست فرار کند که فرهاد این بار دست‌هایش را محکم گرفت و رویش خیمه زد؛ نفس با گریه تقلا کرد و جیغ کشید.
فرهاد:
- نفس آروم باش؛ نمی‌خوام آسیبی به بچمون برسه.
نفس:
- ولم کن آشغال؛ بچه تو نیست ولم کن.
فرهاد لبخندی زد و آرام گفت:
- چه بخوای چه نخوای مجبوری با من بزرگش کنی؛ پس بچه منم هست.
نفس با گریه دست‌هایش را کشید و نالید اما فرهاد ول نکرد و با چشم‌های خمارش خیره به اندام نفس شد؛ با کمی مکث لباسش را بالا داد و نگاهش از دیدن س*ی*نه‌های سفیدش خمار‌تر شد؛ نفس جیغ گوش‌خراشی کشید و هق‌هقش بلند شد اما انگار این دفعه را نمی‌توانست راه فراری داشته باشد و گیر گرگ عاشق افتاده بود؛ گرگی که می‌خواست از عشقش تن بره روبه‌رویش را بدرد و او را مال خود کند؛ خیلی وقت بود که جنون لمس تنش را داشت و می‌خواست هرچه زودتر به خواسته‌اش برسد.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا