رمان

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #61
آنقدر جیغ و داد کرده بود که دیگر صدایش درنمی‌آمد و فرهاد بدون توجه مشغول تنش بود؛ با حرارت ب*و*س*ه‌هایش را در جای جای بدنش می‌نشاند و غرق ل*ذ*ت بود؛ دستش را بند شلوارش کرد و آن را پایین کشید؛ چشمان نفس با هق‌هق بسته شد و لبش را به دندان گرفت همه چیز برایش تمام شده بود و دیگر راهی برای نجاتش نبود.
فرهاد چشمان خمارش رابه پایین ت*ن*ه‌اش دوخت و تنش داغتر و نفس‌هایش کشدار شد؛ دستش را روی پوستش کشید و نفس با گریه خودش را منقبض کرد؛ فرهاد بی‌تاب خواست کمربندش را باز کند که در با شتاب باز شد و بادیگاردی سراسیمه وارد اتاق شد؛ فرهاد با عصبانیت خودش را روی بدن ل*خ*ت نفس انداخت و به طرف بادیگارد برگشت تا فریاد بزند اما با حرف بادیگارد خشکش زد.
بادیگارد:
- آقا پلیسا؛ محاصره شدیم بدوئین.
گفت و بلافاصله به بیرون دوید؛ بلند شدن صدای تیر‌اندازی از بیرون هم صحت حرف‌های بادیگارد بود.
فرهاد با عجله از روی نفس بلند شد و لباس‌هایش را درست کرد و با گرفتن دستش به طرف بیرون دوید.
نفس هنوز هم در شوک چند لحظه پیش بود و مثل عروسکی کوکی به دنبال فرهاد کشیده میشد.
به سرعت از پله‌ها به پایین دوید و نفس را به دنبالش کشید؛ نفس که تازه به خودش آمده بود دست آزادش را زیر دلش گذاشت و چهره‌اش از دردی که در دلش پیچید درهم شد.
از راهرو گذشت و با عجله وارد اتاقی شد و بلافاصله دست نفس را ول و به طرف قفسه کتاب‌خانه دوید دستش را بند قفسه کرد تا آن را کنار بکشد؛ صدای گلوله همچنان از بیرون به گوش می‌رسید؛ نفس که گیج بود و نمی‌دانست اطرافش چه می‌گذرد دیگر نتوانست تحمل کند و با درد شدیدی که در دلش پیچید روی زمین زانو زد و ناله‌ای از درد سر داد.
فرهاد با صدای نفس دری که حالا با ‌کنار رفتن قفسه پیدا شده بود را ول کرد و گفت:
- نفس.
به طرفش به راه افتاد که همان لحظه صدای پایی که به طرف اتاق می‌آمد او را سرجایش میخ‌کوب کرد؛ نمی‌توانست ریسک کند اما ول کردن نفس نیز سخت بود برایش؛ صدای پا که نزدیک‌تر شد دو دلی را کنار گذاشت و با عجله به طرف در مخفی دوید و وارد تونل تاریک شد.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #62
(رامین)
بالاخره بعد چند ساعت کشمکش تونستیم همه‌اشون رو دستگیر کنیم؛ خسته به طرف ویلا رفتم و داخل شدم نگاهی به اطراف کردم و نزدیک‌تر رفتم که یکی از سربازا از راهرو دراومد و با دیدنم زود گفت:
- سرگرد یکی از اینجا فرار کرده.
جلوتر رفتم و پرسیدم:
- کجا فرار کرده همه جا تحت محاصره‌اس.
سرباز نفسی گرفت و گفت:
- سرگرد از یه راه مخفی؛ یه خانم هم بیهوش تو اتاقه.
وارد راهرو شدم و به طرف اتاقی که می‌گفت پا تند کردم و داخل شدم؛ اولین چیزی که به چشمم خورد کمد کنار رفته و در پشتش بود؛ رو به سرباز کردم و گفتم:
- زود چندتا از سربازا و سرگرد صالحی رو صدا کن بیان اینجا‌.
سرباز اطاعتی کرد و بیرون رفت؛ نگاهم و از در گرفتم و به زنی که روی زمین بود انداختم؛ موهاش رو صورتش افتاده بود و چهره‌اش معلوم نبود؛ هیچ زخمی هم نداشت که بگم تیر خورده.
آروم کنارش نشستم و با نوک انگشتم نبضش رو گرفتم؛ نبضش میزد و بیهوش بود؛ با اومدن سرگرد صالحی و سرهنگ از جام بلند شدم و وایسادم.
سرهنگ:
- چی شده سرگرد.
رامین:
- جناب سرهنگ این جا یه راه مخفی و معلومه فرار کردند.
سرهنگ نگاهی به اون تونل کرد و رو به صالحی گفت:
- سرگرد صالحی با چند سرباز برو داخل این راهرو و ببین به کجا می‌رسه باید بفهمیم کجا فرار کردند.
صالحی اطاعت کرد و با سربازا وارد اون راهرو شدند؛ سرهنگ با کمی مکث کنار زنه نشست و پرسید:
- مرده؟
رامین:
- نه قربان بیهوشه.
آروم موهاش رو از صورتش کنار زد و گفت: می‌تونه یکی از اعضای باند باشه وگرنه... .
بقیه حرفش رو دیگه نفهمیدم چون خیره موندم به چهره‌اش و خشکم زد؛ چطور ممکن بود؛ وای خدای من!
با حیرت روی زمین کنارش نشستم و نگاهش کردم؛ اشک تو چشمام حلقه زد و با دست‌های لرزونم صورتش و لمس کردم؛ نه واقعیت بود.
سرهنگ با دیدن حالم با تعجب گفت:
- رامین حالت خوبه؛ می‌شناسیش؟
با تته پته گفتم:
- نفس؛ نفس داداشی.
تکونش دادم و کشیدمش تو بغلم و با بغض صداش کردم:
- نفس پاشو؛ نفس.
سرهنگ:
- باید برسونیش بیمارستان عجله کن.
با عجله تو بغلم بلندش کردم و به طرف بیرون دویدم؛ هنوزم باورنمی‌کردم؛ نکنه شبیه نفس باشه؛ اما نه امکان نداره.
پا تند کردم به طرف آمبولانس اما چون چندتا هم زخمی داشتیم نمیشد پس با عجله تو ماشین خودم گذاشتمش و با سرعت حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #63
کلافه طول و عرض سالن و متر می‌کردم و منتظر بودم دکتر از اون اتاق بیاد بیرون؛ هنوزم باورم نمیشد که نفس زنده باشه؛ اما خاکش کردیم خودم دیدم جنازشو اصلا اگه زنده بود بین اون خلافکارا چیکار می‌کرد چطور سر از اونجا درآورده؛ انقدر سوال تو ذهنم این ور اون ور می‌رفت و برای هیچ کدوم جوابی نداشتم که مغزم داشت جر می‌خورد؛ با صدای پا سرم و بلند کردم و خیره شدم به میلادی که با نگرانی نزدیکم میشد؛ همین که رسید سرتاپام و نگاهی کرد و پرسید:
- خوبی زخمی شدی؛ گلوله خوردی؟
پوفی کردم و گفتم:
- هیچیم نیست.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- یعنی چی؛ پس چرا منو کشیدی اینجا؛ دلم هزار راه رفت فکر کردم چیزیت شده.
سکوت کردم، صداش کرده بودم اما واقعا نمی‌دونستم چطور بگم اتفاقی که افتاده رو؛ خودمم هنوز باور نداشتم پس چطور می‌تونستم به میلاد حالی کنم.
میلاد:
- رامین چته بنال دیگه.
همین جور خیره موندم بهش و تو ذهنم بالا پایین کردم که چطور بگم اما هنوز دهنم و باز نکرده بودم که در اتاق باز شد و دکتر بیرون اومد؛ زود میلاد و کنار زدم و به طرف دکتر رفتم.
با نگرانی پرسیدم:
- خانم دکتر حالش چطوره؟
دکتر نگاهی بهم کرد و با آرامش گفت:
- خوبن نگران نباشین.
رامین:
- برای چی از هوش رفته بود؟
دکتر نگاهی به کاغذ دستش کرد و رو بهم گفت:
- خب دوران حاملگی دوران سختیه و استرس و ناراحتی و هر شوک عصبی می‌تونه مادر و جنین رو تو خطر بندازه؛ از هوش رفتن و درد داشتنشون هم می‌تونه یکی از این دلایل باشه؛ الان خوبن اما بیشتر مواظبش باشین.
گفت و از کنارمون گذشت اما من هنوز تو هنگ بودم و خشکم زده بود؛ میلاد کنارم وایساد و با حیرت گفت:
- رامین سلین حامله‌است؟
بعد مکث طولانی آروم گفتم:
- نه؛ خودمم هنوز نمی‌فهمم؛ بیا بریم داخل.
آروم وارد اتاق شدم و میلاد هم پشت سرم؛ نفس که انگار تازه به هوش اومده بود با دیدنمون چشماش گرد شد و خشکش زد؛ بدتر از اون میلاد بود که با دیدنش به تته پته افتاد و روی صندلی کنارش افتاد.
میلاد:
-ن.. ن.. ن.
جو خیلی سنگینی بود زبون هیچ کدوممون به حرف نمی‌چرخید و خیره به هم بودیم؛ بالاخره نفس به خودش اومد و با چشمای اشکی رو بهم گفت:
- رامین؛ خودتی؟
دیگه مطمئن شدم که خودشه؛ کنارش نشستم وبا چشمای اشکیم بغلش کردم؛ تو بغلم هق‌هق کرد و لباسم و تو چنگش گرفت.
با ناباوری گفتم:
- نفس تو زنده‌ای؛ باورم نمیشه.
با گریه از بغلم دراومد و خیره شد به صورتم و با بغض تو گلوش گفت:
- خواب نیستم؛ باور کنم که بالاخره پیدام کردی و نجات پیدا کردم.
دستاش‌ و تو دستم گرفتم و آروم گفتم: - نفس تو اون جا چیکار می‌کردی؛ چطور شد آخه تو... .
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #64
میون حرفم اومد گفت:
- مرده بودم؟
سرم و به تائید تکون دادم که با لبخند تلخی گفت:
- اونا همه‌اش صحنه سازی بود؛ یه دروغ بزرگ؛ من دزدیده شده بودم.
رامین:
- چی! کی دزدیده بودتت چرا؟
سرش و پایین انداخت و گفت:
- فرهاد؛ بخاطر ادعای عشقی که بهم داشت؛ منو از بیمارستان دزدیده و به اون ویلا برده بود؛ جوری هم صحنه سازی کرده بود که من مُردم.
کمی فکر کردم و با اخم‌های درهمی پرسیدم: - اینی که میگی فرهاد تو اون ویلا بود موقع حمله ما؟
نفس:
- آره آره اون جا بود اما فرار کرد می‌خواست منو هم ببره اما من حالم بد شد.
با عصبانیت دستام و مشت کردم و آروم گفتم:
- دیگه کی فرار کرد؟
نفس:
- من فقط فرهاد و دیدم بعدش حالم بد شد.
سوالی نگاهش کردم و پرسیدم:
- فرشید بهمنش و چی؟ اون و هم می‌شناختی!
نفس:
- برادر فرهاده.
یه تای ابروم بالا رفت؛ داستان داشت جالب میشد؛ پس فرشید بهمنش برادری هم داشت.
رامین:
- نفس تو فرهاد و کجا دیده بودی؟
نگاهش و به تخت دوخت و آروم گفت:
- اولین بار وقتی از خونه واحد روبه‌رویمون آقا رحیم خارج میشد دیدمش؛ نمی‌دونم با اون چه نسبتی داشت، چند بار اونجا دیدمش و دو بار هم بهم پیشنهاد داد و گفت دوسم داره اما من بهش محل نذاشتم؛ همین جور موند تا تصادفم کردم و اینا؛ وقتی بهوش اومدم تو یه اتاق غریب بودم، فهمیدم منو دزدیده و همچین نقشه‌ای کشیده؛ می‌خواست منو با خودش ببره آمریکا اینو از بین حرفاش با فرشید فهمیدم(نگاهم کرد و گفت) رامین اونا خلافکارن؛ یه خلافکار حرفه‌ای.
سرم و تکون دادم و آروم گفتم:
- می‌دونم.
با شتاب پرسید:
- چجور پیدام کردین؟ گرفتینشون.
خیره شدم تو چشماش و آروم گفتم: - اتفاقی؛ دنبال جی ‌پی اسی که تو گوشواره‌های سلین کار گذاشته بودم و دست تو بود تا اون جا اومدم؛ وقتی رسیدم فرشید و دیدم، خیلی وقت بود دنبالش بودیم و با دیدن اون ویلا و فرشید کلا یادم رفت که با چه چیزی به اون جا رسیدم؛ بعد حمله و گرفتنشون هم تو رو تو اتاق پیدا کردم؛ باورم نمیشد که زنده باشی و تو همچین جایی.
نفس آهی کشید و گفت:
- فرشید دستگیر شد؟
رامین:
- آره.
نفس:
- اما فرهاد هنوز اون بیرون؛ کثافت آشغال.
سرم و تکون دادم با گفتن پیداش می‌کنم به طرف میلاد برگشتم؛ همین جور خشک مونده بود و پلک هم نمیزد؛ نفس هم با خنده نگاهش کرد و گفت:
- میلی تو هنگی، جون تو روح نیستم.
میلاد با کمی مکث بلند شد و جلو اومد؛ دستش و به طرف نفس دراز کرد، انگار می‌خواست ببینه واقعیه یا نه؛ همین که دستش خورد یهو نفس پخی کرد و میلاد بیچاره یه متر پرید بالا و داد زد.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #65
صدای قهقهه نفس بالا رفت و میلاد هنگ نگاهش کرد؛ اما من خنده‌ام نگرفت چون بدتر از چیزایی که شنیده بودم خبر حاملگی نفس بود؛ نمی‌تونستم حضم کنم که نفس ممکنه از اون فرهاد عوضی حامله باشه و اون مرتیکه به خواهرم، به عشق برادرم دست زده باشه؛ هوف.
میلاد:
- باورم نمیشه؛ دوربین مخفیه!
نفس:
- نخیر واقعی واقعیم.
میلاد آروم کنارش نشست و با کمی مکث بغلش کرد.
میلاد:
- تو که کشتی ما رو با مردنت بیشعور؛ دلم برا زر زر کردنات تنگ شده بود.
نفس:
- هیچی نمیگم پرو نشو ها؛ میزنم تو برجکت.
میلاد خنده‌ای کرد و گفت:
- می‌دونم دیوونه‌ای اما خیلی خوشحالم که زنده‌ای وروجک.
نفس لبخندی زد و رو بهم پرسید:
- راستش و بگو رامین این گریه کرد اصلا برام؟
نتونستم جوابش و بدم، این فکر مثل خوره تو جونم بود.
نفس:
- چته تو خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم و آروم و شمرده شمرده گفتم:
- نفس.. اون مرتیکه به تو دست زد؟
کمی نگاهم کرد و با کمی مکث با ناراحتی گفت:
- رامین من نمی‌خواستم اون... .
میون حرفش اومدم و با حرصی که دیگه نمی‌تونستم کنترلش کنم گفتم:
- هیس دیگه ادامه نده.
نفس:
- رامین بذار بگم.
رامین:
- چی رو بگی این که بچه‌ی یه کثافت تو شکمته! آره می‌خوای اینو بگی؛ لعنت به من.
با عصبانیت از جام بلند شدم و دستام و بین موهام فرو کردم؛ نفس با چشمای اشکی خیره بهم شد و با بغض گفت:
- بچه من مال یه کثافت نیست؛ مال عشقمه.
با حیرت به طرفش برگشتم و نالیدم: - عشقت! اون حرومزاده... .
بین حرفم اومد و داد زد:
- بسه خفه شو رامین؛ عشق من فقط آرتاس این بچه هم مال منو آرتاس تمومش کن.
سرش رو روی پاهاش گذاشت و هق‌هقش بلند شد؛ میلاد زود بغلش کرد و سعی کرد تا آرومش کنه؛ یعنی نفس از آرتا حامله بود! اما چطور ممکنه؛ مگه میشد این همه وقت کنار اون کثافت باشه و اون... .
کلافه مشتم و به دیوار کوبیدم وچشمام و بستم؛ کاش همون طور که نفس میگه باشه؛ اگه دستم به اون فرهاد آشغال برسه می‌دونم باهاش چیکار کنم.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #66
میلاد موهاش و نوازش کرد و گفت:
- هیس گریه نکن دیگه وروجک.
نفس میون گریه و هق‌هقاش رو به میلاد با حرص گفت:
- هق.. وروجک عمته نکبت.
میلاد پقی زد زیر خنده و گفت:
- نفس تو روحت؛ تو آدم نمیشی.
نفس هم با پاک کردن اشکاش آروم خندید و گفت:
- صلوات.
میلاد:
- چطور با این زبونت دووم آوردی اونجا و سرت و به باد ندادی.
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خدایی خودمم تو عجبم؛ یا از شانسم بوده یا هم واقعا خیلی دوسم داشت.
با افکار داغونی که تو ذهنم رژه می‌رفت خیره بهشون بودم و به حرفاشون گوش می‌کردم که نفس رو بهم آروم گفت:
- رامین می‌فهمم برات سخته و باور نداری اما واقعا میگم فرهاد دستش به من نخورد؛ نمیگم نخواست یا تلاش نکرد اما واقعا نذاشتم که بشه.
به طرفش رفتم و کنارش نشستم؛ دستش و تو دستم گرفتم و با لبخند گفتم:
- نفس من به اون فکر نمی‌کنم؛ مهم اینه که تو زنده‌ای؛ فقط نگرانم؛ اونی که تو میگی الان بیرونه؛ می‌ترسم دوباره آسیبی به تو برسونه، اگه باز چیزیت بشه ما این دفعه دیگه نمی‌تونیم.
کمی نگاهم کرد و آروم پرسید:
- رامین آرتا خوبه؟
آهی کشیدم و گفتم:
- نه اصلا؛ آرتا بزرگترین ضربه رو از رفتن تو خورد؛ خیلی داغونه.
میلاد زود گفت:
- یه بار دیگه بخوای بمیری با من طرفی‌ ها؛ پدرم و درآورده این آرتا؛ بیست‌ و چهار ساعته مثل یه بچه دنبالشم تا نکنه با اون مخ نداشتش بلایی سر خودش بیاره.
نفس برگشت چپ چپی نگاهش کرد و گفت:
- وظیفه‌اته نره غول پس به چه دردی می‌خوری.
میلاد هم با حرص نگاهش کرد و گفت:
- حیف که می‌ترسم باز بمیری وگرنه حسابتو می‌رسیدم.
نفس زبونی براش درآورد و گفت:
- ریز می‌بینمت.
خنده‌ای به این بحثشون کردم؛ همیشه خدا کارشون این بود؛ واقعا خوشحال بودم که نفس دوباره بینمونه؛ وای که چهره آرتا بعد دیدن نفس دیدنی بود؛ می‌خواستم بعد این همه مدت خوشحالی رو تو چهره‌اش ببینم.
نفس این بار پرسید:
- مامان بابام چی؛ اونا چطورن؟
میلاد:
- نه تو بپرس نه ما بگیم حال هیچ کس تعریفی نداره.
با ناراحتی سرش و پایین انداخت و دست‌هاش مشت شد؛ می‌دونستم به چی فکر می‌کنه؛ خیلی سخت و نامردی بود که بخاطر خودخواهی یه نفر این همه آدم عذاب بکشن؛ پدر و مادرش انگار چندین سال پیرتر شده بودن؛ هر پنج‌شنبه هفته سرخاک بودن و مراسم قرآن داشتن اما برای کی؛ برای دختری که زنده بود!
الان حتی اگه می‌فهمیدن نفس زنده‌اس هم مگه فراموش می‌شد اون همه عذاب، اون همه ناله و زجه... .
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #67
(راوی)
چشم‌هایش را از درد بست و داد زد:
- تمومش کن جواد.
جواد نگاهی به چهره‌ درهمش کرد و در یک حرکت پایش را کشید؛ صدای افتادن استخوان سر‌جایش و نعره فرهاد بلند شد.
جواد نگاهی دیگر به قیافه درهمش کرد و گفت:
- تموم شد.
نفس عمیقی کشید و سرش را با درد به مبل پشت سرش تکیه داد؛ جواد هم مشغول بستن پایش شد و در همان حال گفت:
- بد دررفته بود اما جاش انداختم نگران نباش.
فرهاد عصبی غرید:
- لعنتیا؛ نمی‌فهمم چطور پیدا کردن.
جواد کارش را تمام کرد و از جایش بلند شد کنارش نشست و رو بهش آرام گفت:
- باید هر چه زود‌تر از کشور خارج شی.
چشمانش را باز کرد و همان طور که خیره به قفسه روبه رویش بود گفت:
- نمیشه؛ باید چیزی که مال منه رو پس بگیرم.
جواد با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- چی میگی فرهاد الان همه دنبالتن اگه بگیرنت؟
فرهاد:
- اولین کسی که سراغش میرن رحیمِ که دیگه در قید حیات نیست؛ فقط می‌مونه دلبرک لجباز که اطلاعات دیگه‌ای درباره‌ام نگفته باشه وگرنه کارم سخته.
جواد معنادار نگاهش کرد و پرسید:
- همون دختری که می‌خوای با خودت ببریش؟
فرهاد نگاهش را به طرف جواد برگرداند و با پوزخند گفت:
- خبرا زود بهت می‌رسه.
جواد اخم‌هایش را درهم کشید و در جوابش گفت:
- باورم نمیشه همچین حماقتی بکنی؛ اون دختر به راحتی تو رو لو میده.
فرهاد:
- نمیده.
جواد:
- چطور مطمئنی وقتی که میگی میرن دنبال رحیم.
فرهاد:
- نمی‌تونه بده؛ نمی‌ذارم که بده.
جواد با حیرت گفت:
- می‌خوای بری سراغش؟!
فرهاد لبخندی زد و گفت:
- جواد؛ اون چیزی که مال منه مال من می‌مونه... .
جواد:
- فرهاد این دختر برای تو خطرناکه؛ نباید ضعف تو باشه؛ نمیشه مال تو باشه دست بکش.
فرهاد:
- مال من نباشه؛ اما نمی‌ذارم مال کسی هم باشه... .
جواد:
- اصلا چطور میری سراغش؛ دیگه این بار فکر نکنم نزدیک شدن بهش راحت باشه.
فرهاد لبخند معناداری زد و آرام گفت:
- من نمیرم؛ اون میاد سراغم.
جواد با دقت نگاهش کرد و پرسید:
- باور کنم واقعا می‌خوایش.
فرهادخنده‌ای کرد و با باز کردن مشتش گفت:
- باور کن؛ طعمش رفته زیر دندونم؛ شده برام یه شکار جذاب؛ شکاری که تا به دستش نیارم و تو چنگم نگیرمش بیخیال نمیشم.
جواد سری به تاسف تکان داد و از جایش بلند شد، می‌دانست فرهاد چیزی که بگوید را انجام می‌دهد پس خسته کردن خودش و حرص خوردنش بی‌فایده بود این مرد بیش از اندازه کله‌شک بود و همان طور خطرناک.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #68
با استرس در جایش وول خورد و از بین دو صندلی جلو آمد؛ نگاهی به راهی که می‌رفتند کرد و رو به رامین گفت:
- رامین کجا می‌ریم؟
رامین همان طور که حواسش به جلو بود گفت:
- خونه‌اتون.
میلاد:
- امروز پنج‌شنبه‌اس.
نفس سوالی نگاهش کرد که ادامه داد:
- مامانت برای امروز همه‌ رو جمع کرده خونتون برای ختم قرآن.
نفس سری تکان داد و سرجایش برگشت؛ قلبش با سرعت می‌کوبید و استرس تمام وجودش را دربرگرفته بود.
همین که ماشین نگه داشت سیخ سرجایش نشست و نگاهی به اطراف کرد؛ دم در خانه بودند؛ میلاد به عقب برگشت و با آرامش گفت:
- آروم باش و اینجا بشین ما میریم داخل وقتی به همه توضیح دادیم و قانع کردیم می‌‌گیم تو هم بیای باشه؟
رامین:
- راست میگه نباید یهویی ببیننت.
سری تکان داد و سرجایش نشست اما هنوز چند دقیقه از رفتنشان نگذشته بود که طاقت نیاورد و زود پیاده شد.
از لای در سرکی به حیاط کشید و آرام وارد حیاط شد؛ نگاهی به اطرافش کرد و جلوتر رفت هیچ کس در حیاط نبود پس آرام آرام راه افتاد و وسط حیاط مکث کرد.
با دلتنگی خیره شد به ویلای روبه‌رویش و از نظر گذراند که چند دقیقه دیگر ممکن است چطور ازش استقبال شود؛ می‌ترسید مورد اتهام قرار گیرد و باورش نکند اما باید خود را برای هر چیزی آماده می‌کرد.
دوباره دست‌هایش را درهم پیچید و منتظر ماند؛ از داخل خانه صدایی به گوش نمی‌رسید و این یعنی رامین داشت برای همه توضیح میداد؛ چشم‌هایش را بست و چند نفس عمیق کشید.
صدای پایی از پشت سرش بلند شد که با شتاب چشم‌هایش را باز کرد و سرجایش خشکش زد؛ نمی‌دانست حالا باید چه کار کند نمی‌توانست برگردد تا ببیند چه کسی است و ترجیح میداد همان جور بماند.
- داداش قربونت برم من بیا بریم داخل حالت خوب نیست.
- دست از سرم بردار صنم گفتم که می‌خوام برم خونه.
- داداشم الهی من فدات بشم نمی‌تونی حتی سرپا وایسی بذار یه چیزی بدم بخور بهتر شدی میری.
- من وارد اون خونه نمیشم؛ ولم کن.
- از صبح سرخاکی هیچ چیزی نخوردی نمیای حداقل بذار من بیام.
- می‌خوام تنها باشم.
چشم‌هایش از شنیدن صدای آشنا از پشت سرش خیس شده بود و آماده بارش؛ این صدای گرفته و خشدار نمی‌توانست مال او باشد؛ چرا انقدر گرفته، چه بر سرش آمده بود... .
صنم:
- وای آرتا لج نکن بسه؛ می‌خوای خودتو به کشتن بدی.
آرتا:
- مگه الان زنده‌ام؟
سکوت صنم تائید حرفش بود؛ آری او دیگر با مرده فرقی نداشت، دیگر امیدی به زندگی نداشت تنها علائم حیاتیش نفسی بود که می‌آمد و می‌رفت و دگر برایش نیامدن آن هم مهم نبود.
نفس بغض گلویش را با بذاق دهانش آرام پایین داد و با کمی مکث به پشت سرش برگشت؛ با فاصله کمی ازش دختر پسری بودند؛ دختر ایساده و برادرش را صدا میزد و برادرش با قدم‌های آرام و نامتعادل به طرف در حیاط به راه افتاده بود.
لبا‌س‌های سرتاپا مشکیش پر از خاک و نامرتب بود طوری که باورش نمیشد که او آرتا باشد؛ اما بود، عشق کودکیش دلخوشی این روز‌هایش، خودش بود اما چرا انقدر شکسته... .
از بین لب‌های لرزانش نامش را نجوا کرد؛ صدایی که حتی به زور به گوش خودش رسید اما پسرک را سرجایش میخ‌کوب کرد؛ تنش لرزید از لرزش تنش؛ پسرک چند بار پلک زد و گوش سپرد.
خواب بود؛ باز داشت رویا می‌دید!
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #69
با لرزش تنش به عقب برگشت؛ انگار زمان در همان لحظه و ثانیه ایستاد و هر دو خشک شده خیره به هم ماندن؛ اشک حلقه زده در چشمان هر دو آماده بارش بود و منتظر یک تلنگر.
تنها کسی که با حیرت نگاهش بین آن دو در چرخش بود و وحشت‌زده نگاهشان می‌کرد صنم بود؛ حتی صدایش هم درنمی‌آمد تا جیغ بکشد؛ مگر آن دختر نفس نبود!
چندین بار لب‌هایش از هم فاصله گرفت تا چیزی بگوید اما نتوانست؛ چند دقیقه همان طور مات هم بودند؛ آرتا راضی نبود حتی پلک بزند می‌ترسید با پلک زدنش این رویا تمام شود و دیگر نفسش نباشد.
اما نفس بالاخره به خودش جرعت داد و چند قدم جلوتر رفت و با بغضی که در گلویش بود آرام گفت:
- آرتا نترس من واقعیم؛ نمردم.
آرتا بدون حتی پلک زدنی خیره بهش بود و هیچ واکنشی نشان نمی‌داد؛ نفس آرام نزدیکش شد و دست‌های لرزانش را به آرامی دورش پیچید؛ کمی مکث کرد و وقتی حرکتی از آرتا ندید سرش را روی سینه‌اش گذاشت و آرام گریست.
نفس:
- آرتا دلم برات تنگ شده بود؛ می‌دونم باور نداری اما من زنده‌ام؛ برات توضیح میدم.
قطره اشکی از چشمانش چکید و با لرزشی که در تنش داشت آرام او را از خودش فاصله داد؛ خیره شد در چشمانش و دست‌هایش را قاب صورتش کرد؛ می‌خواست حس کند این واقعیت است.
همان طور که نگاهش در صورت او در گردش بود آرام نالید:
- نمی‌خوام این یه خواب باشه... .
نفس ب*و*سه‌ای بر کف دستش نهاد و آرام گفت:
- خواب نیست عشقم؛ منم نفس ببین.
آرتا چندین بار صورتش را نوازش کرد و پلک زد؛ نه خواب نبود خودش بود، عزیزش، عشقش.
با شتاب او را در بغلش کشید و هق‌هق مردانه‌اش بلند شد؛ آنقدر محکم بغلش کرده بود که می‌خواست حسش کند؛ حس کند که او نفس است.
عطر موهایش را به مشام کشید و چشم‌هایش از لذت بسته شد؛ خودش بود؛ عطر موهای نفسش تنها چیزی بود که در آن اشتباه نمی‌کرد.
ب*و*سه عمیقی روی سرش نشاند و دوباره دست‌هایش را قاب صورتش کرد؛ با دقت خیره به جز جزء صورتش میشد و نوازشش می‌کرد.
هنوز هم نمی‌توانست باور کند که نفس روبه‌رویش است و می‌تواند به راحتی نوازشش کند؛ صدای گریه بلندی از پشت سرشان بلند شد و بالاخره نگاهشان از هم جدا شد؛ نفس آرام برگشت و خیره به آن جمعیتی که پشت‌سرشان بود شد؛ مادرش روی زمین زانو زده بود و با صدا گریه می‌کرد.
نفس خودش را با سرعت به مادرش رساند و کنارش نشسته و محکم بغلش کرد؛ مادر و دختر در بغل هم با صدا گریه می‌کردند و رفع دلتنگی، پدرش نیز به آن‌ها پیوست و هر دو را در بغل گرفت.
او نیز دلتنگ دخترکش بود و اشک‌های شوقش روان؛ نمی‌دانست بعد شنیدن حرف‌های رامین با چه سرعتی خودش را به بیرون انداخته بود.
همه شخص‌های حاضر در آن‌جا با ناباوری نگاهشان می‌کردند؛ وقتی رامین توضیح داده بود هیچ کدام نتوانسته بودند باور کنند اما الان با دیدنش؛ انگار واقعیت داشت و نفس برگشته بود‌.
 
آخرین ویرایش:

neda aliari

1,343
پسندها
125
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
518
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • نویسنده موضوع
  • #70
ماهی با اشک نگاهش کرد و گفت:
- خیلی خری می‌دونستی؟
نفس با خنده‌ای که به زور نگه‌اش داشته بود بغلش کرد و آرام گفت:
- لطف داری از خر بودن خودته.
ماهی هق‌هقی کرد و نیشگونی از بازویش گرفت که صدای آخ نفس بلند شد؛ چپ چپ نگاهش کرد و ازش فاصله گرفت و همان طور که بازویش را می‌مالید گفت:
- وحشی بودی وحشی‌تر شدی.
سلین با خوشحالی دوباره دستش را گرفت و با ذوق گفت:
- خیلی خوشحالم نفس؛ یعنی اگه بال داشتم پرواز می‌کردم از خوشحالی.
نفس با لبخند دستش را روی دستش گذاشت و گفت:
- منم عزیزم.
سهراب رو به جمع کرد وگفت:
- جمعا بیاین بریم داخل که امروز بهترین روز زندگیمه و جشن داریم.
همه دست زدن و یکی یکی داخل شدند؛ میلاد کنار دختر‌ها ایستاد و آرام رو به نفس گفت:
- تو می‌خوای برو برای رفع دلتنگی.
نفس سوالی نگاهش کرد که میلاد با خنده به آرتایی که گوشه‌ای ایستاده و با لب‌های آویزان نگاهشان می‌کرد اشاره کرد و گفت:
- ببین چه مظلوم نگاهت می‌کنه؛ گناه داره بچه‌ام.
نفس لبخند شیطنت باری کرد و آرام گفت:
- آخه بابا!
این بار رامین دستش را روی شانه‌اش گذاشت و با نگاه معنا‌داری گفت:
- اون با من برو؛ شاید بخوای خبری بهش بدی.
نفس با نیش باز چشمکی بهش زد و به طرف آرتا رفت؛ دست‌هایش را گرفت و با خنده گفت:
- خوشحال نیستی از اینکه زنده‌ام آقایی؟
آرتا لبخند دلنشینی زد و همان طور که ب*و*سه عمیقی روی پیشانیش می‌نشاند آرام گفت:
- مگه میشه؛ حس می‌کنم توی یه رویام.
نفس:
- پس تا غرق نشدی بیا فرار کنیم.
آرتا بعد این همه مدت خنده از ته دلی کرد و گفت:
- بزن بریم.
با گرفتن دستش پا به فرار گذاشتند و از حیاط خارج شدند.
آقا سهراب که از خانه بیرون آمد تا نفس را به داخل ببرد با دیدن جای خالیشان با تعجب ایستاد؛ نگاهی به جمع رامین اینا کرد و پرسید:
- پس نفس چی شد؟
رامین همان طور که دستش را به لبش می‌کشید تا نخندد گفت:
- آقا سهراب نیومده فرار کرد.
آقا سهراب کمی هاج و واج نگاهشان کرد و پوف کلافه‌ای کشید و گفت:
- حیف که امروز خیلی خوشحالم وگرنه کار داشتم با اون دوتا؛ حالا شما بیاین داخل.
گفت و به داخل رفت که میلاد قهقه‌اش به هوا رفت و رو به رامین گفت:
- حالا اگه بفهمه چه دسته گلی به آب دادن چیکار می‌کنه.
رامین سرش را تکان داد و گفت:
- یه قیامت بزرگ.
سلین سوالی نگاهشان کرد و پرسید:
- منظورتون چیه؟
میلاد با نیش باز رو بهش آرام گفت:
- هیچی داری خاله میشی.
سلین با چشم‌های گرد ماهی را نگاه کرد که ماهی با استرس و یهویی گفت:
- به خدا من نیستم.
اینبار خنده هر سه بالا رفت و میلاد با شیطنت گفت:
- همه می‌دونن شما از این عرضه‌ها نداری اون وروه‌جادو رو گفتم.
ماهی حیرت زده گفت:
- نفس! نه؛ از کی؟
میلاد غش کرد و از خنده نتوانست جوابش را بدهد اما رامین با چشمانی که از خنده اشک می‌ریخت گفت:
- والا هنوز تست دی ‌ان ای ندادیم.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا