neda aliari
1,343
پسندها
پسندها
125
امتیاز
امتیاز
مدیر تالار ادبیات+ ناظر رمان
مدیر تالار
ناظم انجمن
منتقد انجمن
کاربر ممتاز
کاربر فعال
- نویسنده موضوع
- #61
آنقدر جیغ و داد کرده بود که دیگر صدایش درنمیآمد و فرهاد بدون توجه مشغول تنش بود؛ با حرارت ب*و*س*ههایش را در جای جای بدنش مینشاند و غرق ل*ذ*ت بود؛ دستش را بند شلوارش کرد و آن را پایین کشید؛ چشمان نفس با هقهق بسته شد و لبش را به دندان گرفت همه چیز برایش تمام شده بود و دیگر راهی برای نجاتش نبود.
فرهاد چشمان خمارش رابه پایین ت*ن*هاش دوخت و تنش داغتر و نفسهایش کشدار شد؛ دستش را روی پوستش کشید و نفس با گریه خودش را منقبض کرد؛ فرهاد بیتاب خواست کمربندش را باز کند که در با شتاب باز شد و بادیگاردی سراسیمه وارد اتاق شد؛ فرهاد با عصبانیت خودش را روی بدن ل*خ*ت نفس انداخت و به طرف بادیگارد برگشت تا فریاد بزند اما با حرف بادیگارد خشکش زد.
بادیگارد:
- آقا پلیسا؛ محاصره شدیم بدوئین.
گفت و بلافاصله به بیرون دوید؛ بلند شدن صدای تیراندازی از بیرون هم صحت حرفهای بادیگارد بود.
فرهاد با عجله از روی نفس بلند شد و لباسهایش را درست کرد و با گرفتن دستش به طرف بیرون دوید.
نفس هنوز هم در شوک چند لحظه پیش بود و مثل عروسکی کوکی به دنبال فرهاد کشیده میشد.
به سرعت از پلهها به پایین دوید و نفس را به دنبالش کشید؛ نفس که تازه به خودش آمده بود دست آزادش را زیر دلش گذاشت و چهرهاش از دردی که در دلش پیچید درهم شد.
از راهرو گذشت و با عجله وارد اتاقی شد و بلافاصله دست نفس را ول و به طرف قفسه کتابخانه دوید دستش را بند قفسه کرد تا آن را کنار بکشد؛ صدای گلوله همچنان از بیرون به گوش میرسید؛ نفس که گیج بود و نمیدانست اطرافش چه میگذرد دیگر نتوانست تحمل کند و با درد شدیدی که در دلش پیچید روی زمین زانو زد و نالهای از درد سر داد.
فرهاد با صدای نفس دری که حالا با کنار رفتن قفسه پیدا شده بود را ول کرد و گفت:
- نفس.
به طرفش به راه افتاد که همان لحظه صدای پایی که به طرف اتاق میآمد او را سرجایش میخکوب کرد؛ نمیتوانست ریسک کند اما ول کردن نفس نیز سخت بود برایش؛ صدای پا که نزدیکتر شد دو دلی را کنار گذاشت و با عجله به طرف در مخفی دوید و وارد تونل تاریک شد.
فرهاد چشمان خمارش رابه پایین ت*ن*هاش دوخت و تنش داغتر و نفسهایش کشدار شد؛ دستش را روی پوستش کشید و نفس با گریه خودش را منقبض کرد؛ فرهاد بیتاب خواست کمربندش را باز کند که در با شتاب باز شد و بادیگاردی سراسیمه وارد اتاق شد؛ فرهاد با عصبانیت خودش را روی بدن ل*خ*ت نفس انداخت و به طرف بادیگارد برگشت تا فریاد بزند اما با حرف بادیگارد خشکش زد.
بادیگارد:
- آقا پلیسا؛ محاصره شدیم بدوئین.
گفت و بلافاصله به بیرون دوید؛ بلند شدن صدای تیراندازی از بیرون هم صحت حرفهای بادیگارد بود.
فرهاد با عجله از روی نفس بلند شد و لباسهایش را درست کرد و با گرفتن دستش به طرف بیرون دوید.
نفس هنوز هم در شوک چند لحظه پیش بود و مثل عروسکی کوکی به دنبال فرهاد کشیده میشد.
به سرعت از پلهها به پایین دوید و نفس را به دنبالش کشید؛ نفس که تازه به خودش آمده بود دست آزادش را زیر دلش گذاشت و چهرهاش از دردی که در دلش پیچید درهم شد.
از راهرو گذشت و با عجله وارد اتاقی شد و بلافاصله دست نفس را ول و به طرف قفسه کتابخانه دوید دستش را بند قفسه کرد تا آن را کنار بکشد؛ صدای گلوله همچنان از بیرون به گوش میرسید؛ نفس که گیج بود و نمیدانست اطرافش چه میگذرد دیگر نتوانست تحمل کند و با درد شدیدی که در دلش پیچید روی زمین زانو زد و نالهای از درد سر داد.
فرهاد با صدای نفس دری که حالا با کنار رفتن قفسه پیدا شده بود را ول کرد و گفت:
- نفس.
به طرفش به راه افتاد که همان لحظه صدای پایی که به طرف اتاق میآمد او را سرجایش میخکوب کرد؛ نمیتوانست ریسک کند اما ول کردن نفس نیز سخت بود برایش؛ صدای پا که نزدیکتر شد دو دلی را کنار گذاشت و با عجله به طرف در مخفی دوید و وارد تونل تاریک شد.
آخرین ویرایش: