- تاریخ ثبتنام
- 2022/06/07
- نوشتهها
- 609
- مدالها
- 10
آرتام: داشتی چیکار میکردی موش کوچولو؟!
- هی... هیچی!
آرتام: نه! داشتی یک کاری میکردی... .
- آها آره خواستم بری بیرون که لباسام رو عوض کنم.
آرتام: خوب توی حموم عوض میکردی.
- چی؟ حموم کجاست؟!
با دست به سمت حمومی که داخل اتاق بود اشاره کرد.
من رو به حموم:
- ای بترکی اونجا بودی صدات در نمیاومد.
آرتام: چیزی گفتی؟!
- نه! نه! هیچی میشه ولم کنی دارم اذیت میشم.
آرتام: فکر نمیکنم جات بد باشه کوچولو.
- د میگم ولم کن بچه پرو.
آرتام: تا نگی داشتی چیکار میکردی ولت نمیکنم.
- آقا هیچی واللّه هیچ کاری نمیکردم ولم کن.
دستمو آروم آروم به سمت موهاش نزدیک کرد که با این کارش ضربان قلبم تند شد.
آرتام: داشتی موهام رو نوازش میکردی آره؟!
وای خدا تب کردم این چرا داره همچین میکنه حس میکنم قلبم داره میاد دهنم.
- آرتام تو رو خدا ولم کن!
آخرش بالاخره ولم کرد بدو بدو رفتم سمت دستشویی که توی اتاق بود تو آینهی روشویی به خودم نگاه کردم گونههام سرخ شده بود ضربان قلبم بالا رفته بود تو دلم آشوبی به پا شده بود.
نه نه آروم باش سرین چیزی نیست مشتم رو پر آب کردم و پاشیدم روی صورتم با سردی آب حالم کمی بهتر شد.
وقتی که از دستشویی اومدم بیرون آرتام توی اتاق نبود.
حتماً رفته بیرون با خیال راحت لباسم و پوشیدم وای چقدرم بهم میاد یک مانتوی سفید که بلندیش تا زانوهام بود پوشیدم و شال هم رنگش رو هم سر کردم.
از اتاق بیرون اومدم فاطمه و آفرین توی آشپز خونه در حال چای خوردن بودن که منم به جمعشون اضافه شدم.
- سلامی دوباره.
فاطمه: سلام عزیزم
آفرین: سلام خوشگل خانوم بیا بشین که مردم از فضولی!
- چرا فضولی؟!
آفرین : چطوری دل این پسر خالهی ما رو بردی ما گفتیم اون بعد از سوفیا دیگه عاشق کسی نمیشه ولی انگار تو زرنگتر از این حرف ها بودی.
چی این داشت چی میگفت سوفیا کیه
نکنه همون... نه امکان نداره!
- هی... هیچی!
آرتام: نه! داشتی یک کاری میکردی... .
- آها آره خواستم بری بیرون که لباسام رو عوض کنم.
آرتام: خوب توی حموم عوض میکردی.
- چی؟ حموم کجاست؟!
با دست به سمت حمومی که داخل اتاق بود اشاره کرد.
من رو به حموم:
- ای بترکی اونجا بودی صدات در نمیاومد.
آرتام: چیزی گفتی؟!
- نه! نه! هیچی میشه ولم کنی دارم اذیت میشم.
آرتام: فکر نمیکنم جات بد باشه کوچولو.
- د میگم ولم کن بچه پرو.
آرتام: تا نگی داشتی چیکار میکردی ولت نمیکنم.
- آقا هیچی واللّه هیچ کاری نمیکردم ولم کن.
دستمو آروم آروم به سمت موهاش نزدیک کرد که با این کارش ضربان قلبم تند شد.
آرتام: داشتی موهام رو نوازش میکردی آره؟!
وای خدا تب کردم این چرا داره همچین میکنه حس میکنم قلبم داره میاد دهنم.
- آرتام تو رو خدا ولم کن!
آخرش بالاخره ولم کرد بدو بدو رفتم سمت دستشویی که توی اتاق بود تو آینهی روشویی به خودم نگاه کردم گونههام سرخ شده بود ضربان قلبم بالا رفته بود تو دلم آشوبی به پا شده بود.
نه نه آروم باش سرین چیزی نیست مشتم رو پر آب کردم و پاشیدم روی صورتم با سردی آب حالم کمی بهتر شد.
وقتی که از دستشویی اومدم بیرون آرتام توی اتاق نبود.
حتماً رفته بیرون با خیال راحت لباسم و پوشیدم وای چقدرم بهم میاد یک مانتوی سفید که بلندیش تا زانوهام بود پوشیدم و شال هم رنگش رو هم سر کردم.
از اتاق بیرون اومدم فاطمه و آفرین توی آشپز خونه در حال چای خوردن بودن که منم به جمعشون اضافه شدم.
- سلامی دوباره.
فاطمه: سلام عزیزم
آفرین: سلام خوشگل خانوم بیا بشین که مردم از فضولی!
- چرا فضولی؟!
آفرین : چطوری دل این پسر خالهی ما رو بردی ما گفتیم اون بعد از سوفیا دیگه عاشق کسی نمیشه ولی انگار تو زرنگتر از این حرف ها بودی.
چی این داشت چی میگفت سوفیا کیه
نکنه همون... نه امکان نداره!
آخرین ویرایش توسط مدیر: