تکمیل شده رمان عشق به سبک تصادف اثر غزال کاظمی‌نیا

  • نویسنده موضوع SETI_G
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 2,040
  • پاسخ‌ها 60
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #21
آرتام: داشتی چیکار می‌کردی موش کوچولو؟!
- هی... هیچی!
آرتام: نه! داشتی یک کاری می‌کردی... .
- آها آره خواستم بری بیرون که لباسام رو عوض کنم.
آرتام: خوب توی حموم عوض می‌کردی.
- چی؟ حموم کجاست؟!
با دست به سمت حمومی که داخل اتاق بود اشاره کرد.
من رو به حموم:
- ای بترکی اون‌جا بودی صدات در نمی‌اومد.
آرتام: چیزی گفتی؟!
-‌ نه! نه! هیچی میشه ولم کنی دارم اذیت می‌شم.
آرتام: فکر نمی‌کنم جات بد باشه کوچولو.
- د میگم ولم کن بچه پرو.
آرتام: تا نگی داشتی چی‌کار می‌کردی ولت نمی‌کنم.
- آقا هیچی واللّه هیچ کاری نمی‌کردم ولم کن.
دستمو آروم آروم به سمت موهاش نزدیک کرد که با این کارش ضربان قلبم تند شد.
آرتام: داشتی موهام رو نوازش می‌کردی آره؟!
وای خدا تب کردم این چرا داره همچین می‌کنه حس می‌کنم قلبم داره میاد دهنم.
- آرتام تو رو خدا ولم کن!
آخرش بالاخره ولم کرد بدو بدو رفتم سمت دستشویی که توی اتاق بود تو آینه‌ی روشویی به خودم نگاه کردم گونه‌هام سرخ شده بود ضربان قلبم بالا رفته بود تو دلم آشوبی به پا شده بود.
نه نه آروم باش سرین چیزی نیست مشتم رو پر آب کردم و پاشیدم روی صورتم با سردی آب حالم کمی بهتر شد.
وقتی که از دستشویی اومدم بیرون آرتام توی اتاق نبود.
حتماً رفته بیرون با خیال راحت لباسم و پوشیدم وای چقدرم بهم میاد یک مانتوی سفید که بلندیش تا زانوهام بود پوشیدم و شال هم رنگش رو هم سر کردم.
از اتاق بیرون اومدم فاطمه و آفرین توی آشپز خونه در حال چای خوردن بودن که منم به جمع‌شون اضافه شدم.
- سلامی دوباره.
فاطمه: سلام عزیزم
آفرین: سلام خوشگل خانوم بیا بشین که مردم از فضولی!
- چرا فضولی؟!
آفرین : چطوری دل این پسر خاله‌ی ما رو بردی ما گفتیم اون بعد از سوفیا دیگه عاشق کسی نمیشه ولی انگار تو زرنگ‌تر از این حرف ها بودی.
چی این داشت چی‌ می‌گفت سوفیا کیه
نکنه همون... نه امکان نداره!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #22
همون دختره که عکسش توی لپ‌تاب آرتام بود.
- سوفیا کیه؟!
آفرین: وا مگه آرتام چیزی بهت نگفته؟
- نه میشه تو بهم بگی؟!
آفرین: خوب اگه نگفته حتما موقعش نشده هروقت موقعش شد خودش بهت میگه
وای خدا دارم دیونه میشم این دختره چرا داره دست دست می‌کنه‌.
من با عصبانیت گفتم:
- یا میگی یا من می‌دونم با تو!
آفرین: وا حالا چرا رم می‌کنی؟ خودش بهت میگه دیگه!
- پرسیدم اگه می‌خواست همون موقع بهم می‌گفت.
فاطمه: گند زدی آفرین نمی‌تونی جلوی اون زبونت رو و بگیری.
بعدش رو به من گفت:
- ما بهت می‌گیم ولی به روی آرتام نیاری که می‌دونی اگه بفهمه که ما بهت گفتیم زنده مون نمی‌ذاره باشه؟!
- باشه اصلاً قول میدم بگین دیگه جون به لبم کردین آخه.
آفرین : آرتام اینا۲۰ سال پیش وقتی که آرتام۱۰ ساله بوده میرن خارج به خاطر کار باباش اینا خانوادگی میرن خارج که آرتام و آرام هم اون‌جا درس بخونن.
آرام خواهر آرتام هستش که ۳ سال از آرتام کوچیک‌تره خلاصه اینا هر از گاهی هم ایران می‌اومدن چند سال می‌گذره تا اینکه آرتام دانشگاه قبول میشه بعداز یک مدت با یک دختره که انگار بدجوری هم دل آرتام رو برده بوده آشنا میشه.
دختر هم خارجی بود اسمشم سوفیا خلاصه مامان بابای آرتام که می‌بینن رابطه‌ی اینا طولانی میشه شک میکنن میگن احتمالاً اینا عاشق هم شدن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #23
- آخه پدرو مادر آرتام با این وصلت مخالف بودن اونا نمی‌خواستند که تک پسرشون با یک دختر خارجی ازدواج کنه.
آرتام بهشون گفته بود که فقط برای سرگرمی با سوفیا دوست شده ولی انگار این طور نبوده وقتی که پدر و مادر آرتام و هم پدر مادر سوفیا از این موضوع با خبر میشن خیلی عصبی میشن
آخه پدر و مادر سوفیا هم با این وصلت مخالف بودن.
ولی انگار آرتام و سوفیا بدجور عاشق هم بودن که با تمام این مخالفت‌ها باز هم دیگه رو دوست داشتن و عاشق هم بودن و ذره‌ای از عشقشون کم نمی‌شد.
جوری بود که بابای آرتام گفته بود اگه ارتباطش و با اون دختره قطع نکنه از خانواده طرد میشه ولی آرتام گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود
خلاصه یک روزی اینا قایمکی با هم قرار می‌ذارن آرتام اون‌ور خیابون بوده سوفیا هم این‌ور خیابون می‌خواسته از خیابون رد بشه که بره پیش آرتام که از اون طرف یک ماشین با سرعت میاد و با سوفیا بر خورد می‌کنه
آرتام خیلی توی گذشته‌اش سختی کشیده
عشقش جلوی چشماش جون داده
بعداز مرگ سوفیا آرتام یک سال افسرده میشه همش می‌گفت راحت شدین سوفیا رفت مرد دیگه نیست خیالتون راحت شد شما نخواستین که اون باشه.
هر چقدر می‌گفتیم اون یک اتفاق بود ولی آرتام بازم حرف خودش و میزد.
بالاخره یک روز تصمیم گرفت که بیاد ایران نمی‌تونست اون‌جا رو تحمل کنه می‌گفت همه خاطره‌هاش منو یاد سوفیا می‌اندازه این شد که آرتام اومد ایران ولی پدر و مادر و خواهر آرتام هنوز خارج هستن.
آرتام بعد از مرگ سوفیا گفتش که دیگه حاضر نیست به هیچ دختری حتی نگاه کنه.
ولی نمی‌دونم چی شد که الان تورو انتخاب کرده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #24
دیگه نمی‌تونستم اون‌جا رو تحمل کنم
بدو بدو از ویلا بیرون اومدم.
ویلا نزدیک دریا بود پس می‌تونستم برم وقتی که رسیدم کفشام رو در آوردم و توی
دستم گرفتم و روی شن‌ها قدم برداشتم
پس بگو چرا وقتی ازش راجب اون عکس پرسیدم ان‌قدر عصبانی شد.
چقدر توی گذشتش سختی کشیده!
هیچی سخت‌تر از مرگ عشقت نیست اونم جلوی چشمات! دلم ازش گرفته! از دستش ناراحتم چرا بهم چیزی نگفته بود چه حرف‌هایی می‌زنم چرا باید بگه مثلاً که چی‌بشه مگه من چی‌کارشم همون جا روی شن‌ها نشستم دریا آروم بود.
برعکس من که خیلی آشوبم!
- چرا ان‌قدر تو فکری؟!
با صدای فاطمه به سمتش برگشتم.
- هیچی فقط یک نمه دلم گرفته!
فاطمه: از حرف‌های آفرین ناراحت شدی؟
- نه اون که چیزی نگفت.
فاطمه: راستی تو چطوری با آرتام آشنا شدی؟
- مگه فرهاد بهت نگفته؟
فاطمه : چی رو؟!
- این‌که من فراموشی دارم.
فاطمه : چی یعنی چی منظورت چیه؟
همه‌ی ماجرا رو برای فاطمه تعریف کردم.
- فقط آفرین و آرمین چیزی نفهمن برای آرتام بد میشه!
فاطمه: نه خیالت راحت رازدار خوبی هستم من یک دوست دارم اسمش سمین اونم خواهرش تصادف کرده گم شده بیچاره‌ها همه جا رو گشتن ولی هنوزم ازش خبری نیست.
- انشاءا... که زودتر پیدا می‌کنن.
فاطمه: انشاءا... .
سمین، سمین چقدر اسمش برام آشناست انگار یک جایی شنیدم.
- به به خانوم‌ها خلوت کردن!
باصدایی فرهاد از فکر بیرون اومدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #25
آرتام: پس آرمین و آفرین کجان؟!
فاطمه: آرمین که خوابه آفرین هم رفته حموم.
آرتام: اوکی خانومی من چطوره؟!
- نمی‌خواد فیلم بازی کنی فاطمه همه چی رو می‌دونه!
آرتام : چی؟! از کجا فهمید؟
- من بهش گفتم.
آرتام: خسته نباشی!
فاطمه روبه فرهاد گفت:
- من دارم میرم ویلا توام بیا.
فرهاد: خوب برو دیگه چرا من بیام.
فاطمه: فرهاد جان داداش گلم بیا بریم ویلا
بعد با چشم و ابرو به فرهاد اشاره کرد که از چشم من دور نموند‌ای فاطمه‌ی شیطون
فرهاد و فاطمه که رفتن سمت ویلا آرتام کنارم نشست
- چی شد تونستین سرنخی از خانواده‌ام پیدا کنین.
آرتام: این‌جا صدتا سلطانی هست به این آسونی‌ها هم نیستش ولی قول میدم زودتر پیداشون کنم.
- آرتام.
آرتام: جانم.
وای بمیری بمیری می‌مردی این جوری جواب ندی دلم قیلی ویلی رفت.
- خواستم تشکر کنم.
آرتام : بابت؟!
- بابت همه چیز ازت ممنونم و ازت معذرت می‌خوام که بی‌اجازه به لپ‌تابت دست زدم.
آرتام : خواهش می‌کنم اون که وضیفه است درباره‌ی لپ‌تاب هم باید فکر کنم ببینم می‌تونم ببخشمت یا نه!
- خیلی پررویی آرتام خیلی تو که تلافی کردی بیشعور حالا می‌خوای فکر کنی؟!
آرتام: من بیشعورم واستا حسابت رو برسم دخترن دخترای قدیم جرعت نمی‌کردن به بزرگترهاشون بگن تو اون‌وقت تو به من میگی بیشعور!
خواست بگیرتم که پا به فرار گذاشتم حالا من بدو اون بدو لامصب نفس هم کم نمی‌آورد
هی داشت می‌دوید.
- بسه تو رو خدا نفسم بالا نمی‌یاد!
آرتام : تا نگی غلط کردم بیخیال نمی‌شم.
خداجون هدفت از خلقت این بشر چی‌بود آخه؟! هان؟ داشتم با خدا گفت‌و‌گو می‌کردم که حواسم نبود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #26
این بشر از پشت گرفتتم.
آرتام: که من بیشعورم که داری از دست من فرار می‌کنی آره؟!
- بابا بیخیال من یک چیزی گفتم حالا واقعاً باورت شد که بیشعوری بیشعور!
آرتام: ببین الانم هم گفتی آدم نمی‌شی بگو غلط کردم بگو!
- غلط کردی!
آرتام: می‌گم بگو غلط کردم میگی غلط کردی؟
- آره.
آرتام: بگو غلط کردم.
- نمی‌گم، نمی‌گم، نمی‌گم.
آرتام: که نمی‌گی آره؟!
بعد این حرفش محکم از دستم گاز گرفت.
- آی آی ول کن دستمو انشاءا... دندونات بشکنه با توام مگه سگی؟!
آرتام: حقته دیگه تو باشی از این غلط‌ها نکنی بچه پرو!
- انشاءا... به سوسک تبدیل بشی دستم خیلی درد گرفت میمون!
بدو بدو رفتم سمت ویلا از پله‌ها بالا رفتم رسیدم توی اتاق در هم قفل کردم آستین لباسم و کشیدم پایین تا ببینم چه بلایی سر‌‌دست نازنینم اومده.
وای وای الهی بمیری رد دندوناش مونده وای چقدرم درد می‌کنه خیر ندیده.
من با داد گفتم:
- آرتام، آرتام، آرتامم کدوم گوری هستی؟!
فاطمه: چه خبره؟! چی‌شده؟!
- آرتام کجاست؟!
فاطمه: تو جیبم مگه باتو نبود؟!
- چرا من کار داشتم جلوتر از اون اومدم هنوز نیومده.
فاطمه: نه چیزی شده؟
- نه چیزی نشده کارش داشتم.
آفرین: وای سرین یک چیزی بگم از خنده غش می‌کنی توی اتاق بودم داشتم موهام رو شونه می‌کردم آرمین هم روی تخت خواب بود تو که داد زدی آرمین همچین از روی تخت پرید با کله افتاد زمین.
از شدت خنده دیگه نتونست ادامه‌ی حرفش و بگه... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #27
باخنده‌ی آفرین منو فاطمه هم خندمون گرفت با ته مونده‌ی خندش بقیه حرفش و ادامه داد.
آفرین: من فکر کردم توی تختش میخی چیزی بود رفت توی جونش بعد که آرتام و فحش داد فهمیدم که با داد تو از خواب پریده وای سرین انقدر خندیدم که منو از اتاق انداخت بیرون خیلی صحنه‌ی خنده داری بود!
آرتام: خانوما به چی می‌خندین؟!
- تو اومدی خیر ندیده.
آرتام: آره چیزی شده.
- آره بیشعور، میمون، مگه سگی این‌طوری گاز می‌گیری؟
بعد دستم رو بهش نشون دادم که رد دندوناش روی دستم جا خوش کرده بود.
آفرین: خاک تو سرت آرتام مگه سگی این طوری گاز گرفتی؟!
آرتام: ای جانم ببین چطوری رد دندونام مونده به من چه اصلاً تقصیر خودش بود شلوغ کرد منم آدمش کردم!
اداشو در آوردم: آدمش کردم!
آرتام: من دوست دختر دهن کجی نمی‌خوام گفته باشم!
- برو بابا دلت خوشه!
آرمین: ای بمیری آرتام!
با بیرون اومدن آرمین از اتاق منو فاطمه و آفرین شروع کردیم به خندیدن صدای خنده‌هامون کل خونه رو برداشته بود.
آرمین: الهی رو آب بخندین.
آفرین: وای وای مردم از خنده!
آرتام: چی شد الان دارین دقیقا به چی‌می‌خندین؟!
آرمین: هیچی جفنگ شدن!
آفرین: یک نظر میدم هر کی‌خواست بیاد هر کی هم نخواست بازم میاد درکل همه باید بیان نظرتون درباره‌ی بازار رفتن چیه؟!
فاطمه: آخ جون پاساژ گردی عاشقشم!
- عالیه!
آرتام: بیخیال من که نیستم.
آرمین: منم نیستم.
آرتام: باشه برای یک روز دیگه من خستم میرم بخوابم.
آرمین: منم میرم به ادامه‌ی خوابم بپردازم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #28
من و فاطمه و آفرین موندیم با قیافه‌های وا‌رفته.
آفرین: من تسلیم نمی‌شم میرم آرمین و راضی کنم.
فاطمه: من به فرهاد می‌گم قطعا میاد.
- منم میرم آرتام رو راضی می‌کنم منم تسلیم نمی‌شم.
بعد هر کدوم رفتیم پی‌مأموریتامون وارد اتاق شدم آرتام روی تخت ولو شده بود.
خرس گنده‌ی جذاب خاک تو سرت سرین اصلاً فهمیدی چی‌گفتی؟!
رو لبه‌ی تخت نشستم.
- آرتام، آرتام‌خوشگله‌، آرتام نازه، عمو آرتام، خوابی هی یابو بلند شو دیگه!
خودش و لوس می‌کنه.
- پاشو منو ببر بازار حوصلم سر رفته پاشو دیگه.
دوباره از جانب آرتام صدایی در نیومد الهی بمیری که انقدر ناز می‌کنی بلند شو دیگه خرس گنده دوباره صدایی نیومد.
حرصی به دور و اطراف نگاه کردم که چیزی پیدا کنم بکوبم توی کلش که واقعاً بمیره
که به خشکی شانس چیزی پیدا نشد.
با فکری که به ذهنم رسید خوشحال شدم بالش زیر سرش رو کشیدم و بلافاصله زدم روی صورتش که دادش هوا رفت.
آرتام: سرین محوشی انشاءا... که ضربه فنیم‌کردی!
- حقته پاشو بریم بیرون.
آرتام: خستم سرین بیخیال شو جون هرکسی و که دوسش داری.
- نه نه پاشو باید بلندشی پاشو دیگه آدم باش جون من پاشو پاشو دیگه!
آرتام: باشه باشه کچلم کردی پاشو برو آماده شو
- وای یک دونه‌ای آرتام!
آرتام: تاپشیمون نشدم زودی آماده‌شو.
رفتم سمت کمد یک مانتوی مشکی با شلوار جین مشکی با شال سفید برداشتم.
چون آرتام توی اتاق بود مجبور شدم برم توی حموم لباس بپوشم.
وقتی لباس هام رو پوشیدم از حموم بیرون اومدم که... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #29
چشمم به بالا تنه‌ی برهنه‌ی آرتام افتاد که جلوی آینه وایستاده بود.
برگشتم و دوباره رفتم توی حموم.
وای خدا جون چقدر بیشعور این بشر نمی‌گه یک دختره بدبختی هم این‌جا هستش!
یکم رعایت کنم... .
د لامصب اگه اون جوری جلوی آینه نبودی می‌مردی؟
ولی خودمونیم کثافت عجب هیکلی داشت!
خاک تو سر هیزت کنم سرین چقدر پرو شدی
با خودم درگیر بودم که با صدای در نزدیک بود بیوفتم کف حموم گوجه‌شم!
آرتام:‌‌ بیا بیرون موش کوچولو لباسم و پوشیدم.
ای درد موش کوچولو خرس گنده
از حموم بیرون اومدم که با آرتام روبه‌رو شدم از خجالت بهش نگاه نمی‌کردم.
آرتام: الان من باید خجالت بکشم که اون‌جوری جلوی آینه بودم با این‌که یک دختر هم توی اتاق بود حالا چرا خجالت می‌کشی؟!
- خیلی بیشعوری آرتام!
با گفتن این حرف از اتاق بیرون اومدم که فاطمه و فرهاد رو حاضر و آماده پایین پله ها دیدم
- آفرین کجاست آماده نیست؟
فاطمه: نه هنوز خانوم داره بزک‌دوزک می‌کنه انگار قراره شوهرش بدیم!
با این حرف فاطمه خندم گرفت که آفرین از اتاق اومد بیرون.
آفرین:‌‌ هان چیه به چی‌نگاه می‌کنید خوشگل ندیدین؟!
فاطمه: بابا میمون کی تو رو نگاه می‌کنه بیا بریم اگه آماده‌ای!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #30
آفرین: آره بریم که دیر شد!
- آرمین نمیاد؟
آفرین: نه بابا اون گرفت خوابید.
آرتام هم از اتاق بیرون اومد.
آرتام: کی‌گرفت خوابید؟!
آفرین: آرمین.
آرتام: آفرین به آرمین من‌که نتونستم از پس این وروجک بر بیام نذاشت بخوابم!
- خوب کردم درضمن وروجکم خودتی!
فرهاد: بسته دعوا نکنید زیادی معطل شدیم.
باهم از ویلا خارج شدیم سوار ماشین آرتام شدیم خانوما پشت نشستن آقایون هم جلو
آرتام هم هر از گاهی از آینه نگام می‌کرد که آفرین هم پی به این ماجرا برد.
آفرین: هان چیه هی داری از آینه سرین و نگاه می‌کنی جاش خوبه تو نگران نباش!
آرتام: دوست دارم نگاه می‌کنم تورو سننه.
- اه اه بس کنید دیگه مسخره‌ها آرتام توام اگه هی بخوای نگام کنی چشم‌هات رو در میارم.
آرتام: خوب بابا جوگیر نشو تحفه‌ای هم نیستی
بعد از چند دقیقه رسیدیم از ماشین پیاده شدیم
آفرین: وای چقدرم شلوغه!
آرتام: وای که تو چقدر تو بدت میاد... .
آفرین: برو گمشو!
آرتام: راه و بلدم گم نمی‌شم!
آفرین: خفه شو آرتام!
آرتام: شنا بلدم خفه نمی‌شم تو نگران نباش.
وای خدا جونم آرتام چرا لال نمی‌شد فکر کنم بحث کردن و دوست داره پسره‌ی دیونه!
وارد پاساژ شدیم هرچی دلت بخواد توش پیدا می‌شد.
یک کیف دستی چرم خیلی چشمم رو گرفته بود
آرتام: دوسش داری؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا