تکمیل شده رمان عشق به سبک تصادف اثر غزال کاظمی‌نیا

  • نویسنده موضوع SETI_G
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 2,040
  • پاسخ‌ها 60
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #11
«ارتام»
سرین وقتی که سگ و پشت در دید همچین پرید بغلم که خودمم جا خوردم خودشو تو ب*غ*لم پنهان کرد که از این کارش خندم گرفت اول گفت لباسام خیلی بهم میاد وقتی که سگ و دید نظرش عوض شد اخلاقش خیلی جالبه ناراحتیش برای یک لحظه است ولی شیطنتش همیشگی خواستم برم سمت اتاقم لباسام رو عوض کنم که محکم‌تر من رو ب*غ*ل کرد.
سرین: جون مادرت نرو این سگه درو باز می‌کنه میاد تو!
- مگه آدمه؟!
سرین: نه بابا سگه من که نگفتم آدمه!
از حرفش خندم گرفت این چقدر خنگه چطوری معلم شده خدا می‌دونه!
- نترس من پیشتم اصلا تو هم بیا طبقه‌ی بالا توی اتاقت در و هم قفل کن منم برم توی اتاق خودم لباسام رو عوض کنم در رو که زدم میای بیرون باهم می‌ریم باشه؟!
سرین: آره باشه!
هنوزم توی ب*غ*لم بود تو همون حالت رفتیم طبقه‌ی بالا.
- سرین ولم کن دیگه مثل کنه چسبیدی بهم بیا برو توی اتاقت بمون هر وقت گفتم درو باز کن.
به زور سرین رو از خودم جدا کردم و رفتم سمت اتاقم تا لباسام رو عوض کنم کارم که تموم شد رفتم در اتاقش رو زدم چنان جیغی کشید که نزدیک بود سکته کنم... .
- سرین، سرین خوبی دختر چی شدی؟!
در اتاق رو باز کرد از دیدنش ترسیدم رنگ به رخ نداشت.
- سرین خوبی چرا همچین کردی دیونه؟!
سرین: وای بمیری آرتام سکته کردم فکر کردم سگه!
- واقعاً که دختره‌ی گنده از سگ می‌ترسه باید کم‌کم عادت کنی حالا قراره چند ماه دیگه این‌جا باشی من که نمی‌تونم هر لحظه پیشت باشم که من هروقت میرم بیرون سگ و باز می‌کنم.
سرین: برو گمشو تو غلط می‌کنی اون سگ و باز می‌کنی پسره‌ی میمون.
- غلط و که تو می‌کنی میمونم که قطعاً تویی حالا هم بیا بریم اون کیفتم بیار!
باهم رفتیم سمت در که سرین خودشو پشتم قایم کرد همین که درو باز کردم صدای سرین با صدای پارس کردن سگ قاطی شد حالا سگ به جهنم با صدای سرین پرده‌ی گوشم پاره شد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #12
زود اومدم داخل درو هم بستم.
- چته وحشی واسه چی جیغ می‌کشی‌؟ کر شدم!
سرین: تو رو خدا برو اون سگ و ببند!
- من بیرون رفتنی سگ و باز می‌کنم تو میگی ببند؟!
سرین: بذار من برم بیرون دوباره بازش کن آفرین آدم باش دیگه!
- خیلی خوب بابا کچلم کردی.
رفتم سگ و بستم و اومدم سرین رو صدا کردم که رفت بیرون سوار ماشین شد که منم دوباره سگ و باز کردم داخل ماشین نشستم و خواستم ماشین و روشن کنم که گفت:
- با دست بستی؟!
- نه با پا بستم با دست بستم دیگه
سرین: اون‌وقت دستت بهش خورد؟!
- بله با اجازه‌تون!
سرین: وایی بدو برو دستات رو بشور.
این‌ رو همچین با داد گفت که اعصابم خورد شد این چقدر جیغ جیغه سرم درد گرفت.
- سرین جوری می‌زنم خون بالا بیاری‌ها خستم کردی جمع کن خودتو دختر گنده!
بیچاره از ترس همچین به صندلی چسبید که نگو.
***
«سرین»
با دادی که زد ناخدا گاه به صندلی چسبیدم این یابو چرا همچین کرد خدا هیچ بنی بشری رو محتاج این نکن همه باهم بگین آمین!
امیدوارم بتونم هر چه زودتر خانواده‌ام رو پیدا کنم تمام راه فقط سکوت بود بالاخره با کلی پرس‌وجو مدرسه رو پیدا کردیم
محیط مدرسه برام کمی آشنا بود وارد دفتر معلمان شدیم یک خانوم محترم از پشت میز بلند شد معلوم بود که مدیر مدرسه است.
مدیر: خانوم سلطانی شمایید!
- چی کی من؟!
مدیر : آره سرین سلطانی وای دختر ما فکر کردیم تو مردی دوستت چند بار سراغت رو از ما گرفت
- چی دوستم؟!
مدیر: سرین تو حالت خوبه؟!
آرتام: ببخشید خانوم ایشون دچار مشکل فراموشی شدن!
مدیر: یا خدا خودت رحم کن چطوری چه شکلی چرا؟!
آرتام همه‌ی ماجرا رو براش تعریف کرد.
مدیر: خیلی متأسفم انشاءا... که زودتر خوب بشی.
- ممنونم! میشه اگه آدرسی شماره‌ای چیزی از دوستم یا خانواده‌ام دارین بهم بدین؟!
مدیر: نه! فقط تو قبلاً می‌گفتی که خانواده‌ات توی شمال زندگی می‌کنند و اینم گفتی که با یکی از دوستات خونه اجاره کردین تو بخاطر کارت اومدی این‌جا و با دوستت باهم زندگی می‌کنید. هر از گاهی هم به خانواده‌ات سر می‌زنی چیز زیادی نمی‌گفتی!
- یعنی هیچ اسم و نشونی از خانواده‌ام بهتون نگفتم؟!
مدیر: نه آها اینم گفتی که تو با خواهرت دوقلو هستین و۲۴ ساله‌ای.
- دستتون درد نکنه ببخشید مزاحم شدیم!
مدیر: کی می‌تونی برگردی سر کارت؟!
آرتام: خانوم محترم ایشون تازه تصادف کردن دستشون هنوز توی گچ هستش.
مدیر: ببخشید منظور بدی نداشتم اگه هر کمکی ازم بر بیاد کوتاهی نمی‌کنم.
- ممنونم خداحافظ.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #13
حالم خیلی بده این جوری که پیش میره بیشتر از یک چند ماهی مهمون این آرتام هستم دارم دیوونه میشم وقتی که رسیدیم حواسم اصلاً به سگ توی حیاط نبود اصلاً دیگه مهم نبود بذار من رو بخوره بمیرم آخه احمق سگ مونده فقط بیاد تو رو بخوره چه جالب فراموشی داشتم... دیونه هم شدم! مستقیم رفتم توی اتاقم درو هم بستم و نشستم روی تخت و به یک نقطه‌ی نامعلوم زل زدم هر چقدر فکر می‌کنم چیزی از گذشتم یادم نمی‌اومد.
***
«ارتام»
سلطانی سلطانی همش حس می‌کنم یک جایی شنیدم بیخیال هر چقدر فکر می‌کنم چیزی یادم نمیاد شاید اشتباه میکنم!

***
دوهفته است که سرین از اتاقش بیرون نیومده غذاشم براش توی اتاق می‌برم بعداز این که از اون‌جا اومدیم چیز خاصی دست گیرمون نشد جز این‌که خانواده‌اش توی شمال زندگی می‌کردند وقتی که ماجرا رو برای فرهاد تعریف کردم قرار شد که یک سفر به شمال ترتیب بده هم اون‌جا پیگیر خانواده‌ی سرین باشیم هم این که حال و هوای خود سرین هم عوض میشه امروز قراره گچ دستش رو باز کنه فردا هم به لطف کمک‌های فرهاد سفر به شمال جور شد برای سرین آب پرتقال درست کردم در اتاقش رو باز کردم و رفتم کنارش روی تخت نشستم.
- هی خانوم خانوما می‌دونی چند روزه باهم دعوا نکردیم؟! می‌دونی چند روزه از این اتاق بیرون نیومدی دختر؟! دلم برای خنده‌هات تنگ شده! اصلا به جهنم که هیچی یادت نیست فوقش چند ماه بیشتر باید تحملت کنم هی خانومه با توام می‌دونستی امروز قراره گچ دستت رو باز کنی نمی‌خوای حرف بزنی دیگه نه؟
داشت اعصابم رو خورد می‌کرد راستش این افسرده بودنش منو هم پیر کرده با عصبانیت گفتم:

- اصلاً به جهنم که حرف نمی‌زنی سرین خستم کردی نه حرف میزنی نه گریه می‌کنی نه درست و حسابی چیزی کوفت می‌کنی د لعنتی پیرم کردی یک کلام بنال ببینم چه دردته آخه؟!
نم اشک و توی چشم‌هاش حس کردم همچین خودش رو انداخت تو بغلم هق‌هق کرد که دلم کباب شد از گفته‌ی خودم پشیمون شدم.
- ببخشید عصبانیم کردی اصلاً اگه دختر خوبی باشی یک خبر برات دارم قراره بریم شمال برای پیدا کردن خانواده‌ات و یکم حال و هوای تو هم عوض شه موافقی خانوم کوچولو
سرین: چی؟! با کی؟
- با فرهاد و خواهرش فاطمه و پسرخالم با دختر خالم آدم‌های خوبی هستن موافقی؟!
سرین: نمی‌دونم!
- اخم‌هات رو باز کن دختره‌ی زشت بلند شو بلندشو آب پرتقالت رو بخور که با کلی زحمت درست کردم بعد بریم گچ دستت و باز کنیم باشه؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #14
«سرین»
وقتی گچ دستم رو باز کردم احساس سبکی می‌کردم راحت شدم بیچاره آرتام رو هم توی این چند روز خیلی اذیت کردم وقتی که برگشتیم مستقیم رفتم سمت اتاقم لباسم و با یک تی‌شرت و شلوار دامنی که با آرتام خریده بودم رو با یک حوله برداشتم و به سمت حموم رفتم ۱ساعت توی حموم داشتم آب بازی می‌کردم عین اون بچه‌های۴ ساله خودمم از کار خودم خندم گرفته بود وقتی از حموم بیرون اومدم یک بوی خیلی خوبی می‌اومد لباسم رو توی اتاق پوشیدم کارم که تموم شد رفتم توی آشپز خونه چون این بوی خوشمزه از سمت آشپز خونه میومد.
- داری چی کارمی‌کنی؟! چه بویی هم راه انداختی!
آرتام: به سلام خانوم خوشگله که تواین چند روز پدرم رو در آوردی.
- ببخشید خیلی اذیتت کردم!
آرتام: فدای سرت تو فقط خوب باش!
این امروز چقدر مهربونه شده.
- نگفتی چی درست می‌کنی؟
آرتام: لازانیا.
- مگه بلدی؟
آرتام: چی فکر کردی من ۳ساله تنها زندگی می‌کنم!
- چرا اومدی ایران چرا پیش خانواده‌ات نموندی؟!
آرتام: گویا به دلایلی که تو فضول نباش!
- خیلی بیشعوری!
آرتام: نظر لطفته!
نشستم روی میز و به کارهای آرتام نگاه می‌کردم قد بلندی داشت باهیکل ورزیده، صورت کشیده، ته ریش چشم‌های عسلی روشن دماغ متوسط و ل*ب گوشتی موهاش هم چون صاف بود یک جا بند نبود روی پیشونیش ریخته شده بود کلاً قیافه‌ی جذاب و مردونه‌ای داشت اصلاً به من چه؟! چرا من دارم میگم مبارک زنش باشه سرم رو گذاشتم روی میز که همون جا خوابم برد با نوازش دستی روی گونه‌هام چشم‌هام رو باز کردم آرتام تا دید چشم‌هام بازه سریع دستش رو عقب کشید.
آرتام: بیدار شدی پاشو شام بخوریم که مردم از گشنگی.
از پشت میز بلند شد و رفت که غذا رو آماده کنه توی چشم‌هایش یک غمی بود بعد از خوردن غذا نذاشتم آرتام ظرف‌ها رو بشوره خودم دست به کار شدم کارم که تموم شد از آشپز خونه بیرون اومدم دیدم که آرتام نیست از پله‌ها بالا رفتم در اتاقش کمی باز بود حتماً توی اتاقشه یواشکی سرم رو انداختم تو ببینم داره چی کار می‌کنه به عکس دخترکه توی لپ تابش بود خیره شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #15
حالم یک جوری شد چرا وقتی آرتام به عکس نگاه می‌کرد چشم‌هاش نم داشت؟ زودی برگشتم توی اتاقم درو هم بستم فکرم خیلی در گیر بود همش خواب‌های پریشون و چرت و پرتی می‌دیدم بالاخره صبح شد من که اصلا نخوابیدم، که بخوام بیدار شم! رفتم توی آشپز خونه دیدم که میز صبحانه آماده است ولی آرتام نیست... چشمم به برگه‌ای که روی میز بود افتاد برگه رو برداشتم آرتام نوشته بود که:
- من خونه نیستم یک کاری برام پیش اومد که مجبور شدم برم توی اتاقم یک چمدون کوچیک هستش اون رو بردار و وسایل‌های مورد نیازت رو بذار قراره بعداً ظهر راه بیفتیم که بریم شمال آماده باش.
کاغذ رو گذاشتم روی میز بعد از خوردن صبحانه‌ام کمی آشپز خونه رو مرتب کردم و رفتم تو اتاق آرتام که چمدون رو بردارم طبق گفته‌اش یک چمدون کوچیک گوشه‌ی اتاقش بود رفتم برداشتم موقع برگشت چشمم به لپ‌تابش خورد رفتم نزدیک و لپ‌تابش رو باز کردم رمز نداشت یاد دیشب افتادم که به عکس یک دختر خیره شده بود، فضولیم گل کرده بود یعنی اون دختر کیه؟! رفتم توی عکس‌ها عکس اون دختره‌ای که آرتام دیشب داشت نگاهش می‌کرد رو پیدا کردم یک دختر بور و چشم رنگی معلومه که ایرانی نیستش یعنی این دختره کیه؟ لپ‌تاب رو خاموش کردم و چمدون رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. وقتی که وسایلم رو جمع کردم و داخل چمدون گذاشتم رفتم توی آشپز خونه می‌خواستم غذا درست کنم اما چی درست کنم؟
آها یافتم قورمه سبزی درست می‌کنم شروع کردم به درست کردن قورمه سبزی خوشبختانه بعد از ۱ ساعت کارم تموم شد برنج هم که آماده همه چیز آماده خوب دست گلم درد نکنه.
***
«ارتام»
وقتی که وارد خونه شدم یک بوی آشنایی می‌اومد فکر کنم بوی قورمه سبزی ولی کی درست کرده؟! نکنه کار سرینِ وارد آشپز خونه شدم دیدم سرین داره به غذاها سرک می‌کشه.
- سلام.
بیچاره دختره ۲متر پرید هوا.
سرین: وای سکته کردم یک های و هویی یک چیزی بگو وقتی میای!
- ببخشید ترسیدی!
سرین: اشکال نداره!
- چی درست کردی؟
سرین: قورمه سبزی.
- تنهایی؟!
سرین : نه با پسر همسایه یک حرف‌های میزنی‌ها!
- مگه بلدی؟!
سرین: نه پس فقط تو بلدی گفتم خسته شدی یک بار هم من درست کنم اگه مشکلی نداره، ناراحت شدی؟!
- نه اتفاقاً خیلی هم خوشحال شدم ناهار من رو بده که مردم از گشنگی!
سرین: تا تو دست و صورت و بشوری لباس‌هات رو عوض کنی آماده‌ست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #16
«سرین»
هنوزم فکرم درگیر عکس دختره بود نه این طوری نمی‌شه باید ازش بپرسم با اومدن آرتام شروع به غذا خوردن کردم که دیگه طاقتم طاق شد.
- آرتام یک سوالی ذهن منو خیلی درگیر کرده!
آرتام: چه سوالی؟!
- اون عکس که توی لپ‌تابت بود همون دختره اون چه نسبتی با... .
نذاشت حرفم تموم بشه همچین یقه‌ی لباسم و توی دستش گرفت که نزدیک بود بیوفتم.
آرتام: تو اون عکس و از کجا دیدی هان نکنه لپ تابم رو بی‌اجازه باز کردی هان با توام لعنتی مگه کری؟!
- ب... بب... ببخشید!
آرتام: چی ببخشم؟! ببین سرین خانوم یک چیزی بهت میگم یادت باشه فکر کردی چند روزه این‌جایی همه کاره شدی هر غلطی که دلت بخواد می‌تونی بکنی آره؟!
حرف آخرش و همچین با داد که نزدیک بود پس بیوفتم.
آرتام: درضمن آخرین بارت باشه که بی‌اجازه به وسایل‌های من دست می‌زنی فهمیدی با توام میگم فهمیدی؟!
- آ... آ... آره ف... فهمیدم یقم رو ول کن خفم کردی لعنتی!
وقتی یقم رو ول کرد از آشپز خونه رفت بیرون وای خدا داشتم خفه می‌شدم پسره‌ی عوضی انگار چی‌گفتم که این جوری رم کرد روی صندلی ولو شدم بغض داشت خفم می‌کرد عجب غلطی کردم ازش پرسیدم یک نگاه به غذاش انداختم که نصفه مونده بود پسره‌ی گودزیلا رفتم سمت اتاقم سرم داره می‌ترکه هنوزم فکرم درگیر بود یعنی چه نسبتی باهاش داشت؟ چرا وقتی ازش پرسیدم ان‌قدر اعصبانی شد؟!
با فکری داغون خوابم برد که یک خواب عجیب غریب دیدم.
خواب دیدم که سوار ماشینم سرعتم زیاده همش با خودم میگم وای دیرم شد دیرم شد خوابم مثل واقعیت بود از خواب پریدم خیس ع*ر*ق بودم وای خدا جونم این دیگه چه خوابی بود من دیدم رفتم کنار پنجره، پنجره رو کمی باز کردم تا یکم حال و هوام عوض بشه ولی هنوزم ذهنم درگیر بود نکنه دلیل تصادفم همین بود نکنه دیرم شده بود و با سرعت رانندگی می‌کردم آخه کجا می‌رفتم با این عجله‌ای خدا مغزم داره می‌ترکه با صدای در از فکر بیرون اومدم.
- بله؟
آرتام: آماده شو تا یک ساعت دیگه راه میوفتیم.
- باشه!
چقد سرد حرف زد بیشور اصلاً به من چه بره گم شه!
رفتم سمت کمد یک مانتوی مشکی باشلوار جین مشکی شال و کفش سفید یکم هم آرایش کردم وقتی که از تیپم راضی شدم از اتاق بیرون اومدم که همزمان با من آرتام بیرون اومد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #17
اونم یک شلوار جین مشکی با یک تیشرت سفید پوشیده بود خیلی بهش میومد اومد نزدیک و چمدون لباسام رو از دستم گرفت
از پله‌ها پایین اومدیم که من از آرتام جلوتر راه افتادم خواستم در ورودی باز کنم که آرتام گفت:
- سگ بازه!
همچین عقب عقبی رفتم که آرتام از این واکنشم خنده‌اش گرفت.
در رو که باز کرد سگ جلوی در نشسته بود تی‌شرت آرتام و همچین چسبیده بودم که نگو
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون وای خدا جونم سگ آرتام هم مثل خودش پرو داره دنبال ما میاد.
من رو به سگ گفتم:
- هی سگه کجا داری پشت سر ما میای برو نیا دیگه کجا میای؟!
آرتام: داری با سگ این‌جوری حرف میزنی؟!
- نه پس دارم با تو حرف میزنم با سگ هستم بهش بگو نیاد دارم سکته می‌کنم!
آرتام: حقته که الان بهش بگم بیاد تو رو بخوره دیگه فضولی من رو نکنی!
- چی نه تو رو خدا دیگه تکرار نمی‌شه بهش بگو نیاد!
چمدون‌هارو گذاشت زمین و یک سوت زد که سگ اومد پیش آرتام، آرتام هم دست من رو گرفت و کشید سمت سگ.
آرتام : بدم بخوره تو رو؟!
من همچین داشتم با گریه تقلا می‌کردم و داد می‌زدم که فکر کنم دل آرتام به رحم اومد.
آرتام: سرین داری گریه می‌کنی؟!
- نه دارم بندری می‌رقصم برات نزدیک بود سکته کنم خیلی خری!
آرتام: بابا تو دیگه کی هستی؟!
چمدون رو گذاشت صندوق عقب ماشین و من هم سوار ماشین شدم هنوز داشتم گریه می‌کردم خیلی بد بود چقدر این بشر مردم آزار!
***
«ارتام»
وقتی سوار ماشین شدم لرزش دست‌های سرین و دیدم خودشم داشت گریه می‌کرد
دست‌هاش رو گرفتم.
- سرین چرا داری می‌لرزی؟! من فقد باهات شوخی کردم!
سرین: خیلی بیشعوری خیلی ترسیدم تو که می‌دونی من از سگ می‌ترسم مرض داری که همش اذیتم می‌کنی روانی؟!
- خوب تلافی فضولی که کرده بودی رو سرت در آوردم دیگه!
از جانب سرین حرفی نشنیدم مشغول رانندگی شدم فرهاد با آرمین اینا تو راه شمال بودن حالا ما تازه داریم حرکت می‌کنیم.
آرمین پسر خاله‌ام یک خواهر داره به اسم آفرین که دختر خالم میشه فرهاد هم که بهترین دوستم با خواهرش فاطمه اومدن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #18
سرم رو برگردوندم که ببینم سرین در چه حاله که دیدم خوابه‌.
این کی خوابش برد؟! حال سرین رو خیلی خوب درک می‌کنم اون الان تو بحران بدی قرار گرفته باید بیشتر هواش رو داشته باشم ولی می‌ترسم می‌ترسم که بهش وابسته‌شم من تو زندگیم یک بار عاشق شدم که تنهام گذاشت از اینم می‌ترسم، می‌ترسم که وابسته بشم و عاشقش شم و اینم تنهام بذاره!
***
«سرین»
با صدای آرتام چشمام رو باز کردم.
آرتام: بیدار شو بیدار شو ببینم تو که همش خوابی بلند شو یک میوه‌ای چیزی پوست بکن بده من بخورم دهنم خشک شد.
- واسه همین بیدارم کردی؟!
آرتام: نه پس واسه فک زدن بیدارت کردم زود باش دیگه.
وای خدا جونم این چقدر فک می‌زنه برگشتم عقب و از صندلی عقب یک پلاستیک برداشتم که داخلش میوه بود یک سیب پوست کردم و گرفتم جلوی آرتام.
آرتام: به‌به! دست شما درد نکنه!
دقیقاً شبیه اون زن و شوهرها شده بودیم که زنا برای شوهرهاشون میوه پوست می‌کردن و شوهر هم قربون صدقه‌اش می‌رفت.
از طرز فکرم خندم گرفت.
آرتام: به چی می‌خندی؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #19
- فضول و بردن جهنم.
آرتام: بی‌ادب!
- خودتی.
دیگه حرفی نزدیم پسره‌ی پرو نزدیک بود زهر ترک بشم با اون کارش.
میمون، احمق، بی ادب، پرو، زشت، سوسک، عنکبوت.
با آرتامم فکر بد نکنید با شما نیستم!
آخیش بالاخره رسیدیم کمرم شکست وای چه ویلای قشنگی! حیاط بزرگ آخ جون یک تاب ته حیاط نزدیک خونه بود چقدرم خوشگله چه گلای قشنگی.
رفتم سمت خونه، یک خونه‌ی دوبلکس با مبل‌های سلطنتی از کنار پله می‌خورد
به طبقه‌ی بالا.
فرهاد: سلام دوستان. چه عجب اومدین!
با صدای فرهاد بهش نگاه کردم.
- سلام.
آرتام: سلام بچه‌ها به ویلای فرهاد همگی خوش اومدین خوب دوستان معرفی می‌کنم سرین دوست دخترم!
جان! چی شد؟! من دوست دخترشم از کی تا حالا زیر ل*ب جوری گفتم که فقد آرتام بشنوه.
- یارو چرا داری چرت و پرت میگی؟!
آرتام: توضیح میدم.
فرهاد: خوب دوستان با سرین خانوم آشنا شدین حالا معرفی می‌کنم من فرهاد دوست آرتام که قبلاً هم دیگه رو زیارت کرده بودیم بعد به دختری که کنارش وایستاده بود اشاره کرد این خواهرم فاطمه و بعد به پسری که روی مبل کنار یک خانومی نشسته بود اشاره کرد ایشون هم آقا آرمین هستن پسر خاله‌ی آرتام و اونی که کنارش نشسته آفرین خانوم هستن خواهر آقا آرمین و دختر خاله‌ی آرتام.
- از دیدنتون خوشبختم!
فرهاد : خوب ما اتاقامون و انتخاب کردیم من و فاطمه تو یک اتاق آرمین و آفرین تو یک اتاق و تو آرتام هم تویه اتاق مشکل که ندارین؟!
تا خواستم اعتراض کنم آرتام گفت:
- نه خوبه ممنون!
فرهاد: این‌جا فقط ۳ تا اتاق داره بخاطر همون مجبور شدیم که این‌طوری تقسیم کنیم.
آرتام: نه اشکالی نداره! خوبه! حسابی به زحمت افتادی.
فرهاد: نه داداش چه زحمتی اتاق شما طبقه‌ی بالا سمت چپ.
آرتام: باش داداش مرسی.
بعد دست من رو گرفت و به اون اتاقی که فرهاد گفت راه افتاد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ghazal

2,584
پسندها
125
امتیاز
مقام اختصاصی
مقام اختصاصی
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/06/07
نوشته‌ها
609
مدال‌ها
10
  • #20
وقتی که در اتاق رو باز کرد رفتیم تو.
- پسره‌ی احمق من دوست دخترتم تو چقدر بیشعوری درضمن من با تو، تو یک اتاق نمی‌مونم.
آرتام: فکر نکن من خیلی دلم می‌خواد که تو دوست دخترم باشی مجبور شدم فرهاد به آرمین و آفرین چیزی نگفته چون اگه اونا بفهمن بد می‌شه!
- چرا خوب بگو که باهاش تصادف کردم و دچار فراموشی شده قراره تا وقتی که خوب بشه پیش من باشه این کجاش بده‌ هان؟!
آرتام: د نمی‌فهمی دیگه خانوم کوچولو نمی‌گن یک پسر و دختر چطوری تو یک خونه زندگی می‌کنن؟! اگه هم بگیم صیغه‌ی محرمیت خوندیم ولی کاری به کار هم نداریم بازم باور نمی‌کنن میگن دارن دروغ میگن بعد مجبورمون می‌کنن باهم ازدواج کنیم که من اصلاً به تو علاقه ندارم همین الانشم دارم به زور تحملت می‌کنم.
- وای که من می‌میرم برات مادمازل
بعد از گفتن این حرف رفتم سمت چمدونم لباسام رو از داخلش بیرون آوردم و داخل کمد چیدم یک ساحلی که چند روز پیش خود آرتام برام خریده بود به رنگ سفید خیلی خوشگل بود.
یک نگاه به آرتامی که روی تخت خوابیده بود انداختم‌ ای بمیری دید می‌خوام لباس عوض کنم گرفت خوابید.
آروم آروم به تخت نزدیک شدم به سمت آرتام خم شدم.
کثافت عجب موهای خوش حالتی داشت.
آروم دستم رو به موهاش نزدیک کردم خواستم نوازششون کنم که مچ دستمو گرفت وا مگه این خواب نبود؟!
وای خدا غلط کردم با این‌که مچ دستم اسیر دست‌هاش بود ولی چشماش بسته بود من رو به سمت خودش کشید که تعادلم رو از دست دادم و افتادم تو ب*غ*لش دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و بالاخره چشماش رو باز کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا