- تاریخ ثبتنام
- 2023/09/27
- نوشتهها
- 28
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #11
رمان _ اصل هر عشق
پارت دهم
محمد گفت:
_ من هیچ وقت پدرم را ندیدم نمیدانم؛ اما فکر میکنم اگر میبود اخلاقش شاید مثل تو میبود.
عبدالله که نمیخواست سبب نارحتی محمد شود گفت:
_ بیا اینجا را نگاه کن میخواهی برای خواهرت شیما یا مادرت چیزی بخری؟
محمد چیزی نگفت تا اینکه در یک دکان چشمانش به شمشیری با دستۀ طلایی افتاد محمد گفت:
_ اگر پدرم بود آن شمشیر را برایش میخریدم تا با آن بجنگد و شاید اگر این شمشیر را با خود میداشت شهید نمیشد.
و باز هم صدایش از اثر بغض تغییر کرد.
عبدالله که تحمل دیدن اشکهای محمد را نداشت خواست موضوع را تغییر بدهد.
محمد را به دکانهای دیگر برد و چند لباس برای شیما انتخاب کردند و عبدالله هم از محمد میخواست تا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برایش قصه بگوید. محمد به قصه گفتن از پیامبر اکرم شروع کرد، از تولد پیامبر مبارک قصه گفت و عبدالله با شوق تمام گوش میکرد. وقتی محمد گفت "شب تولدش خانۀ آمنه پر از نور بود" عبدالله به یاد اولین بار که خانۀ محمد کوچک را دیده بود افتاد و قصه در جایی رسید که محمد گفت "نام پدر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم هم عبدالله بود و مثل پدر من قبل از تولد وفات کرده بود" با شنیدن این قصه عبدالله میایستد و پشتاش را طرف محمد میکند و اشک از چشمهایش مثل باران جاری میشود و با بغض میگوید:
_ مادرش چی؟ بزرگش میکند؟ همرایش میباشد؟
محمد هم که گریهاش شروع شده بود میگوید:
_ نه وقتی هم سن من بود مادرش وفات کرد.
بار دگر عبدالله قلبش میسوزد و حس میکند درد پیامبر را میتواند حس کند؛ چون عبدالله هم چهار سال میشد که مادراش را ندیده بود. قصه را محمد همینجا تمام میکند و میگوید:
_ میخواهم برای مادرم هم چیزی بخرم. عبدالله میگوید "درست است" بخاطر اینکه میخواست حدیث و قرآن هدیه بگیرد به یک کتابخانۀ قدیمی داخل میشوند، محمد به دنبال کتابی برای مادرش میگردد، عبدالله می پرسد:
_ نام کتابی که دنبالش هستی چیست محمد؟
پارت دهم
محمد گفت:
_ من هیچ وقت پدرم را ندیدم نمیدانم؛ اما فکر میکنم اگر میبود اخلاقش شاید مثل تو میبود.
عبدالله که نمیخواست سبب نارحتی محمد شود گفت:
_ بیا اینجا را نگاه کن میخواهی برای خواهرت شیما یا مادرت چیزی بخری؟
محمد چیزی نگفت تا اینکه در یک دکان چشمانش به شمشیری با دستۀ طلایی افتاد محمد گفت:
_ اگر پدرم بود آن شمشیر را برایش میخریدم تا با آن بجنگد و شاید اگر این شمشیر را با خود میداشت شهید نمیشد.
و باز هم صدایش از اثر بغض تغییر کرد.
عبدالله که تحمل دیدن اشکهای محمد را نداشت خواست موضوع را تغییر بدهد.
محمد را به دکانهای دیگر برد و چند لباس برای شیما انتخاب کردند و عبدالله هم از محمد میخواست تا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برایش قصه بگوید. محمد به قصه گفتن از پیامبر اکرم شروع کرد، از تولد پیامبر مبارک قصه گفت و عبدالله با شوق تمام گوش میکرد. وقتی محمد گفت "شب تولدش خانۀ آمنه پر از نور بود" عبدالله به یاد اولین بار که خانۀ محمد کوچک را دیده بود افتاد و قصه در جایی رسید که محمد گفت "نام پدر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم هم عبدالله بود و مثل پدر من قبل از تولد وفات کرده بود" با شنیدن این قصه عبدالله میایستد و پشتاش را طرف محمد میکند و اشک از چشمهایش مثل باران جاری میشود و با بغض میگوید:
_ مادرش چی؟ بزرگش میکند؟ همرایش میباشد؟
محمد هم که گریهاش شروع شده بود میگوید:
_ نه وقتی هم سن من بود مادرش وفات کرد.
بار دگر عبدالله قلبش میسوزد و حس میکند درد پیامبر را میتواند حس کند؛ چون عبدالله هم چهار سال میشد که مادراش را ندیده بود. قصه را محمد همینجا تمام میکند و میگوید:
_ میخواهم برای مادرم هم چیزی بخرم. عبدالله میگوید "درست است" بخاطر اینکه میخواست حدیث و قرآن هدیه بگیرد به یک کتابخانۀ قدیمی داخل میشوند، محمد به دنبال کتابی برای مادرش میگردد، عبدالله می پرسد:
_ نام کتابی که دنبالش هستی چیست محمد؟
آخرین ویرایش توسط مدیر: