رمان رمان اصل هر عشق اثر حلیمه اسیر

تایپ رمان

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #11
رمان _ اصل هر عشق

پارت دهم

محمد گفت:
_ من هیچ وقت پدرم را ندیدم نمی‌دانم؛ اما فکر می‌کنم اگر می‌بود اخلاقش شاید مثل تو می‌بود.
عبدالله که نمی‌خواست سبب نارحتی محمد شود گفت:
_ بیا اینجا را نگاه کن می‌خواهی برای خواهرت شیما یا مادرت چیزی بخری؟
محمد چیزی نگفت تا اینکه در یک دکان چشمانش به شمشیری با دستۀ طلایی افتاد محمد گفت:
_ اگر پدرم بود آن شمشیر را برایش می‌خریدم تا با آن بجنگد و شاید اگر این شمشیر را با خود می‌داشت شهید نمی‌شد.
و باز هم صدایش از اثر بغض تغییر کرد.
عبدالله که تحمل دیدن اشک‌های محمد را نداشت خواست موضوع را تغییر بدهد.
محمد را به دکان‌های دیگر برد و چند لباس برای شیما انتخاب کردند و عبدالله هم از محمد می‌خواست تا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برایش قصه بگوید. محمد به قصه گفتن از پیامبر اکرم شروع کرد، از تولد پیامبر مبارک قصه گفت و عبدالله با شوق تمام گوش می‌کرد. وقتی محمد ‌گفت "شب تولدش خانۀ آمنه پر از نور بود" عبدالله به یاد اولین بار که خانۀ محمد کوچک را دیده بود افتاد و قصه در جایی رسید که محمد گفت "نام پدر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم هم عبدالله بود و مثل پدر من قبل از تولد وفات کرده بود" با شنیدن این قصه عبدالله می‌ایستد و پشت‌اش را طرف محمد می‌کند و اشک از چشم‌هایش مثل باران جاری می‌شود و با بغض می‌گوید:
_ مادرش چی؟ بزرگش می‌کند؟ همرایش می‌باشد؟
محمد هم که گریه‌اش شروع شده بود می‌گوید:
_ نه وقتی هم سن من بود مادرش وفات کرد.
بار دگر عبدالله قلبش می‌سوزد و حس می‌کند درد پیامبر را می‌تواند حس کند؛ چون عبدالله هم چهار سال می‌شد که مادر‌اش را ندیده بود. قصه را محمد همین‌جا تمام می‌کند و می‌گوید:
_ می‌خواهم برای مادرم هم چیزی بخرم. عبدالله می‌گوید "درست است" بخاطر این‌که می‌خواست حدیث و قرآن هدیه بگیرد به یک کتابخانۀ قدیمی داخل می‌شوند، محمد به دنبال کتابی برای مادرش می‌گردد، عبدالله می پرسد:
_ نام کتابی که دنبالش هستی چیست محمد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #12
رمان _اصل هر عشق

پارت یازدهم

محمد می‌گوید:
_ غزوات رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.
این نام را از کتاب فروش می‌پرسد و برای مادرش کتاب می‌گیرند، می‌خواهند به خانه بروند که عبدالله متوجه می‌شود محمد چیزی برای خودش نخریده است. به فکرش آمد کفش‌های محمد کهنه است و کفش‌های سابقش را هم به من داده، باید برایش یک جوره کفش جدید بخرم، باهم رفتند و یک کفش را انتخاب کردند، محمد کفش‌های جدید‌اش را پوشید؛ ولی وقتی دید عبدالله هم کفش‌های سابق او را پوشیده است لبخند زد و گفت:
_ عبدالله می‌بینی این کفش‌ها با وجود این‌که کوچک بود؛ ولی کارت را کرد و پاهایت را زخمی نکرد.
این حرف محمد عبدالله را به یاد کار هایی که محمد با روح و ایمانش کرد انداخت و با خود گفت "محمد هم با وجود این‌که کوچک بود؛ اما کارم را ساخت و ایمان را برایم فهماند مرا از عشق خبر ساخت. محمد گفت:
_ بیا توهم کفش نو بخر.
عبدالله گفت:
_ این کفش‌هایی است که اولین بار با آن به راه راست رفتم، دوست ندارم با هیچ چیزی عوض‌شان کنم.
خوب هردو به خانه رفتند دیدند کسی خانه نیست تا شب منتظر ماندند و عبدالله به محمد گفت:
_ می‌خواهی دنبال مادرت بگردیم.
محمد گفت:
_ نه خواهد آمد.
بعد از چند ساعتی آمدند؛ اما این بار دو نفر نبودند انگار شخص دیگری هم همراهشان آمده بود. عبدالله که نمی‌دانست کی آمده پرسید:
_ محمد مهمان دارید؟
محمد گفت:
_ خاله‌ام است از راهی دور آمده.
و بعد از آن لباس‌های شیما را برایش دادند، دیدن خندۀ شیما و محمد قلب عبدالله را آرام می‌ساخت. عبدالله با محمد حرف زد و گفت "می‌خواهد بعد از این شبها را در مسجد باشد و روز ها را با محمد سپری کند" محمد هرچند نمی‌خواست از عبدالله دور شود گفت:
_ باشد؛ اما هر وقت بخواهم می‌آیم مسجد و پیش تو می‌خوابم.
عبدالله گفت:
_ هر چه تو بخواهی.
بعد از این چند ماه که قرآن را هم می‌دانست شب‌ها در مسجد به عبادت سپری می‌کرد و آتش قلبش را با گریه و راز و نیاز با خدا و توبه کردن از اشتباهات گذشته‌اش آرام می‌ساخت. صبح شد و می‌خواست به قولی که به محمد داده عمل کند و چون رفت و آمد به خانۀ محمد برایش عادی بود در نزد و داخل شد، دید شیما ، محمد و مادر محمد همراه با مهمانشان باهم نشسته بودند، عبدالله که متوجه شد مهمان و خالۀ محمد، اسما همان دختری است که آدریان عاشق‌اش شده بود نه عبدالله.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #13
رمان _ اصل هر عشق

پارت دوازدهم

عبدالله بادیدن اسما با عجله از خانه بیرون شد، اسما که عبدالله را ندیده بود نمی‌دانست عبدالله کی هست. عبدالله می‌ترسید که اسما به محمد بگوید که او مسیحی بوده.
چند دقیقه بعد اسما از اتاق بیرون شد و گفت:
_ آدریان اینجا چی کار داری؟
عبدالله گفت:
_ من آدریان نیستم اسمم عبدالله است و مسلمان هستم.
اسما که بی‌حد خوش بود گفت:
_ می‌دانستم نیکوکاری روزی تو را به دین اسلام خواهد کشاند.
اسما از او در بارۀ احساسش پرسید. عبدالله گفت:
_ اگر بگویم عشق نام یک مرد قلبم را چنان پر کرده که نمی‌توانم تو یا هیچ زن خوش چهره و چشم آبی دیگر را دوست داشته باشم باور می‌کنی؟
اسما گفت:
_ آن مرد کیست؟
عبدالله گفت:
_ محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است.
با شنیدن این اسما گفت:
_ همیشه نگرانت بودم که در این شهر با دینت چی کار خواهی کرد؛ اما بی‌خبر از آن‌که خدا هوایت را داشته.
عبدالله با چشم‌های اشک‌بار گفت:
_ وقتی هنوز مسلمان نبودم سه بار در دلم گفتم خدایا باران بفرست حتی چند لحظه نگذشته بود که باران لباس‌هایم را تر کرد، فکر نکنم نزد خدای ما کافر و مسلمان فرقی داشته باشد، کافیست صدایش کنیم.
بعدش از احوال پدر اسما پرسید و اسما گفت:
_ وقتی پدرش وفات کرد تصمیم گرفت به خانۀ خواهرش بیاید. در این هنگام محمد کوچک آمد و گفت:
_ شما چقدر زود همدیگر را می‌شناسید.
هر دو با لبخند وارد خانه شدند. شب شد و مادر محمد که تا حالا با عبدالله هیچ ملاقات‌ نکرده بود کتاب غزوات رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را گرفت و نزد عبدالله آمد و گفت:
_ میدانی جوان مرد من این کتاب را از عبدالله همسرم خواسته بودم؛ اما گفت بعد از برگشتن از جنگ برایت می‌آورم و برایم قول داد و چند سال بعد هم نامش قول عبدالله را بجای کرد. میدانی عبدالله!؟ از وقتی تو آمدی محمد دیگر شب‌ها بدون گریه می‌خوابد و نمی‌پرسد مادر پدرم چه کارها می‌کرد و چه قسم چهره داشت!
مادر محمد ادامه داد و گفت:
_ میدانی هر وقت غذای خانه تمام می‌شد دعا می‌کردم و خداوند برایم از یک راهی می‌فرستاد و این چند ماه آخر چیزهایی‌که در دلم بود تنها خدا خبر داشت که به آن ضرورت بود را تو می‌آوردی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #14
رمان _ اصل هر عشق

پارت سیزدهم

عبدالله گنج و راز نهان آرزوهایش را پیدا کرد که چرا آن آرزوهای بی‌ارزش به یک حقیقت زیبا و شگفت انگیز تبدیل شدند. اسلام و عشق به رسول خدا شد شوق و شور زندگی‌اش. همگی مثل خواهر و برادرهای دینی مشغول غذا خوردن شدند، عبدالله می‌گوید:
_ هیچ وقت این‌قدر خوشی در چشم‌های محمد ندیده بودم که از خوشی او من هم بی‌دلیل خوش بوده باشم.
چند روز بعد محمد با عبدالله به بازار رفتند این بار محمد پول خواست و به عبدالله گفت:
_ این بار من برای تو و خاله‌ام اسما هر چه تو لازم داشتی می‌خرم.
عبدالله قبول کرد و بازهم از محمد خواست تا ادامۀ قصۀ زندگی پیامبر را برایش بگوید محمد قصه داشت که رسول اکرم را پدر کلانش بزرگ کرد و چند سال بعدش از دنیا رفت و به کاکایش ابوطالب امانت گذاشتش، قصۀ رفتن سفر پیامبر به شام به همراه کاکایش را تعریف کرد و گفت:
_ پیامبر (ص) در نوجوانی چوپانی می‌کرد.
عبدالله از شنیدن این که پیامبر اکرم هم چوپانی کرده خیلی خوشش آمد چون خودش هم در جوانی چوپان بود. بعد از آن قصۀ جوانی رسول اکرم را کرد که محمد صلی الله علیه و آله و سلم با زنی تجارت پیشه به نام خدیجه عروسی کرد و حضرت خدیجه هم مثل تو عبدالله پول دار بود و پولش را در اختیار محمد گذاشته بود مثل کاری که تو امروز کردی و پولت را در اختیار من گذاشتی.
عبدالله گفت:
_٫ بخدا تا امروز نام‌هاي زيادي را شنیده‌ام؛ اما هیچ‌کدامشان مثل این نام‌ها به قلبم آشنا نیست، حس می‌کنم قلبم قبل از من عاشق نام محمد بود، وقتی نامش را شنید بی‌طاقت شد و تند تند زد تا خبرم کند که از خواب غفلت بیدار شوم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #15
رمان_ اصل هر عشق

پارت چهاردهم

عبدالله از دیدن عنایت پروردگار داشت غرق در بغض و گریه می‌شد که محمد گفت:
_ بیا اینجا برای اسما این لباس ها را بگیر.
عبدالله همه را گرفت و وقتی به طرف خانه می‌رفتند در راه چشم عبدالله به یک گیلاس سفالی که دارای نقش و نگار بسیار زیبا و ظریف بود خورد. خواست تا آن را منحیث هدیه‌ای برای اسما بگیرد آن را خریداری کرد که محمد گفت:
_ تو وقتی چوپان بودی گفتی زبان کائنات را می‌دانستی، خوب حالا بگو بیبینم گیلاس سفالی چه گفت؟
عبدالله گفت:
_ نمی‌دانم چه گفت؟
محمد گفت:
_ معبودها و معشوقه‌های غیر خدا مثل همین گیلاس سفالی هستند که ظاهر‌شان بسیار مقبول است؛ اما در اصلش چیزی جز خاک نیست عشق و دوستی دنیا هم همین‌گطور است.
عبدالله که شنیدن این حرف‌ها از پسر هشت ساله برایش تعجب آور بود گفت:
_ محمد در زندگی من مثل آفتاب شدی که توانستم حقیقت را بیبینم.
محمد دوباره به حرف‌های کودکانه شروع کرد و نخواست زیاد تعریف بشنود، وقتی خانه رفتند عبدالله گفت:
_ پشت مادرش زیاد دق شده و می‌خواهد مادرش و دوستانش هم در روندا اسلام را قبول کنند.
این حرف‌هایش مانند اجازۀ رفتن بود که از محمد می‌خواست محمد که خیلی عبدالله را دوست داشت گفت:
_ برو و به لطف خدا مادرت مسلمان خواهد شد.
آهسته گفت:
_ عبدالله می‌شود در آغوش بگیرمت؟
وقتی عبدالله به چشم‌های محمد نگاه کرد دید از گریه سرخ شده بودند. محمد به عبدالله گفت:
_می‌دانی من چی آرزو دارم که تا به حال به مادرم هم نگفتم؟
عبدالله پرسید:
_ به رفیقت می شود بگویی؟
محمد گفت:
_ یک‌بار در آغوش گرفتن رسول خدا و یک‌جبار دیدن پدر مبارکش که هیچ وقت در دنیا دیدار چهرۀ مقبول پیامبر را ندید می‌خواهم هر دوی این دو مبارک‌ها را ببینم.
عبدالله گفت:
_ آرزوی من کمی بیشتر از تو است می‌خواهم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را ببینم هم سر تا پایش را ببوسم هم در آغوش بگیرم و هم چند لحظه هم که شده همرایم حرف بزند که صدایش را بشنوم و چشم‌هایش را بیبینم.
با تعریف کردن آرزوهای خود به یک‌دیگر از چشم‌های‌شان مانند آبشار اشک جاری می‌شد. عبدالله گفت:
_ برایت دعا می‌کنم به آرزویت برسی محمد.
و گفت: «محمدم قول می دهم برگردم.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #16
رمان _ اصل هر عشق

پارت پونزدهم

آمادۀ سفر شد و به شهرش رفت و به مادرش گفت "مسلمان شده است"؛ اما مادرش گفت "نباید پدرش بداند چون ممکن است قهر شود و یا کاری بکند" به مادرش گفت:
_ مادرم من برای تو کتاب قرآن را ترجمه کرده و آوردم من دیگر آن گوسفند چران بی‌سواد نیستم مادرم من از زیباترین حقیقت جهان آگاه هستم و می‌خواهم در دنیای دیگر با تو در بهشت یک‌جا باشم.
مادرش گفت می‌خواهد در بارۀ اسلام بیشتر بشنود، وقتی از زیبایی‌های اسلام می‌شنید هر روز دلش نرم‌تر می‌شد و وقتی تلاوت پسر‌اش را می‌دید صدای پسرش به دلش خیلی چنگ می‌زد، به پسرش گفت:
_ آیا این صدای تو است که اینقدر قدرت دارد و دلم را به لرزه آورده؟
پسرش گفت:
_ نه مادر جان این کلام پروردگار است که وقتی در لحظه به چیزی می‌گوید موجود باشد موجود می‌شود.
مادرش مسلمان شد و کتابش را برای مادرش داد تا از آن قرآن بیاموزد مادرش گفت:
_ نباید پدرت بداند که مسلمان هستیم وگرنه ما را از هم جدا خواهد کرد.
روزی پدر عبدالله از خواب بیدار شد و دنبال لباسش می‌گشت که متوجۀ کتاب عجیبی شد که حرف‌های عاقلانۀ زیادی در آن نوشته شده بود، اصلا نفهمید قرآن است و دیگر نخواندش، از پسرش پرسید:
_ این چی است؟
جوابی نداد. بار دوم پرسید:
_ این چی است؟
عبدالله گفت:
_ترجمه انگلیسی قرآن است که من نوشتم.
پدرش از این که دیگر پسرش مسیحی نیست خیلی دلش شکست و گفت:
_ برو و دیگر به اینجا نیا!
عبدالله که برای رساندن پیام حق آمده بود نخواست باز گردد و در کنج کلیسا نشست، چشمش به مردی آشنا افتاد دید همان انگلیسی است که دنبال کیمیاگر بود ازش پرسید:
_ آیا کیمیاگر شدی؟
انگلیسی گفت:
_ آری! اما مسلمان شدم که صدها بار بهتر از کیمیاگر شدن است.
عبدالله از شنیدن خبر مسلمان شدن دوستش خیلی خوشحال شد. دوستش گفت:
_ نام من عمر است.
قصه‌ای که محمد از پیامبر با عبدالله می‌کرد تا غار حرا پیش رفته بود که عبدالله به روندا آمد و با نام عمر آشنایی نداشت گفت:
_ مبارکت نام خوبی است.
دوستش عمر گفت:
_ حال می‌توانم سُرب را به طلا تبدیل کنم و این را از کیمیاگر بزرگ به نام محمد غزالی آموختم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Red.Rose

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #17
رمان _ اصل هر عشق

پارت _ 16


باشنیدن دوبارۀ نام محمد عبدالله به دوستش عمر گفت: میدانی عمر؟ اصل هر کار اصل هر علم و اصل هر عشق را جستجو کردم با این نام مقابل شدم و با اشکی که وقتی از پسرک که نامش محمد بود تعریف می‌کرد به چشمانش پیدا میشد، داستان اسلام آوردنش را هم گفت...
عمر پرسید: تو چرا اینجا هستی و با محمد نیستی؟
عبدالله گفت: وقتی در عراق بودم تنها ناراحتی ام ایمان و عقیده هایی بود که مردم اینجا و مادر و پدرم داشتند و من که می‌دانستم دینی همچون اسلام که سیر کردن گرسنه هم برایشان عبادت است در روی زمین است و من و قومم هنوز گمراه بودیم این موضوع مانند خنجری به قلبم می‌خورد، پس آمدم تا اگر به قیمت جانم هم شده اسلام را به مردم اینجا بیاموزانم تا خداوند حال این قوم را تغییر دهد.
برای چگونگی تبلیغ اسلام هیچ فکری نداشتند، تنها چیزیکه به فکر عبدالله می آمد حرف های محمد کوچک بود که وقتی به روندا بر می گشت برایش می گفت: عبدالله اگر در شهرت ناراحت شدی و یا قومت ترا بیرون کردند یا شکجنه کردند، بدان که انبیا را هم همین مردم کشتند و توقع رفتار خوب از آن ها نداشته باش و بدان که مردن در راه خدا یعنی شهادت و گفت "تو امروز یکی از رسولان پیام رسان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ‌شدی که به همه شهرها می‌ فرستاد تا ایمان بیاورند، بعضی ها ایمان می‌آوردند بعضی ها کفر می ورزیدند و بعضی پادشاه ها هم خبر رسان را می کشتند..."
خطاب به عبدالله میگفت: برای انجام کار آسانی نمیروی پس آمادۀ هر بلا باش...
عبدالله که همۀ این ها را به عمر توضیح داد عمر گفت: بخدا قسم حاضر هستم دست مزد تمام زحمات خود را ریگان بدهم اگر یکی میل به اسلام کند...
 

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #18
رمان _ اصل هر عشق

پارت هفدهم

عمر گفت:
_ من چون کیمیاگر شدم مردم بخاطر درس کیمیاگری و علم‌های دیگر اطفال‌شان را به من می‌فرستند که آن‌ها را چیزهایی بیاموزانم.
عبدالله گفت:
_ این فرصت خوبی برای تبلیغ اسلام در بین اطفال و نوجوانان است.
عبدالله به عمر گفت:
_ حتی اگر نتوانیم سببی برای هدایت خداوند بر این نسل که این‌قدر با عقیدۀ جاهلیت سال‌ها به نام دین عیسی و انجیل خون مردم را خورده‌اند هم باشیم، مطمئن باش ما با تبلیغ در بین جوانان و نوجوانان و اطفال نسل آینده را نجات داده‌ایم.
هر روز کیمیاگر درس‌ها را به اسلام و دین ربط داده تعریف می‌کرد و اطفال و نوجوان‌ها هم خوب حفظش می‌کردند عبدالله هم زبان انگلیسی و عربی را برایشان می‌آموزاند تا جایی‌که آن‌قدر با آن جوانان صمیمی شده بودند که هر یک را بام نامی اسلامی صدا می‌کردند.
عمر روزی گفت: "می‌خواهد نام یک پسر از شاگردانش را محمد بگذارد تا با صدا کردن او دلش شاد شود." عبدالله گفت:
_ نه عمر من راضی به این تصميم تو نیستم محمد نام جدید یا نشنیده نیست اگر کشیش ها بفهمند مانع کارمان خواهند شد.
در اصل عبدالله راضی نبود نام محمد به جز همان پسر یتمی که عبدالله خیلی دوستش داشت بالای کسی دیگری باشد، و باخود می‌گفت "این نام مال اوست." به هر حال جوانان این مدرسه هر روز زیادتر و زیادتر می‌شدند و به اسلام مشتاق‌تر می‌شدند که بیشترشان مسلمان شدند. با کلمه خواندن هر فرد قلب عبدالله بود که می‌گفت "
می‌بینی این نام از زبان همه زیباست" منظورش نام محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود چندین سال گذشت عبدالله هر روز در یاد محمد قرآن می‌خواند و سورۀ محمد را بی‌حد دوست داشت. بعد از تلاوت قرآن عبدالله به مدرسه رفت تا مثل هر روز درسش را آغاز کند که دید جوان برومندی با چشم‌های عسلی و موهایی‌که تا شانه‌اش بود و زیبایی چهره‌ذش را دو برابر ساخته بود که دست‌های درازتر از مردم داشت و چهره‌اش به زیبایی مانند مهتاب بود در میان مردم نشسته است، با خودش به فکر محمد کوچک افتاد و به جوان گفت:
_ پسرم می‌خواهی چیزی بیاموزی؟ فکر نکنم تو بخواهی اینجا درس بخوانی چون از چهره و لباس‌هایت می‌دنم مانند عرب‌ها و عراقی‌ها هستی که آنها اطفال‌شان در کودکی همه چیز را می‌آموزند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #19
رمان اصل هر عشق

پارت هیجدهم

پسرک گفت:
_ استاد روزی مردی برایم قول داد وقتی رفت زود برگردد او سال‌ها رفت نخواستم بگویم زیر قولش زد من آمدم تا او را بیبینم.
عبدالله که از صدا و قولش که داده بود محمد را شناخت گفت:
_ مرا ببخش فرصت بازگشت نیافتم.
هم‌دیگر را در آغوش گرفتند، محمد از این‌که عبدالله را پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود، عبدالله از خانواده‌اش پرسید:
_ شیما و مادرت و خاله‌ات اسما چطور هستند؟
محمد گفت:
_ خواهرم و خاله‌ام با من آمدند و در نزدیکی یک شیر فروشی منتظر هستند.
اما از مادرش چیزی نگفت. عبدالله دوباره پرسید:
_ مادرت نیامده؟
محمد گفت:
_ مادرم وفات کرد.
و اشک از چشمانش جاری شد. عبدالله برای تغییر موضوع و بهتر ساختن حال محمد پرسید:
_ رفیق بگو از قصۀ پیامبر که در غار حرا چه می‌کرد؟
محمد که هنوز گریه داشت گفت:
_ مثل من که غم دوری از عبدالله و مادرم قلبم را به درد می‌آورد غم مشرک بودن مردم مکه هم قلب آن حضرت را به درد می‌آورد و تنها آرامش را با خدا پیدا می‌کرد.
عبدالله با شنیدن این اشک‌هایش مثل دانه‌های مروارید از چشمانش می ریخت، وقتی دید چشم‌های محمد هم پر از اشک است گفت:
_ باید حرفی بزنم تا کمی بخندد.
به قصد شوخی گفت:
_ رفیق نمی‌دانستم وقتی بزرگ شوی این‌نقدر زیبا و دلبر می‌شوی.
محمد لبخندی به لبش آمد و گفت:
_ من هم نمی‌دانستم عبدالله که وضو را به تقلید من انجام می‌داد روزی هدایت‌گر مردم به دین خدا باشد.
عبدالله هم خندید و گفت:
_ ادامۀ قصه چه شد در غار حرا؟
محمد گفت:
_ در آنجا وحی نازل شد جبریل آمد و سه بار پیامبر را در آغوش کشید و برایش گفت"اقرا" تا پیامبر هم توانست یک‌بار بگوید "اقرا." عبدالله گفت:
_ علم در قلب مبارک پیامبر بود فقط به کمی فشار نیاز داشت تا مثل دریا موج بزند.
در این اثنا محمد گفت:
_ عبدالله می‌دانی وقتی تو رفتی من تو را در آغوش گرفتم حافظ قرآن شدم؟
عبدالله که خودش را کسی نمی‌دانست گفت: _ چطور؟
محمد گفت:
_ بعد از رفتنت فهمیدم می‌توانم قرآن را از حفظ بخوانم.
گفت:
_ از کجا فهمیدی کار آغوش من بوده؟
گفت:
_ در آغوش جبریل که یک فرشته بود پیامبر را علم آمد تو که بندۀ خدا عبدالله هستی آغوش تو مرا حافظ نمی کند؟
عبدالله چیزی نگفت و داشت به مهربانی و رحمت خدا فکر می‌کرد که لحظه‌هایش را پر کرده بود.؛ سپس محمد و عبدالله به نزد شیما و اسما رفتند، شیما و اسما هم از دیدن محمد خیلی خوش بودند عبدالله قسمی که محمد دستش را گرفته بود طرف خانۀ‌شان می‌بردش این بار دست محمد را گرفت و به خانه خودش برد و همان‌طور که شیما برایش خدمت کرده بود برای شیما اسما و محمد خدمت کرد. عبدالله که عادت داشت بالشت‌اش کتاب‌های انگلیسی‌اش باشد، وقتی محمد را دید می‌خواست بخوابد. مناسب ندید به عوض بالشت کتاب را که سخت است برایش بدهد تا زیر سرش بگذرد عبدالله از کلاه و خرقه‌اش برای محمد بالشتی ساخت و گذاشت تا بخوابد. محمد می‌خواست بخوابد که دید عبدالله زیر سر کتاب‌ها را گذاشته است. گفتظ:
_ ای عبدالله آن کتاب‌ها به کدام زبان هستند؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Halima aseer

47
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/27
نوشته‌ها
28
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #20
رمان _اصل هر عشق

پارت نوزدهم

عبدالله گفت:
_ انگلیسی.
بازهم محمد گفت:
_ کتاب‌ها باید همیشه در جای‌های مناسب باشند که از زمین بلندتر است.
عبدالله که عادت داشت کتاب را بالشت کند دوباره گفت:
_ انگلیسی هستند و به درد کاری هم نمی‌خورند.
محمد گفت:
_ باشد حالا فهمیدم تو کتاب‌خوان نبودی چون بالشت نیاز داشتی آن کتاب‌ها را شهر به شهر می‌بردی.
عبدالله خندید و هر دو خوابیدند، فردا که شد عمر به دیدن محمد آمد وقتی دیدش پاهایش را می‌خواست ببوسد که محمد احساس ناراحتی کرد و چون این مرد را هم نمی‌شناخت که عمر دوست عبدالله است با صدای بلند گفت:
_ کیستی؟
عمر که چشم‌هایش پر از اشک بود گفت:
_ تو کیستی که بوی محمد را می‌دهی؟
پسرک گفت:
_ من نامم محمد است.
عمر بار دیگر در آغوش گرفتش و گفت:
_ بخدا اوصاف چهرۀ مبارکش را داری.
و گفت:
_ تو را از عبدالله بیشتر دوست خواهم داشت.
عبدالله خندید و گفت:
_ پس من را زیاد دوست داشتی که قول دوستی بیشتر از من را می‌دهی.
عمر گفت:
_ نه تو را نمی‌دانم؛ اما من محمد را بیشتر از جانم دوست خواهم داشت.
باهم تا چند سالی ی‌کجا بودند تا وقتی عمر که دو سال از شیما بزرگتر بود عاشق شیما خواهر محمد شد و عبدالله شیما را برای عمر خواستگاری کرد گفت:
_ دخترم شیما را به دوستم عمر می‌خواهم.
محمد که در سن جوانی بود و نمی‌دانست چه چیزی بگوید رفت از خواهرش پرسید:
_ من نمی‌دانم برای عبدالله که تو را می‌خواهد چه بگویم.
شیما گفت:
_ اگر رضایت من کار است من راضی هستم.
محمد آمد و بدون هیچ مقدمه و حرف دیگری و یا تعیین مهریه گفت:
_ شیما راضی است.
و خواهرش را به عمر داد؛ پس از آن زندگی این عاشقان و دلباختگان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ادامه داشت و مردم روز به روز مسلمان می‌شدند و وجود محمد یکی از بزرگترین دلیل اسلام آوردن مردم بود.
عبدالله تمام داستان خود را از چشم گذشتاند و دید همه کارها را کرده فقط اسماای را که سال‌ها بدون بیان کردن لفظی در قلبش عاشقش بوده از یاد برده بود؛ پس عبدالله رفت و به اسما گفت:
_ می‌خواهم با من ازدواج کنی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا