می گفت: تو هم مثل خودمی دل کندنُ خوب بلدی...
فراموش کردنُ خوب بلدی...
برا همین پیش تو میشه خودم باشم...
بلند بلند فکر کنم...
تو میتونی در عین حال عاشق چیزی باشی زیاد ...
در همون حال هم درحال فکر دل کندن ازش باشی،
دقیقا خود منی سریع ارتباط برقرار می کنی
نمی ترسم درگیر بشی چون بلدی دل بکنی...
تو غرق نمی شی در اوج خواستن هم حتی اگه باشی دل می کنی، اینه که میگم شبیه خودمی ...
سریع اوخت میشی با شرایط جدید درگیرِشرایط قبل نمی مونی..
تا ته عشق هم باشی فردا اگه بخای جدا میشی ینی بلدی تنها بودنُ...
تو بلدی خوش باشی با هر چی که داری یهویی بر می گردی به وسایل قبلیت که خیلی وقته ازشون استفاده نکردی
میری سروقتشون دوباره ازشون استفاده می کنی...
می گفت:
من تنها بودنُ بلدم ،تنهاییُ دوست دارم.
مکث کرد ،نگاهم کرد، روش برگردوند ...
دوباره شروع ب صحبت کرد...
گاهی خسته میشم از آدما، ب ی جایی رسیدم
فقط خودمُ آرامشمُ واقعاً میخوام...
تنهایی هامو واقعاً میخوام...
من آدم تنهایی ام تنهایی هامو باخودم دوست دارم
بخاطر آرامشم
می خوام دور بمونماز تنش و هیاهوها
گفت تو چی؟
نگاهش کردم گفتم: من همه اینا رو باتو می خوام...