انشاء مجموعه انشاء باروک سرخ اثر هستی عابدپور

  • نویسنده موضوع ملکه آرامش
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 415
  • پاسخ‌ها 4
  • کاربران تگ شده هیچ
انشای کاربران

ملکه آرامش

722
پسندها
123
امتیاز
مدیر ارشد بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/10/29
نوشته‌ها
369
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان مجموعه: باروک سرخ
نویسنده: هستی عابدپور
موضوع: حافظیه- آسمان
توضیحات اضافه: این اثر شامل دو فصل کوتاه و مجزا می باشد.
 

hasti

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/08/08
نوشته‌ها
4
مدال‌ها
3
  • #2
روز‌‌ها برای فروختن رز‌‌های سفید درخیابان‌ها سرگردان می‌چرخیدم تا برای ورود به حافظیه پول‌هایم را جمع کنم.
گل‌ها امروز تمام شد، با عجله به سراغ شیشه‌ای که هروز پول‌هایم را داخل آن می‌گذاشتم رفتم و با اشتیاق کامل در بطري را باز کردم. پول‌ها را روی تخته چوبی گذاشتم و تند‌‌تند حساب می‌کردم، درحال شمارش بودم که متوجه شدم ۵ هزار تومان کم است‌. در شیشه را گذاشتم و با کفش‌های گیوه‌ای دویدم به سراغ اوستا رضا. رفتم و از او خواستم که یک ۵ تومانی به من قرض دهد، اوستا قبول کرد، ۵ تومان رو گرفتم، دوباره سراغ شیشه رفتم، شیشه را برداشتم و به طرف حافظیه راه افتادم. به در حافظیه که رسیدم نگاهی به نگهبان کردم و شیشه پول را دادم و به داخل رفتم، ایستادم و دستی در موهایم کشیدم و بعد داخل شدم. سرم را بالا گرفتم و به عظمت قبر حافظ نگاه کردم، دهانم را تا چشمانم باز کردم، چقدر زیباست... . با قدم‌هایی آرام‌ از پله‌های مرقد بالا می‌رفتم، یقه‌هایم را درست کردم و بعد به سنگ قبر خیره شدم و باصدایی بلند بیتی را از حافظ زمزمه کردم:
اشک در چشمان من طوفان غم دارد به دل
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز دل.

حرف‌های دلم را در این بیت پر معنا گفتم، وقتی بلند شدم همه‌ی چشم‌ها به من خیره شده بود. در همان لحظه وقتی که سرم را گرداندم و به طرف دیگری نگاه کردم، یک مرد عجیب که لباس بلندی در تن داشت و کلاه بلندی بر سر، این مرد کیست؟
 

fati

0
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/08/13
نوشته‌ها
0
مدال‌ها
3
  • #5
حذف شده

hasti

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/08/08
نوشته‌ها
4
مدال‌ها
3
  • #3
مرد با لبخندی ملیح به طرفم آمد و گفت: تو همان کسی هستی که در اشعار پر معنای من بودی.
گفتم: تو کیستی؟
مرد گفت: مالک ابن اشعار.
از تعجب لکنت زبان گرفته بودم، دست‌هایم را بر روی چشمانم کشیدم تا به خود بیایم، می‌خواستم دوباره مرد را ببینم اما او نبود. مرد کجاست؟ باصدایی بلند فریاد زدم: اودرا دیدم او را دیدم...
نگهبان گفت: پسرم آرام باش چه کسی را دیدی؟
من که هنوز در شُک بودم فقط جمله‌ی او را دیدم را می‌گفتم. ساعت‌ها گذشت تا به خودم بیایم. نگهبان گفت: حتما از شوق زیاد این جوری شده‌ای.
دیگر چیزی نگفتم. نگهبان به من گفت: واقعا صدای خوبی داری.
سرم را تکان دادم. نگهابان گفت: اگر بخواهی می‌توانی هر‌وز به اینجا بیایی و یک بیت شعر بخوانی آن موقع پول خوبی هم در می‌آوری. کمی فکر کردم، ترسیدم که نکند بیتی را اشتباه بخوانم یا وسطش تپق بزنم، سرم را پایین انداختم و بیرون رفتم، تقریبا نیمه شب بود، کنار جدول نشستم. حسابی گرسنه‌ام شده بود، دستانم را روی دلم گذاشتم و چشمانم را بستم، اشکانم مانند آبشاری سرازیر شد. با خودم گفتم: آخرین فرصت هم از دست دادم... . دستانم را در جیبم فرو بردم، ته جيبم حتی پشه هم پر نمیزد تمام پول‌هایم را برای ورودی داده بودم، آهی کشیدم، چشمانم را بستم، یک‌دفعه فردی دستانش را روی شانه‌هایم گذاشت، سرم را بالا آوردم، همان نگهبان بود. دستانم را باز کرد و مقدار باور نکردنی‌ای پول در دستانم گذاشت. می‌خواستم آنها را پس دهم ولی گفت: این‌ها نتیجه کار و تلاش امروز تو بوده، بنظرم چشمانت را روی همه چیز ببند و روی کاری که تو را خوشحال می‌کند تمرکز کن.
من قبول کردم. هر‌وز کلاه نمدی هم را همراه خود می‌آوردم و روی پاهایم می‌گذاشتم و شعر می‌خواندم و بعد که شعر تمام میشد، کلاه پر از سکه بود، دیگر توانسته بودم جای خوابی برای خود دست و پا کنم. از آن وضعیت نداری در آمده بودم. تازه مقداری از پول‌هایی که جمع می‌کردم، برای کمک به نیازمندان کنار می‌گذاشتم تا آنها هم مثل من حسرتی به دل نداشته باشند. از خیلی وقت پیش، در نگاه اول شش دنگ دلم را به دل دختر اوستا رضا قفل و بند کرده بودم، اما بخاطر وضعیت مالی خوبی که نداشتم قدمی بر نداشتم. گاهی هم می‌ترسیدم که عشق بین ما فقط یک طرفه باشد عشق یک طرفه‌ای که مانند قفل بدون کلید است یا مثل ماهی بدون آب، مانند قلبی که جایگاهی برای تپیدن در آن ندارد، اما حال جرعت این را پیدا کردم که درد دلم را رو کنم و مرهمی برای زخم‌هایم پیدا کنم.
 

hasti

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/08/08
نوشته‌ها
4
مدال‌ها
3
  • #4
بعد از یک روز کاری از مرقد شاعر بزرگوار به سمت خانه رفتم، مقداری پول برداشتم، کت و شلوار تمیزی پوشیدم و کفش‌هایم را حسابی واکس زدم و راه افتادم. سر خیابان دسته گل بزرگ از رز‌های سفید خریدم و سر راه هم یک جعبه شیرینی یزدی هم خریدم. اوستا رضا عاشق شیرینی یزدی هست. راه افتادم، به در مغازه اوستا که رسیدم نگاهی به خود انداختم جوانا رعنا را در خود دیدم. در زدم و داخل رفتم، اولش که مرا دید تعجب کرده بود دهنش تا نوک بینی‌اش باز مانده بود. گفت: نگو که تو همان پسر گل فروش خودم هستی، بی معرفت یادی از ما نمی‌کنی. دستانش را گرفتم و بوسیدم و گفتم: خودم هستم، همان پسری که سال‌ها در خیابان‌ها زحمت می‌کشید تا لقمه‌ای غذا بخرد، حالا آمده‌ام تا قرضم را پس‌بدهم.
نیشخندی زد و گفت: تو هم جای پسر خودم، تعریف کن ببینم، چجوری به اینجا رسیدی؟ کنارش نشستم و همه‌ چیز را تعریف کردم، غرق تعریف بودیم که یک‌دفعه گلناز، دختر اوستا رضا داخل آمد، سرم را برگرداندم، به مدت چند ثانیه در چشمانش خیره شدم، قلبم آرام نداشت، تمام بدنم فریاد از عشق میزد، او با سیاهچال چشمانش مرا غرق می‌کرد. آرام‌آرام قدم بر می‌داشت و با هر قدمش دل من را به لرزه در می‌آورد، آمد و رو‌‌به‌‌رویم نشست، پوزخند جزئی اما پر معنایی زد. با پدرش حرف میزد و گه‌گاهی نگاهم می‌کرد و با موهایش بازی می‌کرد. چند دقیقه گذشت، از آنجا رفت، ترسیده بودم آخرین بار باشد. زبانم خداحافظی می‌کرد اما دلم التماس ماندن.
نگاهی به اوستا رضا کردم، خودش فهمید درد من چیست و گفت: فردا شب، ساعت۷.
بعد بلند شد و گفت: پاشو پسر، می‌خوام تعطیل کنم.
خداحافظی کردم و رفتم. از شوق زیاد در پوست خود نمی‌گنجیدم دوان‌‌دوان به طرف خانه رفتم. کتاب سعدی را باز کردم تا برای فردا شعر را آماده کنم اما یک چیز مرا متعجب کرد، آخرین بیت شعر بود و بعد از این شعر دوباره باید از اول کتاب شروع می‌کردم. امشب را زودتر خوابیدم تا زود‌تر صبح شود. صبح که شد بیدار شدم، لباسم را پوشیدم و کلاه نمدی را هم برداشتم و راه افتادم. مثل همیشه بالای سنگ قبر نشستم و چشمانم را بستم.
ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی...
و با آخرین بیت شعر، جانم را فدای این بزرگوار کردم... .
 

fati

0
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/08/13
نوشته‌ها
0
مدال‌ها
3
  • #5
حذف شده

hasti

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/08/08
نوشته‌ها
4
مدال‌ها
3
  • #5
《پرواز خیال در آسمان شب》

آسمان بخش بزرگی از دنیای واقعی است. شب‌ها آسمان با نور ماه و ستاره خود را از غم و ناراحتی نجات می‌دهد و دل خود را مانند چراغی در روشنایی روشن می‌کند.
خوشبحال ستاره‌ها که می‌توانند در آسمان‌ها پرواز کنند و مانند نگین‌های کوچک تاج‌ها، آسمان را زیبا‌تر کنند. در خیال خود، بال‌هایم را باز کرده‌م و فکرم را به سوی آسمان‌ها پرواز داده‌م.
مقصد اول، ماه: ترجیح دادم ماه را به عنوان جایگاه اول قرار دهم، تقریبا رسیده بودم، کم‌کم خود را رها کردم و به ماه نزدیک شدم، حفره‌های ماه شبیه چاله‌چوله‌های خیابان بود، بهتر است بگویم که خود، خیابانی خلوت در دل آسمان بود. کمی قدم زدم تا مقصدی پیدا کنم، اما هرچه می‌رفتم مثل این بود که دور خودم می‌چرخیدم، برای من فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفتم به جای دیگری پرواز کنم، بال‌هایم را تا حد امکان باز کردم، خودم را روی یکی از ستاره‌‌های پرنور رها کردم، چقدر زیبا... منشأ این همه نور کجاست؟
سعی کردم او را پيدا کنم، از روی قله‌های مثلثی شکل به سختی رد شدم، آنقدر نورش زیاد بود که چشمانم را اذیت می‌کرد، حواسم پرت شد و به پایین افتادم و روی یک ستاره‌ی دیگر افتادم که با بقیه فرق می‌کرد. کمی عجیب بود، بزرگ‌تر بود و دنباله‌ی زیبا و پر نوری داشت. اسمش چیست؟
یادم افتاد که در کتاب پدربزرگم خوانده بودم که ستاره‌ی دنباله‌دار هم وجود دارد، شاید این ستاره‌ی زیبا همان ستاره‌ی معروف باشد،
خسته شده بودم، کمی آنجا دراز کشیدم و وقتی که چشمانم را باز کردم فهمیدم که همه‌ی این‌ها رویا بود... .
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا