در کنار تو در کوچه
چهار فصل سال ناگهان گُل دادند
نرگسی در چشمان تو
گُل سرخی بر لبان تو
شقایق بر گیسوان تو
اقاقیایی در دستان تو
من در پیشگاه تو سکوت کردم…
میخواهم بخوابم
پرندهای به پنجره من نوک میزند
از پنجره با حرمان جهان را نگاه میکنم
جهان ناگهان غرق در شکوفهها، گلهای شقایق و بنفشه است
پنجره را باز میگذارم
باران میبارد
در باران میگویم
بهار را یافتم
بهار آمد
میدانم شب است،
کسی از شب بدی نخواهد دید.
اما من خوابم نمیآید،
دیریست که خوابم نمیآید.
گاهی اوقات
از آن هزارههای دور،
یک دقیقه آبی میآید
و مرا به مکث مشترکمان
گره میزند.
هی میروم به فکر،
شاید آب از آب تکانی خورد؛
اما باد از پنجره می آید،
دوری میزند از بیراهیِ خویش
و باز میگردد و باز من،
هیچ پیغامی برای شبِ بلند ندارم