هوای آمدنت
دیشبم به سر میزد ،
نیامدی ك ببینیدلم چه پر میزد .
به خواب رفتم و نیلوفری
بر آب شکفت ،
خیال روی تو
نقشی به چشمتر میزد ،
نوشیدنی لعل تو میدیدم
و دلم میخواست ، هزار وسوسهام
چنگ در جگر میزد ،
زهی امید ك کامی از آن دهان
میجُست ،
زهی خیال ك دستی در آن
کمر میزد ، دریچهای به تماشای باغ
وا میشد . دلم چو مرغ گرفتار
بال و پر میزد ، تمام شب
به خیال تو رفت و میدیدم
ك پشت پردۀ اشکم سپیده سر میزد . .
ماه بر شاخه ی شب
آرام مى نشيند،
چون رازى سپيد
كه هيچ زبان،
توانِ گفتنش را ندارد!
من
پناهنده ى نگاه او،
هر دم در روشنی اش
به انتظارى بی پایان مي مانم!
گویا از پس آن پرده ی نور
صدايى مرا مى خواند،
و هر بار،
دلم به سمت آسمان
سفر مى كند..
من در خون و روح توهستم..
من خودم را در هر ضربان قلب
تو احساس مى كنم
من تو را لمس نمى كنم و با اين حال
با تو در مى آميزم چنان كه انگار تو را مدام
در آغوشم
روى دهانم،
روى قلبم گرفته ام…