️کد رمان: 001️ نام رمان: عشق به سبک تصادف نام نویسنده: غزال کاظمینیا ژانر: عاشقانه، طنز ناظر: Manel ویراستاران: THOMAS ARAM_F خلاصه: دختر قصهی ما که اسمش هست سرین و ۲۴ سال داره اما با شیطنتهایی که انجام میده و باعث خندهی همه میشه یه روزی بایه تصادف سبک زندگیش از این رو به اون رو میشه!
ای وای من بد جوری دیرم شده فشار پام رو روی پدال گاز بیشتر کردم!
وای سرین خاک تو سرت که دیرت شد الان خانوم مدیر توبیخم میکنه تازه به اندازهی کافی از درسها عقب هستم!
اولیاها کلی گله کردن جوری داشتم تند رانندگی میکردم که تعادلم و از دست دادم و گومپ خوردم به یک چیزی و سرم با شدت خورد به فرمون که چشمهام سیاهی رفت.
***
راوی
وقتی که سر سرین خورد به فرمون بیهوش شد.
مردی که باهاش تصادف کرده بود اومد جلو دید که جلوی ماشین سرین مچاله شده جلوتر رفت با کمک مردم تونست اون رو از داخل ماشین بیرون بیاره.
مرد همش داد میزد و میگفت:
- یکی زود یک آمبولانس خبر کنه زود.
وقتی که آمبولانس اومد او را به بیمارستان منتقل کردن دکتر تا وضعیت اون رو چک کرد گفت: - زود اون رو به اتاق عمل منتقل کنین
وقتی سرین توی اتاق عمل بود اون مرد جوون از نگرانی توی راه روی بیمارستان
قدم برمیداشت.
بعد از ۴ ساعت یکی از پرستارها از اتاق عمل بیرون اومد.
مردجوون روبه پرستارگفت:
- حالش چطوره؟
پرستار: چیزی نمیتونم بگم بایدبه هوش بیاد احتمال از دست دادن حافظهاش زیاده.
مردجوون به دیوارپشت سرش تکیه داد و روی زمین سر خورد و باخودش گفت:
- ای وای من چه کار کردم؟!
***
سرین
آخ سرم خیلی درد میکنه من کجام؟ اینجا کجاست؟ کسی نیست به داد من بدبخت برسه؟! اینقدر دادوبیداد کردم تا یک پرستار داخل اومد.
پرستار: بالاخره بهوش اومدی!
- من کجام؟ اینجا کجاست؟
پرستار: چیزی یادت نیست عزیزم؟
- نه هیچی!
پرستار: نمیدونی اسمت چیه؟ اونم یادت نیست.
- نمیدونم فکر... فکرمیکنم... سرین آره فکرکنم سرین!
پرستار: همین.
- آره... آخ... سرم خیلی دردمیکنه دیگه چیزی یادم نیست.
پرستاربیرون رفت و بعدازچند دقیقه بایک دکتر و یک پسر جوون و خوشگل و خوشتیب اما پریشون برگشت.
دکترجلو اومدو پرسید:
- اسمت رو میدونی خانوم؟
- فکرمیکنم سرین آره اسمم سرین!
دکتر: پدر و مادرت کسی و داری که خبر کنی؟
- نمیدونم!
تا اینو گفتم پسره شروع کرد به خودش بد و بیرا گفتن.
پسره: وای خدایا بدبخت شدم آخه خانوم محترم تو با این سرعت کجا داشتی میرفتی چرا اینقدر سرعتت زیاد بود؟!
من رو به دکتر گفتم:
- این چی میگه؟
دکتر: بذار همهچیز و برات توضیح بدم. مثل این که داشتی توی جاده با سرعت رانندگی میکردی میدونی مدل ماشینت چی بود؟ یک ۲۰۶ آلبالویی بود اینقدر سرعتت زیاد بود که متوجه ماشین این آقا رو که در گوشهای پارک بود نمیشی و چون ماشین آقا هم جای بدی پارک بود به شدت با ماشین برخورد میکنی خوشبختانه این آقا تو ماشین نبود وگرنه امکان داشت اتفاقهای بدی رخ بده حالا چیزی یادت اومد؟!
- نه هیچی!
پسره: حالا چه کار کنم؟ دکتر ایشون بازم گیچو منگ تشریف دارن!
دکتر: آقای رادمان ایشون دچار فراموشی کوتاه مدت شده شما میتونید توی این مدت کوتاه که ایشون تحت درمان هستن ازشون مراقبت کنید شاید وجود شما بتونه بیشتر کمکشون کنه.
شما خودتون روانشناس هستید و بیشتر میتونید بهشون کمک کنید تا خانوم حالشون زودتر بهبود پیدا کنه.
بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج شد.
پسره: خیلی خوب من کمکت میکنم که هر چه زودتر حافظهات رو به دست بیاری و زودتر بری پیش خانوادهات راستی اسمم آرتام رادمانه مثل این که تو قراره یک مدت تو خونهی من زندگی کنی پدر و مادرم خارج زندگی میکنند و من تنهام مشکلی که با این موضوع نداری؟!
یک کم با شک به پسره نگاه کردم یعنی میشه بهش اعتماد کرد تو همین فکرها بودم که یکی از پشت سر گفت:
- آرتام.
سرمونو که برگردوندیم دیدم یک پسر خوش تیپ که هم سن و سال همین آرتامه میشد آرتام تا اونو دید گفت:
- فرهاد ببین چه بلایی سرم اومد حسابی گیرم.
اون پسره که حالا میدونم اسمش فرهاده اومد جلو و دستشو گذاشت رو شونهی آرتام و گفت:
- نگران نباش داداش همه چیز درست میشه من پشتتم!
آرتام: امیدوارم، بعد روبه من گفت:
- خوب چی شد؟! مشکل که نداری؟!
من یکم با تردید نگاش کردم که دوستش گفت:
- اگه مؤذب هستی میتونین به مدت کوتاه صیغه بشین بعد که حالت خوب شد و خانوادهات رو پیدا کردی صیغه رو فسخ میکنین و تو پیش خانوادهات برمیگردی این صیغه بودن به این دلیله که اگه موهات باز بود یا لباس کوتاه پوشیدی دوست من مؤذب نشه و احساس گناه نکنه چون آرتام ما روی این چیزها خیلی حساسه!
- هرکاری میخواین بکنین فقط بهم کمک کنین که حافظهام رو به دست بیارم و برگردم پیش خانوادهام انشاءا... که بتونم براتون جبران کنم هردو لبخند رضایت بخشی زدن و اتاق رو ترک کردند.
***
امروز قرار بود که مرخص بشم آرتام برام لباس آورده بود یک شلوار جین سرمهای با مانتوی مدل مردونه چهار خونه با شال مشکی خدا میدونه اینهارو از کجا پیدا کرده آورده برای من بدبخت وقتی کار ترخیص انجام شد سوار ماشین شدیم فرهاد هم همراهمون بود قبل از این که بریم خونهی آرتام رفتیم محضر وصیغهی محرمیت خوندیم به مدت کوتاه و بعدش به سمت خونهی آرتام راه افتادیم جلوی یک خونهی ویلایی نگه داشت و در رو با ریموت باز کرد وای بر من خونه رو باش معلوم نیست خونهست یا قصر پادشاه قصههاست یک حیاط به چه بزرگی داشت که وسطش یک تاب بود یک طرف حیاط باغ بود و وسط باغ یک آلاچیق داشت با صدای سگی که وسط حیاط بود ۲ متر پریدم هوا زودی رفتم پشت آرتام قایم شدم.
- توروخدا بگو بره وای خدا چقدرم زشته.
آرتام: برو اونور خرس گنده زشتم خودتی.
فرهاد: بچهها بسه دعوا آرتام حال سرین خانوم خوب نیست بهتره بریم داخل!
با راهنمایی آقا فرهاد وارد خونهی آرتام شدیم چه خونهی قشنگی داشت از کنار خونه پله میخوره به طبقهی بالا یک سالن بزرگ داره زیر پله یک اشپز خونه شیک و قشنگ داره مبلهای سالن ۲ دست بودن یک دست سلطنتی، یک دست راحتی با صدای نحس
آرتام از خونه چشم برداشتم.
آرتام: کورنشدی؟!
- چرا اون وقت؟
آرتام: انقدر که این ور اونور رو دید میزنی.
- نگران چشمهای من نباش سرت تو کار خودت باشه.
زیر ل*ب پرویی گفت.
- اتاقم کجاست؟
آرتام: جانم اتاقت؟! تو مگه اتاق داری؟
فرهاد: آرتام بس کن بعد رو به من طبقهی بالا اولین اتاق.
وا مگه چند تا اتاق داشت که اولیش واسه من بود با بدبختی از پلهها بالا رفتم پام درد میکرد به گفتهی فرهاد وارد اولین اتاق شدم یک تخت یک نفر کنار اتاق بود کل وسایلهای اتاق به رنگ قرمز و مشکی بود روی تخت دراز کشیدم هر چقدر جون دادم نتونستم بخوابم از روی تخت بلند شدم و رفتم پایین که دیدم فرهاد نیستش آرتام هم لم داده روی مبل و داره تلویزیون نگاه میکنه.
- پس آقا فرهاد کجاست؟
آرتام: تو جیبم!
- برو بابا مسخره من گشنمه.
آرتام: به من چه!
- مگه قرار نبود تو این مدتی که من اینجا هستم تو ازم مراقبت کنی هان؟!
از روی مبل بلند شد و اومد وایستاد روبهروم.
آرتام: من گفتم تو این مدت حواسم بهت هست نگفتم که نوکری تو میکنم!
- خوب الان چی کار کنم گشنمه؟
آرتام : غذا که بلدی اگه اونم یادت نرفته غذا درست کن بخور!
از این حرفش خیلی ناراحت شدم اون داشت مسخرم میکرد با بغض گفتم:
- کارت به جایی رسیده که داری منو مسخره میکنی... اصلا هیچی نمیخوام!
بعد از گفتن این حرف رفتم به اتاقی که تو این چند ماه قرار بود باشم دلم خیلی گرفته چرا به چه دلیلی داشتم با این سرعت رانندگی میکردم؟ اصلاً خانوادهام کیا هستن؟ چرا باید با آدمی مثل این تصادف میکردم بغضم ترکید شروع کردم به نم نم اشک ریختن دلم برای خودم میسوخت چقدرم تنهام انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد با بالا پایین شدن تخت از خواب بیدار شدم دیدم این آرتام مزاحم روی تختم نشسته واسه اینکه غرورم شکسته بود نمیخواستم محلش بزارم بذار یکم عذاب وجدان بگیره.
آرتام: پاشو دیگه دخترهی لوس... .
وای خدا یا این بشر چقدر پروئه واسه اینکه دست از سرم برداره جوابشو ندادم.
آرتام: پاشو دیگه سرین خانوم برات غذا درست کردم پاشو خودتو لوس نکن!
دوباره جوابشو ندادم که این بار همچین داد زد که ۲مترکه هیچ۴ متر پریدم هوا!
آرتام: د میگم بلند شو یعنی بلند شو دیگه دخترهی زبون نفهم!
- وحشی این چه طرز بیدار کردنه ترسیدم!
آرتام: همینه که هست میخوای بخوای نمیخوای بازم باید بخوای!
بعد از گفتن این حرف از اتاق رفت بیرون منم بعداز چند دقیقه رفتم پایین که دیدم آقا دوباره جلوی تلویزیون لم داده بود و داشت شبکههارو بالا پایین میکرد این بشر جز تلویزیون دیدن کار دیگهای بلد نیست لابد بلد نیست. به منچه؟! رفتم آشپز خونه که دیدم غذای من رو آماده گذاشته آخه برام ماکارونی هم درست کرده بود. خدا به دادم برسه که مسموم نشم!
- تو نمیخوری؟!
آرتام: میترسی بمیری؟
وا این از کجا فهمید میخوام اول اون بخوره اگه زنده موند بعد من بخورم انگار از نقشهام با خبر شد.
-نه بابا این چه حرفیه که میزنی؟!
صداش از پشت سرم اومد.
آرتام: پس بخور زیاد حرف نزن!
اومد نشست روبهروم داشت نگاهم میکرد ببینه میخورم یانه؟!
آرتام: بخور دیگه منتظر چی هستی؟!
وای خدا جونم این قطعاً توی غذا یک چیزی ریخته چون خیلی اسرار میکنه خدایا خودم رو به تو میسپارم!
با ترس و لرز چنگال رو برداشتم بعداز گذاشتن ماکارونی توی دهنم به آرتام نگاه کردم که با یک لبخند مسخره داشت نگاهم میکرد به آرومی و با ترس غذا رو میجویدم بالاخره با کلی زحمت قورت دادم آرتام شروع کرد با صدای بلند خندیدن از شدت خنده رنگ لبو شده بود الهی رو آب بخندی!
- دقیقا داری به چی میخندی دلقک؟!
آرتام: وای وای خدا مردم از خنده! تو چقدر باحالی دختر! واقعاً فکر کردی تو غذات چیزی ریختم؟! خیلی احمقی!
دوباره به خندیدنش ادامه داد وای بترکی جفنگ چقدر میخندی خداروشکر بالاخره خندیدنش تموم شد صاف نشست رو صندلی. چنگالم رو از دستم گرفت ظرف ماکارونی رو کشید سمت خودش و شروع کرد به خوردن.
- هی چیکار میکنی؟! خوردی همشو بده من غذای من بود! اصلاً چنگال دهنی من بود بسته نخور تموم کردی غذام رو بده!
آرتام: اه اه چقدر حرف میزنی میخوام بهت ثابت کنم که توی غذا هیچی نریختم که تو بخوری بمیری!
- آقا اصلا باور کردم نخور دیگه!
آخرش دیگه کوفت نکرد همشو گذاشتم جلوی خودم با دست سالمم به خوردن غذام ادامه دادم که دیدم آرتام مثل این منگلها داره نگام میکنه
- هان چیه خوشگل ندیدی؟!
آرتام: نه میمون ندیدم!
- چرا هر روز جلوی آینه میبینی که!
آرتام: میدونستی خیلی پرویی؟!
جوابشو ندادم که از آشپز خونه رفت بیرون منم غذام تموم شد یکم میز رو مرتب کردم از آشپز خونه بیرون اومدم. به خاطر دست شکستهام ظرفهارو نشستم رفتم نشتم روی یکی از مبلها و مشغول تماشای تلویزیون شدم ولی اصلاً حواسم به فیلمی که میداد نبود فکرم خیلی درگیر بود یهو جرقهای توی ذهنم روشن شد.
- آها اگه گوشیم رو بتونیم پیدا کنیم قطعاً میشه خانوادهام رو هم پیدا کرد.
آرتام بایک صدای خیلی مسخره گفت:
- وای نمیدونستم تو بهم گفتی!
- وای صدا تو اینجوری نکن کر شدم... .
آرتام: ببینم تو اصلاً گوشی داشتی؟!
- نمیدونم چیزی یادم نیست حالا هیچی توی ماشینم نبود؟!
آرتام: پلیسها فقط تونستند یک کیف پیدا کنن جز کیف هیچی پیدا نکردن!
- خوب پس کیف کجاست؟!
آرتام: تو جیبم!
- بیادب مسخره درست حرف بزن کجاست الان؟!
آرتام: پیش پلیسه فردا باید باهم بریم بگیریم ببینیم جناب عالی چیزی یادتون هست یانه حالا واسه چی لباسهات رو عوض نکردی؟!
- مسخره میکنی؟ من لباس دارم که بخوام عوض کنم؟!
آرتام: وای اصلاً یادم نبود قرار بود برات لباس بخرم.
آخی! بچم میخواست برام لباس بخره چقدر تو نازی مادرت به قربونت!
آرتام: پاشو پاشو بریم.
ایول پس پیش به سوی خرید کردن باهم سوار ماشین شدیم توی راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد آرتام جلوی یک پاساژ نگه داشت باهم وارد پاساژ شدیم وای چه مغازههای قشنگی و رنگارنگی همش رو میخوام.
***
«ارتام»
با ذوق به تمام لباسها نگاه میکرد ازقیافش خندم گرفت وارد یک مغازه شد که منم پشت سرش رفتم.
سرین: خانوم اون روسری طرحدار توی ویترین هستش میتونم ببینمش؟!
فروشنده: آره چرا که نه! یک لحظه صبر کن الان برات میارم.
روسری رو به سمت سرین گرفت
سرین: میتونم امتحانش کنم؟!
فروشنده: آره عزیزم!
سرین به من نگاه کرد که منظورش و فهمیدم رفتم جلو کمکش کردم که روسری رو سر کنه چقدر بهش میاد چشمهای مشکی و درشتش رو نمایان میکرد قیافش خیلی بامزه بود معلومه که از اون دخترهای شر و شیطونه چشمهای درشت و مشکی داره دماغ کشیده با لبهای غنچهای، گونههاش از خجالت قرمز شده بود!
***
«سرین»
وای مردم این چرا همچین میکنه از این همه نزدیکی تب کردم خودم رو توی آینه نگاه کردم، روسری چقدر بهم میاد!
آرتام: خانوم ما این روسری رو میخریم.
آخه چقدر این مهربونه خدا حفظش کنه برای مادرش بعد از اینکه کیف و کفش و مانتو چند دست لباس خونگی خریدیم داشتیم بر میگشتیم که چشمم خورد به یک مغازهای که پر از لوازم آرایشی بود وای چقدرم نازن ای کاش میشد بخرم به آرتام بگم نگم چی کارکنم نه ولش کن زشته! بعد میگه دختره چقدر پروئه آبروم میره.
آرتام: تو برو داخل ماشین بشین منم میام.
بعد از اینکه وسایلهارو گذاشت تو ماشین رفت منم بیخیال نشستم و منتظر آرتام موندم معلوم نیست کجا رفته پسره بعد از چند دقیقه سروکلش پیدا شد تو دستش یک پلاستیک مشکی بود سوار ماشین شد پلاستیکی که توی دستش بود رو گذاشت روی پام.
-این چیه؟!
آرتام : خودت ببین.
پلاستیک رو باز کردم با وسایلهای که داخلش دیدم دهنم باز موند وای خدا این پسره چقدر نازه چند تا لاک برام خریده بود لاک پاکن، ریمل، رژ، کرم پودر، رژ گونه، خط چشم و یک عطر خوش بو! این از کجا فهمیده بود که من از اینا خوشم اومده؟
- تو از کجا فهمیدی؟!
آرتام: از نگاهت حالا خوشت اومد؟
- آره عالین دستت درد نکنه فقط قیمت همهی اینا رو بنویس داخل یک کاغذ بده بهم هر وقت پول دستم بود بهت پس بدم.
آرتام : لازم نکرده!
- چرا؟!
آرتام : همین که گفتم! تو چند ماه مهمون من هستی.
- این جوری که نمیشه!
آرتام : چرا میشه!
- خوب پس منم هر کاری از دستم بر بیاد برات میکنم قبوله؟!
آرتام: باشه قبوله!
رفتیم خونه آرتام وسایلها رو برام تا اتاق آورد برام.
آرتام: کاری داشتی صدام کنی من تو اتاق بغلی هستم.
- باشه راستی بابت اینا، ممنون!
آرتام: خواهش میکنم.
باکلی ذوق و شوق لباسهارو داخل کمد چیدم لوازم آرایشها هم با پلاستیک داخل کمد گذاشتم. لباسهام رو عوض کردم روی تخت دراز کشیدم حالا بخواب کی نخواب!
آرتام: کجایی چلاق؟!
- دارم میام دیگه بعدشم چلاق عمته!
آرتام: میام میزنم خون بالا میاریها دخترهی پررو.
وای خدا جونم این پسره چقدر غر میزنه اه اه رفتم پایین و باهم از خونه بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم و آرتام به سمت پاسگاه ماشین و حرکت داد تا بریم کیف من رو بگیریم شاید این حافظه یاری کردو باعث شدخانوادهام رو پیدا کنم وقتی رسیدیم خواستم پیاده شم که آرتام گفت:
- تو بشین من خودم میرم!
و رفت و بعد از۱۵ دقیقه دیگه اومد یک کیف مشکی دستی و شیکی دستش بود وقتی کیف رو باز کردم یک دفتر نمره با اسم دختر بچهها بود
آرتام: فکر کنم معلم بودی!
بیشتر که گشتم یک عطر و یک رژ لب پیدا کردم همینا بودن دیگه چیزی پیدا نشد حالم بدجوری گرفته شد سرم رو به پنجره تکیه دادم و شروع کردم به آروم آروم گریه کردن.
آرتام: ناراحت نباش پیداشون میکنیم
وقتی که دیدجواب نمیدم چیزی نگفت و راه افتاد تا رسیدیم دویدم سمت اتاقم درو قفل کردم خودم رو انداختم رو تخت و زار زدم انقدر بلند بلند گریه کردم که آرتام اومد در زد و گفت:
- دیونه چرا گریه میکنی تنها تو نیستی که خیلیا هستن که حافظشون رو از دست دادن حالا چرا درو قفل کردی باز کن درو.
- میخوام تنها باشم میخوام یکم فکر کنم ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم!
دوباره کیف رو توی دستم گرفتم دفتر رو از داخلش بیرون آوردم و بازش کردم این بار بادقّت نگاه کردم اسم یک مدرسه بود بدو بدو رفتم از اتاق بیرون.
- آرتام، هی آرتام کجایی؟!
آرتام: چیه خونه رو گذاشتی رو سرت؟
- یک اسم پیدا کردم اسم یک مدرسه است فکر کنم مدرسهای که من توش تدریس میکردم هستش.
آرتام: اینکه عالیه دختر.
- آره خیلی.
دستشو گرفتم و کشون کشون به سمت در بردم.
آرتام: وایستا دختر بذار لباس بپوشم.
- نه این طوری قشنگی بیا دیگه اذیت نکن.
آرتام: سرین جان یک نگاه به من بنداز با این وضع بیام با گرمکن و این تیشرت بیام
- آره واللّه خیلی بهت میاد اصلا کی تورو نگاه میکنه؟!
درو باز کردم که دیدم این سگه پشت در نشسته همچین درو بستم که فکر کنم از جا کنده شد پریدم ب*غ*ل آرتام.
- وای تو اینو کی باز کردی میترسم وای خدا جون آرتام حالا که میبینم خیلی زشت شدی برو لباسهات رو عوض کن.