تایپ رمان

Ms_Poursepahi

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
10
مدال‌ها
5
محل سکونت
اردبیل
  • نویسنده موضوع
  • #1


کد اثر: 028

عنوان: راز گیله‌نار
نویسنده: Ms_Poursepahi Ms_Poursepahi
ناظر: ترنم واژه ها Miss.Akbari
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، معمایی

خلاصه:
راوی اول، روایت‌گر زمانه، او سرنوشت است و تصمیماتش... .
عقربه‌های چرخ گردان تقدیر بر روی قتل خان‌زاده‌ای جوان ایستاده‌ است و پس از مرگش، دفترچه‌ای به یادگار می‌ماند. دفترچه‌ای که محکوم است صاحب خود را بیابد و راز درون‌اش را فاش کند.
چه کسی ارباب‌زاده‌ی جوان را به قتل رسانده است و چرا؟
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
من فقط یک پروانه بودم، پرواز می‌خواستم...

Ms_Poursepahi

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
10
مدال‌ها
5
محل سکونت
اردبیل
  • نویسنده موضوع
  • #2
مقدمه:
‌بازی سرنوشت است دیگر، شگفتی‌هایش بسیار و گیج کننده.
گاه روی خوش و شیرین نشان می‌دهد، گاه تلخی زندگی و سیاه‌بختی هدیه می‌کند و گاهی هم بهای چیزی را با اتصال چند تن می‌گیرد. بهایی که هم درد دارد، هم خنده‌های نمکین و هم بی‌احساسی‌های روزگار.
دردهایی از جنس پاشیدن نمک بر روی زخم سرباز که به سوزشی طاقت‌فرسا مبدل می‌شود. خنده‌های نمکینی که کودکی برای خانواده‌اش در روز تولدش می‌زند و هیجان را در سوسوی چشمان آنان به ارمغان می‌آورد. بی‌احساسی‌های روزگاری که هر بار رخی جدید نمایان می‌کند و نمی‌گذارد قدم از قدم برداری و در پایان عذابی که بعد از هر سختی شاید به شیرین‌کامی تغییر پیدا کند.
در همان زمان است که تاریخ باری دیگر رقم می‌خورد و عروسک خیمه‌شب بازی تقدیر می‌شوی تا بهای همان‌چه که از پیش مقدر شده است را بپردازی و شاید این بها دادن برای سخنان دو شوریده‌حال باشد.
تلخ‌تر آن است که ندانی عروسک کدام بازی کودکانه‌ی سرنوشت شدی، تا راهی برای فرار یابی؛ هر چند فراری باشد برای تنفسی بس کوتاه!
ادامه نمی‌دهم از اقبال که گویا انتهای این روایت، با پیدای هر آن‌چه غیب است، خوش‌تر خواهد بود. شاید این‌بار قسمتِ آدمیان خاکی نشین، پیوندی زیبا را نقل کند!
 
آخرین ویرایش:

Ms_Poursepahi

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
10
مدال‌ها
5
محل سکونت
اردبیل
  • نویسنده موضوع
  • #3
«فصل اول راز گیله‌نار، بازگشت چاووش»

دست همسرش را گرفت و به‌طرف در نارنجی‌رنگ راه افتاد. چندسال از رفتنش می‌گذشت؟ یک سال، دوسال، نه حتی بیشتر هم میشد. شمار روزها از دستش دررفته بود. فقط می‌دانست مدت طولانی پا در این‌جا نگذاشته بود.
حتی بعد از ترک کردن محله، تمام خاطراتی که در این کوچه و خیابان پیش آمده بود، جایی میان درزهای فروریخته دیوارها باقی‌مانده بودند. خاطراتی که نشان‌دهنده‌ی شیطنت‌های کودکانه و عاشقانه‌های نوجوانانه، شادی‌ها و ماتم‌ها، حتی راز کوچک‌ترین ساکن آن‌جا...
یادگاری‌های او، عشق و علاقه‌اش برای دختری که مانند نامش در یک ایل و طایفه معروف بود. کسی که دل می‌ربود، از چاووش جان می‌گرفت و برای پدر طنازی می‌کرد. اما چه شد؟ چه گذشت میان آن دو؟ پایداریشان کوتاه مدت اما شیرین بود. حرف‌های آخر دخترک هم، همان لحظه نتوانست شیرینی تمام آن روزها را از بین ببرد.
اما حالا که به آن روزها فکر می‌کند، کلماتی که از زبانش خارج شده بودند مثل پارافین شمع بدنش را سوزاند و مانند فلفل چشمانش را درآورد. آن زمان داغ بود و نمی‌فهمید چقدر برایش گران تمام شده است.
او مانند خرمالوهای گس باغ پدری‌اش می‌ماند؛ همان‌قدر آزاردهنده و زیبا!
نرسیده از درخت زندگی چیده شده و پا در مسیر عاشقی و ازدواج گذاشته بود، مسیری که منتهی به جدایی شد. رابطه‌شان را نیز با یک نامه به پایان رسانده بود و دیگر جلوی چشمانش ظاهر نشده بود.
نامه‌ای که با گل‌های شب‌بو و مریم و نرگس تزئین شده و عطر نعنا می‌داد. محتوایش عذرخواهی و خداحافظی‌اش بود. از ناتوانی در ادامه‌دادن این رابطه و اجبار و سیاست‌های بزرگان خانواده نوشته بود. اینکه چاووش مرد رویاهایش نیست و خواستار جدایی شده.
در آخر نیز با یک چمدان بی‌خبر از تمام آنان بورسیه انگلیس را گرفته و برای تحصیل از کشور خارج شده بود. بعدها نیز عموزاده‌هایش خبر بازگشتش و شیرینی دفتر وکالت و مراسم عمه‌جان برای او را داده بودند. چندباری هم خانم‌جانش درخواست کرد که حداقل یک‌بار دیگر نیز بیایند و با صحبت این وصلت را جوش بدهند، اما چه کسی از دل چاووش خبر داشت؟! از نامه خداحافظی آنیل می‌دانست و راز پشت پرده را حدس میزد؟!
درون فکر‌هایش بیش از اندازه غرق شده بود که صدا زدن‌های مداوم همسرش را بی‌پاسخ گذاشت. هنوز در آن روزها بوی نعنا را حس می‌کرد. تغییر یکهویی آنیل همچنان مانند یک راز، ذهن مشوشش را درگیر می‌کرد.
قابل باور و درک نبود که دخترک عاشق در صدمی از ثانیه، پس از پنهان گشتن پدرش نامزدی را برهم بزند و با اولین پرواز عازم خارج شود. بعد هم عمویش از غیب بازگردد آن هم با سر و شکلی ناجور. هیچ‌وقت هم درمورد آن روز و آن اتفاق‌ها سخنی زده نشد. گفتند عمویش درگیر شده است و کمی به‌هم ریخته...
- چاووش کجایی؟! صدام رو می‌شنوی؟!
چاووشی که غرق در خاطرات کوچه قدیمی بود، به خودش آمد. حس می‌کرد میان افکارش بارها و بارها صدای آماندا را شنیده است، اما قدرت تکلم را نداشت و جوابش را نداده بود.
ابروهای روشنش در هم گره خورده و عسلی‌هایش روشن‌تر از همیشه شده بودند.
- چاووش جواب بده اِ...
- ببخشید عزیزم نگرانت کردم، کمی تو خاطرات غرق شده بودم.
بعد از این جمله دستش را بند مانتو کرمی رنگ او کرد و کمی کشید تا جلوی در نارنجی‌رنگ ایستاد. سمت چپش زنگ بلبلی قدیمی قرار داشت و گل‌های پیچک و درخت آلبالو رشد کرده بودند.
آلبالوهای ریز و درشت، رسیده و کال همه آویزان بودند. بچه‌های همسایه هم گاهی می‌آمدند و رسیده‌هایش را می‌خوردند.
حالا هم کنجکاو به آن دو نگاه می‌کردند تا بفهمند که هستند و برای چه جلوی درب منزل بزرگ‌خان ایستاده‌اند؟ اما چه کسی پاسخ‌شان را می‌داد؟ شاید بعد از چند روز از بزرگ‌ترین نوه بزرگ‌خان می‌شنیدند او چاووش معروف است. شاید هم زنان فضول سر کوچه با کمی سرک کشیدن‌های مداوم بو می‌بردند و به‌راستی خدا می‌داند...
هنوز نمی‌توانست آن زنان را درک کند. چه در چله زمستان و چه در داغی تابستان بساط سبزی‌شان به‌راه بود و گرم و سردشان نمیشد. شاید هم به‌خاطر سایه گردو بود.
سایه درخت گردوی قدیمی که کوچه را گرفته بود و تنه‌ی تنومندش حتی از بیرون دیده میشد. پدرش گفته بود درختی است صدساله، حتی ممکن است بیشتر نیز باشد. سن دقیقی از آن نمی‌دانستند.
 
آخرین ویرایش:

Ms_Poursepahi

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
10
مدال‌ها
5
محل سکونت
اردبیل
  • نویسنده موضوع
  • #4
سرش را سمت آماندا چرخاند و آهسته زمزمه کرد: «عزیز دل چاووش زنگ رو بزن، در رو باز کنن.»
در جوابش لبخندی صورتش را تزئین کرد و لپ‌هایش از لفظ «عزیز دل چاووش» به سرخی انار در آمد. دستش را سمت زنگ بلبلی برد و فشارش داد. صدای زنگ حتی از آن فاصله هم به گوششان می‌رسید؛ خاصیت زنگ‌های قدیمی چنین بود. آنقدر بلند بودند که از فاصله‌ی دور هم شنیده میشد.
دستش را از روی زنگ برداشت. برای ثانیه‌ای کوتاه، تنها «جیک‌جیک» پرنده‌ها سکوت را می‌شکست. آماندا قصد کرد دوباره زنگ را فشار دهد، اما صدای دمپایی لخ‌لخ‌کنان، او را وادار به صبر کرد. مشخص بود یکی از اهالی منزل در راه است.
برایش سوال پیش آمده بود، چرا بلبلی قدیمی را با آیفونی جدید تغییر نداده‌اند؟! یا حتی چرا از یک محله قدیمی به یک آپارتمان نقلی جدید نرفته‌اند؟! سوالات زیادی در ذهنش غوطه‌ور و به سوالات پیشینش اضافه می‌شدند.
پاسخ تک‌تک‌شان دست چاووشی بود که از زمان بازگشت‌شان به ایران، غرق در افکارش بود. افکاری که نه می‌توانست درباره‌شان حدسی بزند و نه می‌دانست. دوست داشت از همسرش بپرسد، اما آیا جوابش را می‌داد یا موقعیت مناسبی برای مطرح کردن‌شان بود؟
در همین هنگام بود که صدایی از آن‌طرف در شنید.
- کیه؟!
چشمان چاووش برقی کوچک زدند. آن تناژ را می‌شناخت؛ قطع به یقین خانم‌جانش بود که بی‌اَمان می‌گفت «کیه، کی پشت درِ؟! جواب بده مسلمون...» و با زانویی که درد می‌کرد به سمت در می‌آمد.
خانم‌جان اعتقاد داشت خودِ صاحب خانه باید در را باز کند نه مهمانان و دیگران! می‌گفت وقتی درب خانه کسی را می‌زنند با او کار دارند، نه دیگران! پس باید خودش در را باز کند. به همین دلایل بود که حتی با زانوی دردمندش نیز به پیشواز می‌آمد.
طاق راست در نارنجی‌رنگ با صدای قیژی باز شد. صورت تپلی و چین‌دار خانم‌جان از لای در پیدا گشت. چادری دور کمرش پیچیده و بلوزی گلگلی به تن داشت. صورتش لای چارقد طوسی رنگی قاب گرفته شده بود. با دیدن نوه‌اش لب‌هایش باز و مردمک‌هایش گشاد شدند.
- چاو... چاووش... خود... تی؟!
چمدان‌ها را زمین گذاشت و او را در آغوشش کشید. روی لپ‌هایش ب*و*سه‌ای زد.
- آره خودمم عزیزجون، برگشتم پیشتون.
با دستانش نم صورت او را گرفت و باز هم گفت: «چرا گریه می‌کنی خانم‌جون؟! به قول خودت شگون نداره، وقت شادیه ها!»
و باز هم خانم‌جان را درون آغوشش حل کرد. می‌دانست که پس از آن ماجراها کمر آنان شکست؛ هرچه که بود پیشنهاد آن ازدواج را خانم‌جان مطرح کرد و خرمالوی گس خانواده نامزدی‌شان را برهم زد. فشاری که همه بر خانم‌جان و آقاجان آورده بودند، بسیار زیاد بود.
دوست داشت هرچند کوچک اما باز هم نبودن این سال‌هایش را جبران کند. عزیزجانش بودند و از اذیت شدنشان بیزار بود.
بازهم درون افکارش غرق شده بود که آماندا کنجکاو نگاهش می‌کرد. خانم‌جان را از آغوشش بیرون آورد، ب*و*سه‌ای بر روی چشمانش کاشت و وسایل به دست هر دو را به درون خانه، راهنمایی کرد.
- خانم‌جون چای لب‌سوز داری؟ دلم واسه چایی‌هات تنگ شده.
خانم‌جانش با دستان پینه‌بسته نم گوشه چشمش را گرفت، زیرلب قربان صدقه قد و بالای دردانه‌اش رفت.
- قوربانون اولوم، الله سنی خوش‌سعادت ائلسین¹... مگه میشه چایی نداشته باشم چاووش، بیا مادر، بریم تو برات چایی بریزم.
- به روی چشم خانم‌جون، فقط اینکه اتاق...
خانم‌جان چارقد را مرتب کرد، ایستاد و به اتاق روبه‌ حیاط نگاه کرد. پنجره‌اش، اشکال هندسی متفاوت با رنگ‌های قرمز و سبز و آبی بودند.
- همیشه‌کی اتاغون سنین‌دی، گئدین اورا!²

¹ قربونت برم، خدا بهت سعادت خوب بده
² اتاق همیشگیت، برین اونجا
 
آخرین ویرایش:

Ms_Poursepahi

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
10
مدال‌ها
5
محل سکونت
اردبیل
  • نویسنده موضوع
  • #5
چاووش چمدان‌ها را برداشت و بشاش سمت اتاق رفت. میان راه، روبه‌روی در ایستاد، سرش را چرخاند و به آماندا نگاهی انداخت. مستأصل ایستاده بود.
برای او، این خانه تازگی داشت. تابه‌حال وارد ویلایی که چاووش در آن کودکی‌اش را گذرانده، نشده بود و برای اولین بار می‌توانست از نزدیک، جایی را که او تعریف کرده ببیند.
از طرفی فکر می‌کرد سرک کشیدن اشتباه است و باید به دنبال چاووش برود و داخل اتاق پنهان شود. او عروسی خارجی بود که جز سفرهای تجاری پدرش به ایران و چاووش، آشنایی با این کشور و آدابش نداشت.
گذشته از تمام اینان، مخالفت‌های برخی از اعضای خاندان پدری چاووش را شنیده بود. می‌گفتند او اصالت ندارد، اجنبی‌ است، پدر و مادرش معلوم نیست، صرفا فرزندخوانده است و... .
مادرش قبل از پرواز، تاکید کرده بود هرچه گفتند جز چشم از دهانش خارج نشود. نگرانی و درماندگی‌اش بیداد می‌کرد. این پا و آن پا کردنش رو حتی خانم‌جان هم دید. به چاووش گفت برود داخل و خودش سمت تخت زیر بید مجنون رفت.
- آماندا گیزیم، راحت باش، می‌دونم کنجکاوی اطراف رو ببینی.
آماندا به تخت چوبی نگاهی کرد، درست روبه‌روی ایوان طویل قرار داشت. کنار ایوان بیدمجنون بزرگی بود که سایه‌اس آن‌جا را می‌پوشاند. شاخه‌های بید، روی تخت آویزان بودند و با وزش باد گاها نرم، روی صورت خانم‌جان می‌خوردند. قدمی سمت تخت برداشت، جلوی خانم‌جان ایستاد و آرام زمزمه کرد:
- همون‌جور که چاووش گفته خیلی مهربونین.
- بشین دخترم، چایی تازه دمه، یکم دیگه جهانگیر و چاووش میان.
جهانگیر، پدربزرگ چاووش که از صلابت او دلستان‌ها برایش گفته. مردی که از قدیم‌الایام پهلوان بوده و هنوز هم در زورخانه است. چاووش راه و رسم این ورزش و مردانگی را از او درس گرفته.
- آقا جهانگیر... خب... .
- راحت باش دخترجان، فکر کن پدربزرگ مادربزرگ خودتیم، تو هم مثل نوه ما...
- خب می‌دونین... .
- نگرانی نپذیرنت؟ دوباره مخالفت کنن؟
آرام سری به نشانه تایید تکان داد. خانم‌جان مجدد اشاره کرد بنشیند.
- بشین دختر، بشین. سرپا خسته میشی!
آماندا آرام گوشه تخت کنار سماور ذغالی نشست. برگی از بید رویش افتاد. سرش را بالا برد و از لابه‌لای شاخه‌ها به باریکه‌های نور نگاهی انداخت.
دستانش را ریحانه گرفت. نوازشش کرد و شروع کرد به حرف زدن.
- مهم انتخاب و نظر چاووشه، تو رو دوست داره و به عنوان همسر و محرمش آوردتت. بقیه می‌تونن قبول کنن و کنار بیان، یا مخالفت کنن و مجبور به کنار اومدن باشن.
به لحن آرام ریحانه دقت کرد. چاووش به او گفته بود هر زمانی به مشکل خورد می‌تواند روی مادربزرگش حساب باز کند. فکر نمی‌کرد این زن او را نه به عنوان همسر نوه‌اش، بلکه مانند نوه خود ببیند.
سرش را خم کرد، بی توجه به چشمان متعجب ریحانه، ب*و*سه‌ای نرم روی دستش کاشت.
- قبل از اومدن نگران بودم، اینکه چجوری باهام برخورد می‌کنین؟ مخالفت می‌کنین؟ توی خونه راهم میدین یا نه؟ و... چاووش گفته بود خانم‌جونش مهربون‌ترین کسیه که می‌تونم ببینم... .
 
آخرین ویرایش:

Ms_Poursepahi

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
10
مدال‌ها
5
محل سکونت
اردبیل
  • نویسنده موضوع
  • #6
- چاووش مثل پسر خودمه، میون همین خاک‌وخل بزرگ شده، پیش خودم... .
لبخند کوچکی روی لبش نشست، صورتش چین خورد، میان چین‌ها گودی عمیقی دیده میشد. چال گونه‌ی قشنگی روی لپش وجود داشت.
آرامشی که وجودش به او می‌داد، دل‌گرم کننده بود. حس می‌کرد دیگر هیچ مشکلی برای حضورش کنار چاووش وجود ندارد، همگی او را پذیرفته‌اند و عروس آن خانواده شده است. ریحانه برای او مانند چای گل‌گاوزبان بود.
- خوب مادر شوهر عروس خلوت کردین ها!
سرش سمت چاووش چرخید، مادرشوهر عروس؟ واقعا خانم‌جانش را مانند مادر خودش می‌دید؟ برای همین بود که ریحانه گفت، چاووش پیش خودش بزرگ شده؟
حسادتی ریز قلبش را قلقلک داد، زبان باز کرد و گفت:
- متاسفم چاووش‌خان، خانم‌جونت الان مادر خودمه، قرار نیست باهات شریک بشم.
چاووش به او نزدیک شد، با دست موهای مواجش را به هم ریخت. بعد شالش را روی سرش مرتب کرد.
چاووش: نه دیگه بانو، خانم‌جونم رو بهت نمیدم مال خودم.
- فکر نمی‌کنم آقا چاووش، مگه نه خانم‌جون؟
خانم‌جان نزدیک سماور شد. داخل استکان کمر باریکی از محتوای قوری ریخت و بعد از آن از با آب جوش سماور پر کرد. بخار آرام از استکان بلند میشد. آن را روی نعلبکی گل سرخی گذاشت و کناری قرار داد.
خانوم جان: دخترم رو اذیت نکن چاووش، بگیر بشین. من مال هر دوتاتونم.
هر دو نگاهی به‌هم انداختند. طرف هیچ‌کدام را نگرفته بود. یکی نوه‌اش بود دیگری دختری از دیار غریب که عروس خانواده‌اش شده.
سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد، خورشید پشت ساختمان‌ها پنهان شده بود. باد ملایمی می‌آمد و شاخه‌های بید را تکان می‌داد؛ زمان آمدن جهانگیر بود.
خانوم جان: چایی‌هاتون رو بخورین برین استراحت کنین، خسته راهین.
پس از آن خودش بلند شد و سمت مطبخی که گوشه سمت چپ حیاط بود رفت. تصمیم داشت برای شام غذایی سنتی بپزد اما نمی‌دانست آماندا دوست خواهد داشت یا نه؟!
در فریزر را باز کرد، چند بسته گوشت و خلال بادام را برداشت. روی میز گذاشت و عزم رفتن به انباری را کرد.
- خانم‌جون کمک نمی‌خواین؟
صدای آماندا بود.
خانوم جان: اگه دوست داری می‌تونی کمک کنی. فعلا بیا اینجا بشین برم انبار بیام.
آماندا: شما بگین چی نیاز دارین من از انبار میگردم براتون میارم.
نیم‌نگاهی به او انداخت. نیت کمک داشت و تعارف می‌کرد. قدم‌هایش را سمت بیرون از مطبخ برداشت و جوابش را داد گفت:
- نمی‌تونی پیدا کنی آماندا، یه ظرف بزرگ و لیوان بردار بیار بگم برات.
خانه را چند سال پیش بازسازی کرده بودند، حالت قوطی‌قوطی قدیمی را ویران و امروزی ساخته بودند: «یک ایوان، منزلی سوبلکس و زیرزمینی بزرگ.»
زیرزمین چند پله کوتاه می‌خورد و به دو قسمت تقسیم میشد: اولی انباری برای نگه‌داری حبوبات، سبزیجات، وسیله‌ها و... و دومی فرش و مبل شده برای تابستان‌های گرم که خنک می‌بود.
در انبار را باز کرد، چراغ کنار در بود. وقتی روشن کرد داخل انباری به وضوح دیده میشد.
یک هواکش برای تهویه هوا گذاشته بودند. یک دیوار پر از قفسه بود و انواع ترشی‌جات روی آن قرار داشت.
بخشی از انبار را، با پارچه و پلاستیک پوشانده بودند. یک قسمت بشکه‌های بزرگ و کوچک بود.
به بشکه‌های بزرگ آبی رنگ اشاره کرد.
خانوم جان: روی هر کدوم نوشته هاشمی ازش شش تا لیوان برنج بریز بیار.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ms_Poursepahi

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/02/10
نوشته‌ها
10
مدال‌ها
5
محل سکونت
اردبیل
  • نویسنده موضوع
  • #7
خودش هم سمت پیاز و سیب‌زمینی‌ها رفت و چندتایی برداشت. وقتی کارشان تمام شد بالا رفتند.
آماندا: می‌خواین چی درست کنین؟
خانوم جان: تاحالا غذای ایرونی پختی؟
لبخند کوچکی صورتش را مزین کرد، با غرور و افتخار گفت:
- با پدرجان و مادرجان ایران زیاد می‌اومدیم، با غذاهای ایرانی از بچگیم آشنا شدم و به‌خاطر طعم خاص‌شون دنبال یاد گرفتنشون رفتم.
به انتخاب چاووش احسنت گفت. دختر خوب و خانه‌داری را انتخاب کرده بود.
خانوم جان: یک خورشت قدیمی و سنتی به اسم «پیچاق قیمه» می‌خوام بپزم.
آماندا: اگه اشتباه نکنم گوشت و با پیاز و ادویه و خلال بادوم بار می‌ذارن وقتی کامل پخت و لعاب انداخت، روش تخم مرغ می‌زنن و در ظرف رو می‌بندن تا مغز پخت بشن درسته؟
سری برای تایید تکان داد. وارد آشپزخانه شدند. آماندا برای پاک کردن برنج‌‌ها رفت.
خانوم جان: برنجش تازس، نیازی به تمیز کردن نداره فقط با آب سرد بشورشون، زیاد هم‌نزن موقع پختن خوب نمیشن.
طبق گفته خانم‌جان، اول گذاشت آب سرد روی برنج را کامل بگیرد. سپس در حدی که زیرورو شوند با دست تکانش داد و آبش را خالی کرد. یک‌بار دیگر همین کار را کرد و بعد مقداری آب و نمک درونش ریخت و کناری قرار داد.
آماندا: خب دیگه چیکار کنم؟
به فکر فرو رفت، یک چاقو، قابلمه و سطل کوچک آشغال‌های تَر را برداشت. وسط آشپزخانه میز و صندلی بود. صندلی را کشید و نشست.
خانوم جان: بشین دخترم، چرا با چاووش استراحت نکردی؟
آماندا: وقت برای استراحت زیاده. بدین من انجام میدم.
بعد از این جمله دستانش را دراز کرد تا چاقو را بگیرد. ریحانه از مهربانی و کاری بودن دختر شگفت‌زده شد.
خانوم جان: نمی‌خواد دختر، مهمون کاری نمی‌کنه که!
آماندا: مهمون مهمونه خانم‌جون، من مثل دخترتون. قراره موندگار باشیم نمیشه که مثل دختر شاه بشینم بقیه برام کاری انجام بدن. تازه خودمم دوست دارم کمک کنم.
از آماندا موج اصرار بود که می آمد و ریحانه امتناع می‌کرد. در آخر کوتاه آمد و چاقو را به سمت او گرفت.
خانوم جان: از خودت بگو دخترم‌، چی خوندی چی کار می‌کنی، پدر مادر... .
آماندا چاقو را به ته پیاز زد، برید و دور انداخت. شروع کرد به پوست گرفتن، هم‌زمان با کندن هر لایه جواب یکی از سوالات را می‌داد.
آماندا: از گذشتم فقط اسمم همراهمه، آماندا! وقتی سه سالم بوده مامان سوزی پیدام کرد.
خانوم جان: پیدات کرد؟ فکر می‌کردم به سرپرستی گرفتنت.
آماندا: اون روز مامان سوزی متوجه شد چند نفر دارن منو مخفیانه وارد یه خونه می‌کنن، به پدرم میگه و بعد پلیس رو در جریان می‌ذارن.
خانوم جان: انگار حتی چاووش نمی‌دونست چرا تا حالا پیش خانواده واقعیت برنگشتی.
بلند شد و پیازها را آب گرفت. سپس آرام بازگشت و درون ظرف گذاشت.
آماندا: خلالی یا نگینی؟
ریحانه فکر می‌کرد از زیر پاسخ دادن می‌خواهد طفره برود، برای همین به یک جواب کوتاه بسنده کرد: «خلالی.»
آماندا: همون موقع خیلی دنبال خانواده واقعیم گشتن ولی جوابی پیدا نشد، فقط میدونستیم ایرانیم و اسمم آمانداست. بعدها عمو استفان پیشنهاد سرپرستیم رو به بابا و مامان داد و من به عنوان یه میلر بزرگ شدم.
خانوم جان: وقتی در مورد ازدواجتون با پدرخوانده‌ت صحبت می‌کردیم گفتن سال‌هاست به ایران رفت و آمد دارن و از خون اوایل شیعه بودن.
آماندا چشمانش را بست. بوی تند پیاز اشکش را در آورده بود. با آستین لباسش، صورتش را خشک کرد.
آماندا: بابا یه تاجر و زیاد به ایران می‌اومد و می‌رفت توی این سفرها هم مامان همراهش بوده، آخرش از دین ایرانی‌ها خوششون اومده تغییر دین دادن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا