ترجمه رمان ترجمه رمان جامعه‌ای از دروغ‌ها|مترجم Vesper

تایپ ترجمه رمان و داستان

Vesper

6,317
پسندها
135
امتیاز
معاون بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,378
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
25
محل سکونت
پیشِ قُلی
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد اثر: 005

نام اثر به زبان اصلی: Society of Lies
نام اثر ترجمه شده: جامعه‌ای از دروغ‌ها
نویسنده: لورن لینگ براون
مترجم: vesper
ژانر: معمایی، جنایی
خلاصه:
پرینستون؛ مکانی که خاطرات شیرین تحصیل و اولین دیدارهای آشنا، اکنون با سایه‌ی شوم مرگ خواهر مایا در هم آمیخته است. مایا، ده سال پس از ترک دانشگاه، برای دیداری تازه بازگشته، اما با حقیقتی تلخ روبرو می‌شود: خواهرش، عضوی از انجمن مخفی پرینستون، قربانی دسیسه‌ای شوم شده است. مایا به زودی درمی‌یابد که این اولین مرگ در میان دیوارهای پر رمز و راز این انجمن نیست. هر سرنخ، او را به اعماق گذشته‌ای تاریک و پر از دروغ، رازهای خانوادگی و تعقیب و گریز برای کشف حقیقت می‌کشاند؛ حقیقتی که شاید قدرتی به مراتب فراتر از تصور داشته باشد و موقعیت اجتماعی، تنها پوششی برای گناهان پنهان باشد. آیا مایا می‌تواند پرده از راز این انجمن بردارد، پیش از آنکه خود قربانی بعدی باشد؟



 

Vesper

6,317
پسندها
135
امتیاز
معاون بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,378
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
25
محل سکونت
پیشِ قُلی
  • نویسنده موضوع
  • #2
تقدیم به خانواده‌ام

مقدمه:

در میان نگاه‌های ناآشنا و بدن‌هایی که از هیجان می‌لرزند، به رقص مشغولم. فضایی مملو از شور و هیجان حاکم است، گویی هیچ‌کدام از ما تمایلی به پایان این شب نداریم. هوا غلیظ و سنگین به نظر می‌رسد، کف‌ها از نوشیدنی چسبناک شده‌اند و سرها به عقب خم شده و دست‌ها به آسمان بلند است. در سمت راست من، نورهای چشمک‌زن بر درهای قرن نوزدهمی می‌تابند و شیشه‌هایشان بخار گرفته. این مکان سرشار از انرژی، هیجان و شاید حتی اندکی ترس است… اگر کسی به اطراف توجه کرده باشد.
امشب، همان شبی است که تمام عمر در انتظارش بودم؛ شب ورود ما به «باشگاه استرلینگ»، معتبرترین کلاب غذاخوری پرینستون. اینجا فقط مکانی برای تفریح نیست بلکه سکوی پرتابی طلایی به سوی آینده ماست. پس از ورود، ما با رازهایمان به یکدیگر پیوند می‌خوریم… و این پیوند، ارتباطی عمیق میان ما ایجاد می‌کند. حس خطرناکی دارد، شبیه به عضویت در یک فرقه، اما مگر تفریح همیشه اندکی بی‌احتیاطی نمی‌طلبد؟
بند لباس بالاتنه‌ام را که روی شانه‌ام افتاده، مرتب می‌کنم و به سمت تراس و هوای خنک شب قدم برمی‌دارم. امشب بی‌پایان به نظر می‌رسد، انگار که هیچ‌چیز جز این لحظه و این حس تعلق به چیزی بزرگ‌تر از خودم، اهمیت ندارد. این دقیقاً همان چیزی است که اکنون به آن نیاز دارم، پس از تمام اتفاقاتی که رخ داد.
بی‌حرکت می‌ایستم و به عمارت خیره می‌شوم؛ بنایی که با آجر پوشیده از پیچک و ردیف پنجره‌های براقش، گویی در حال نگاه کردن به من است. لرزشی وجودم را فرا می‌گیرد. این مکان زنده به نظر می‌رسد. در میان فریادها و خنده‌ها، تاریکی‌ای در سایه‌ها پنهان شده است… اما نمی‌خواهم به آن فکر کنم. با احساس ناخوشایندی، قصد بازگشت به داخل را دارم که دستی از تاریکی به سمتم دراز می‌شود.
- بیا برقصیم!
دوستم ضمن دادن نوشیدنی به من، مرا به سمت جمعیت می‌کشاند. صورتش از هیجان درخشان است، چشمانش با خط چشم و اکلیل تزئین شده و بالاتنه‌اش به همان شال ابریشمی باشگاه استرلینگ که بر تن من است، آراسته شده.
یک جرعه طولانی از نوشیدنی می‌خورم و در مقابل بلندگو می‌نوازم. موسیقی به چنین حجمی پخش می‌شود که نفس‌هایم را می‌گیرد.
بعد از تمام کردن نوشیدنی‌ام، به سمت یکی از مردانی که قبلاً ملاقات کرده بودم می‌روم و انگشتم روی بازویش می‌گذارم.
- سلام.
او لبخند می‌زند و به سمت من می‌آید.
پس از چند آهنگ دیگر، سر من گیج شده و پیچ‌های عرقی روی بدنم ایجاد شده، اما احساس انرژی بیشتری دارم. اطرافم پر از بدن‌هایی است که به هم می‌چسبند و مثل یک جرم نامنظم و تپانچه‌ای به نظر می‌رسند. چشمم را می‌بندم و خودم را در تصویری از ادغام با او فراموش می‌کنم. در همین حالت، چیزی مثل انگشت سردی روی منحنی گردنم می‌چرخد.
چشمم باز می‌شود.
یک مرد درحال تماشای من است، چشمش چنین شدید است؛ انگار با چشمانش مرا می‌خورد دستی از سر بلوندش می‌گذراند. یک دانشجو است، عضو دیگری از اتحادیه استرلینگ که از قبل یادش می‌آید… اما… چیزی در او متفاوت است، چیزی ناراحت‌کننده.
- میشناسیش؟
از مرد کناریم سؤال می‌کنم و به سمت مرد ناشناس اشاره می‌کنم.
- کی؟
سرش را بلند می‌کند در حالی که یک زوج از کنار ما رد می‌شوند، اما در یک لحظه، آن مرد ناشناس از دیدم خارج می‌شود. چشمم را می‌گیرم ناراحت. شاید اشتباه دیدم؟ با خودم فکر می‌کنم و به جایی که قبلاً ایستاده بود، نگاه می‌کنم. به سمتش رو می‌کنم
- اوه، چیزی نیست. بیخیال
پس از پایان آهنگ، دوستم را در نزدیکی پیدا می‌کنم. دستم رو از دستش می‌گذارم.
- یه نوشیدنی دیگه نیاز دارم.

***
چند ساعت بعد، نفس‌گیران در تراس طبقه بالا، مشرف به چمن پشت خانه، ایستاده‌ام. هوای اواخر فوریه خنک و آرام است و هفته‌هاست که برف نباریده؛ شاید بدترین روزها پشت سر گذاشته شده باشد.
نفسی بیرون می‌دهم و لبه‌ی نرده را می‌گیرم. دوست دارم اینجا مردم را تماشا کنم: عاشقان تازه‌کار که به گوشه‌های تاریک پنهان می‌شوند، مردان جوانی که بطری ویسکی را با هم شریک می‌شوند، مردی که کسی را می‌بوسد که قطعاً دوست‌دخترش نیست.
دخترکی را می‌بینم که پله‌های پشتی را پایین می‌آید که سایه‌ای از پشت روی من می‌لغزد. دستی پوست برهنه‌ی بین کتفم را لمس می‌کند و من بی‌حرکت می‌شوم.
وقتی برمی‌گردم، پسری که دیدم مرا تماشا می‌کرد، آنجاست؛ قد بلند و با اعتماد به نفس. جذاب. لب‌هایش به پوزخندی نیمه متکبرانه جمع می‌شود. به من نزدیک‌تر می‌شود و وقتی دستش کمرم را لمس می‌کند، جریانی از الکتریسیته را حس می‌کنم، پوستم زیر نوک انگشتانش گرم می‌شود، انگار لمسش می‌تواند مستقیم از من عبور کند.
خم می‌شود تا در گوشم نجوا کند و حرفش مرا میخکوب می‌کند:
- برای انجمن گرِیستون انتخاب شدی.
به او نگاه می‌کنم، مورمور بدنم را فرا می‌گیرد. انجمن گرِیستون آنقدر مخفی است که بیشتر مردم پرینستون از وجودشان بی‌اطلاعند. اما من سال‌هاست که مجذوبشان شده‌ام.
به ساعتش نگاه می‌کند.
- سی ثانیه وقت داری تصمیم بگیری که می‌خوای قبول کنی یا نه. لحظه‌ای که من برم، پیشنهاد از دست رفته. خب نظرت چیه، قبول می‌کنی؟
همانطور که واقعیت پیشنهادش در ذهنم جا می‌گیرد، لرزش نفسم، هجوم خون در گوش‌هایم، هیجان و ترس را حس می‌کنم. در مقابل من دری به جهانی دیگر است. زندگی دیگر. مادرم را از هر جا که الان هست به یاد می‌آورم که می‌گوید: «هر ماجراجویی عجیبی را که زندگی پیش رویت می‌گذارد، بپذیر تا دنیا را تجربه کنی، از آن روبرگردانی نکن.»
اما با وجود غروری که در انتخاب شدن حس می‌کنم، غریزه‌ی دیگری به من می‌گوید فرار کنم. آن را دفن می‌کنم، خودم را جمع و جور می‌کنم و دستش را می‌گیرم.
- قبول می‌کنم.
لبخند می‌زند.
- پس با من بیا.
 
آخرین ویرایش:

Vesper

6,317
پسندها
135
امتیاز
معاون بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,378
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
25
محل سکونت
پیشِ قُلی
  • نویسنده موضوع
  • #3

بخش اول


فصل اول
مایا - مه 2023
نورها و مهمانان در هم می‌آمیزند و از جلوی چشمم رد می‌شوند، در حالی که دختر پنج ساله‌ی خود، دنی، را در هوای خنک شب می‌چرخانم. دنی می‌خندد، با شادی خالص کودکانه لبخند می‌زند و موهای طلایی-قهوه‌ای‌اش روی گونه‌های گلگونش می‌جهد. امیدوارم او هرگز این حس شگفتی را از دست ندهد. نمی‌خواهم او از چیزهای بد دنیا - آدم‌های بد - باخبر شود.
گروه موسیقی به آهنگ “Umbrella” از ریحانا تغییر می‌دهد و در اطراف ما، فارغ‌التحصیلان با ضرب‌آهنگ تندتر می‌رقصند . دوستان قدیمی و همکلاسی‌هایی که سال‌هاست ندیده‌امشان، چهره‌هایشان اکنون فقط به طور مبهم آشناست. هر ماه مه، در روزهای منتهی به مراسم فارغ‌التحصیلی، فارغ‌التحصیلان برای دیدارهای دوباره به پرینستون بازمی‌گردند، جایی که در بیش از دوازده چادر، در سراسر محوطه دانشگاه مهمانی برگزار می‌کنند. ما شریک زندگی و فرزندانمان را می‌آوریم تا این مکان را که چنین تأثیر عمیقی بر زندگی ما گذاشته به آن‌ها نشان دهیم…
همچنین فرصتی است تا آن‌ها را به یکدیگر نشان دهیم. تعجب می‌کنم که آیا همکلاسی‌های قدیمی‌ام اکنون مرا با انبوه پرموی موهای فرفری‌ام می‌شناسند، که بسیار با موهای صاف شده‌ای که در دوران کالج زیرش پنهان می‌کردم، متفاوت است.
خیلی طول کشید تا ویژگی‌های منحصر به فرد خودم را بپذیرم، و حالا که مادر هستم، می‌خواهم الگوی خوبی برای دخترم باشم.
- خیلی خب دنی، دست‌های مامان دیگه خسته شدن.
شانه‌هایم می‌سوزد، او را پایین می‌گذارم و او می‌دود و در جمعیت ناپدید می‌شود. وقتی او را گم می‌کنم، قلبم تند می‌زند، اما لحظاتی بعد، او در کنار سوزی، دختر دیزی، دوباره ظاهر می‌شود و من نفسم را دوباره پیدا می‌کنم.
باید اعتراف کنم، امشب بهترین حال خود را ندارم. هیچ‌وقت خوب نیست وقتی من و خواهرم بحثمان می‌شود. ناومي تنها خانواده‌ای است که به جز شوهرم و دخترم برایم باقی مانده است، و معمولاً تقصیر من است وقتی بین ما مشکلی پیش می‌آید.
اما بازگشت به اینجا همیشه مرا مضطرب می‌کند. این مکان خاطرات زیادی را با خود به همراه دارد، و نه همه‌ی آن‌ها خوب هستند. با این حال، ناومي چند روز دیگر فارغ‌التحصیل می‌شود، بنابراین باید خودم را جمع و جور کنم و سعی کنم به خاطر او اوقات خوشی را سپری کنم.
صحبت از آن شد، خواهرم کجاست؟ قرار بود ساعت‌ها پیش اینجا باشد.
در حالی که گوشیم را چک می‌کنم تا ببینم آیا ناومي زنگ زده است، یک هشدار از امنیت دانشگاه روی صفحه ظاهر می‌شود: پل جاده واشنگتن و مسیر قایق‌رانی دریاچه کارنگی به دلیل فعالیت پلیس بسته است. لطفاً از مسیرهای جایگزین استفاده کنید. و بعد گوشیم خاموش می‌شود. عالی. حالا دیگر نمی‌توانم با او تماس بگیرم. چرا زودتر شارژش نکردم؟ چرا ناومي برای یک بار هم که شده نمی‌توانست به موقع بیاید؟
- خوش می‌گذره؟
دیزی می‌پرسد و به سمتم می‌آید.
دیزی حتی پس از چندین ساعت رقص، بی‌عیب و نقص زیبا به نظر می‌رسد، مرواریدهای امضای خود و یک لباس نارنجی کتان پوشیده است، امواج مسی-قهوه‌ای موهایش به زیبایی دور گونه‌های گلگونش ریخته است. او بهترین دوست من و یکی از مهربان‌ترین افرادی است که می‌شناسم، و بعد از اتفاقاتی که با هم پشت سر گذاشتیم، او اساساً خانواده‌ی من است.
آه می‌کشم.
- ناومي جواب نمی‌ده، و حالا هم گوشیم خاموش شده.
دیزی با ناراحتی اخم می‌کند.
- هنوز ناراحته؟
شانه بالا می‌اندازم. خواهرم تمام روز به تماس‌ها و پیام‌های من پاسخ نداده است، احتمالاً به این دلیل که دیروز صبح وقتی صحبت کردیم، تلفن را روی او قطع کردم.
بهترین لحظه‌ی من نبود، اما ما برنامه داشتیم که جمعه را با هم بگذرانیم. مشتاقانه منتظر دیدن او بودم. نیت و من حتی اتاق هتل را یک شب اضافه رزرو کرده بودیم تا بتوانم با او وقت بگذرانم، و ارزان هم نبود. بنابراین وقتی ناومي گفت برنامه‌اش در آخرین لحظه تغییر کرده و شنبه ما را می‌بیند، عصبانیت در من فوران کرد و نتوانستم جلوی آن را بگیرم:
- باشه، فکر کنم پس نباید سر کارم رو از دست بدم.
او شروع به گفتن چیزی کرد، اما من قبلاً تماس را قطع کرده بودم.
 

Vesper

6,317
پسندها
135
امتیاز
معاون بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,378
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
25
محل سکونت
پیشِ قُلی
  • نویسنده موضوع
  • #4
آه می‌کشم و چشمانم را می‌بندم. تمام چیزی که می‌خواهم این است که او خوشحال باشد، اما گاهی احساس می‌کنم هرچه بیشتر سعی می‌کنم با او ارتباط برقرار کنم، بیشتر مرا پس می‌زند.
- احتمالاً با دوستان استرلینگش بیرون رفته یا با دوست پسر جدیدش وقت می‌گذرونه.
دیزی می‌گوید، و وقتی با فکرش از جا می‌پرم، او اضافه می‌کند:
- اوه، بس کن، خودت رو راحت کن! مطمئنم به زودی میاد!
نفسی عمیق می‌کشم و لبخند او را بازمی‌گردانم، و هرگونه تردیدی را کنار می‌گذارم. فقط یک روز دیگر. فقط یک روز دیگر، و او از این مکان خلاص خواهد شد. ما فقط باید این یک روز دیگر را تحمل کنیم.
در حالی که به دنبال شوهرم می‌گردم، چیزی در آن سوی جمعیت مرا میخکوب می‌کند. نیم رخ صورتی، صورتی که ده سال پیش شبیه آن بود: پوست چینی، استخوان‌های گونه‌ی برجسته، موهای بلند قرمز…
اما نمی‌تواند او باشد. و با این حال، طرز خم شدنش روی یک پهلو، نگاه آرامش به جمعیت، شلوار جین مشکی و چکمه‌های دکتر مارتینز… دقیقاً شبیه به اوست.
در همان لحظه، او برمی‌گردد، و من یک قدم به عقب برمی‌دارم. او نیست، فقط یک دانشجوی دیگر است. احتمالاً کسی که با ناومي فارغ‌التحصیل می‌شود. قلبم فرو می‌ریزد و بدنم با آسودگی سست می‌شود.
نفس بیرون می‌دهم. نفس بکش. شاید وقتش رسیده که خودم را جمع و جور کنم. در حالی که برمی‌گردم تا دنبال دخترم بگردم، صدای بلندی مانند انفجار در هوا می‌پیچد و قلبم به گلویم می‌پرد.
- آتش‌بازی!
دنی فریاد می‌زند و از کنارم می‌دود. او دست سوزی را می‌گیرد و برای دیدن بهتر بیرون می‌دود، در حالی که گوش‌های ببرش را روی سرش نگه داشته است. دستی به سینه‌ام می‌گذارم در حالی که مردم اطرافم تشویق می‌کنند، قلبم در قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبد. آرام باش. همه چیز خوب است. دنی امن است. تو امن هستی.
همه امن هستند. ناومي به زودی اینجا خواهد بود.
بیرون از چادر، نورها و رنگ‌های درخشان آسمان شب را پر می‌کنند. در حالی که به آتش‌بازی خیره شده‌ام، بالاخره توانسته‌ام عظمت همه‌ی این‌ها را درک کنم، وقتی صدای دیزی را می‌شنوم که نامم را صدا می‌زند.
- مایا؟
صدایش عجیب است، و وقتی برمی‌گردم، او به آرامی گوشی‌اش را از گوشش پایین می‌آورد. با یک نگاه به صورتش می‌دانم که مشکلی پیش آمده است.
- چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ می‌پرسم در حالی که به سمتش می‌روم، صدای انفجار و فیز آتش‌بازی‌ها ناگهان در گوشم کر کننده می‌شود.
دست دیزی دهانش را می‌پوشاند در حالی که به تلفن در دستش خیره شده است.
صورتش رنگ پریده است.
- مارگارت زنگ زد.
دیزی هرگز کسی نیست که به راحتی بترسد، و ترسی که در چشمانش هنگام نگاه کردن به من وجود دارد، لرزه‌ای بر اندامم می‌اندازد.
- چی شده؟
دوباره با اضطراب بیشتری می‌پرسم. مارگارت سرپرست ناومي است، زنی انگلیسی و جدی که من در طول سال‌ها به او نزدیک شده‌ام. امروز صبح با او صحبت کردم. او می‌داند که ما اینجا هستیم. چرا او اینقدر دیر زنگ می‌زند؟ چه چیزی می‌تواند آنقدر مهم باشد که وقتی نتوانست با من تماس بگیرد، با دیزی تماس گرفته است؟
دیزی بازوی مرا می‌گیرد و مرا از جمعیت دور می‌کند. نفسش نامنظم است و او در آستانه اشک ریختن است. به عقب نگاه می‌کنم، در حالی که دخترانمان را زیر نظر دارم، وحشت در سینه‌ام شعله‌ور می‌شود. مطمئناً مشکلی وجود دارد.
- این ناوميه
دیزی با زمزمه‌ای خفه می‌گوید.
- اون...
او نمی‌تواند بقیه‌ی حرفش را بزند.
- ناومي چی شده؟
آیا او بیمار است؟ مجروح شده است؟
- اوه، مایا، خیلی متاسفم.
او شروع به در آغوش کشیدن من می‌کند، اما من عقب می‌کشم، سرم را تکان می‌دهم، حس وحشتناکی در شکمم رشد می‌کند.
- حالش خوبه؟ چه اتفاقی افتاده؟
دیزی سرش را تکان می‌دهد، مکث می‌کند، و به نوعی می‌دانم چه چیزی را قرار است بگوید قبل از اینکه کلمات از دهانش خارج شوند.
- خیلی متاسفم، مایا. ناومي مرده. اون رفته خیلی متاسفم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
214

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا