- تاریخ ثبتنام
- 2025/02/05
- نوشتهها
- 185
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #31
روز به سختی گذشت، از شدت کار خسته و کوفته بود و حارث هم غرق در افکار خودش هر دو سکوت کرده بودند و حرفی با هم نمیزدند.
شب، وقتی که هر دو روی تخت دراز کشیده بودند و نفس های عمیق میکشیدند، حارث سکوت را شکست. با صدایی آرام و گرفته، اسم شایان را صدا زد:
- ساواش.
شایان که انگار منتظر همین لحظه بود، با کلافگی گفت:
- چیه؟ تو هم خوابت نمیاد؟
حارث مکثی کرد و گفت:
- بریم جنوب.
با عصبانیت مشت به شکم برهنهاش کوبید:
- نه، گفتم که نمیام.
حارث پوزخندی زد و گفت:
- نه برای خانواده... برای شغل بیا بریم؛ تمام چکها و بدهکاریهات رو توی کشو میزت دیدم!
با تمسخر لگدی به حارث زد و گفت:
- فضول.
حارث چیزی نگفت، فقط به قوی روی سقف خیره شد.
ساواش ادامه داد:
- فکر کردی اگه بریم جنوب، همه چی درست میشه؟ از فرار متنفرم!
- شاید... شاید اگه بریم اونجا، یه فرصت جدید پیدا کنیم، یه فرصت برای شروع دوباره.
- فرصت جدید؟ چه فرصتی؟ فکر میکنی اونجا چه گلی به سرمون میزنیم؟
- بیا شریک شیم، مثل قدیمها... تو کوچه باغها... .
نفس عمیقی از یاداوری روزهای گذشته کشید و دوباره لب زد:
- حداقلش اینه که از این وضعیت خلاص میشیم از این بدهیها، از این کارخونه، از این زندگی نگبت بار تنها و بیکسی من تو غربت.
- زندگی لعنتی؟ این زندگی منه! من برای این زندگی زحمت کشیدم، نمیتونم همینطوری ولش کنم و برم.
- نمیگم که ولش کنی، بیا با هم درستش کنیم.
حارث که ذهنش درگیر بود، دوباره سکوت رو شکست و گفت:
- میدونی چیه؟ اصلا همین الانش هم نصف این کارخونه برای تو نیست.
اخم کرد و گفت:
- یعنی چی؟
- وقتی داشتم چکهات رو نگاه میکردم، دیدم یه سریهاشون خیلی سنگینن؛ فهمیدم که تو بیشتر از نصف این کارخونه رو به بقیه بدهکاری.
شب، وقتی که هر دو روی تخت دراز کشیده بودند و نفس های عمیق میکشیدند، حارث سکوت را شکست. با صدایی آرام و گرفته، اسم شایان را صدا زد:
- ساواش.
شایان که انگار منتظر همین لحظه بود، با کلافگی گفت:
- چیه؟ تو هم خوابت نمیاد؟
حارث مکثی کرد و گفت:
- بریم جنوب.
با عصبانیت مشت به شکم برهنهاش کوبید:
- نه، گفتم که نمیام.
حارث پوزخندی زد و گفت:
- نه برای خانواده... برای شغل بیا بریم؛ تمام چکها و بدهکاریهات رو توی کشو میزت دیدم!
با تمسخر لگدی به حارث زد و گفت:
- فضول.
حارث چیزی نگفت، فقط به قوی روی سقف خیره شد.
ساواش ادامه داد:
- فکر کردی اگه بریم جنوب، همه چی درست میشه؟ از فرار متنفرم!
- شاید... شاید اگه بریم اونجا، یه فرصت جدید پیدا کنیم، یه فرصت برای شروع دوباره.
- فرصت جدید؟ چه فرصتی؟ فکر میکنی اونجا چه گلی به سرمون میزنیم؟
- بیا شریک شیم، مثل قدیمها... تو کوچه باغها... .
نفس عمیقی از یاداوری روزهای گذشته کشید و دوباره لب زد:
- حداقلش اینه که از این وضعیت خلاص میشیم از این بدهیها، از این کارخونه، از این زندگی نگبت بار تنها و بیکسی من تو غربت.
- زندگی لعنتی؟ این زندگی منه! من برای این زندگی زحمت کشیدم، نمیتونم همینطوری ولش کنم و برم.
- نمیگم که ولش کنی، بیا با هم درستش کنیم.
حارث که ذهنش درگیر بود، دوباره سکوت رو شکست و گفت:
- میدونی چیه؟ اصلا همین الانش هم نصف این کارخونه برای تو نیست.
اخم کرد و گفت:
- یعنی چی؟
- وقتی داشتم چکهات رو نگاه میکردم، دیدم یه سریهاشون خیلی سنگینن؛ فهمیدم که تو بیشتر از نصف این کارخونه رو به بقیه بدهکاری.