رمان

shayann

936
پسندها
125
امتیاز
ناظر رمان
ناظم انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #31
روز به سختی گذشت، از شدت کار خسته و کوفته بود و حارث هم غرق در افکار خودش هر دو سکوت کرده بودند و حرفی با هم نمی‌زدند.
شب، وقتی که هر دو روی تخت دراز کشیده بودند و نفس های عمیق می‌کشیدند، حارث سکوت را شکست. با صدایی آرام و گرفته، اسم شایان را صدا زد:
- ساواش.
شایان که انگار منتظر همین لحظه بود، با کلافگی گفت:
- چیه؟ تو هم خوابت نمیاد؟
حارث مکثی کرد و گفت:
- بریم جنوب.
با عصبانیت مشت به شکم برهنه‌اش کوبید:
- نه، گفتم که نمیام.
حارث پوزخندی زد و گفت:
- نه برای خانواده... برای شغل بیا بریم؛ تمام چک‌ها و بدهکاری‌هات رو توی کشو میزت دیدم!
با تمسخر لگدی به حارث زد و گفت:
- فضول.
حارث چیزی نگفت، فقط به قوی روی سقف خیره شد.
ساواش ادامه داد:
- فکر کردی اگه بریم جنوب، همه چی درست میشه؟ از فرار متنفرم!
- شاید... شاید اگه بریم اونجا، یه فرصت جدید پیدا کنیم، یه فرصت برای شروع دوباره.
- فرصت جدید؟ چه فرصتی؟ فکر می‌کنی اونجا چه گلی به سرمون می‌زنیم؟
- بیا شریک شیم، مثل قدیم‌ها... تو کوچه باغ‌ها... .
نفس عمیقی از یاداوری روزهای گذشته کشید و دوباره لب زد:
- حداقلش اینه که از این وضعیت خلاص میشیم از این بدهی‌ها، از این کارخونه، از این زندگی نگبت بار تنها و بی‌کسی من تو غربت.
- زندگی لعنتی؟ این زندگی منه! من برای این زندگی زحمت کشیدم، نمی‌تونم همینطوری ولش کنم و برم.
- نمیگم که ولش کنی، بیا با هم درستش کنیم.
حارث که ذهنش درگیر بود، دوباره سکوت رو شکست و گفت:
- می‌دونی چیه؟ اصلا همین الانش هم نصف این کارخونه برای تو نیست.
اخم کرد و گفت:
- یعنی چی؟
- وقتی داشتم چک‌هات رو نگاه میکردم، دیدم یه سری‌هاشون خیلی سنگینن؛ فهمیدم که تو بیشتر از نصف این کارخونه رو به بقیه بدهکاری.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: طهور

shayann

936
پسندها
125
امتیاز
ناظر رمان
ناظم انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #32
اخم کرد و گفت:
- یعنی چی؟
- وقتی داشتم چک‌هات رو نگاه میکردم، دیدم یه سری‌هاشون خیلی سنگینن؛ فهمیدم که تو بیشتر از نصف این کارخونه رو به بقیه بدهکاری.
با عصبانیت گفت:
- فضولی موقوف! اینا به تو ربطی نداره.
- چرا داره! وقتی تو انقدر تحت فشاری، چطور می‌خوای درست تصمیم بگیری؟
- کمی مونده، دو سه سال دیگه تحمل کنم تمومه؛ مشتری‌های خوبی جذب کردم، دیگه به فکرش نباش.
- این غرور گوهت رو یه دقیقه بذار کنار، گوش بده به حرفم؛ بیا شریک شیم.
- امشب هی افتادی رو دور شریک شیم، توی چی شریک شیم؟ اصلا چرا؟
حارث با زمزمه چشم روی هم فشرد و گفت:
- بیا اون کشتی که حاج بابا بهمون ارث داده بود رو بفروشیم.
- کشتی؟
- آره! همون کشتی که تو بندر خاک می‌خوره، بیا بفروشیمش و پولشو بذاریم روی این کارخونه.
- ولی اون کشتی یادگار حاج باباست.
- می‌دونم! ولی حاج بابا هم نمی‌خواد که ما این‌جوری زجر بکشیم.
به سرعت چرخید و به چشم‌های بسته ساواش خیره شد:
- اون کشتی روز به روز فرسوده‌تر میشه و دیگه بدرد هیچی نمی‌خوره، بیا بفروشیمش؛ با دوست‌های قدیمی حاج بابا صحبت کنیم می‌تونن مشتری برامون پیدا کنن.
حارث یه نفس عمیق کشید و ادامه داد:
- من رو دل امن خودت کن، پول‌هایی که تو اون یکی حسابم هست فردا می‌سپرم بچه‌ها برام از اون‌ور انتقال بدن؛ بعد با ریس شرکت حرف می‌زنم که می‌خوام استعفا بدم و برگردم ایران.
ساواش با سکوت به حارث نگاه کرد.
- اون موقع می‌تونیم هم وام‌های کارخونه رو بدیم، هم یه ماشین آلات جدیدتر بخریم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: طهور

shayann

936
پسندها
125
امتیاز
ناظر رمان
ناظم انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #33
بلند شد، باید از فضای سنگین اتاق بیرون می‌زد؛ جایی که بوی خاکی از پول و بدهی‌ها، و بوی نم‌دار از خاطرات حاج بابا، درهم آمیخته بود.
سکوتِ نیمه‌های شب، حالا با وسوسه‌های حارث و ترس‌های خودش، خفه شده بود.
یک موسیقی بی‌کلام آرام، صدای پیانوی محزونی که انگار از دوردست می‌آمد، روی گوشی پخش کرد.
فندک را زیر آتش سیگارش گرفت، تقه‌ی فلزی فندک، تنها صدای تیزی بود که سکوت سنگین محیط را می‌شکست.
از پوک عمیقی که زد، گونه‌هایش گود افتادند؛ دود غلیظ را با لبانی نیمه‌باز، آهسته بیرون فرستاد، انگار که می‌خواست تمام تردیدهایش را با دود بیرون بریزد.
حارث بی‌راه نمی‌گفت؛ دروغ چرا؟ چند باری خودش در تنهایی به فکر فروش کشتی ارثی افتاده بود، نقد کردن این سرمایه‌ی خوابیده منطقی‌ترین راه‌حل اقتصادی بود برای نجات کارخانه؛ اما ترس داشت، ترسی عمیق‌تر از بدهی‌ها، ترس از صدای همیشگی حاجی که در ذهنش پژواک می‌یافت که با آن لحن تحقیرآمیز و کوبنده می‌گویید:
- تو ناقص رو چه به این کارها.
آن جمله هنوز مثل یک میخ در سینه‌اش بود، انگار که میراث حاج بابا فقط کشتی و میراث حاجی(پدرش) آن جمله بود.
روی مبل نشست، رو به پنجره‌ای که آسمانش از فرط نزدیکی صبح، به سرخی می‌زد؛ آخرین سیگار توی پاکت را بیرون کشید و هم‌زمان که فندک را می‌زد، انگشتش ناخودآگاه وارد اینستاگرام شد.
از میان هاله‌ی محو دود، وارد پیجی شد که عکس پروفایلش نیم‌رخ دختری بود روی صندلی یک کافه. انگار از جهان واقعی و فشار بدهی‌ها، بریده و به دنیای دیگری پرتاب شده بود.
اولین عکسی که با ورودش به صفحه دخترک بالا آمد، مربوط به چند ماه پیش بود؛ دختری با همان موهای فرفری درهم که حالا، در عکس‌های بعدی، شلاقی و براق دورش ریخته بود. چشم‌هایش را ریز کرد و انگشتش را نوازش‌گونه، روی تار موهای لخت و براق که روی صفحه‌ی شیشه سرد موبایل کشیده شده بود، کشید. این لمس از راه دور، حسرت یک لمس واقعی را در قلبش پیچاند.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: طهور

shayann

936
پسندها
125
امتیاز
ناظر رمان
ناظم انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #34
زمزمه‌اش در هوای سنگین و پر دود اتاق گم شد:
- تو دیگه چرا اومدی؟
این سؤال، خطاب به دخترک درون قاب شیشه‌ای نبود؛ خطاب به خودش بود که چرا در بحرانی‌ترین لحظات زندگی، به جای چنگ زدن به حقیقت، به سراغ این توهم می‌آمد. یک خیانت محض به قلب و باورش بود فکر کردن به او.
با عصبانیت خواست گوشی را پرت کند و این فرار کثیف را تمام کند؛ اما ناگهان، انگشتش خشک شد.
میان ردیف لایک‌های عکس، جایی که سه عکس کوچک دنبال‌کننده‌های مشترک به نمایش درمی‌آمد، چیزی به چشمش خورد؛ نام کاربری‌ای که شایان می‌دانست نباید آنجا باشد.
با دقت بیشتری به آن پروفایل کوچک و فیک که با یک عکس عمومی و بی‌ربط تزئین شده بود خیره شد، نامی ساختگی، اما سبک و سیاق پست‌هایش... نه، نمی‌توانست اشتباه کند.
شایان لبخندی پوزخندآلود زد؛ یک لبخند تلخ از جنس دردی کهنه. او را می‌شناخت؛ حتی از پشت این نقاب مضحک.
یک سال پیش، وقتی این حساب برای اولین بار به دخترک درخواست دنبال کردن داده بود، شایان با دقت هویتش را بررسی کرده بود. آخر چند نفر در این شهر کوچک پیدا می‌شدند که لقب «شاه» را برای خود بگذارند، تک بیت‌های شاعرانه بسراید، و در انتهای ابیاتش حرف انگلیسی p را به بزرگی تمام جا دهد؟ این مهر امضای شخصی بود، امضای کسی که شایان فکر می‌کرد تا امروز ارام خوابیده است.
او همیشه همین گونه بود، ارام همه را زیر نظر می‌گرفت و در اخر رو سر ادم‌ها اوار می‌شد.
شایان در سکوت، به خورشید خیره شده بود که حالا با تمام عظمت و وقاحت خود، از پشت کوه‌ها بیرون آمده و سرخ و کامل، روی شهر می‌تابید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: طهور

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا