- تاریخ ثبتنام
- 2025/02/05
- نوشتهها
- 185
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #11
آروم کمر راست کرد و سمت کیسه زعفران و برنج خم شد، هر دو رو برداشت و همونطور که وارد مغازه میشد گفت:
- پیش حاجیبابا میاومدم، اما از دروازه اون وری بازار.
- من پیر رو چشم انتظار نذار بابا، عینکت هم دربیار تا کمی از زیبایی خدا رو ببینم.
دستی توی هوا تکاند و با لبخند عینک رو برداشت، با مردمکهای لرزان گفت:
- اون دروازه نزدیکتره به حجره فرش فروشها و طلا فروشها، میدونید که هر وقت از اینور میام، فقط بخاطر شما میام؛ چشم سر میزنم.
- میگم این بچه چرا نمیاد، تا باز علیجان سر بچه رو گرم کرده.
با شنیدن صدای پدرش سریع عینک رو زد و به سمتش چرخید.
- محمد؟ به الله قسم یه دو دقیقه شازدهات پیش ما باشه چیزی نمیشه کربلایی.
محمد با لبخندی نگاه به صورت سفید و بی روح پسرش کرد:
- کمکی خواستی شاهین در خدمتت علیجان، با اجازه ساواش رو ببرم که کار واجبی باهاش دارم.
پیرمرد سریع دست دراز کرد و سرتکون داد:
- نه بابا چه کاری، ساواش وجودش پر خیر و... .
هنوز حرفش تموم نشده بود که چندتا مشتری وارد شدن، با شونههای لرزان از خنده سری به مشتریها تکون داد.
با خداحافظی از مغازه حاجعلی خارج شدن و همونطور که شونهبهشونه راه میرفتند، ساواش پرسید:
- چیزی شده؟
محمد که از رفتار بازاریان با پسر کوچکش زیادی سرخوش و مغرور شده بود، با این سوال لبخندی برای پنهان کردن خشمش زد و نالید:
- بریم تو حجره، اینجا جاش نیست.
ساواش که غرور و دستهای نوازشگونه پدرش بر شانهاش رو دید، با پوزخند گفت:
- ارزش داشت بخاطر تغییر نگاه این مردم از من و کودکیم گذشتی؟
همون لحظه مردی کنارشون رد شد و قبل از حاجحارثی بزرگ، به ساواش دست داد.
با رفتن مرد با غرور و سردی تمام رو به چشمان مخفی شده پشت عینک شایان، گفت:
- شونههات برای در آغوش گرفتن دستای من زیادی بزرگه پهلوون.
گیج از جواب پدرش، در سکوت کنارش قدم برداشت؛ زمانی که به در حجره رسید، از پشت شیشهها به انواع فرشهای اصیل و ایرانی نگاه کرد.
قدم اول رو در حجره گذاشت؛ با حرف پدرش خشک شد و شاید هم، مرد.
- پیش حاجیبابا میاومدم، اما از دروازه اون وری بازار.
- من پیر رو چشم انتظار نذار بابا، عینکت هم دربیار تا کمی از زیبایی خدا رو ببینم.
دستی توی هوا تکاند و با لبخند عینک رو برداشت، با مردمکهای لرزان گفت:
- اون دروازه نزدیکتره به حجره فرش فروشها و طلا فروشها، میدونید که هر وقت از اینور میام، فقط بخاطر شما میام؛ چشم سر میزنم.
- میگم این بچه چرا نمیاد، تا باز علیجان سر بچه رو گرم کرده.
با شنیدن صدای پدرش سریع عینک رو زد و به سمتش چرخید.
- محمد؟ به الله قسم یه دو دقیقه شازدهات پیش ما باشه چیزی نمیشه کربلایی.
محمد با لبخندی نگاه به صورت سفید و بی روح پسرش کرد:
- کمکی خواستی شاهین در خدمتت علیجان، با اجازه ساواش رو ببرم که کار واجبی باهاش دارم.
پیرمرد سریع دست دراز کرد و سرتکون داد:
- نه بابا چه کاری، ساواش وجودش پر خیر و... .
هنوز حرفش تموم نشده بود که چندتا مشتری وارد شدن، با شونههای لرزان از خنده سری به مشتریها تکون داد.
با خداحافظی از مغازه حاجعلی خارج شدن و همونطور که شونهبهشونه راه میرفتند، ساواش پرسید:
- چیزی شده؟
محمد که از رفتار بازاریان با پسر کوچکش زیادی سرخوش و مغرور شده بود، با این سوال لبخندی برای پنهان کردن خشمش زد و نالید:
- بریم تو حجره، اینجا جاش نیست.
ساواش که غرور و دستهای نوازشگونه پدرش بر شانهاش رو دید، با پوزخند گفت:
- ارزش داشت بخاطر تغییر نگاه این مردم از من و کودکیم گذشتی؟
همون لحظه مردی کنارشون رد شد و قبل از حاجحارثی بزرگ، به ساواش دست داد.
با رفتن مرد با غرور و سردی تمام رو به چشمان مخفی شده پشت عینک شایان، گفت:
- شونههات برای در آغوش گرفتن دستای من زیادی بزرگه پهلوون.
گیج از جواب پدرش، در سکوت کنارش قدم برداشت؛ زمانی که به در حجره رسید، از پشت شیشهها به انواع فرشهای اصیل و ایرانی نگاه کرد.
قدم اول رو در حجره گذاشت؛ با حرف پدرش خشک شد و شاید هم، مرد.
آخرین ویرایش: