تایپ رمان

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #11
آروم کمر راست کرد و سمت کیسه زعفران و برنج خم شد، هر دو رو برداشت و همون‌طور که وارد مغازه می‌شد گفت:
- پیش حاجی‌بابا می‌اومدم‌، اما از دروازه اون وری بازار.
- من پیر رو چشم انتظار نذار بابا، عینکت هم دربیار تا کمی از زیبایی خدا رو ببینم.
دستی توی هوا تکاند و با لبخند عینک رو برداشت، با مردمک‌های لرزان گفت:
- اون دروازه نزدیک‌تره به حجره فرش فروش‌ها و طلا فروش‌ها، می‌دونید که هر وقت از این‌ور میام، فقط بخاطر شما میام؛ چشم سر می‌زنم.
- میگم این بچه چرا نمیاد، تا باز علی‌جان سر بچه رو گرم کرده.
با شنیدن صدای پدرش سریع عینک رو زد و به سمتش چرخید.
- محمد؟ به الله قسم یه دو دقیقه شازده‌ات پیش ما باشه چیزی نمیشه کربلایی.
محمد با لبخندی نگاه به صورت سفید و بی روح پسرش کرد:
- کمکی خواستی شاهین در خدمتت علی‌جان، با اجازه ساواش رو ببرم که کار واجبی باهاش دارم.
پیرمرد سریع دست دراز کرد و سرتکون داد:
- نه بابا چه کاری، ساواش وجودش پر خیر و... .
هنوز حرفش تموم نشده بود که چندتا مشتری وارد شدن، با شونه‌های لرزان از خنده سری به مشتری‌ها تکون داد.
با خداحافظی از مغازه حاج‌علی خارج شدن و همون‌طور که شونه‌به‌شونه‌ راه می‌رفتند، ساواش پرسید:
- چیزی شده؟
محمد که از رفتار بازاریان با پسر کوچکش زیادی سرخوش و مغرور شده بود، با این سوال لبخندی برای پنهان کردن خشمش زد و نالید:
- بریم تو حجره، اینجا جاش نیست.
ساواش که غرور و دست‌های نوازش‌گونه پدرش بر شانه‌اش رو دید، با پوزخند گفت:
- ارزش داشت بخاطر تغییر نگاه این مردم از من و کودکیم گذشتی؟
همون لحظه مردی کنارشون رد شد و قبل از حاج‌حارثی بزرگ، به ساواش دست داد.
با رفتن مرد با غرور و سردی تمام رو به چشمان مخفی شده پشت عینک شایان، گفت:
- شونه‌هات برای در آغوش گرفتن دستای من زیادی بزرگه پهلوون.
گیج از جواب پدرش، در سکوت کنارش قدم برداشت؛ زمانی که به در حجره رسید، از پشت شیشه‌ها به انواع فرش‌های اصیل و ایرانی نگاه کرد.
قدم اول رو در حجره گذاشت؛ با حرف پدرش خشک شد و شاید هم، مرد.
 
آخرین ویرایش:

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #12
- ارزشی که الان پیدا کردی، بخاطر از بین رفتن اون کودکی و بچگی که تو میگی؛ اگه برگردم عقب، بدتر و عذاب‌آورتر می‌کشمش تا نتیجش هنوز قشنگ‌تر باشه.
نفس‌هایش لحظه به لحظه کوتاتر می‌شدن.
- نرو تو فکر، بیا داخل و در رو ببند.
با شنیدن صدای سرد و بی‌خیال از آتیشی که درون مرد روشن کرده بود، تکان سختی خورد و سریع قدم داخل گذاشت.
نگاه سردی به صورت شاهین که با بی‌خیالی چای می‌خورد، کرد؛ دو دکمه اول پیرهنش رو باز کرد و کراوات رو کامل در اورد.
- داداش کوچیکه؟ خیر باشه؟ باز چرا اینجا موس‌موس می‌کنی؟
- خفه‌شو شاهین، حرمت نگه نداری مثل سگ می‌زنمت.
با نگاهی تار و شیطانی، به چشمان بنفش و خیره شایان پوزخند زد:
- ای بابا؛ حیف که سگمون بزرگ شده! دیگه زیادی گنده شده و نمیشه زدش، برای همین می‌خوای من رو سگ جدیدت کنی؟ من مثل اون مریض نیستم بشینم نگاه کنم دم نزنم.
محمد با عصبانیت و نگرانی از دلخور شدن شایان، سریع به صورت سرد پسر کوچکش چشم دوخت.
شایان بدون توجه به حرف شاهین دستش رو خم کرد و چند ضربه روی صفحه ساعت زد.
- حاجی کاری ندارید من برم؟ مادر منتظر... .
- ای بابا باز تو گفتی مادر؟ بگو اُمی، نه راستی بابا با مادر گفتنت مشکل نداشت؛ بلکه با آنام گفتنت مشکل داشت، نه؟
این ضربه زیادی کاری بود؛ انچنان کاری که برای لحظه‌ای دستش لرزید، قلبش ایستاد و نفسش رفت؛ اما اون بچه مریض، مرده بود؛ نه؟
- داداشمی، بزرگمی، از یه خونیم و عزیز مادرمی، اینجا هم زیارت‌گاه حاجیه؛ دارم دلیل نریختن خونت رو بهت میگم، حاجی کاری نیست برم؟
حاجی با خشم و دست‌های لرزون دستی توی موهای کم‌پشت شده‌اش کشید.
- شاهین رو پای بار تهران فرستادم بره، امروز زنگ زدن دو سه تا فرشی که تو لیست بوده به دستشون نرسیده.
شاهین با خشم و سریع گفت:
- همه به دستشون رسیده خودم چک کردم، می‌خوان پولش رو ندن، انگار ما لنگ دو قرون اون هستیم؛ بگو نمی‌خواد بدن، خودم خسارت‌ها رو میدم.
حاج محمد با پوزخند آبرویی بالا انداخت:
- می‌تونم بپرسم با کدوم پولت؟ از پول خود حجره برای جبران گوه کاریت، به حجره برمی‌گردونی؟
شایان بدون توجه به بحث شکل گرفته میون اونها با خون‌سردی گفت:
- شیدا دیروز بهم گفت زودتر از زمان مشخص شده برگشته، همون لحظه فهمیدم یه چیزی شده و به آقای صالحی گفتم برام پیگیری کنه.
 
آخرین ویرایش:

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #13
حاجی با تعجب تسبیح مهره زمردی رو روی میز انداخت و دوباره از روی میز جمعش کرد.
- صالحی؟ من با این سنم از اون چیزی نخواستم بخاطر غرورش؛ که خدای نکرده روم رو زمین بزنه، بعد تو!؟
اجازه به ادامه سخن نداد و دستی به گردن ع*ر*ق کرده‌اش کشید.
- فرش ترکمنیم رو بهش دادم.
نفس هر دو لحظه‌ای قطع شد، چه گفته بود؟ فرش ترکمنی؟ فرش دست‌باف ارزشمندی که طرحش رو بابا یعقوبش زده بود و ننه براش بافته بود؟ او جانش برای فرشش می‌رفت و مثل بچه‌ها ذوقش را می‌خورد.
- تو چیکار کردی باباجان؟ خودم درستش می‌کردم؛ نیاز نبود بخاطر این بی‌بخار ک... .
بدون توجه به صدای خش‌دار و مبهوت حاجی، با لبخند تلخی از جایش بلند شد؛ همون‌طور که سمت در می‌رفت گفت:
- یه ادمی که صدتا صدتا خرید میکنه لنگ پول یه فرش نیست اقا شاهین، واقعا به دستشون نرسیده بود؛ چون راننده‌ها دست به یکی کرده بودن برای دزدیدنش.
کراوات باز شده رو توی جیب کتش گذاشت.
- بار برای فرد سرشناس و مهمی بود که فقط کارهای دست‌ساز رو از هر کجا جمع می‌کرد؛ اگه اسممون تو بازارشون خراب می‌شد برای همیشه مشتری‌هامون رو از دست می‌دادیم.
به عقب برگشت و همون‌طور که عینک رو می‌زد گفت:
- چشمش دنبال فرش بود، فرش رو پیش‌کش کردم و اون هم تو هوا زدش؛ موضوع رو خودش حل و فصلش کرد، نیاز نیست پیگیریش کنید.
- میرم فرشت رو میارم، از فرش‌های قدیمی خودم بهش میدم و اون رو برمی‌گردونم‌.
- چیزی نبود که، فقط یه فرش بود؛ من چیزهای ارزشمندتر از این برای خاندان حارثی‌ها از دست دادم؛ مادر از انتظار سر سفره متنفره، سریع بیاید.
بدون توجه به صدا زدن‌های حاج محمد سریع سمت چپ چرخید و از کوچه بازاریی‌ها خارج شد‌.
در ماشین رو سریع قفل کرد و همون‌طور که آستین لباسش رو تا می‌زد، با فکری درگیر قدم ب سمت در حیاط برداشت.
برای لحظه‌ای دردی توی سرش احساس کرد، با بهت برگشت و به ماشینش که زیر سایه درخت پارک کرده بود نگاه کرد.
 

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #14
- یک ساعت پای این پنجره‌ام، کجا بودی؟
با شتاب گردن کشید و به حارث خندون پشت پنجره چشم دوخت.
- گاوی؟ نمیگی سرم رو می‌شکنی؟
با خنده سیب توی دستش رو گازی زد.
- نترس کسی با خوردن یه سیب به سرش نمرده، خاله چی درست کرده؟
ساواش چشمی روی زمین چرخوند و با دیدن سیب سریع سمتش دو گام برداشت، خم شد و همون‌طور که برش می‌داشت گفت:
- نمی‌دونم، می‌اومدی از خودش می‌پرسیدی‌.
سیب رو به سمت دهنش برد و در لحظه آخر با بدجنسی سمت حارث پرتش کرد، با پوزخند به اخ و اوف حارث نگاه کرد.
- پینوکیو کثیف، چش دیدن بینی عروسکیم رو نداری نفله؟
با چهره‌ای پوکر به مبالغه و دست‌های حارث که بینیش رو تو دست گرفته بود و ماساژ می‌داد، نگاه کرد.
- این تن بمیره برا بینی عروسکیت ملوسک.
بینی هر دو قوس ریزی در میانه داشت؛ تنها با این تفاوت که بینی حارث کمی عقابی شکل و برای ساواش، صاف بود.
با برداشتن اولین قدم سمت خونشون داد حارث بلند شد:
- بچه منتظرم باش.
کنار آیفون وایستاد و دست رو دکمه گذاشت، با عصبانیت به در حیاط نگاه کرد و دوباره دکمه رو زد.
- حالا بازش نکنین تا این نگبت بیاد.
در خونه‌ای پشتی محکم به هم خورد، چشم رو هم فشرد.
- هه، در رو روت باز نکردن نه‌؟
به چهره بشاش اون که با شتاب بهش تنه‌ای زد و پشت سر هم دکمه‌ای آیفون رو زد نگاه کرد.
- بی‌لیاقت، حیف من برای تو وایستادم‌.
- باشه، هه منم تو رو نمی‌شناسم؟.
صدای تیک در و به دنبالش حارثی که با مشت به پشت کمر شایان زد‌.
- برو تو بچه‌.
ساواش با اخم دستش رو پس زد، قدم به جلو گذاشت و در رو هولی داد.
با نشنیدن صدای قدم‌ حارث، مکثی کرد و به عقب برگشت.
شاخه درخت سیبی که کنار در بود رو گرفته و ازش سیب می‌کند‌‌.
- گاهی حس می‌کنم معدت کرم داره، دائما در حال نشخاری.
حارث با لبخند مغرورانه‌ای به اندام حجیم از عضله و باشگاهیش اشاره کرد.
- این تن نیاز به غذای زیاد داره‌.
با چندشی به فیگور گرفتنش نگاه کرد و با فوش رکیکی سمت خونه چرخید.
به دور تا دور حیاط نگاهی کرد؛ سمت راست باغچه میوه‌جات و سبزیجاتشون بود، سمتی دیگر انواع گل‌ها و درخت‌ بلندی با تابی وصل شده به شاخه تنومندش، قرار داشت.
 
آخرین ویرایش:

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #15
زمزمه‌هایی رو می‌شنید؛ با کنجکاوی جلو رفت و به تابی که اروم‌اروم تکون می‌خورد چشم دوخت.
دست توی جیبش کرد و با چشم‌هایی ریز شده به مقنعه عقب رفته دور گلوش و موهای موج‌دارش که توی هوا تاب می‌خورد چشم دوخت؛ کت و شلوار سورمه‌ای و دمپایی خرگوشی صورتی!
- کارهای انتقالیم تموم شده، وای باورم نمیشه قراره دوباره ببینمت‌!
- آخر من می‌میرم اون خونه و کوچه معروف شما رو نمی‌بینم.
با شناخت صدای دخترک معروف که هر روز خدا اسمش ورد زبون خواهرش بود با خیال راحت سمت خونه چرخید که با حرف شیدا خشکش زد.
- من که می‌دونم چرا کنجکاوی، بخاطر دیدن معشوق‌، ها؟
- گفتی اومده شیراز، ندیدیش؟ جنوب هم گفته بودی اومده، باز قراره کی بیاد؟
- با کدوم عاشق دل خستتی؟
با شنیدن صدای دخترک با پوزخند دست‌هاش رو مشت کرد و چشم رو هم فشرد، خواهر خنگش مگه نمی‌دونه اون فقط شاه رو به عنوان یه مرد خوب می‌شناسه؟
- نگین؟ باهات تماس می‌گیرم‌.
با قطع شدن تماس تصویری سمت بردارش که لحظه ورود و مکثش رو دیده بود رفت.
- ساواش؟ کی اومدی؟
چشم‌هاش رو سریع باز کرد و بدون توجه به سوال شیدا، قدم اول رو سمت خونه برداشت.
- دوستت چطوره؟ گفته بودی عمل کرده، خوبه؟
با پوزخند بازوی بزرگ شایان رو گرفت و سمت خودش کشید؛ به چهره سرد و چشم‌های پنهان شده از پشت شیشه عینکش خیره شد.
- باور کنم سراغش رو نداری؟ صداش رو شنیدی؟ دخترا عاشق ادم‌های بی‌تفاوتن، می‌گیری که چی میگم؟
ساواش با پوف کلافه‌ای صورتش رو سمت حارث که مثل بز سبزی می‌خورد کرد، با چندشی چینی به صورتش داد.
- چند روز پیش یه آدم سپاهی توی اکسپلور دیده فرستاده رو اون خطم که کارهای آنلاین شاپ رو برام میکنی و گفته این رو می‌بینم یاد پاشا میفتم.
با اخم دستش رو عقب کشید؛ دختر داشت زیاده‌روی می‌کرد.
شیدا که اخم روی پیشونی و مکثش رو دید سریع گفت:
- بچه‌ست، برای سوختنت و شجاعتت اون زیادی بچه و نابالغه؛ فکرش رو کن، فرستادن لاوهاش نسبت به اون ادم، اونم کجا؟ جایی که ممکنه تو ببینیش، اونم در چه صورتی؟ در صورتی که از احساس تو به خودش و حس نفرتت به اون باخبره و می‌دونه.
شایان مثل کسی که توی رینگ مبارزه به یک‌بارگی مشتی دردآور به صورتش خورده، با چهره‌ای جمع شده از غم بدون توجه به دهن باز شده حارث و نشون دادن محتویات توی دهنش به شایان، برگشت و رو به شیدا با اخم غرید:
- دخلش به من؟ چرا باید سراغ دوست تو رو داشته باشم؟ و چرا باید برام مهم باشه اون به کی فکر می‌کنه؟
 
آخرین ویرایش:

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #16
شیدا با پوزخند و عصبانیت غرید:
- اره نمی‌دونی و دیروز با پرستارش صحبت می‌کردی؟ نمی‌دونی و وسط حرف زدن من درباره رنگ لباسش پریدی و گفتی نه فلان لباس تنش بوده، دخلش به تو نیست و با سی سال و خورده سن لنگ یه استوری گذاشتن اون دختری تا بپری با گوشی من نگاه کنی که استغفرالله خدایی نکرده اخم نداشته باشه.
با کلافگی دست روی صورتش کشید و موهاش رو چنگ زد.
- گیر نده جون ساواش.
چشمان عسلی دخترک از اشک پر شد و نالید:
- چرا اون؟ چشم‌هات کی باز میشه ببینی چقدر لوسش کردی؟ اون هنوز به پاش... .
- به من چه؟ به من چه؟ من باهاش حرف می‌زنم؟ تموم شد، یجوری حرف می‌زنی انگار باهاش بودم؛ من فقط از دور کنارش بودم و بعدم که دیگه کامل همون دور دیدن هم گذاشتم کنار.
بخاطر داد شایان تکون سختی توی جاش خورد و بدون چشم گرفتن ازش، قطره اشکی از چشمانش لغزید و روی دست‌های سرد برادرش که چونه‌ش رو گرفته بود افتاد.
شایان که انگار تازه به خودش اومده باشه سریع اشک‌های شیدا رو پاک کرد.
- غلط کردم؛ نگام کن شیدا، برا من بی‌لیاقت اشک نریز دور سرت بگردم، چرا باورم نداری؟ میگم کاری باهاش ندارم بخدا.
محکم توی بغلش کشیدش و روی زخم سمت چپ سرش که زیر انبوه موهاش مخفی شده بود بوسید؛ معبد شایان، زخم کنار گوش خواهرش بود که برای پنهان کردن اون نیمه که هیچ وقت مویی نداشت، موهاش رو آزادانه و باز گذاشت بود.
- من عاشقش نیستم شیدا، به ولا اون‌طور که فکر می‌کنی نیست گلم؛ من هنوز داغه دلم!
با صدای گرفته، سرش رو چند بار به سینه شایان کشید و دو دستش رو روی شکم بردارش جمع کرد و بیشتر توی آغوشش محو شد.
- وابسته‌اشی، درست شبیه من؛ چون اون زمان نامناسبی سر راه دوتامون قرار گرفت، درست زمانی که ضعیف بودیم و به یکی نیاز داشتیم، درست زمانی که دلمون داغ بود.
 
آخرین ویرایش:

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #17
با کلافگی خواهرش رو از آغوشش بیرون آورد و ناله‌ای از سر خستگی و عصبانیت سر داد:
- شیدا؟ تموم کن.
- اون برگشته و به من نگفتی؟ چرا من رو برگردوندی؟ دوباره باهاش آشتی کردی؟
با صدای خش‌دار و بم حارث، شیدا سریع دست لرزونش رو لای موهاش کشید و مقنعه‌اش رو با عجله روی سرش مرتب کرد.
شایان با پوزخند عینکش رو در اورد و چند بار گردنش رو چنگ زد.
- تو رو کم داشتم.
حارث که از صحبت‌های شایان و پوزخنداش خونش به جوش اومده بود، غرید:
- ساواش! این مسخره‌ بازیات رو تموم کن؛ مگه نمی‌فهمی چی میگم؟ اون آشغال برگشته! همونی که زندگیمون رو به گند کشید، می‌فهمی؟
ساواش پوفی کشید و دست به سینه شد.
- خب که چی؟ به من چه؟ بذار هر گوری می‌خواد برگرده، زندگی خودم رو بخاطر بودن یا نبودن اون جهنم کنم؟ بیا بریم تو گشنت مگه نبود؟
بدون توجه به ادامه حرفش سریع برگشت و با قدم‌های بلند دست روی نرده چوبی گذاشت، اولین قدم رو روی هشت پله در خونه گذاشت که با شتاب به عقب کشیده شد.
حارث همون‌طور که نفس‌نفس می‌زد و رگای گردنش مثل سیم بکسل برجسته شده بود، با چشم‌های از حدقه دراومده به ساواش نگاه کرد.
- چطور می‌تونی این‌قدر بیخیال باشی؟ به خدا اگه دستم بهش برسه، زنده‌ش نمی‌ذارم.
دست از بازوی ساواش کشید و با خشم گردنش رو گرفت، سمت خودش خمش کردم و پیشونی به پیشونیش تکیه داد.
با چشم‌هایی که دریایی از خون درش در جریان بود غرید:
- می‌کشمتون، اول اون رو بعد تویی که می‌خوای اون رو ببخشی، مگه یادت رفته باهامون چی‌کار کرد؟ اون همه درد و بلایی که سرمون آورد رو فراموش کردی؟
لبخندی تلخ زد، با خستگی و غضب دست روی قفسه سینه حارث که با شتاب پر و خالی میشد گذاشت و با خشم غرید:
- یادمه، خوبم یادمه، ولی چه فایده؟ گذشته که برنمی‌گرده؛ بهتره به جای این حرفا به فکر آینده باشیم و مطمعن باش من اون‌قدرها هم بخشنده نیستم، نمیگم دلم نمی‌خواد ببینمش چون دروغه.
 

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #18
بدون توجه به صورت شوکه شده حارث با خشم عقبش زد و همون‌طور که پله‌ها رو بالا می‌رفت از روی شونه رو به او گفت:
- من دلم لک می‌زنه برای ضربه زدن بهش، مثل یه بزدل فرار کرد و باید تاوان بده.
همین لحظه صدای در حیاط بلند شد و بعد صدای خنده‌های مردونه پیچید.
شیدا که تا اون لحظه با نگرانی بهشون نگاه می‌کرد، یهو با اضطراب گفت:
- وای، حتماً باباست!
حارث سریع خودش رو جمع و جور کرد و نگاهی تهدیدآمیز به شایان انداخت.
- تاوان گرفتنی باشه، حق منم هست.
شایان شونه‌ای بالا انداخت و خونسرد گفت:
- باشه بابا، خیالت راحت.
در رو که باز کردن، بوی تند و دل‌انگیز ماهی شکم‌پر که با عطر سبزی‌های معطر و ادویه‌های بندری در هم آمیخته بود، توی خونه پیچید و مشام رو پر کرد.
- مامان، ننه بیاید ببینید کی اومده.
صدای قدم‌هایی و به دنبالش پدیدار شدن مادرش در راه‌رو ورودی.
- ساواش اومده؟ چرا زودتر... .
با افتادن چشمش به حارث که مثل گنجشک باران زده می‌لرزید و سرش پایین بود، با ذوق جیغی زد و آغوشش رو باز کرد.
- قوربان اولوم سنه من! آی بالا! بالا بالا، سنین جانین ساغ اولسون... گَل اوغلوم یادگاریم!
(- قربونت برم من! آی پسرم! پسرم، تنت سلامت باشه... بیا پسرم، یادگارم!)
شونه‌های مادر از شدت گریه می‌لرزید و با قربون صدقه به زبان ترکی، ب*و*سه به سینه حارث میزد.
حارث با لبخندی که سعی می‌کرد تلخیش رو پنهون کنه، توی آغوش گرم مادر جا گرفت.
- خاله خانوم چرا روز به روز قشنگ‌تر میشی زندگیم؟
گونه‌های مادر رنگ گرفتن و با خجالت آرام به کف دست حارث زد، دست خاله‌ش رو توی هوا گرفت و خم شد ب*و*سه‌ای به کف دستش زد.
همون لحظه در خونه باز شد، اول حاجی و سپس شاهین وارد شدن.
چارچوب در رو گرفت و با پاهایی که از دیدن حارث سست شده بود، به زور پای راست را پشت پای چپ گذاشت و کفش رو در اورد.
- حا... حارث؟
 

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #19
حارث با لبخند خاله‌خانوم رو رها کرد و به سمت دست عمویش خم شد.
- خم نشو شیرمردم.
سریع سر خم شده حارث را در آغوش گرفت و دستش رو پس کشید.
شاهین بعد از احوال پرسی با خنده گفت:
- حارث موهای سفید کنار شقیقت چی میگن؟ برای سی و چهار_پنج سال این سفیدی زود نیست؟ زن‌های اون ور بهت نساختن؟
حارث دست روی شونه شایان گذاشت و با پوزخند زهر ریخت:
- ولی تو خوب موندی، حتما بخاطر فوت کردن تو اون نی‌هاست، ها؟
شایان فقط یه خنده کوتاه کرد. خاله خانوم که نگاه غضبناک حاجی رو به شاهین می‌دید با تک خنده‌ای به سالن اشاره کرد:
- بَس‌دی دانیشین! گَلین سفره حاضیردی. هَمَزَم اوتوراخ.
(- بسه حرف زدن! بیاین سفره حاضره. همه با هم بشینیم.)
حاجی با خشم تسبیح رو چرخوند و غرید:
- خانوم ترکی حرف نزن، بچه‌ها به عربی بهتر متوجه میشن.
حارث با پوزخند ابرویی بالا انداخت، پس هنوزم عمویش از گویش ترکی متنفر بود؛ بالعکس پدرش که عاشق ترکی حرف زدن مادرش بود.
ساواش، با شنیدن حرف پدر، مشت‌هایش را ناخودآگاه گره کرد.
به صورت غمگین مادرش نگاهی انداخت و با لبخند سمتش رفت، ب*و*سه‌ای به پیشانی‌اش زد و قبل از خم شدن مادر برای برداشتن کفش و قرار دادنشان در جاکفشی، سریع خم شد و کفش‌ها رو بدون توجه به حرف پدرش برداشت.
- ساواش خم نشو.
بدون توجه به غرش و شانه‌اش که زیر پنجه پدرش له میشد کمر صاف کرد، با لبخند به مادرش که مثل پروانه دور شاهین می‌گشت، رو گرفت و سمت سالن رفت.
حارث تکیه داده به ستون اشپزخونه، با عشق به ننه‌اش چشم دوخت.
- سمعک باید استفاده کنه اما به هیچ کدوممون گوش نمیده.
با زمزمه ساواش تکونی خورد و با آهی از یاد قدیم، به تقلید از او آروم گفت:
- آقام راست می‌گفت، لج بازی ما از ننه به ارث رسیده بچه‌جون.
هر دو برای لحظه‌ای از به یاد آوردن عزیز از دست رفته‌شان به خود لرزیدن.
نور خورشید از میان پرده نازک سفید رنگ اشپزخانه، به دست‌های چروک شده زن و انگشتانی که از حنا قرمز بودن، می‌تابید.
مینای مشکی رنگ، زلف‌های قرمزش را در برگرفته بود و او فارغ از عالم، ماهی‌ها را به نوبت توی دیس‌ها قرار می‌داد.
 
آخرین ویرایش:

shayann

969
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2025/02/05
نوشته‌ها
185
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #20
پشت سرش قرار گرفت، آروم تن کوچک و نرم ننه رو در آغوش گرفت و با تنی لرزون ب*و*سه به فرق سر پیرزن زد.
- ساواش نن... .
پیرزن برای لحظه‌ای خشک شد و با نفسی عمیق به خود لرزید.
- نور عینی؟
(- نور چشمم؟)
با سختی توی اغوش پسر برگشت و قلبش فرو ریخت.
نوه‌اش بود! همان که سه سال پیش بار سفر بست و به دیار غربت رفت و حالا با قدی بلند و موهای سیاهی که ما بینش سفیدی به چشم می‌خورد، ایستاده بود.
پیرزن با دستان لرزان صورت پسر را در بر گرفت و ناخودآگاه شروع به "کل زدن" کرد، همان فریاد شادی زنان عرب.
- یا روحی! یا عینی! (ای جانم! ای چشمم!) کجایی تو؟ چرا این‌قدر دیر کردی؟ سه سال! سه سال دوری! والله قلبی ذوب شد (به خدا قلبم آب شد).
اشک از چشم‌هایش جاری بود، اما در میان اشک‌ها، لبخند هم بود.
نوه‌اش را بیشتر به سینه فشرد و با لحنی که هم محبت بود و هم سرزنش نالید:
- لیش ما جیت بدری؟ (چرا زودتر نیومدی؟) ها؟ والله ما عرفت اناظر وجهی (به خدا نمی‌دونستم با خودم چیکار کنم). کل الناس یسألون عنک، وانا اقول لهم 'الله کریم' (همه ازت می‌پرسیدن، منم می‌گفتم 'خدا بزرگه').
و دوباره او را در آغوش می‌کشید، صورتش را می‌بوسید و زمزمه می‌کرد:
- الحمدالله علی السلامه یا ولدی.
(- خدا رو شکر که سالم برگشتی، پسرم).
- ننه نور چشمیت اومد من رو یادت رفت.
پیرزن با چشم‌هایی که بعد از سال‌ها برق میزد به پسر لجباز و حسودش نگاه کرد.
- ننه دور سرت بگرده تو قوت این تنی بچم.
آغوش باز کرد و با عشق شایان توی آغوشش جاگیر شد.
با بغض چشم بست و نفس اسوده‌ای بیرون داد، در دل نالید:
- کاش همین حالا بمیرم و دوباره طعم دوری ازتون رو نکشم.
سر میز غذا برعکس روزهای دیگر، جنب جوشی در جریان بود و هر چند دقیقه یک بار جیغ عصبی شیدا از حرص دادنش توسط شایان و حارث بلند می‌شد و همه می‌خندیدند.
- حارث جان، بابات و خواهرات رو هنوز ندیدی؟
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا