- تاریخ ثبتنام
- 2023/09/05
- نوشتهها
- 134
- راهحلها
- 1
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #91
ناگهان با نعره بلندی چشم بزرگ و خونینش به سرعت باز میشود و سری بزرگ و دایرهایشکل شبیه به سر عنکبوت از داخل سوراخ به وجود آمده و پارگیها بیرون میزند.
نیش چنگکمانند و بزرگش مدام باز و بسته سپس مایع سفید و چسبمانند در حین جابهجا شدن جهت سر عنکبوتشکل با سرعت به هوا و دور و اطراف بدن اِدی پاشیده میشود.
تمامی کرمینههایی که ما را در محاصره گرفته بودند و قصد آسیب زدن داشتند به مانند من، اِدریک و خواهرش توسط مایع چسبناک زمینگیر شدهاند و جز جابهجا شدن، دست و پا زدن و تقلا برای نزدیک شدن به ما نمیتوانند کاری انجام دهند.
در حالی که سعی دارم نسبت به آنها بیتوجه باشم در حین دست و پا زدن و تلاش برای رهایی از مایع چسبناک نگاهی به سر عنکبوتشکل که روی بخشی از بدن اِدی به وجود آمده است میاندازم.
چشمان کوچک و بزرگ با ترتیبی خاص بالا و پایین صورت عنکبوتمانند را نقاشی کردهاند.
ترکیبی از رنگ قهوهای و سرخ پوست پوشیده شده بر روی جمجمه صورتش را تسخیر و زخمهایی عمیق به نیمه چپ جمجمهاش چنگ انداخته است.
با باز شدن دهانش صدای جیغ دلهرهآوری آتش دلم را فوران و همزمان با نعره بلند و گوشخراش سه سر زخمی، خونین و جهشیافته موجی از ترس و وحشت به بدن استخوانیام تزریق میشود.
با افزایش ضربان قلبم تندتند و پشت سر هم نفس میزنم و نگاهی به اِدریک و خواهر کوچکش میاندازم.
اِدریک مانند من با فشار آوردن به زانوها، دست و پاهایش لحظهای کوتاه از کف زمین فاصله میگیرد، به هوا بلند میشود و سعی میکند خودش را به اسلحهاش نزدیک کند اما محکم زمین میخورد.
کلافه فریاد غضبناکی میکشد و دوباره دست و پا زنان سعی میکند از جایش بلند شود اما تلاشهایش به جایی نمیرسد.
لحظهای کوتاه دست از تلاش بر میدارد، نفسنفس زنان و مضطربانه به اِدی سپس اسلحهاش نگاهی میاندازد و پس از مدت کوتاهی دوباره با دستهایش که اسیر مایع چسبناک شدهاند به هوا چنگ میزند،
درحین این کار با صورت سرخ و لحن خشنی خطاب به الی میگوید:
- تو که میدونستی چرا این کار رو کردی لعنتی؟! ببین ما رو توی چه دردسری انداختی! حالا... .
الی در حالی که با تنفر و انزجار شدیدی تلاش میکند دستانش را از مایع چسبناک آزاد کند وسط حرفش میپرد و با صدایی که نگرانی و عصبانیت از آن موج میزند میگوید:
- چون یکم تنوع لازم داشتم!
اِدریک دهانش را باز میکند تا چیزی بگوید اما من زودتر از او وارد عمل میشوم، لحظهای کوتاه به کمک چشمان تنگ شدهام نگاه تندی به الی میاندازم و در حالی که دست و پا میزنم با لحن سرزنشآمیزی فریاد میکشم:
- تنوع؟! هر سهتامون رو راحت گرفتار کردی تا تنوع داشته باشی؟!
الی مصمم و جدی پاسخ میدهد:
- آره مومیایی! میخواستم تنوع داشته باشم تا... .
کلافه وسط حرفش میپرم و فریاد میکشم:
- تا چی بشه؟! خودت و بقیه رو به کشتن بدی؟!
نگاهش را از من میدزدد، دندانهایش را محکم روی هم فشار میدهد و بیتوجه به حرفم سعی میکند دستش را به اسلحه شاتگان نزدیک کند اما زمانی که این کار را بیفایده میبیند با نگاهی به ربکا سوت کوتاهی میکشد و سگ شکاریاش را به برداشتن شاتگان و نزدیک کردن آن تشویق میکند.
ربکا به محض شنیدن دستور صاحبش سراسیمه به شاتگان که در چند قدمی الی قرار دارد نزدیک و تلاش میکند آن را از روی زمین بر دارد اما با حمله یکی از کرمینهها که با تقلایی بسیار از اسارت مایع چسبناک آزاد شده بود از این کار منصرف و با او درگیر میشود.
نیش چنگکمانند و بزرگش مدام باز و بسته سپس مایع سفید و چسبمانند در حین جابهجا شدن جهت سر عنکبوتشکل با سرعت به هوا و دور و اطراف بدن اِدی پاشیده میشود.
تمامی کرمینههایی که ما را در محاصره گرفته بودند و قصد آسیب زدن داشتند به مانند من، اِدریک و خواهرش توسط مایع چسبناک زمینگیر شدهاند و جز جابهجا شدن، دست و پا زدن و تقلا برای نزدیک شدن به ما نمیتوانند کاری انجام دهند.
در حالی که سعی دارم نسبت به آنها بیتوجه باشم در حین دست و پا زدن و تلاش برای رهایی از مایع چسبناک نگاهی به سر عنکبوتشکل که روی بخشی از بدن اِدی به وجود آمده است میاندازم.
چشمان کوچک و بزرگ با ترتیبی خاص بالا و پایین صورت عنکبوتمانند را نقاشی کردهاند.
ترکیبی از رنگ قهوهای و سرخ پوست پوشیده شده بر روی جمجمه صورتش را تسخیر و زخمهایی عمیق به نیمه چپ جمجمهاش چنگ انداخته است.
با باز شدن دهانش صدای جیغ دلهرهآوری آتش دلم را فوران و همزمان با نعره بلند و گوشخراش سه سر زخمی، خونین و جهشیافته موجی از ترس و وحشت به بدن استخوانیام تزریق میشود.
با افزایش ضربان قلبم تندتند و پشت سر هم نفس میزنم و نگاهی به اِدریک و خواهر کوچکش میاندازم.
اِدریک مانند من با فشار آوردن به زانوها، دست و پاهایش لحظهای کوتاه از کف زمین فاصله میگیرد، به هوا بلند میشود و سعی میکند خودش را به اسلحهاش نزدیک کند اما محکم زمین میخورد.
کلافه فریاد غضبناکی میکشد و دوباره دست و پا زنان سعی میکند از جایش بلند شود اما تلاشهایش به جایی نمیرسد.
لحظهای کوتاه دست از تلاش بر میدارد، نفسنفس زنان و مضطربانه به اِدی سپس اسلحهاش نگاهی میاندازد و پس از مدت کوتاهی دوباره با دستهایش که اسیر مایع چسبناک شدهاند به هوا چنگ میزند،
درحین این کار با صورت سرخ و لحن خشنی خطاب به الی میگوید:
- تو که میدونستی چرا این کار رو کردی لعنتی؟! ببین ما رو توی چه دردسری انداختی! حالا... .
الی در حالی که با تنفر و انزجار شدیدی تلاش میکند دستانش را از مایع چسبناک آزاد کند وسط حرفش میپرد و با صدایی که نگرانی و عصبانیت از آن موج میزند میگوید:
- چون یکم تنوع لازم داشتم!
اِدریک دهانش را باز میکند تا چیزی بگوید اما من زودتر از او وارد عمل میشوم، لحظهای کوتاه به کمک چشمان تنگ شدهام نگاه تندی به الی میاندازم و در حالی که دست و پا میزنم با لحن سرزنشآمیزی فریاد میکشم:
- تنوع؟! هر سهتامون رو راحت گرفتار کردی تا تنوع داشته باشی؟!
الی مصمم و جدی پاسخ میدهد:
- آره مومیایی! میخواستم تنوع داشته باشم تا... .
کلافه وسط حرفش میپرم و فریاد میکشم:
- تا چی بشه؟! خودت و بقیه رو به کشتن بدی؟!
نگاهش را از من میدزدد، دندانهایش را محکم روی هم فشار میدهد و بیتوجه به حرفم سعی میکند دستش را به اسلحه شاتگان نزدیک کند اما زمانی که این کار را بیفایده میبیند با نگاهی به ربکا سوت کوتاهی میکشد و سگ شکاریاش را به برداشتن شاتگان و نزدیک کردن آن تشویق میکند.
ربکا به محض شنیدن دستور صاحبش سراسیمه به شاتگان که در چند قدمی الی قرار دارد نزدیک و تلاش میکند آن را از روی زمین بر دارد اما با حمله یکی از کرمینهها که با تقلایی بسیار از اسارت مایع چسبناک آزاد شده بود از این کار منصرف و با او درگیر میشود.
آخرین ویرایش:
