درحال بررسی رمان سراب مرگبار اثر امیر احمد محمدی فرد

  • نویسنده موضوع امیراحمد
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 5,038
  • پاسخ‌ها 111
  • کاربران تگ شده هیچ
ویرایش کتاب

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #91
ناگهان با نعره بلندی چشم بزرگ و خونینش به سرعت باز می‌شود و سری بزرگ و دایره‌ای‌شکل شبیه به سر عنکبوت از داخل سوراخ به وجود آمده و پارگی‌ها بیرون می‌زند.
نیش چنگک‌مانند و بزرگش مدام باز و بسته سپس مایع سفید و چسب‌‌مانند در حین جا‌به‌جا شدن جهت سر عنکبوت‌شکل با سرعت به هوا و دور و اطراف بدن اِدی پاشیده می‌شود.
تمامی کرمینه‌هایی که ما را در محاصره گرفته بودند و قصد آسیب زدن داشتند به مانند من، اِدریک و خواهرش توسط مایع چسب‌ناک زمین‌گیر شده‌‌اند و جز جابه‌جا شدن، دست و پا زدن و تقلا برای نزدیک شدن به ما نمی‌توانند کاری انجام دهند.
در حالی که سعی دارم نسبت به آن‌ها بی‌توجه باشم در حین دست و پا زدن و تلاش برای رهایی از مایع چسب‌ناک نگاهی به سر عنکبوت‌شکل که روی بخشی از بدن اِدی به وجود آمده است می‌اندازم.
چشمان کوچک و بزرگ با ترتیبی خاص بالا و پایین صورت عنکبوت‌مانند را نقاشی کرده‌اند.
ترکیبی از رنگ قهوه‌ای و سرخ پوست پوشیده شده بر روی جمجمه صورتش را تسخیر و زخم‌هایی عمیق به نیمه چپ جمجمه‌اش چنگ انداخته است.
با باز شدن دهانش صدا‌ی جیغ دلهره‌آوری آتش دلم را فوران و هم‌زمان با نعره بلند و گوش‌‌خراش سه سر زخمی، خونین و جهش‌یافته موجی از ترس و وحشت به بدن استخوانی‌ام تزریق می‌‌شود.
با افزایش ضربان قلبم تند‌تند و پشت سر هم نفس می‌زنم و نگاهی به اِدریک و خواهر کوچکش می‌اندازم.
اِدریک مانند من با فشار آوردن به زانو‌ها، دست و پا‌هایش لحظه‌ای کوتاه از کف زمین فاصله می‌گیرد، به هوا بلند می‌شود و سعی می‌کند خودش را به اسلحه‌اش نزدیک کند اما محکم زمین می‌خورد.
کلافه فریاد غضبناکی می‌کشد و دوباره دست و پا زنان سعی می‌کند از جایش بلند شود اما تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسد.
لحظه‌ای کوتاه دست از تلاش بر می‌دارد، نفس‌نفس زنان و مضطربانه به اِدی سپس اسلحه‌اش نگاهی می‌اندازد و پس از مدت کوتاهی دوباره با دست‌هایش که اسیر مایع چسب‌ناک شده‌اند به هوا چنگ می‌زند،
درحین این کار با صورت سرخ و لحن خشنی خطاب به الی می‌گوید:
- تو که می‌دونستی چرا این کار رو کردی لعنتی؟! ببین ما رو توی چه دردسری انداختی! حالا... .
الی در حالی که با تنفر و انزجار شدیدی تلاش می‌کند دستانش را از مایع چسب‌ناک آزاد کند وسط حرفش می‌پرد و با صدایی که نگرانی و عصبانیت از آن موج می‌زند می‌گوید:
- چون یکم تنوع لازم داشتم!
اِدریک دهانش را باز می‌کند تا چیزی بگوید اما من زود‌تر از او وارد عمل می‌شوم، لحظه‌ای کوتاه به کمک چشمان تنگ شده‌ام نگاه تندی به الی می‌اندازم و در حالی که دست و پا می‌زنم با لحن سرزنش‌آمیزی فریاد می‌کشم:
- تنوع؟! هر سه‌تامون رو راحت گرفتار کردی تا تنوع داشته باشی؟!
الی مصمم و جدی پاسخ می‌دهد:
- آره مومیایی! می‌خواستم تنوع داشته باشم تا... .
کلافه وسط حرفش می‌پرم و فریاد می‌کشم:
- تا چی بشه؟! خودت و بقیه رو به کشتن بدی؟!
نگاهش را از من می‌دزدد، دندان‌هایش را محکم روی هم فشار می‌دهد و بی‌توجه به حرفم سعی می‌کند دستش را به اسلحه شات‌گان نزدیک کند اما زمانی که این کار را بی‌فایده می‌‌بیند با نگاهی به ربکا سوت کوتاهی می‌کشد و سگ شکاری‌اش را به برداشتن شات‌گان و نزدیک کردن آن تشویق می‌کند.
ربکا به محض شنیدن دستور صاحبش سراسیمه به شات‌گان که در چند قدمی الی قرار دارد نزدیک و تلاش می‌کند آن را از روی زمین بر دارد اما با حمله یکی از کرمینه‌ها که با تقلایی بسیار از اسارت مایع چسبناک آزاد شده بود از این کار منصرف و با او درگیر می‌شود.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #92
کرمینه بدن سیاه رنگ و زخمی‌اش را روی زمین می‌کشد، جیغ دلهره‌آوری سر می‌دهد، دهان چنگک‌مانندش را پشت سر هم باز و بسته می‌کند و با جهش‌های کوتاه و بلندی سعی می‌کند به ربکا آسیب وارد کند.
در مقابل ربکا نیز با عقب کشیدن بدنش و جاخالی دادن حملات کرمینه را دفع و هرگاه فرصت مناسبی به دست آورد دندان‌های تیز و براقش را نشان می‌دهد، با چنگ زدن هوا را می‌شکافد و به سمت کرمینه حمله‌ور می‌شود.
چشمانم را پشت سر هم باز و بسته می‌کنم، بزاق دهانم را محکم به پایین قورت می‌دهم و به دندان‌های تیز و زبان خونین سر مرکزی اِدی که تقلا‌کنان در تلاش است خودش را به من برساند نگاهی می‌اندازم.
خون سیاه رنگ در کنار پارگی‌ها، خراش‌ها و زخم‌های عمیق جایی‌جای گردن و صورت ترسناکش را تسخیر و شرارت و بی‌رحمی از چشم خونین و بزرگش موج می‌زند.
فریاد کوتاهی می‌کشم و تقلا‌کنان سعی می‌کنم از روی زمین بلند شوم، در حین این کار اسلحه هفت‌تیر که درست در نزدیکی‌ام زمین افتاده است توجه‌ام را به خود جلب می‌کند.
فقط کافیست دستم را به طرف اسلحه دراز کنم تا بتوانم آن را در دست بگیرم.
با زور و زحمت زیادی دست‌های لرزانم را تکان می‌دهم، پشت سر هم نفس می‌کشم و پس از دست و پا زدن‌های بسیار نوک انگشتانم را به دسته هفت‌تیر می‌رسانم.
انگشتانم را جمع می‌کنم، دسته هفت‌تیر را محکم فشار می‌دهم و آن را در دست می‌گیرم، سپس سعی می‌کنم از روی زمین بلند شوم و خودم را آزاد کنم.
به محض این اتفاق مایع چسبناک با قدرت وصف‌ناپذیری تلاش می‌کند تا از بلند شدنم جلو‌گیری کند و با چسباندنم به کف مورائیک‌های آشپزخانه مانع کارم شود، هر بار که در حین بلند شدن تعادلم را از دست می‌دهم و زمین می‌افتم قدرت چسبناکی‌اش چند‌برابر می‌شود و کارم را دشوار و دشوار‌تر می‌کند.
در حین دست و پا زدن نگاهم با سر عنکبوت‌مانند اِدی تلاقی می‌کند، چشمان ریز و درشتش روی من قفل شده است، مدام جیغ می‌کشد و به کمک دهانش مایعی سفید رنگ و چسبناک را به کف زمین سرازیر می‌کند.
درست به مانند سر دراز، نیمه‌گرگینه و مار‌شکل طوری به من زل می‌زند که انگار با دشمن خونی‌اش طرف است.
اِدی بی‌توجه به دو سر دیگرش که از شدت زخم‌های عمیق انفجار نارنجک غیر‌فعال شده‌اند به کمک سر مرکزی‌اش به دیوار‌ها و موزائیک‌های زخمی مشت می‌کوبد، سپس در حین خزیدن به سمتم نعره‌های بلندی سر می‌دهد و دوباره جملات قبل را با ریتم تندی تکرار می‌کند:
- تو... تو... شب مردگان... تو... شب مردگان... .
تعداد زیادی جمله به همراه علامت سوال ذهنم را تسخیر می‌کند.
من؟! شب مردگان؟! چرا واضح حرفش را به زبان نمی‌آورد؟ چه منظوری از این حرف دارد؟ مگر من چه ارتباطی با این کلمات دارم؟ اگر با او دوست هستم پس چرا قصد کشتنم را دارد؟ شاید... .
ناگهان با فریاد خشن الی هین کوتاهی می‌کشم و از دنیای افکارم خارج می‌شوم:
- زودباش دیگه مومیایی... سر‌... سر جات وایسادی و... د... د... داری... داری چه غلطی می‌کنی؟! به جای زل زدن به اِدی... یه کمکی بکن!
وقتی به خود می‌آیم می‌بینم که به آسانی از روی زمین بلند شده‌ام و در حال زل زدن به اِدریک و خواهرش هستم! برای لحظه‌ای کوتاه شوکه می‌شوم، چگونه توانستم از اسارت مایع چسبناک آزاد شوم؟!
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #93
نا‌باورانه نگاهی به دست‌ و پا‌هایم می‌اندازم، قطراتی سفید‌ رنگ با سرعت از روی آستین لباس و زانوی شلوارم در حال سرازیر شدن به کف زمین هستند! جز چند تار تنیده و خشک شده اثری از مایع چسبناک به روی دست،پا و دیگر اعضای بدنم پیدا نمی‌کنم!
نگاهم را از دست‌هایم می‌دزدم، با افتادن نگاهم به کرمینه‌ها بیشتر شوکه می‌شوم.
همگی آن‌ها به مانند من از اسارت مایع چسبناک آزاد شده‌اند اما اِدریک و خواهرش هنوز اسیر هستند و جز دست و پا زدن نمی‌توانند از خود واکنش خاصی نشان دهند.
کرمینه‌ها... کرمینه‌ها اصلاً توجهی به من ندارند! حتی اِدی هم دیگر به مانند قبل به من نگاه نمی‌کند، نوع و طرز نگاهش به گونه‌ای است که انگار من هم هیولا یا یکی از آن کرمینه‌ها هستم! جریان چیست؟ من یک هیولا هستم؟ شاید به همین خاطر با وجود زخم‌های عمیقی که بدنم دارد هنوز زنده‌ام! اما... اما چگونه؟ اگر هیولا هستم چرا به مانند یک انسان می‌توانم از خودم اراده‌ای داشته باشم؟ چرا حس وحشی‌گری ندارم و هرگاه بخواهم به اراده خود با دیگران درگیر می‌شوم؟! اگر هیولا هستم چرا قدرت تفکر دارم؟ چرا دندان‌هایم به مانند یک انسان است نه یک هیولای خون‌خوار؟! جز سکوت و زل زدن به اطرافم پاسخی در ذهنم پیدا نمی‌کنم.
پس از مدتی دوباره با فریاد خشن الی از دنیای افکارم خارج می‌شوم و مضطربانه به او و برادرش نگاهی می‌اندازم:
- ونیس! ونیس! گوشات کرن؟! مگه با تو نیستم لعنتی؟! داری چه غلطی می‌کنی؟!
هیچ‌کدام در وضعیت خوبی قرار ندارند، تعدادی از کرمینه‌ها از همه طرف آن‌ها را محاصره کرده‌اند و تعدادی دیگر با ربکا درگیر هستند.
سر مرکزی اِدی با نزدیک‌ شدنش به من هوا را بو می‌کشد، مدتی به من زل می‌زند، زیر لب می‌غرد و سرش را به طرف اِدریک و خواهرش می‌چرخاند، زبان خونینش را فِس‌فِس کنان بیرون می‌دهد و چشم بزرگش را روی آن‌ها قفل می‌کند.
رفتارش به گونه‌ای است که انگار من در نزدیکی‌اش حضور ندارم یا به یک باره ناپدید شده‌ام!
ناگهان سرش کِش می‌آورد و آرام‌آرام به اِدریک نزدیک می‌شود.
اِدریک وحشت‌زده دست و پا می‌زند و مدام برای رهایی از مایع چسبناک به هوا بلند می‌شود اما پیش از آن که بتواند واکنشی از خود نشان دهد با از دست دادن تعادلش محکم زمین می‌‌خورد.
ع*ر*ق سردی پیشانی‌اش را خیس کرده است و سینه‌اش پشت سر هم و بدون توقف بالا و پایین می‌شود.
پس از مدت کوتاهی در حالی که سعی دارد دستش را به اسلحه تک‌تیر‌انداز نزدیک کند زیر لب به اِدی و کرمینه‌ها که با صدایی دلهره‌آور مشغول جیغ زدن هستند نا‌سزا می‌‌گوید، سپس خشمگینانه خطاب به من فریاد می‌کشد:
- چرا مثل احمقا وایسادی؟! زود باش یه غلطی بکن!
الی در حالی که سعی دارد به مانند برادرش دستش را به اسلحه‌اش نزدیک کند با صدای تمسخر‌آمیزی می‌گوید:
- راستی اِدریک... بر خلاف دخترت فک نمی‌کردم از کرمینه‌ها انقدر بترسی... دلیل خاصی داره عزیزم؟!
اِدریک کلافه نگاهی به خواهرش می‌اندازد و با صدایی که خشم و نفرت از آن موج می‌زند فریاد می‌کشد:
- خفه شو! من از جیزی نمی‌ترسم فقط... .
الی بزاق دهانش را قورت می‌دهد و نفس‌نفس زنان می‌گوید:
- نمی‌خوایی دلیل این که چرا دخترت از کرمینه‌ها نمی‌ترسید رو بگی؟!
خشم بی‌وصفی به بدن اِدریک حمله‌ور می‌شود و او را تحریک می‌کند تا با قدرت بیشتری برای رهایی از مایع چسبناک تقلا کند، جوری به الی نگاه می‌کند که انگار دلش می‌خواهد با هر دو دستش خواهرش را خفه کند، اگر مایع چسبناک مانعش نبود بی‌شک این کار را انجام می‌داد.
کلافه مدتی دست از تقلا کردن بر می‌دارد و در حالی که سعی دارد خودش را از دهان باز و دندان‌های تیز اِدی دور نگه دارد یا صدای مضطربانه و خشنی می‌گوید:
- به تو مربوط نیست الی! اصلاً فضولیش به تو... .
وحشت‌‌زده نگاه تندی به من می‌اندازد و کلافه‌تر از قبل می‌گوید:
- هِی... مگه با تو نبودم لعنتی! هنوز که مثل یه احمق وایسادی! زو... زودباش یه غلطی بکن!
 

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #94
دست‌پاچه به هفت‌تیری که در دست گرفته بودم نگاهی انداختم، با سرعت توپ استوانه‌مانندی را که محل خشاب‌گذاری گلوله‌ها بود بیرون کشیدم و برسی‌اش کردم.
هنوز یکی دوتا گلوله از آن باقی مانده بود. با فوش و داد‌ و فریاد‌های اِدریک دست‌پاچه‌تر از قبل هین کوتاهی می‌کشم، دستم را به داخل لباس و اطراف کتِ خاکستری‌ام فرو می‌برم و بقیه خان‌های سوراخ‌شکل و خالی را با تعدادی گلوله پر می‌کنم.
استوانه را داخل می‌دهم و به کمک انگشتان ع*ر*ق کرده دستم محکم آن را می‌چرخانم.
صدای چرخش استوانه توپ‌مانند با سرعت در محیط اطراف اتاق طنین می‌اندازد و گوش‌هایم را کمی آزار می‌دهد.
وقتی صدای تیز چرخش خان‌های استوانه قطع شد با کمک انگشت شستم مگسک بزرگی که در عقب هفت‌تیر بود را پایین کشیدم.
لوله اسلحه‌ام را روی سر مار‌شکل اِدی که دهان بازش فاصله چندانی با صورت اِدریک نداشت تنظیم کردم.
انگشت اشاره‌ام را روی ماشه گذاشتم و با بیرون دادن نفسم آن را محکم فشار دادم.
صدای انفجار گلوله، سپس نعره‌ای وحشتناک گوش‌هایم را آزار داد و وادارم کرد به مانند زمانی که صدای گوش‌خراش رادیو را شنیدم کف دستانم را به هر دو گوش باندپیچی شده‌ام نزدیک کنم و چند قدم عقب بروم.
زمانی که صدا‌ها قطع شد صورت خونین و پیشانی چین خورده سر مار‌شکل اِدی را دیدم که نا‌باورانه روی من و دیوار پشت سرم قفل شده بود.
حس خشم و نفرت به همراه عطش انتقام از چشمش موج می‌زد و خون سیاه‌ رنگ با سرعت از جای زخم گلوله‌ای که به طرفش شلیک کرده بودم سرازیر میشد.
طوری شوک‌زده اطرافم را رصد می‌کرد که انگار هم‌چنان در مقابلش حضور نداشتم!
جوری که توسط شخصی نا‌شناس از پشت سر غافلگیر شده باشد به دیوار پشت سرم و دور و اطرافش نگاه می‌کرد و برای یافتن شخصی نا‌شناس هوا را بو می‌کشید!
همراه با او کرمینه‌ها نیز دور و اطراف را رصد می‌کردند و جیغ‌زنان به کمک دهان چنگک‌مانندشان هوا را چنگ می‌زدند.
اِدریک با استفاده از فرصت به دست آمده بزاق دهانش را مضطربانه به پایین قورت می‌دهد، تقلا‌کنان دست و پا می‌زند و سعی می‌کند تا دستش را به اسلحه‌ دوربین‌دارش نزدیک کند اما ساطع شدن مایع چسبناک و سفید‌ رنگ سر عنکبوت‌شکل اِدی به نزدیکی‌اش چسبندگی مایعی که او را اسیر کرده بود بیشتر و تلاش‌هایش را برای رسیدن به اسلحه سخت‌تر می‌کند.
 

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #95
دستانم را مضطربانه از گوش‌های باند‌پیچی شده‌ام دور کردم، لوله هفت‌تیر را روی سر مرکزی اِدی تنظیم و مگسک عقب هفت‌تیر را با انگشت شصت دوباره پایین کشیدم.
سپس به چشم خونین، ماهیچه‌ای و بزرگش که با سرعت در حال باز و بسته شدن بود نگاهی انداختم.
اِدی به کمک چشم سرخ رنگش مرموزانه و با دقت اطرافش را رصد می‌کرد و هوا را آرام‌آرام بو می‌کشید.
دهانش به آرامی باز و بسته میشد و چشمش تقلا‌کنان در پیدا کردن شکار گم شده‌اش تقلا می‌کرد.
الی در حالی که به مانند برادرش و با کمک گرفتن از ربکا سعی داشت از اسارت مایع چسب‌ناک آزاد شود نگاهی به من، اِدی و کرمینه‌ها انداخت.
اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:
- هِی مومیایی... نمی... نمی‌خوایی... ه... هن... هنوز... نمی‌خوایی... دلیل دوستیت با اِدی رو بگی؟! و... و... ای... این که... چرا این... قضیه رو... مخفی کرده بودی؟!
چیزی نمانده به مانند آتشفشان از شدت خشم فوران کنم، بدنم گر گرفته است و خشمی وصف‌ناپذیر خونم را به جوش می‌آورد.
به صورت سُرخَم که زیر باند‌های پهن و سفید رنگ پنهان شده بود چین عمیقی انداختم و کلافه دهانم را باز کردم تا بلند فریاد بکشم.
او را به ناسزا ببندم و بگویم که من هیچ آشنایی با این هیولای بی‌شاخ و دُم ندارم، هیچ شناختی از او یا حتی خودم ندارم، من حتی شک دارم که یک انسان باشم، حتی اگر هیولا باشم با این جانور عجیب چه دوستی دارم که بخواهم آن را از کسی مخفی کنم؟!
پیش از آن که موفق به این کار شوم نعره، سپس خُر‌خُر‌های ترسناک اِدی من را از این کار منصرف و توجهم را به خود جلب کرد.
اِدی به آرامی دهان باز و پر از دندانش را به سمتم نزدیک کرد، فِس‌فِس کنان زبانش را بیرون داد و طوری که انگار به وجود چیزی در نزدیکی‌اش پی برده باشد به من زل زد.
پس از مدت کوتاهی دهانش در میانه راه ایستاد و من را رصد کرد، رفتارش عجیب شد و موجی از نگرانی را به جانم انداخت.
طوری به من نگاه می‌کرد که انگار یک‌مرتبه مقابل چشمانش قرار گرفته باشم! یعنی چه چیزی باعث شد که دفعه قبل از دیدن من عاجز شود؟! شاید داشت تظاهر می‌کرد که من در مقابلش حضور ندارم! اما چرا باید چنین کاری بکند؟! شاید چیز دیگری باعث شد من را با یک هیولا اشتباه بگیرد و از حمله به طرفم خودداری کند!
با افتادن نگاهش به چشمانم ناگهان حسی عجیب ذهنم را به آتش کشید، چشمانم تار شد و تصاویری کم‌رنگ مقابل دیدگانم رژه رفت.
سرگیجه شدیدی به سرم مشت کوبید و مجبورم کرد تا تلو‌تلو خوران برای حفظ تعادلم عقب بروم و از بدنه دیوار پشت سرم کمک بگیرم.
وقتی سیاهی برای لحظه‌ای از چشمانم بال گشود سر اِدی را دیدم که نعره‌زنان به طرفم حمله‌ور شده بود.
در حین این اتفاق دهانش با اختلاف کمی از کنار پهلویم رد شد و با بر هم زدن تعادلم محکم به دیوار پشت سرم برخورد کرد.
پیش از آن که زمین بخورم فریاد بلندی کشیدم و با چکاندن ماشه گلوله‌ای را بی‌هدف به سمتی شلیک کردم.
نعره‌ای بلند گوش‌هایم را آزار داد، لحظه‌ای کوتاه دنیا به دور سرم چرخید و سقف خزه زده و ترک برداشته مقابل چشمانم قرار گرفت.
تصاویر پر‌‌رنگ شدند و... .
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #96
***
( ونیس)
در حالی که در پشت ماشین سفید رنگی سنگر گرفته‌ بودم لوله اسلحه را به طرفش نشانه گرفتم، ماشه را پشت سر هم فشار دادم و به طرفش شلیک کردم.
گلوله‌ها به ترتیب و با سرعت از لوله اسلحه دستی‌ام خارج می‌شدند و کامیون، ماشین و راه‌بندان‌های فرسوده و کثیف مقابلم را زخمی می‌کردند.
صدای گوش‌خراش شلیک گلوله مدام و پشت سر هم در گوش‌هایم طنین می‌انداخت و شدیداً آزارم میداد.
در میانه بارش گلوله‌ صدای زمخت و خشنش را می‌شنوم که می‌گوید:
- بمیر لعنتی! زود‌باش بمیر حرومزا... .
ناگهان ناله بلندی سر می‌دهد، تلو‌تلو خوران با دور شدن از راه‌بندی که در چند قدمی‌ام قرار دارد خودش را به کامیون سیاه رنگی می‌رساند و پشت آن سنگر می‌گیرد.
خون سرخ رنگ در مسیر صاف و مشخصی که به کامیون ختم میشد زمین را سرخ کرده بود.
با احتیاط خشاب‌گذاری کردم، دستی به پیشانی ع*ر*ق کرده‌ام کشیدم و بی‌توجه به خراشی که در اثر ضربه چاقو کف دست چپم را با خون نقاشی کرده بود به طرف راه‌بندان بزرگ و ترک‌برداشته‌ مقابلم رفتم و پشت آن سنگر گرفتم.
به محض این کار دوباره بارانی از گلوله وحشیانه به سمتم پرتاب شد و وادارم کرد تا خودم را جمع کنم و سرم را پایین بیاورم.
از کنار راه‌بندان شخص ناشناس را میدیدم که مدام هر چند ثانیه ماشه اسلحه یوزی‌اش را فشار میداد، بارانی از گلوله را به دور و اطرافم شلیک می‌کرد و ناله‌کنان ناسزا می‌گفت:
- بمیر لعنتی! وقتت به سر اومده! بمیر!
با به اتمام رسیدن گلوله‌هایش خشاب اسلحه‌اش را درآورد و نگاهی به جیب شلوار و پالتوی سیاه رنگش انداخت.
فرصت را مغتنم شمردم، از روی پاهایم بلند شدم و با شلیک گلوله کتف چپش را زخمی و او را زمین‌گیر کردم.
شخص نا‌شناس خشمگینانه فریاد بلندی سر داد و تلاش کرد تا خودش را به اسلحه‌اش نزدیک کند.
با عجله و دوان‌دوان به او نزدیک شدم، لوله اسلحه‌ام را به طرفش نشانه گرفتم و با صدایی تهدید‌آمیز گفتم:
- از جات تکون نخور! وگرنه شلیک می‌کنم!
نقاب سیاه رنگی چهره‌اش را پوشانده بود و تنها دو چشم مشکی‌ رنگ و ریزش از لای نقاب قابل مشاهده بود.
کتف چپش لای انگشتان دست راستش پنهان شده بود و خون به آرامی از لای زخم آن به بیرون سرازیر می‌شد.
به اسلحه‌اش نزدیک شدم، با ضرب پا آن را گوشه‌ای انداختم و با صدای کنجکاوانه و لرزانی که خشم و نفرت شدیدی از آن موج می‌زد گفتم:
- کی هستی؟ چرا می‌خواستی من رو بکشی؟!
شخص بی‌توجه به سوالم ناله‌کنان نگاهی به کتف، سپس زانوی راستش می‌اندازد و با چرخاندن چشمانش به روی چهره‌ خط‌خورده‌ام نیشخند تلخی زد.
قهقهه کوتاهی سر داد و گفت:
- فکر کردی کدوم خری هستی کاراگاه؟!
اخم‌هایم را بیشتر از قبل به چشمانم نزدیک کردم، دندان‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و به او تشر زدم:
- جواب سوالم رو بده لعنتی! چرا من رو تعقیب می‌کردی؟! کی تو رو فرستاده بود تا... .
سرفه‌های کوتاهی کرد، نفس‌نفس زنان بزاق دهانش را به پایین قورت داد، نگاهی به زخم کتفش انداخت و بریده‌بریده گفت:
- خودت رو نمی‌شناسی؟!
یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم:
- خودم رو بشناسم؟!
با حالتی تردید‌آمیز به او زل زدم، زبانم را روی دهانم کشیدم و گفتم:
- تو اون وکیل رو کشتی؟
بی‌توجه به سوالم سرفه‌کنان خون سرخ‌ رنگ را به دور و اطرافش پاشید، به کمک انگشتان دستش گلویش را فشار داد و گفت:
- بهت هشدار دادم که اگه پیغام رو نگیری... اون وقت... .
ناگهان دهانش از حرکت ایستاد، بدنش ضعیف شد و سرش به آرامی بدن آسفالت را لمس کرد.
 

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #97
حیرت زده نگاهی به سر و صورت خونینش انداختم، گلوله‌ای جمجمه سرش را از وسط سوراخ کرده بود و بدن بی‌جانش با حال و وضع نامرتبی برایم دست تکان می‌داد.
با این فکر که شاید توسط تک‌تیراندازی حرفه‌ای از فاصله دور یا نزدیک مورد هدف قرار گرفته باشد اطرافم را محتاطانه رصد و پشت‌‌بام ساختمان‌ها را بررسی کردم اما چیز مشکوکی نتوانست توجهم را به خود جلب کند.
کلافه دستی به سرم کشیدم، اسلحه‌ام را غلاف کردم و با نزدیک شدن به جسد روی پاهایم نشستم.
در حین گشت و گذار در افکارم جیب‌های لباس آبی رنگ و شلوار لی خاکستری‌اش را بررسی کردم و چند دست نوشته و تصویر از موقعیت خانه‌ و محل زندگی‌ام را پیدا کردم.
نا‌باورانه و شوک‌زده با دهانی باز تصاویر را رصد کردم، یکی از آن‌ها تصویری از دختر‌بچه‌ام بود که با کیف مخصوصش داشت از خانه خارج می‌شد تا همراه با من به مهد کودک برود.
دیگری تصویری از من و اعضای خانواده‌ام در یک رستوران مجلل بود و من را در حال صحبت با گوشی نشان میداد.
تصویر بعد محل کارم، اداره جرایم ویژه پلیس و من را که در حال پیاده شدن از ماشینم بودم نشان میداد!
چطور ممکن بود؟! یعنی تمام مدت از زمانی که حل پرونده را در پیش گرفتم تحت نظر اشخاصی نا‌شناس بودم؟! اصلاً از کجا می‌دانستند که من در طول هفته همراه با دختر، همسر و برادر کوچک‌ترم به این رستوران می‌آیم؟! از کجا خبر داشتند که محل کار یا محل زندگی‌ام در کدام مکان از شهر قرار دارد؟! نکند شخصی دارد جاسوسی‌ام را می‌کند و پشت پرده با دشمنانم همکاری دارد؟
تصاویر را با مشت گره‌ کرده‌ام فشار دادم و در حالی که سعی داشتم نگرانی‌ام را پنهان کنم نگاهی به دست نوشته‌ها انداختم و جملاتش را بررسی کردم، هر کدام از آن‌ها شبیه به برگه گزارش بود و به طور مختصر اقدامات روزانه من و اعضای خانواده‌ام را توضیح میداد:
- روز: سینزدهم فوریه، یک‌شنبه.
ساعت: شش و نیم صبح
هدف شماره یک: به محل اداره کارش رفته و با یکی از همکارانش در مورد موضوع قتل صحبت‌هایی داشته است.
هدف شماره دو: به مانند همیشه به مهد کودک می‌رود.
هدف شماره سه: اغلب در خانه است و کار خاصی جز صحبت با گوشی همراه و تمیزکاری انجام نمی‌دهد‌.
هدف شماره چهار:... .
روز: چهاردهم فوریه، دوشنبه.
ساعت: شش و چهل و هشت دقیقه صبح
هدف شماره یک: به نظر می‌رسد که هدف مورد نظر اطلاعاتی را از مکان سری پیدا کرده و قصد دارد در این مورد با مافوق ارشدش صحبت کند، به همین خاطر به محل کارش رفته است و... .
دست نوشته‌ها را یکی‌یکی بررسی و هر کدام را خشمگینانه به گوشه‌ای می‌اندازم.
خشم، ترس و نفرت بدن گر گرفته‌ام را به آتش کشیده است، از شدت عصبانیت دلم می‌خواهد بدن بی‌جان جسد مقابلم را زیر مشت و لقد بگیرم تا شاید کمی آرامش به من بازگردد اما در آخرین لحظات با تلاش زیادی خودم را از انجام این کار منصرف و با ضربه پا بدنه ماشین کناری‌ام را چند بار مورد حمله قرار می‌دهم و خشمم را خالی می‌کنم.
آخرین دست نوشته چیزی برای گفتن ندارد و به مانند دست‌نوشته‌های قبلی گزارش روزانه از جاسوسی من و اعضای خانواده‌ام است اما در پایین آن تصویر خط‌خطی شده شخصی سیاه‌پوش با آرم اِسکلت که باید نماد خاص گروه یا فرقه‌ای باشد وجود دارد.
پایین تصویر نوشته شده است که به زودی تو را می‌بینم! انگار شخصی که در رستوران به من حمله کرده بود قصد کشتنم را نداشته است و از عمد این کار را انجام داد تا پیغام مهم و تهدید‌آمیزی را از طرف رئیسش به من برساند.
ناگهان با طنین انداختن صدایی شبیه به صدای زنگ خوردن گوشی همراه نگاهی به جسد انداختم.
جسد را به سمتی چرخاندم و گوشی قدیمی و کوچکی را از لای جیب پشت شلوارش بیرون کشیدم.
نگاهی به شماره نا‌شناس انداختم و با فشردن دکمه پاسخ، آن را به گوشم نزدیک کردم.
 

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #98
به محض این کار صدای خنده‌های آزاردهنده‌ای در گوش‌هایم پیچید و نفرتی وصف‌ناپذیر را به جانم انداخت.
صدا‌ی خنده پس از مدتی قطع و صدای کلفت و خشن مردانه‌ای که با تمسخر و تهدید ترکیب شده بود جایگزین آن شد:
- سلام ونیس! آه نه راستی حواسم نبود، باید با لقبت تو رو صدا بزنم... پس از نوع شروع می‌کنیم!
مدتی سکوت می‌کند و پس از ثانیه‌های کوتاهی هیجان‌زده و پرانرژی می‌گوید:
- سلام کاراگاه، حالت چطوره؟ به دختر کوچولوت خوش می‌گذره؟! آ راستی اسمش چی بود؟
ناگهان صدایش کمی بلند‌تر و خشن‌تر می‌شود، طوری که انگار کسی را بخواهد مورد خطاب قرار دهد می‌گوید:
- هِی وِرگا... گفتی اسم دخترش چی بود؟! هِی تنبل معتاد! مگه با تو نیست... .
مدتی مکث می‌کند، سپس با تک‌خنده‌ای کوتاه و صدایی که عجز و ناراحتی از آن موج می‌زند می‌گوید:
- راستی یادم نبود، اون مفنگی رو فرستادم با تو درگیر بشه که کشته شد! خدا بیامرزدش! آه پسر، اون معتاد بی‌خاصیت مرد خوبی بود! چرا کشته شد؟! چرا؟! چرا؟! چر... چی گفتی جسی؟! دوباره تکرار کن! آهان... .
ناگهان صدایی شبیه به صدای شلیک گلوله و عجز و ناله شخصی در گوش‌هایم طنین می‌اندازد، هم‌زمان با این اتفاق داد و فریاد‌های شخص نا‌شناس را می‌شنوم که طلبکارانه خطاب به کسی که او را جِسی صدا زد می‌گوید:
- من اون رو نفرستادم جسی! من نفرستادمش احمق! تو گفتی بفرستمش! من هم فرستادم و... اصلاً بی‌خیالش... .
دوباره صدای شلیک پشت سر هم گلوله را می‌شنوم، مدتی سکوت حکم‌فرما می‌شود، نخست صدای کشیده شدن آب دماغ مرد ناشناس و پس از آن صدای پشیمانش را می‌شنوم که می‌گوید:
- روحت شاد جسی، مرد خوبی بودی... آا بگذریم... کجا بودیم؟ آهان درسته... همون‌ طور که می‌گفتم من... .
از کوره در می‌روم و با صدایی آمیخته به خشم و بی‌تابی فریاد می‌کشم:
- تو کدوم خری هستی؟
دوباره خنده‌های تمسخر‌آمیزی سر می‌دهد، نفس عمیقی می‌کشد و با بیرون دادن نفسش می‌گوید:
- بی‌خیال کاراگاه، تو که باید باهوش‌تر از این حرف‌ها باشی... مگه پیغامی که برات فرستادم رو نگرفتی؟!
به مانند دیوانه‌هایی که از تیمارستان گریخته باشند خنده تمسخر‌آمیزی سر می‌دهد، سپس با سرفه‌های کوتاهی خنده‌اش را متوقف می‌کند و با صدایی مغرورانه که تمسخر و تهدید شدیدی از آن موج می‌زند می‌گوید:
- اون تصاویر... .
صدایش را تنظیم می‌کند، سپس ادامه می‌دهد:
- اون تصاویر به همراه دستنوشته‌هایی که برات فرستادم، قاتل‌های قمه‌ به دست رو که یادته؟! اون شب توی رستوران... آا راستی رستوران... .
قهقهه بلندی سر می‌دهد، هر بار که می‌خندد وحشت وصف‌ناپذیری دلم را به آتش می‌کشد، او کیست؟ از کجا می‌داند من یک کاراگاه پلیس هستم؟ چگونه توانست از هویتم آگاه شود؟ صدای آزار دهنده‌اش من را از سوالات بی‌شماری که ذهنم را تسخیر کرده‌ است منصرف و توجهم را به خود جلب می‌کند:
- وای خانوادت کاراگاه، تو، من، اون قاتل‌های قمه به دست... اون شب توی رستوران... مثل حرفه‌ای‌ها اون مُردَنیای قمه به دست رو لت و پار کردی و بعدش هم پریدی وسط معرکه تا فداکارانه زن و دختر کوچولوت رو نجات بدی... .
قهقه کوتاهی می‌زند و ادامه می‌دهد:
- نجاتشون بدی کاراگاه... اونم با گلوله خوردن... بی‌شوخی... کی می‌تونست هم‌چین فداکاری بکنه... نه واقعاً، جدی میگم کاراگاه، بهش فک کن... تو... .
با کلافگی شدیدی وسط حرفش می‌پرم و به او تشر می‌زنم:
- وراجیت تمومی نداره؟ چرا نمیری سر اصل مطلب و قال قضیه رو نمی‌کنی تا... .
با آرامش خاصی وسط حرفم می‌پرد و کنجکاوانه می‌گوید:
- آا راست میگی کاراگاه... اصل مطلب... اصل مطلب اینه که... .
مدتی سکوت می‌کند، سپس کنجکاوانه‌تر از قبل می‌گوید:
- بزار بدون رودروایسی یه سوالی ازت بپرسم کاراگاه... .
صدایش را صاف می‌کند و ادامه می‌دهد:
- فک کردی، به نظرت فکر کردی برای چی این کار رو کردم؟! دوست دارم بدون اغراق نظرت رو بشنوم.
مدتی سکوت بین‌مان حکم‌فرما می‌شود، هم‌زمان با شنیدن سوالش موج سردی بدن استخوانی‌ام را به لرزه می‌اندازد.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #99
سعی می‌کنم نگرانی‌ام را پنهان و خودم را در مقابلش محکم، نترس و قوی نشان دهم، دندان‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و بلند به او تشر زدم:
- چون تو... یه دیوونه روانی هستی! یه دیوونه روانی که... .
صدای قهقه‌های بلندش باعث می‌شود کلافه‌تر از قبل به او بتازم:
- مرتیکه بی‌عقل! به چی می‌خندی؟!
بی‌توجه به خشم و عصبانیتم در حالی که سعی دارد خنده‌اش را متوقف یا کنترل کند بریده‌بریده می‌گوید:
- نه... نه کاراگاه... درسته، یه دلیلش این بود که من دیوونه‌ام اما این دلیل درستی نیست. می‌دونی چرا دلیل درستی نیست؟ چون هر آدم دیوونه‌ای تو زندگیش از این کارای احمقانه زیاد کرده... اما من نه! من نه کاراگاه! بین من و یه شخص دیوونه زمین تا آسمون فاصله هست، شنیدی چی گفتم؟ زمین تا آسمون..‌. .
کلافه‌تر از قبل وسط حرفش می‌پرم و می‌گویم:
- واقعاً؟! به قتل رسوندن یه وکیل، کشتن شهردار یه شهر، فرستادن موشای کثیفت برای تهدید کردن یا کشتن من و اعضای خونوادم اونم بی‌دلیل، دقیقاً چه تفاوتی با کارهای یه شخص دیوونه داره؟!
نخست سکوت، سپس صدای نوشیدن چای و گذاشته شدن استکان شیشه‌ای بر روی میز چوبی در گوش‌هایم طنین انداخت.
ناگهان صدایی شبیه به پرتاب و خرد شدن لیوان شیشه‌ای را شنیدم، هم‌زمان با آن صدای خشدار مرد ناشناس گوش‌هایم را آزار داد:
- مسئله همین‌جاست کاراگاه! آفرین! احسنت به هوش نداشتت! هِی خدمتکار! زودباش تمیزش کن!
یک تای ابرویم را بالا دادم و با چشمانی از حدقه درآمده پرسیدم:
- ببخشید؟!
با تاکید و هشدار شدیدی می‌گوید:
- سوال مهمیه! کار‌هایی که کردم چه تفاوتی با یه شخص دیوونه داره؟! خب من... راستش بر خلاف حرفت من بی‌دلیل مثل پدر مرحومم کسی رو نمی‌کشم، هر کاری که من کردم برای این بود که بهت ثابت کنم!
متعجبانه می‌گویم:
- ثابت کنی؟! چی رو ثابت کنی؟!
صدایش را با سرفه‌های عمیقی صاف می‌کند و ادامه می‌دهد:
- این که راه میایی!
اخم‌هایم را به چشمان تنگ‌شده‌ام نزدیک کردم و با صدایی تهدید‌آمیز گفتم:
- راه میام؟!
با صدایی که سعی دارد دلسوزانه باشد می‌گوید:
- تو پدر نمونه‌ای هستی! چرا به وظیفه اصلیت عمل نمی‌کنی؟! وظیفه‌ای که براش خلق شدی! درست مثل همه این مردم.
دستی به دهانم می‌کشم و با صدایی تمسخر‌آمیز می‌گویم:
- شرمنده اما چیزی از حرفای احمقانت نمی‌فهمم.
با تاکیدی شدید می‌گوید:
- لازم نیست بفهمی! فقط یکم در مورد عاقبت راهی که انتخاب کردی فک کن! من صلاحت رو می‌خوام! نمی‌خوام خدای نکرده کار به جایی برسه که... .
از لای حرف‌هایش صدای آواز پر‌انرژی و کودکانه‌ای را می‌شنوم، صدا از داخل میکروفون می‌آید و برایم شدیداً آشناست، وقتی با دقتی بیشتر به صدا گوش می‌دهم متوجه می‌شوم که آن صدا، صدای دخترم است!
لحظه‌ای کوتاه قلبم از حرکت می‌ایستد و سنگینی شدیدی به سینه و گلویم چنگ می‌زند.
طوری که انگار سطلی از آب یخ و منجمد شده را به روی بدنم ریخته باشند برای لحظه‌ای تعادلم را از دست می‌دهم و مضطربانه روی خط صافی از محیط اطرافم قدم‌قدم زنان حرکت می‌کنم.
با صدایی مضطربانه که با خشم و نفرتی شدید ترکیب شده است بلند و تهدید‌آمیز فریاد می‌کشم:
- آسیبی بهش برسه اون‌وقت... .
با خون‌سردی وسط حرفم می‌پرد و قهقه‌زنان می‌گوید:
- اوه... اوه... جان تو از تهدیدت چهار ستون بدنم داره به رعشه میفته کاراگاه!
بی‌‌اراده از کوره در می‌روم و او را به فوش و ناسزا می‌بندم.
بی‌توجه به ناسزاگویی‌ام با صدایی جدی می‌گوید:
- انقدر من رو تهدید نکن! بی‌خودی هم بهم فوش نده!
بلند آهی می‌کشد و می‌گوید:
- بیا زیاد کشش ندیم کاراگاه، نباید از موضوع اصلی دور بشیم... قصد داشتم بهت دوستانه و با زبون خوش توصیه کنم که به راه رفتن تو مسیر تاریکت خاتمه بدی اما از اون‌جا که می‌دونم دست بر نمی‌داری و آدم سمجی هستی پس از این‌جا به بعد بدون پرده بازی رو ادامه میدیم! من یه وکیل دادگستری و یه شهردار فاسد رو کشتم و در عوضش تو چندتا از افراد من رو کشتی و یکی رو هم اسیر کردی... .
موجی از خشم و نفرت مغزم را می‌سوزاند، لحظه‌ای کنترلم را از دست می‌دهم و بلند فریاد می‌کشم:
- اصل حرفت چیه لعنتی؟!
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #100
خنده‌های تمسخر‌آمیز و دیوانه‌واری سر داد و با لحن مغرورانه و تهدید‌آمیزی گفت:
- اصل حرفم اینِ که تو و خانوادت به زودی به چیزی که لایقش هستید می‌رسید!
بلند فریاد می‌کشم:
- من رو تهدید می‌کنی؟!
صدای افتادن اسلحه بر روی میز گوش‌هایم را آزار می‌دهد، مدتی صدای آواز دخترم سپس صدای نحس شخص ناشناس را می‌شنوم که می‌گوید:
- من تهدیدت نمی‌کنم، فقط سعی دارم به تو و دختر‌ کوچولوت کمک کنم تا به چیزی که لایقش هستید برسید! چیزی که پدر مرحومم قبل از تو بهش رسید! رستگاری کاراگاه! می‌خوام تو و خونوادت رو به رستگاری برسونم!
در حالی که پلک‌هایم به یک دیگر نزدیک شده‌اند کنجکاوانه با صدایی که با تعجب و نفرت آمیخته شده است می‌گویم:
- رستگاری؟!
با تک‌خنده کوتاهی پاسخ می‌دهد:
- آره... آره کاراگاه، درسته... .
کمی مکث می‌کند، سپس ادامه می‌دهد:
- رستگاری، چیزی رو می‌گم که پدر لعنتیم برای رسیدن بهش خودش رو به کشتن داد... چیزی که به زودی تو هم مثل پدرم بهش می‌رسی ونیس! اما این یکی با چیزی که پدرم با‌هاش مواجه شد فرق داره می‌خوایی بدونی چرا فرق داره؟ چون وقتی تو باهاش مواجه بشی تنها چیزی که نصیبت میشه عدالته نه عذاب! عذابی که پدرم کشید در مقابل چیزی که تو باهاش مواجه میشی هیچی محسوب نمیشه! نه تنها تو یا خونواده‌ای که واسه خودت ساختی بلکه تموم مردم این شهر... همشون در مقابل عذاب من و پدرم رنج زیادی نمی‌کشن و تو ونیس... تو قراره نماد همشون باشی! نماد هدیه‌ای که از طرف من بهشون میدی!
ترکیبی از ترس، وحشت و نگرانی ذهنم را آزار می‌دهد، سخنش چیزی جز تهدید نیست، لحن حرفش نشان می‌دهد که قصد دارد بلای وحشتناکی را نه تنها سر من بلکه سر این شهر نیز بیاورد.
دندان‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم و در حالی که سعی دارم خشمم را کنترل کنم می‌گویم:
- من، نماد هدیه باشم؟! خودت هم می‌فهمی چی میگی مرتیکه روانی؟! اصلاً در مورد من چی فکر کردی؟! گمون کردی با این کار‌ها می‌تونی من رو از هدفم منصرف کنی؟!
آه تمسخر‌آمیزی سر می‌دهد و می‌گوید:
- نه نمی‌تونم، نمی‌تونم تو رو از هدفت منصرف کنم همون‌طور که تو نمی‌تونی من رو از رسیدن به هدفم یعنی رستگاری این شهر منصرف کنی اما این رو بدون که تو یا اون پلیس‌های احمق که خودتون رو نماد نظم و قانون می‌دونین چه بخوایید و چه نخوایید من رو به هدفم می‌رسونید، هدفی که خودت تو رسیدن بهش قراره بهم کمک مهمی بکنی کاراگاه!
نگاهی به دور و اطرافم می‌اندازم و می‌گویم:
- تنها چیزی که از کمکم نصیبت میشه زندانه!
با صدایی تهدید‌آمیز که تمسخر و نفرت از آن موج می‌زند می‌گوید:
- خواهیم دید کاراگاه.
دهانم را باز می‌کنم تا او را به فوش و ناسزا ببندم و خشم و نفرتم را خالی کنم اما پیش از آن که چیزی روی زبانم جاری شود با لحن جدی می‌گوید:
- قبل از این که بیایی سراغم حرف آخرت رو به دخترت بگو! چون بدون تو، فک نکنم بتونه به رستگاری برسه! موفق باشی... آا راستی قبل از این که گوشی رو قطع کنم یادت نره پیغامم رو برداری... درست بالای تصویری قرارش دادم که از دخترت گرفته شده.
از ته گلویش قهقهه‌های بلندی سر می‌دهد، سپس در حین خندیدن می‌گوید:
- به زودی می‌بینمت... سلام من رو به اِدی برسون! می‌دونی که در مورد کی صحبت می‌کنم، همون بد‌بختی که توی رستوران تا سر حد مرگ کتکش زدی و بعدم بازداشتش کردی.
بی‌توجه به حرف‌هایش خشمگینانه پاسخ می‌دهم:
- لازم نیست، وقتی دست‌بند به دستات زدم و تو رو پیشش بردم اون‌وقت خودت می‌تونی بهش سلام برسونی.
خنده‌اش را متوقف می‌کند و با سرفه‌های کوتاهی می‌گوید:
- باشه کاراگاه، هر چی تو بگی.
مکالمه قطع و صدای شیطانی‌اش برای همیشه نا‌پدید می‌شود. به محض این اتفاق کنترلم را از دست می‌دهم، محکم گوشی را زمین می‌زنم، اخم‌‌هایم را به چشمان خونینم نزدیک می‌کنم و با نگاهی به جسد و محیط اطرافم در حالی که مشغول ناسزا‌گویی و بررسی تصاویر برای یافتن پیغام هستم محل را ترک می‌کنم.
 
آخرین ویرایش:

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا