امیر: کلا پری امشب خوشش میاد خصوصی حرف بزنه انگار!
چشم غرهای بهش رفتم و لیوان آب خنک رو به دست آرمان دادم.
امیر درحالی که داشت پشت میز مینشست با لحن دستوری گفت:
- برا منم بیزحمت بیار.
با لبخند صندلی رو عقب کشیدم و نشستم و نگاهم رو بهش دوختم.
امیر: گفتم یه لیوان آب میخوام.
- شنیدم ولی دارم سعی میکنم نشنیده بگیرم.
امیر: برای آرمان آوردی اونوقت چرا برای من نمیاری؟!
- به این دلیل که ایشون با احترام درخواست کردن ازم که براشون آب بیارم ولی تو دستور دادی منم دستور دادن رو دوست ندارم هرموقع خواهش کردی اونوقت.
امیر با حرص بلند شد و در همون حال که نگاه عصبیش رو نثارم میکرد زیر لب غرید.
امیر: تو خواب ببینی بچه پررو.
- هه.
آرمان از مشاجره بینمون با تعجب میخندید و سر تکون میداد.
***
( سام )
نگاهم همهاش به پری میخورد و برای هزارمین بار خودم رو لعنت میفرستادم بخاطر کارای گذشتهام ولی از یه طرف خوشحال بودم که حافظهاش رو از دست داده و این یه برگ برنده بود که میتونستم شاید شاید دوباره برگردونمش.
فرزاد: کمتر نگاهش کن میترسم سکته کنی.
- میترسی سکته کنم یا میترسی همه چیز یادش بیاد؟
فرزاد تهدیدوار نگاهم کرد و روش رو اونور کرد.
به سمت حیاط رفتم که امیر هم دنبالم اومد.
نگاهی به حیاط کوچیک اما دلباز خونهاشون انداختم ساده بود ولی در عین حال جذابیت خاصی داشت این حیاط.
نگاهی به امیر انداختم انگار منتظر نگاهم بود که با لحن مسخرهای گفت:
- پریشونی!
- پریشون نه پشیمونم ای کاش اون کار مزخرف رو انجام نمیدادم ای کاش بشه دوباره بشه برگردم باها... .
حرفم تموم نشده بود که یقهام رو گرفت و کوبید به لبهی محافظهای تراس و درحالی که سرش رو به گوشم چسبونده بود تشر زد.
امیر: خفه شو سام خفه شو تو دیگه حق نزدیک شدن بهش رو هم نداری فهمیدی یا نه، بیغیرت.
به معنای واقعی خفه خون گرفته بودم و نمیتونستم حرف بزنم اون راست میگفت بیغیرت بودم اگه بیغیرت نبودم ولش نمیکردم و نمیذاشتم اون بلا رو سر خودش بیاره پس حق این حرفها رو هم نداشتم.
چشم غرهای بهش رفتم و لیوان آب خنک رو به دست آرمان دادم.
امیر درحالی که داشت پشت میز مینشست با لحن دستوری گفت:
- برا منم بیزحمت بیار.
با لبخند صندلی رو عقب کشیدم و نشستم و نگاهم رو بهش دوختم.
امیر: گفتم یه لیوان آب میخوام.
- شنیدم ولی دارم سعی میکنم نشنیده بگیرم.
امیر: برای آرمان آوردی اونوقت چرا برای من نمیاری؟!
- به این دلیل که ایشون با احترام درخواست کردن ازم که براشون آب بیارم ولی تو دستور دادی منم دستور دادن رو دوست ندارم هرموقع خواهش کردی اونوقت.
امیر با حرص بلند شد و در همون حال که نگاه عصبیش رو نثارم میکرد زیر لب غرید.
امیر: تو خواب ببینی بچه پررو.
- هه.
آرمان از مشاجره بینمون با تعجب میخندید و سر تکون میداد.
***
( سام )
نگاهم همهاش به پری میخورد و برای هزارمین بار خودم رو لعنت میفرستادم بخاطر کارای گذشتهام ولی از یه طرف خوشحال بودم که حافظهاش رو از دست داده و این یه برگ برنده بود که میتونستم شاید شاید دوباره برگردونمش.
فرزاد: کمتر نگاهش کن میترسم سکته کنی.
- میترسی سکته کنم یا میترسی همه چیز یادش بیاد؟
فرزاد تهدیدوار نگاهم کرد و روش رو اونور کرد.
به سمت حیاط رفتم که امیر هم دنبالم اومد.
نگاهی به حیاط کوچیک اما دلباز خونهاشون انداختم ساده بود ولی در عین حال جذابیت خاصی داشت این حیاط.
نگاهی به امیر انداختم انگار منتظر نگاهم بود که با لحن مسخرهای گفت:
- پریشونی!
- پریشون نه پشیمونم ای کاش اون کار مزخرف رو انجام نمیدادم ای کاش بشه دوباره بشه برگردم باها... .
حرفم تموم نشده بود که یقهام رو گرفت و کوبید به لبهی محافظهای تراس و درحالی که سرش رو به گوشم چسبونده بود تشر زد.
امیر: خفه شو سام خفه شو تو دیگه حق نزدیک شدن بهش رو هم نداری فهمیدی یا نه، بیغیرت.
به معنای واقعی خفه خون گرفته بودم و نمیتونستم حرف بزنم اون راست میگفت بیغیرت بودم اگه بیغیرت نبودم ولش نمیکردم و نمیذاشتم اون بلا رو سر خودش بیاره پس حق این حرفها رو هم نداشتم.
آخرین ویرایش توسط مدیر: