ویرایش کتاب

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #21
( امیر )
هر چه‌قدر از الینا پرسیدم چرا این‌جور شد همه‌اش تفره می‌رفت و جواب سر بالا می‌داد اما مشخص بود که یه حرفی این بین زده شده که به این حال و روز افتاده. از دست الینا عصبی شده بودم چون می‌دونستم جلوی دهنش رو نمی‌تونه بگیره و از روی سادگی همه چیز میگه.
امیر: الینا چیزی که بهش نگفتی ما بهم قول دادیم.
الینا: نه، ولی امروز یه نفر اومده بود اینجا.
بهش نزدیک شدم و دستام رو بهم قبلا کردم:
- کی؟
با پشت دست اشکی که از چشمش چکه کرده بود پاک کرد و آروم زمزمه کرد:
- مهرداد... ‌.
- چی می‌گفت؟
الینا: چی بگه تحدید مثل همیشه وقتی که پری اومد که ببینه چی‌شده گفت که به زودی خودش بهش میگه تمام ماجرا رو.
نگاه مظلومش رو بهم دوخت و از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به چهره غرق در آرامشش کردم چهره معمولی داشت نه زیادی خوشکل بود نه زیادی توی ذوق میزد به اندازه بود ولی بعضی حرکاتش مثل رک حرف زدنش زیادی روی مخ بود.
چشم‌هایی درشت داشت که بیشتر اوقات برای توجه به اطرافش ریزشون می‌کرد. مژه‌هایی که نه خیلی زیاد بودن نه خیلی کم. لب‌های متوسط. ابروها و دماغی متناسب با چهره‌اش که با توجه به سفیدی پوستش می‌تونست زیبایی چند برابرش رو به رخ کشید.
همین‌جور داشتم نگاه پریسا می‌کردم که دوباره صدای الینا به گوشم رسید.
الینا: ای کاش چیزی به یاد نیاره، من می‌ترسم.
- شاید اگه یادش بیاد انتقام نگیره از کجا معلوم شاید الکی ترسیدیم.
دوباره خیره به پریسا نگاه می‌کردم که الینا گفت:
الینا: اون هیچ‌وقت مال تو نمی‌شه این‌جور نگاهش نکن.
امیر: اون مثل مهیسای... پوف. اون عقده‌ایی بار نیومده که بخاطر خودش زندگی دیگران رو از هم بپاشه.
الینا با حرص گفت:
- خودت رو بکشی هم بهت محل نمی‌ذاره آخرش تنها کسی که برای توِ مهیساست.
امیر: بس کن الینا حالت از این وضع بهم نمی‌خوره؟!
الینا یه نگاه با حرص بهم انداخت از اتاق بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید. خواهرم بود و صلاح من رو می‌خواست و فقط نمی‌خواست من آسیب ببینم.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #22
( پریسا )
آهسته چشم‌هام رو باز کردم نور کمی اذیت می‌کرد اما من لجوجانه با اخم چشم‌هام رو باز نگه داشتم.
نگاه امیر که پشت به من و رو به پنجره ایستاده بود کردم و زیر لب اسمش رو صدا زدم.
به طرفم برگشت و با چهره همیشه سرحال و خوش خنده و شیطونی که ازش بعید می‌دونستم گفت:
- بلند نشو الان می‌ترسم مثل اسلایم دوباره شل بشی رو دستمون‌.
حرفش خنده دار نبود و اتفاقاً بهم برخورد اما با این حال یکم خندیدم و بی‌حال سر جام نشستم.
پریسا: الینا کو؟
اخم کرد و گفت:
- پایین، تو سلام بلد نیستی واقعاً؟!
پریسا: نوچ، از کجا متوجه شدی؟
و خنده آرومی کردم. در اتاق باز شد و الینا نگاهی به من کرد و ابرویی بالا انداخت و رو به امیر گفت:
- فندک توی ماشینت داری؟
پریسا: توی آشپزخونه هست که!
الینا: آخه انگار گازش تموم شده.
خواستم بلند بشم که الینا سریع گفت:
- نه تو بلند نشو الان امیر میره.
امیر سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت.
پریسا: ام... اون مقصر نیست من یهو... .
امیر: فدای سرتون بریم بیرون.
***
همینطور خیره تلوزیون بودم و نگاه سریال محبوبم می‌کردم که صدای گوشی بلند شد نگاهی بهشون انداختم و متوجه شدم موبایل امیره.
امیر: بله.
-: ... .
امیر: الان دقیقاً چه فرقی به حال تو داره که من الان کجام؟
-: .‌‌.. .
امیر: عه... خب باشه؛ خونه عموم همون که دخترش رو دیروز دیدی البته الینا هم هست.
نمی‌دونم طرف پشت خط چی گفت که امیر پوزخند زد و گفت:
- در انتظاریم مادمازل.
و گوشی رو قطع کرد و یه احمق هم پشتش گفت.
یه نگاه بهم انداخت و با لبخند گفت:
- امشب مهمون ویژه داری دخترعمو.
متعجب نگاهش کردم:
- کی؟
امیر: مهیسا.
دوباره نگاهم رو به تلوزیون دوختم و در همون حال جواب دادم:
- بنده فقط بلدم از خجالت غذاها در بیام وگرنه بلند نیستم آشپزی کنم. خودتون یه کاریش کنین.
آرمان سرش رو کج کرد و نگاهی بهم انداخت. نمی‌دونم چرا ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست و دلم قلقلکش شد از نگاهش.
پریسا: امروز یه پسره اومده بود این‌جا... .
امیر: می‌دونم.
پریسا: من و الینا هم بهش حرف زدیم.
امیر: می‌دونم.
پریسا: الان مهیسا میادها.
امیر: خب بیاد اون‌وقت مجبوره خودش غذا درست کنه.
ابرویی بالا انداختم جواب‌هایی که بهم می‌داد باعث تعجبم شده بود انگار یه چیزیش شده بود و توی حال خودش نبود!
یهو یاد الینا افتادم و گفتم:
- الینا رو نیستش
امیر بلند شد و رفت سمت در و قبل از این‌که خارج بشه گفت:
- عه یادم رفت گفت میره وسایلش رو از ماشین بیاره الان میاد.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #23
مهیسا: وای امیرم امروز رفتم آتلیه وقت گرفتم برای روز دوشنبه که با هم بریم عکس یادگاری بگیریم داشته باشیم برای همیشه‌امون.
الینا: مهیسا اول بذار حداقل یه جشن نامزدی داشته باشین بعد فکر این عکس گرفتنای یادگاری باش.
امیر: چرا به‌جای این‌که وقتت رو صرف این چیز‌های الکی کنی نمیری باشگاه یکم لاغر بشی؟
مهیسا: من که از اندامم راضیم حالا چه چاق چه لاغر تو خودت همین‌جور من رو پسندیدی.
امیر: مامان و بابا این‌جور پسندیدنت؟!
مهیسا با پوزخند کوتاهی به امیر خیره شد و سری تکون داد‌ و بعد نگاهی به من کرد و پشت چشمی نازک کرد و در حالی که با سر انگشت‌هاش شالش رو برای باد زدن به خودش تکون می‌داد و چشم‌هاش رو به سقف دوخته بود با لحن تمسخر بر انگیزی گفت:
- هوف، چه هوا خفه‌اس نمی‌تونم نفس بکشم.
فوری منظورش رو گرفتم و من هم گفتم:
- عزیزم می‌تونی بری حیاط و اون‌جا بشینی.
الینا پوزخند زد و گفت:
- دیگه حتما باید لاغر کنی مهی جون.
مهیسا کارد می‌خورد خونش در نمی‌اومد هرچی می‌گفت الینا یا خود امیر یه جواب از آستینشون براش در میاوردن که بزنن تو ذوقش طفلی.
***
موبایلم توی دستم شروع به زنگ خوردن کرد نگاهی به صفحه‌اش انداختم اسم علیرضا هم دانشگاهیم روی صفحه خود نمایی می‌کرد.
پریسا: الو؟
علیرضا: سلام پریسا خانم شناختی؟
پریسا: آره شناختم علیرضا هستی درسته؟
علیرضا: آره خودمم خوبین شما؟
پریسا: ممنون به خوبی کاری داشتی؟
علیرضا: آره راستش شماره ملیکا خانم رو می‌خواستم‌.
با تعجب به سمت اتاق رفتم و جواب دادم.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #24
پریسا: شماره ملیکا رو می‌خوای چی‌کار؟!
علیرضا: راستش کار واجبی باهاشون دارم خدمت خودشون عرض کنم اگه جایز دونستن خودشون به شما میگن.
پریسا: باشه الان برات می‌فرستم.
بعد از خداحافظی سریع با ملیکا تماس گرفتم و قضیه رو بهش گفتم اون هم گفت که اشکال نداره و شماره رو بهش بدم؛ من هم شماره رو براش ارسال کردم.
وقتی رفتم پایین دیدم که مهیسا یه نگاه تمسخر آمیزی بهم انداخت.
بالاخره متوجه میشم چه سری داره این دختر.
امیر: خب دیگه مهیسا و الینا بلند شین ببرمتون خونه.
الینا: پس پری چی؟!
امیر: فعلاً شما رو برسونم بعد میام دنبالش.
مهیسا: وا عزیزکم خب چه کاریه ما که همه مقصدمون یکیِ و جا به اندازه کافی هم هست.
امیر فقط نگاهی به دوتاشون انداخت و با یه منتظرم دم در رفت بیرون.
مهیسا و الینا هم نگاهی به من انداختن و رفتن دنبال امیر.
خودم هم متعجب شدم و می‌خواستم هر چه سریع‌تر ببینم دلیل این کارش چی بود به قول مهیسا ما که مقصدمون یکیِ و جا هم به اندازه کافی تو ماشین بود پس دلیلش چی می‌تونست باشه؟!
بلند شدم برم طبقه بالا که آیفون رو زدن. متعجب از این‌که کی این وقت شب قرار بود بیاد به سمت آیفون رفتم ولی کسی رو ندیدم و فقط تاریکی بود اما دوباره آیفون زده شد.
پریسا: بله، بفرمایید!
اون فرد: ... .
پریسا: ببخشید شما کی هستید؟!
اون فرد: در رو باز کن.
وحشت زده از صدای اون پسر سریع آیفون رو گذاشتم و به عقب رفتم.
گوشی رو از روی اپن آشپزخونه برداشتم و به دنبال شماره امیر می‌گشتم که بالاخره پیداش کردم اما حیف که دیر شده بود. دستی روی شونه‌ام قرار گرفت با هین کوتاهی برگشتم که یه پسر بلند قامت رو دیدم موهای و مشکی دماغ و دهن متناسب صورت استخونی و چشم‌های مشکی و مژه‌های بلند.
صورت قشنگی داشت اما نگاهش خیلی بد بود.
با ترس یک قدم عقب رفتم اما اون جلو نیومد با اون پوزخندش گفت:
- آخی ترسیدی؟!
پریسا: ت... تو کی هستی؟!
پسر: نترس مزاحم نیستم همسایه جدیدم اومدم فقط یکم با هم صحبت کنیم.
بعد از حرفش یه قدم نزدیک شد.
می‌خواستم همون‌جا زار بزنم اما می‌دونستم بدتر میشه.
دستش رو روی بازوم قرار داد که داد زدم و گلدون روی اپن رو پرت کردم سمتش اما جا خالی داد و فاصله بینمون رو به صفر رسوند.
اشک از چشم‌هام اومد پایین و مجبور شدم چشم‌هام رو محکم روی هم قرار بدم دیگه ناامید شده بودم و کاری از دستم بر نمی‌اومد فقط آرزوی مرگ توی دلم بود اما با صدای در سالن از من فاصله گرفت.
امیر با فریاد گفت:
- داری چه غلطی می‌کنی مرتیکه؟!
و تا رسید بهش یه مشت خوابوند کنار چشمش.
با شوک نشستم روی زمین و نگاهم رو به درگیری اون دو نفر دوختم اما اصلاً حواسم پی هیچ کدومشون نبود.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #25
دست و پاهام می‌لرزید دلم یه جوری شده بود انگار حالت تهوع داشتم. قطره اشکی از گوشه چشم چپم با سماجت خودش رو پایین کشید.
بغض توی گلوم حس خفگی بهم می‌داد؛ اگه بلایی سرم میومد اونوقت... .
بزرگترین شانسم رسیدن سر وقت امیر بود.
بعد از چند دقیقه یا شاید هم بیشتر امیر یه لگد دیگه نثار اون پسر کرد و زیر ل*ب فحش رکیکی بهش داد و پسره که تقریباً جنازه شده بود رو زیر بغلش رو با خشونت گرفت و به سمت حیاط برد.
آروم بلند شدم و رفتم سمت اتاق‌ خوابم و سریع رفتم توی حمام و در رو آروم بستم و پشت در نشستم.
صدای قدم‌های امیر از پشت در اومد و بعد صدای ضربه‌ایی که به در زد.
امیر: پری، بیا بیرون پسره دیگه تا شعاع هشتاد کیلومتریت هم پیداش نمیشه تموم شد بیا بیرون لطفا و تا وقتی هم که مامانت‌اینا برنگشتن خونه ما می‌مونی.
بغضم هنوز توی گلوم سنگینی می‌کرد ولی اشکام مثل ابر بهار پایین می‌ریختن کاش مامان‌اینا سریع بیان احساس غریبی بدی نسبت به اطرافیان بهم دست داده بود دوست داشتم تنها باشم ولی از تنهایی هم می‌ترسیدم.
اشکای مزاحم که یه سره می‌ریختن رو پاک کردم و با سری پایین در رو باز کردم.
امیر چند ثانیه رو به روم موند و بعد به سمت در اتاق رفت و منم به دنبالش حرکت کردم.
***
نگاهی به ملیکا که هیجان زده داشت درمورد حرف‌هایی که علیرضا بهش زده به ما می‌گفت کردم.
ملیکا: وای خدای من باورم نمی‌شه بخاطر من توی روی پدر و مادرش در اومده و بهشون گفته که می‌خواد نامزدی رو بهم بزنه اونم بخاطر من وای یکی من رو بگیره الانِ که پس بیوفتم.
سها با لب و لوچه آویزون و اخم‌های در هم نگاه ملیکا می‌کرد آخرشم طاقت نیاورد و با حالت تشر به ملیکا گفت:
- بسه بابا نکنه اون موقعه که اینا رو بهت گفته این کولی بازیا رو در می‌آوردی آبرومونو بردی تو فضا؟!
ملیکا: اَه خفه سهی بجای خوشحال شدنته؟
یهو سها قیافه‌اش رو به طرز مسخره‌ای شاد کرد و با صدای تو دماغی و بلندی گفت:
- وای عشقم خیلی خوشحالم یه‌ منگل بدتر از خودت عاشقت شده هاها.
ملیکا پوکرفیس نگاهش کرد و گفت:
- منگلم خودتی حسود بخیل.
درحالی که سرم توی جزوه بود و داشتم مطالب رو تند تند و با دست خط خرچنگ قوباغه‌ای می‌نوشتم گفتم:
- ملیکا به قول سها واقعاً اینجور که نکردی وقتی حرفاش رو بهت گفت؟!
ملیکا شاکی از اینکه ما این بحث رو پیش کشیدیم گفت:
- اَه مگه اسکلم ایش آبرومو بردید آبروتون بره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #26
با حرف ملیکا خنده‌امون گرفت و سری تکون دادیم.
با ویبره گوشی سها که زیر دستم بود گوشی رو به سمت سها هل دادم و با دست به بازوی سها زدم که متوجه بشه.
سها با دیدن صفحه گوشی اخمی کرد و آروم از کنارمون بلند شد و فاصله گرفت بعد جواب داد.
همینجور که چشمم به سها بود گوشم پی حرف‌های ملیکا هم بود یهو سها دستش رو توی هوا تکون می‌داد جوری که انگار کسی رو به روش باشه بعد هم قطع کرد و حالت عادی خودش رو حفظ کرد اومد سمت ما.
سها: خب ادامه می‌دادی.
ملیکا: تموم شد دیگه ادامه نمی‌دم کاملاً مشخص حرف‌هام براتون اهمیت نداره اصلا شما رفیق نیستین.
بعدش هم سرشو تو گوشی کرد و با لبخند یه چیزایی تایپ کرد.
یهو سرم تیر کشید و صحنه‌های کوتاهی توی ذهنم نقش می‌بستن و دوباره تاریک می‌شد.
یه پسر و خودم توی پارک بودیم.
خودم لبه‌ی پنجره؛ پسری که کاملاً نزدیک صورتم بود و گفت هیچ حسی بهت ندارم. امیر که یه سیلی محکم توی صورتم زد و فرزاد و امیر که داشتن با سرخوشی به اون پسره دست می‌دادن. یه چیزای آشنا یه صحنه‌های آشنایی داشتن جلوی چشمم و ذهنم عبور می‌کردن.
دوباره تکرار شدن و سرم گیج می‌‌رفت و انگار که با سوزن دارن به سرم آسیب می‌زنن.
بلند شدم که برم صورتم رو آبی بزنم ولی چشم‌هام سیاهی رفت و افتادم زمین.
سها و ملیکا دو طرف دست‌هام رو گرفتن و سعی کردن بشینم روی صندلی؛ اما نمی‌تونستم حرکت کنم و تمام وزنم روی سها و بیشتر ملیکا بود.
***
زندایی: خوب شد که آوردینش ممنونم ازتون.
سها در حالی که داشت نگاه اطراف می‌کرد چشم‌هاش رو به سمت من بعدم به زندایی دوخت و گفت:
-اِم، خواهش می‌کنم پری مثل خواهرمونه فقط به چشم دوست نمی‌بینمش.
تو دلم گفتم "چه لفظ قلمی هم میاد عق".
زندایی شربت گل رو به سمتم گرفت و گفت:
- بخور عزیزم رنگ به روت نمونده.
شربت رو ازش گرفتم و یه نفس خوردم همه‌اش رو چون خیلی شربت گل دوست داشتم.
امیر یهویی وارد اتاق شد و گفت:
- الینا تو پاو... .
با دیدن من توی اون وضعیت و لیوان توی دستم و چهره‌های آشفته زندایی و سها و ملیکا با تعجب پرسید:
- اینجا چخبره؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #27
خودم رو یکم زیر پتو قایم کردم و نگاهم رو بهش دوختم.
زندایی: مثل اینکه حالش بد شده آوردنش خونه.
امیر: چرا چطور حالش بد شده کسی مزاحم شده بود؟
سها: نه... نه مزاحم چی کی بخواد مزاحم بشه؟! فقط نمی‌دونیم چی شو یهویی سرش گیج رفت همین.
امیر سری تکون داد و گفت:
- اگه چیزی احتیاج بود یا حالش بد شد بهم اطلاع بدید؛ من رفتم خداحافظ.
زندایی: به سلامت پسرم.
- زندایی الینا کو؟
زندایی: خودشو مهیسا رفتن تا بازار غروب برمی‌گردن.
توی دلم گفتم ای کاش اون عجوزه همراهش نباشه.
کم‌کم حالم بهتر شد و با سها و ملیکا شروع به حرف زدن کردم اما اون بین یه تصاویر محو از یه پسر و امیر یا فرزاد یا خودم می‌دیدم همونایی که چندساعت قبل دیده بودم!
کم‌کم هوا رو به تاریکی رفت و سها یه آژانس گرفت و خودش و ملیکا رفتن. با رفتن اونا انگار جو خیلی برام سنگین و غریب طور بود ترجیح دادم کتاب موردعلاقه‌ام رو بخونم.
با خوندن کتاب چشم‌هام سنگین شدن و به خواب رفتم.
با لبخند به پسری که قدش یکم ازم بلندتر بود و موهای تقریبا پر پشتی داشت و مشکی بودن خیره نگاه می‌کردم.
پسر: پریسا، چیزایی که میگم شاید برات خوشایند نباشه. من... من نمی‌تونم باهات باشم.
لبخندم محو شد پسر جسورانه سرش رو بالا گرفت و گفت:
- دوست ندارم حتی یه سر سوزن. لطفاً دیگه توی زندگیم نباش.
بلند شدم ولی از یه جای بلند مثل پرتگاه افتادم و باعث شد از خواب به شدت بپرم‌.
نفس عمیق کشیدم و با گریه ع*ر*ق پیشونیم رو گرفتم و آروم اسمش رو زمزمه کردم.
- سام!
***
به تصویر محوی که ازم توی شیشه دودی پنجره افتاده بود خیره بودم. شاید الان که همه چیز رو به یاد آوردم زندگی تغییر کنه ولی کسی متوجه نشه که چیزی به یاد آوردم شاید همین نگفتن و خودم رو زدن به اون راه و دنیای تاریکی سابق کمک کنه پیداش کنم و آروم آروم انتقامم رو ازشون بگیرم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #28
در اتاق رو باز کردم و راه‌پله‌ها رو در پیش گرفتم و به سمت پایین راه افتادم.
صدای الینا و مهیسا که داشتن می‌خندیدن میومد الینا با لحن تمسخر آمیزی خطاب به مهیسا گفت:
- دختره احمق‌تر از اونیِ که فکرش رو می‌کنی.
پله آخر رو رفتم و گردنم رو خم کردم سمتشون که هر دوتاشون نگاهشون بهم افتاد الینا فوراً از کنار مهیسا بلند شد و اومد طرف من و با لحن صمیمانه‌ایی پرسید:
- چیشده بود اومدم اتاق پیشت مامان گفت امروز حالت بد شده نیاز به استراحت داری!
- آره یکم سرگیجه داشتم مج... ‌.
مهیسا وسط حرفم پرید و با مسخرگی و لحن بدی گفت:
- فقط برای یه سرگیجه ساده این‌جور شدی؟! وای به حال زمانی که ازدواج کنی و باردار بشی اون موقعه حتماً می‌خوای هر روز بیمارستان پلاس شی!
الینا چشم غره‌ای بهش رفت و درحالی که چشم دوخته بود بهم خطاب به مهیسا گفت:
- مهیسا سرگیجه چیز بدیه خودت رو یادت نیست یه بار دستت یه خراش کوچیک برداشت تا یه هفته جیغ و داد می‌کردی و حتی به زور رفتی بیمارستان آخرشم یه چسب زخمم حتی بهت ندادن.
مهیسا ابروش رو از حرص بالا داد و روش رو اون‌ور کرد.
همونجور که نگاه ساعت مچی روی دستم می‌کردم با لبخند و آروم ولی جوری که بشنون گفتم:
- مهیسا جان توی حرف هر کی دلته بپر ولی اگه بخوای توی حرف من بپری باید قبلش از بودجه توی حسابت اطلاع داشته باشی که بتونی یه قبر برا خودت جور کنی. من اصلاً با این موضوع کنار نمی‌آم... .
بعدم نگاهی با همون لبخند که شاید براش ترسناک باشه انداختم و به سمت آشپزخونه رفتم.
***
فرزاد: الو پری؟
_ بله؟
فرزاد: بیا دیگه من کار دارم همینجورشم این چند روز وقتم الکی بخاطر یه مراسم عقد دو هزاری گرفته شده توام درک کن لطفاً
- خیلی غر می‌زنی یکم تحمل کن اومدم، بیا تموم شد.
روسریم رو روی سرم درست کردم و بعد از تشکر و خداحافظی از زندایی‌اینا از خونه بیرون زدیم.
از اینکه مامان‌اینا برگشتن کلی خوشحال بودم چون خونه دایی جو کسل کننده و غریبه‌ایی بهم دست می‌داد. عینک دودی رو روی چشم‌هام تنظیم کردم و خودم رو توی آینه کوچیکی که همیشه همراهم هست نگاه کردم و گفتم:
- فرزاد.
فرزاد: هوم؟
- روژان چه شکلی شده بود؟!
فرزاد: شاید باورت نشه ولی مثل آدم لباس می‌پوشید و مثل آدم حرف میزد و مثل آدمم رفتار می‌کرد؛ خلاصه آبرومون رو خوب حفظ کرد.
زیر لب یه شکر خدا گفتم و آهنگ رو پلی کردم ولی با پیچیدن موسیقی توی فضا یهو بغض ته گلوم که تا الان آروم نشسته بود شروع کرد به ورجه وورجه... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #29
باورم نمی‌شد هنوزم این آهنگ رو داشتم شاید اگه حافظه‌ام رو به دست نمی‌آوردم این آهنگ رو به یاد نمی‌آوردم و با لذت گوشش می‌دادم اما... .
فرزاد: پریسا این چند روز بدون ما خوش گذشت؟!
لعنتی الان باید این سوال رو بپرسی؟ حتی نمی‌تونستم حرکت کنم می‌ترسیدم با کوچیک‌ترین حرکت فرو بپاشم و لو برم هر طور بود با همون بغض در حالی که داشتم شیشه ماشین رو پایین می‌آوردم ‌که بغض صدام توی برخورد شدید باد گم بشه جواب دادم:
_ بد نبود؛ شما چی بدون زندگی کردن با من راحت بودین؟!
فرزاد با لبخند برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت و عینکش رو از چشمم گذاشت روی موهاش و گفت:
- راستش رو بخوای خیلی خوش گذشت. ولی خب تا وقتی که روژان بود هم نیازی به حس کردن جای خالیت رو نداشتیم.
بعدم شروع کرد به خندیدن.
- اِ یعنی من رفتارام مثل روژانه؟ غرورم شکست هعی.
فرزاد: مثلش نیست ولی هر دوتاتون در یه حد رو اعصابین‌‌.
- واقعاً که.
فرزاد همچنان یه نگاهی بهم انداخت و خندید.
***
فادیا: وای بعدشم لباسش از دو طرف ساتن داشت و سفید و گلبهی رنگ بود خیلی خوشگل بود، خیلی.
مامان: کجاش خوشگل بود خیلی زشت بود خیلی جلف بود اَه من که خوشم نیومد.
بخاطر حرف مامان خیلی خوشحال شدم و با لبخند پیروزمندانه‌ای به فادیا نگاه کردم که با حرص گفت:
- وای مامان تو رو خدا اینا رو به کسی نگی بیچاره خیلیم خوب بود.
بعدشم رو به من با تشر گفت:
- تو چته نیشت باز شده حالا خودتم می‌بینیم روز عادت چی می‌پوشی‌.
بعدم بلند شد و رفت توی حیاط.
مامان: وا این چشه انقدر سنگ روژان رو به سی*ن*ه میزنه؟!
- ولش کن بابا این اسکله.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #30
بعد از شام کلی با فرزاد و فادیا کل‌کل کردم و آخر سر هم توی حال روی راحتی خوابم برد که فرداش کلی گردنم صدای تق و توق استخوناش می‌اومد و درد می‌کرد.
فادیا: آخيش خوبت رفت.
- خدا به دشمن آدمم همچین سنگدلی رو اعطا نکنه، آخ!
فادیا: ایش حالا خوبه بالش خودت رو گذاشتیم زیر سرت؛ اگه اون رو نمی‌ذاشتم چیکار می‌کردی‌؟!
- خفه شو فادیا حوصله‌ات رو ندارم گم شو از جلو نگاهم.
فادیا: خفه هم شدی.
و سریع برای اینکه جواب من رو نشنوه رفت طبقه بالا.
- احمقِ ماست.
مامان: پریسا، یکی باهات کار داشت صبحی تماس گرفت یادم رفت بهت بگم!
- کی بود؟
مامان: نمی‌دونم یه صدای مردونه داشت گفت همکلاسیته.
ابروم رو بالا دادم و یه آهان زیر لب گفتم و در حالی که دستم به گردنم که کج گرفته بودمش بود به سمت سرویس بهداشتی رفتم.
***
امیر: نه خانم محترم دیگه درد نمی‌گیره توی فکر نباشین‌.
خانم: خیلی ممنونم ازتون خسته نباشین.
امیر: خواهش می‌کنم.
نگاهی به من انداخت و با لبخند و حالت شوخی گفت:
- وقت قبلی دارین؟
سرم رو مغرور بالا گرفتم و با صدای رسا گفتم:
- مگه آدم‌های خاص هم وقت قبلی واجبه براشون؟
سرش رو پایین گرفت و خنده‌ای کرد و تکونی به سرش داد و از جلوی در کنار رفت منم در حالی که هنوز چشمم بهش بود از کنارش گذشتم و وارد اتاق شدم.
نفس عمیقی کشیدم بودی مواد ضدعفونی تا مغز و استخونم پیش رفت.
- چه خفن!
امیر: خداروشکر مثل تو بی سلیقه نیستم.
چشم غره‌ای بهش رفتم که با خنده گفت:
- چی شد که راهت رو کج کردی اینورا؟
- گفتم بیام حدأقل با خودم یکم خوش شانسی بیارم تو مطبت شاید مشتریات زیاد شد.
تکیه داد به صندلی این رو از گوشه چشم دیدم چون نگاهم به تابلوی رو به رو بود و پوزخندی که از عکسشون رو لبم شکل گرفته بود.
امیر: اون‌ها مشتری نیستن بیمار یا همون مریضن.
- همون حالا مشتری‌ها هم پول میدن دیگه اینا هم پول میدن فرقی نداره تو زیادی سخت می‌گیری.
امیر: درس‌هات رو هم این‌جور می‌خونی؟!
- آره روش دلنشینیه. چه عکس باحالی.
یهو در باز شد و بعد از چند ثانیه طولانی صداش مغزم رو سلول به سلولم رو متلاشی کرد... .
سام: چطوری مرد.
لبم و به دندون گرفتم رنگ امیر پرید ناخونم رو توی دستم فرو کردم امیر آب دهنش رو قورت داد برای یک ثانیه چشم به زمین دوختم و لبخندم رو برگردوندم و به امیر زل زدم نزدیک شد و پشت سرم ایستاد. امیر ثابت بود کم‌کم تکون خورد و خیلی آروم گفت:
- سام؟! اینجا چیکار می‌کنی؟
سام صندلی که روش نشسته بودم رو دور زد و در حالی که داشت با امیر حرف میزد:
- استقبال با شکوهی بود گفتم اولین جایی که میام پی... .
حرفش نصفه موند نگاهم کرد نگاهش کردم تا مغز و استخونش رو می‌خواستم آتیش بزنم. یه قدم برداشت سمتم بلند شدم حالا قدم بلندتر شده بود و دقیقاً چشم‌هام روبه روی چشم‌هاش قرار داشت.
سام: اوه... ‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا