وقتی وارد خونه شدم تصورم بهم ریخت و برخلاف چیزی که فکر میکردم همه جا بهم ریخته بود و زیاد هم وسیله توی ساختمون نبود؛ برگشتم سمت آرمان و با خنده گفتم:
- بمب اومده؟
آرمان: نه اینجا چون نو سازه همینجوری وسایل رو گذاشتن تا بعداً مرتبشون کنن حالا اگه وقت شد یکم جمع و جورشون میکنیم.
توی دلم گفتم:
- زِکی، چقدر هم سریع من رو شریک کرد.
اما فقط سرم رو تکون دادم و رفتم سمت دوتا اتاقخواب که توی یه راهروی کوچیک و باریک بودن.
یکی از اتاقا پنجرهاش میخورد به پشت ساختمون که یک متر شاید هم کمتر فاصلهاش میشد با دیوار و فضای اتاق رو تاریک میکرد از اتاق بیرون رفتم و به سمت اون اتاق دیگهایی حرکت کردم این یکی یکم دلبازتر بود چون کمد دیوارش آینه داشت و جا بازتر بود پنجرهاش هم سمت باغ درمیومد و مهمتر از همه رنگ کاغذ دیواریهاش بود که کرمی و طلایی رنگ بودن.
دیگه حوصله نداشتم برم طبقه بالا و اتاقها رو ببینم و واجبتر از اون نمیتونستم چمدون به اون سنگینی رو بردارم و بکشم بالا.
خواستم برگردم و به آرمان بگم که این اتاق رو انتخاب کردم که دیدم خودش توی چهارچوب در منتظره انگار و سرش رو با اخم توی گوشی فرو کرده و یه چیزایی تایپ میکنه.
- خب من این اتاق رو میخوام.
آرمان: بالا هم اتاق هستها!
- نه نمیتونم برم همینجا خوبه.
آرمان سرش رو تکون داد و زیر لب گفت: "هرجور میلته"
***
موقع شام بود و چون میز ناهارخوری نبود سفره رو روی زمین انداختیم و شروع کردیم به شام خوردن در اون حین آرمان جوری که انگار یه چیزی یادش اومده گفت:
- یادمِ اون موقعه که فراموشی نداشتی همیشه از من ایراد میگرفتی.
این یکی رو واقعا یادم نبود؛ با کنجکاوی نگاهم رو بهش دوختم که گفت:
- همیشه بحثت با من این بود که چرا انقدر ساکتم چرا کم حرف میزنم چرا توی جمع نیستم چقدر حس منفی دارم و این حرفها.
- خب؟
آرمان: هیچی دیگه میخوام بهت بگم یک هفته با کسی که حس منفی داره و خیلی هم کم حرفه قراره زندگی کنی هر موقعه حس کردی توی جهنمی میتونی بری یکم اطراف یه دوری بزنی و بیای.
- عجب؟ پس تو هم بدون با وجود من هم پر حرف میشی هم این حس منفی ازت دوز میشه دور هم نشه دورش میکنم.
آرمان با خنده سری تکون داد و بقیه غذاش رو خورد.
- بمب اومده؟
آرمان: نه اینجا چون نو سازه همینجوری وسایل رو گذاشتن تا بعداً مرتبشون کنن حالا اگه وقت شد یکم جمع و جورشون میکنیم.
توی دلم گفتم:
- زِکی، چقدر هم سریع من رو شریک کرد.
اما فقط سرم رو تکون دادم و رفتم سمت دوتا اتاقخواب که توی یه راهروی کوچیک و باریک بودن.
یکی از اتاقا پنجرهاش میخورد به پشت ساختمون که یک متر شاید هم کمتر فاصلهاش میشد با دیوار و فضای اتاق رو تاریک میکرد از اتاق بیرون رفتم و به سمت اون اتاق دیگهایی حرکت کردم این یکی یکم دلبازتر بود چون کمد دیوارش آینه داشت و جا بازتر بود پنجرهاش هم سمت باغ درمیومد و مهمتر از همه رنگ کاغذ دیواریهاش بود که کرمی و طلایی رنگ بودن.
دیگه حوصله نداشتم برم طبقه بالا و اتاقها رو ببینم و واجبتر از اون نمیتونستم چمدون به اون سنگینی رو بردارم و بکشم بالا.
خواستم برگردم و به آرمان بگم که این اتاق رو انتخاب کردم که دیدم خودش توی چهارچوب در منتظره انگار و سرش رو با اخم توی گوشی فرو کرده و یه چیزایی تایپ میکنه.
- خب من این اتاق رو میخوام.
آرمان: بالا هم اتاق هستها!
- نه نمیتونم برم همینجا خوبه.
آرمان سرش رو تکون داد و زیر لب گفت: "هرجور میلته"
***
موقع شام بود و چون میز ناهارخوری نبود سفره رو روی زمین انداختیم و شروع کردیم به شام خوردن در اون حین آرمان جوری که انگار یه چیزی یادش اومده گفت:
- یادمِ اون موقعه که فراموشی نداشتی همیشه از من ایراد میگرفتی.
این یکی رو واقعا یادم نبود؛ با کنجکاوی نگاهم رو بهش دوختم که گفت:
- همیشه بحثت با من این بود که چرا انقدر ساکتم چرا کم حرف میزنم چرا توی جمع نیستم چقدر حس منفی دارم و این حرفها.
- خب؟
آرمان: هیچی دیگه میخوام بهت بگم یک هفته با کسی که حس منفی داره و خیلی هم کم حرفه قراره زندگی کنی هر موقعه حس کردی توی جهنمی میتونی بری یکم اطراف یه دوری بزنی و بیای.
- عجب؟ پس تو هم بدون با وجود من هم پر حرف میشی هم این حس منفی ازت دوز میشه دور هم نشه دورش میکنم.
آرمان با خنده سری تکون داد و بقیه غذاش رو خورد.