ویرایش کتاب

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #51
وقتی وارد خونه شدم تصورم بهم ریخت و برخلاف چیزی که فکر می‌کردم همه جا بهم ریخته بود و زیاد هم وسیله توی ساختمون نبود؛ برگشتم سمت آرمان و با خنده گفتم:
- بمب اومده؟
آرمان: نه اینجا چون نو سازه همین‌جوری وسایل رو گذاشتن تا بعداً مرتبشون کنن حالا اگه وقت شد یکم جمع و جورشون می‌کنیم.
توی دلم گفتم:
- زِکی، چقدر هم سریع من رو شریک کرد.
اما فقط سرم رو تکون دادم و رفتم سمت دوتا اتاق‌خواب که توی یه راه‌روی کوچیک و باریک بودن.
یکی از اتاقا پنجره‌اش می‌خورد به پشت ساختمون که یک متر شاید هم کمتر فاصله‌اش می‌شد با دیوار و فضای اتاق رو تاریک می‌کرد از اتاق بیرون رفتم و به سمت اون اتاق دیگه‌ایی حرکت کردم این یکی یکم دلبازتر بود چون کمد دیوارش آینه داشت و جا بازتر بود پنجره‌اش هم سمت باغ درمیومد و مهم‌تر از همه رنگ کاغذ دیواری‌هاش بود که کرمی و طلایی رنگ بودن.
دیگه حوصله نداشتم برم طبقه بالا و اتاق‌ها رو ببینم و واجب‌تر از اون نمی‌تونستم چمدون به اون سنگینی رو بردارم و بکشم بالا.
خواستم برگردم و به آرمان بگم که این اتاق رو انتخاب کردم که دیدم خودش توی چهارچوب در منتظره انگار و سرش رو با اخم توی گوشی فرو کرده و یه چیزایی تایپ می‌کنه.
- خب من این اتاق رو می‌خوام.
آرمان: بالا هم اتاق هست‌ها!
- نه نمی‌تونم برم همین‌جا خوبه.
آرمان سرش رو تکون داد و زیر لب گفت: "هرجور میلته"
***
موقع شام بود و چون میز ناهارخوری نبود سفره‌ رو روی زمین انداختیم و شروع کردیم به شام خوردن در اون حین آرمان جوری که انگار یه چیزی یادش اومده گفت:
- یادمِ اون موقعه که فراموشی نداشتی همیشه از من ایراد می‌گرفتی.
این یکی رو واقعا یادم نبود؛ با کنجکاوی نگاهم رو بهش دوختم که گفت:
- همیشه بحثت با من این بود که چرا انقدر ساکتم چرا کم حرف میزنم چرا توی جمع نیستم چقدر حس منفی دارم و این حرف‌ها.
- خب؟
آرمان: هیچی دیگه میخوام بهت بگم یک هفته با کسی که حس منفی داره و خیلی هم کم حرفه قراره زندگی کنی هر موقعه حس کردی توی جهنمی میتونی بری یکم اطراف یه دوری بزنی و بیای.
- عجب؟ پس تو هم بدون با وجود من هم پر حرف میشی هم این حس منفی ازت دوز میشه دور هم نشه دورش می‌کنم.
آرمان با خنده سری تکون داد و بقیه غذاش رو خورد.
 

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #52
صبح با صدای مزخرف آلارم موبایلم از خواب بیدار شدم و با چشم‌های نیمه باز رفتم سمت میز تحریری که حدودا یک متر ازم فاصله داشت و با چند ضربه تقریبا محکم روی صفحه که وارد کردم صدا خاموش شد و دوباره به رخت خوابم برگشتم و تا پلکم گرم شد صدای آیفون بلند شد مشتم رو به بالش کوبیدم و لعنتی به شخصی که کله سحر مثل چی اومده بود ما رو آواره کرده بود فرستادم.
سریع بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و به طرف آیفون رفتم و بدون اینکه بپرسم در رو باز کردم.
در ورودی رو باز کردم و نگاهی به حیاط انداختم یه دختر قد بلند با پوست تیره و موهایی که حالت خرمایی داشت و صورتی کشیده و لباس‌هایی تقریبا لش و گشاد و با لبخندش که دهنش رو یکم بزرگتر از حد معمول کرده بود داشت تقریبا با سرعت به سمتم میومد تازه چشمم به دستش خورد یه کاسه چینی بزرگ دستش بود که ازش بخار بالا می‌رفت.
وقتی بهم رسید چند ثانیه لبخند روی لبش محو شد ولی دوباره انگار که بزور لبخند میزنه شروع به حرف زدن کرد:
- آم. سلام ببخشید این وقت صبح مزاحم شدم آخه دیشب شنیدم آقا آرمان اومدن چند روزی بمونن بخاطر کارشون گفتم براشون یه صبحونه ناقابل بیارم که زحمت بیرون رفتن براشون کم بشه.
و بعد از چند ثانیه انگار که چیزی یادش بیاد اضافه کرد:
- اوه ببخشید حواسم نبود خودم رو معرفی نکردم من شراره‌ام.
من که هنوز منگ خواب بودم و حوصله پرحرفی‌های این دختر بلند قد رو نداشتم بزور لبخندی زدم و بی ربط به موضوع معرفی گفتم:
- خوشبختم؛ مگه آرمان رو از چه موقعی می‌شناسین؟!
شراره: خب سه چهارسال میشه آخه آقا آرمان خیلی حق به گردن ما دارن خدا خیرشون بده انقدر که آدم خوبی هستن هر چقدر که بگم کم گفتم ازشون.
بعد کمی صداش رو پایین آورد و با حالت شکاکی گفت:
- شما نامزدشین؟!
یه لحظه جا خوردم از این همه جسارت کلامش برای همین لبخندم رو جمع کردم و کاسه چینی که حلیم داغ رو باهاش پر کرده بودن گرفتم و بدون جواب دادن به سؤالش گفتم:
- ممنون بخاطر صبحانه حتما به آقا آرمان میگم.
خواستم در رو ببندم که صدای آرمان از پشت سرم اومد که با یکم ذوق گفت:
- اوه شراره چطوری دختر؟
شراره ولی با کلی ذوق یهو من رو کنار زد و رفت رو به روی آرمان ایستاد و گفت:
- سلام پسر کلی دل تنگت بودم مامان همه‌اش از تو میگه چپ میره میگه آرمان راست میاد میگه آرمان وقتی شنید که اومدی برای چند روز کلی ذوق کرد و گفت حتما باید بیاد دیدنت.
بعد هم یه زیر چشمی جوری که انگار داره یه موجود اضافه و احمق رو می‌بینه نگاهی بهم انداخت و گفت:
- البته اگه اجازه باشه و برای اومدنمون مشکل پیش نیاد.
برای یه لحظه ولی تا آخر عمر از اون دختر متنفر شدم واقعا مثل اسمش شرور بود از حرفش آتیش گرفتم خواستم جواب بدم که آرمان انگار متوجه شد دختره چه خبطی کرده برای همین با هول گفت:
- چی میگی دختر این چه حرفیه حتما بیاین اگه خودت نمی‌خوای که بیاین دیگه تهمت برای چی می‌زنی به ما؟!
از جوابی که آرمان داده بود خوشم اومد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #53
شراره: تهمت چیه قدمت رو چشم؛ پس منتظریم حتما بیاین.
بعدم با نگاهی کوتاه با من خداحافظی کرد و از در خارج شد.
بعد از رفتنش آرمان داخل شد و با کلافگی حرفش رو به زبون آورد:
- هرموقعه که میام دیگه ول کن نیستن حتما باید با همون خستگی بری سر بزنی بهشون.
بعدم نگاهی بهم انداخت و با حالت شوخی گفت:
- یه داداش هم داره مجرده.
با پام آروم به پاش زدم و با اخم گفتم:
- داری حد و مرز رو از بین می‌بری جناب، حواست باشه.
با خنده سری تکون داد و نگاه ساعتش کرد و خیلی خونسرد گفت:
- نیم ساعت دیگه باید بریم برای بازدید از مکان‌.
- چرا الان میگی به من آخه؛ نباید حاضر بشم... .
در حال ادامه دادن بودم که خیلی آروم با نگاه خیره‌اش بهم گفت:
- الان بجای این حرف‌ها باید حاضر و آماده منتظر من بودی که حاضر باشم.
بدون حرف خیره بهش کاسه‌ی حلیم رو سمتش گرفتم و اون هم با لبخند از دستم گرفتش و به سمت اتاق اشاره کرد که برم حاضر بشم.
***
آرمان: مگه آقای ستوده این‌جا سهم ندارن پس چرا خودشون رو کنار می‌کشن از کار؟!
مهندس: درسته سهم دارن ولی ایشون میگن باید شریک زمین‌های بالا هم بشن که بتونن کمک کنن.
آرمان: مگه آب خوردنه بخواد اون‌ها رو شریک بشه کی همچین وعده‌ایی بهشون داده که اگه شریک بشن می‌تونن این‌جا هم فعالیت داشته باشن؟
مهندس: زمین‌های شهرک اون‌جور که ستوده میگه از زمین‌های این‌جا با ارزش‌تره.
آرمان به سمتم برگشت و خیلی خونسرد و بدون عصبانیت دفترچه رو از دستم گرفت و چندتا اسم خط زد و بعد رو به من کرد و گفت:
- آقای ستوده هر چی که با ما شریک هستن رو بهشون پس بدید در اون صورت به راحتی میرن و شریک زمین‌های شهرک جدید میشن.
مهندس با تعجب روبه آرمان گفت:
- اما ستوده اون‌قدر نداره که بتونه با پشتیبانی اون‌ها شهرک رو هم شریک بشه.
آرمان بدون حرف فقط لبخندی زد و بعد روی شونه مهندس کوبید و عینکش رو روی چشم‌هاش گذاشت و به سمت خیابون حرکت کردیم.
فکرش رو نمی‌کردم بتونه با این همه آرامش و لبخند به راحتی یکی رو برکنار کنه فکر می‌کردم با عصبانیت حرف بزنه و داد و بی‌‌داد راه بندازه!
ولی با تمام این چیزها می‌تونست با این اخلاقش راحت اعتماد رو جلب کنه و دل رو به راحتی به دست بیاره برای یک لحظه بخاطر کاری که قراره انجام بدم بخاطر یه آدم بی‌ارزش که معلوم نیست الان با کی داره بگو و بخند می‌کنه حس عذاب وجدان گرفتم نسبت به آرمان... .
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #54
***
دو فنجون چای رو بردم سمت آرمان که مشغول تماشای تلوزیون بود و با دقت به اون فیلم آمریکایی نگاه می‌کرد.
- انگار خیلی فیلم جذابیه؟
آرمان با همون ژستی که تکیه‌اش رو از مبل گرفته بود و آرنج دست‌هاش رو به زانوهاش تکیه زده بود و با کنجکاوی و چشم‌های ریز نگاه صفحه تلوزیون می‌کرد آهسته جواب داد:
- خیلی فیلم قشنگیه، توصیه می‌کنم نگاهش کنی زیادی تاثیر گذاره؛ تازه قسمت هشتمه، بخوای می‌تونم برات توضیحش بدم نخوای هم از اول نگاهش کن.
سرم رو برگردوندم و نگاه صفحه کردم که همون لحظه دونفر پسر و دختر یهویی هم‌دیگه رو بوسیدن.
با حالت مسخره و پوزخند گفتم:
- عجب فیلم جالب و تاثیر برانگیزی.
آرمان با اخم برگشت سمتم و گفت:
- چرا دقیقاً موقعی باید این‌کار رو کنن که تو داری نگاه می‌کنی؟ این هشت قسمت همه‌ چی عالی بود؛ تو نحسی دیگه این فیلم دیدن نداره، عاشقانه‌اس.
با تعجب نگاهش می‌کردم که داشت تلوزیون رو خاموش می‌کرد و بعد با همون حالت گفتم:
- خب مگه فیلم عاشقانه چه اشکال داره حالا یه کوچولو هم‌دیگه رو بوسیدن همین؛ تو چقدر بی‌احساسی نگاه کن به حرف‌هاشون گوش بده بعداً عاشق شدی به عشقت بگی.
در حالی که چایی‌‌اش رو برمی‌داشت گفت:
- دلت خوشه با این همه مشغله، عشق کجا بود؛ درضمن به دخترهای این دوره زمونه هم که اصلاً نمیشه به‌ نظرم اعتماد کرد.
یه حبه قند از قندون برداشتم و گفتم:
- نظرت راجب عشق چیه؟!
آرمان: اول خودت جوابش رو بگو بعد من هم میگم.
یکم سکوت کردم و لبخندی زدم و یه قلوپ از چای رو خوردم و بعد گفتم:
- به‌ نظر من مثل شکلات نعناعیه، اولش شیرینیش رو مزه می‌کنی؛ ولی یهویی شروع می‌کنه به سرد کردن دهنت و انگار ازش زده شدی و دوست داری رهاش کنی؛ اما باز دلت نمیاد و هنوز هم با او تیزی و سردی که داره مدام برای قانع کردن خودت برای اینکه نندازیش، دنبال مزه شیرینشی و این باعث میشه دور نندازیش.
آرمان: عشق سر کاریه... .
به سمتش برگشتم و نگاهش کردم و اونم سرش رو بالا گرفت و با پوزخند گفت:
- عشق سر کاریه فقط میاد که به تو یه تلنگر بزنه که یا ضعیف بشی یا قوی یا بی‌انگیزه بشی یا با انگیزه یا... .
- یا چی؟
آرمان: یا به فکر انتقام بیوفتی که باز هم پشت این انتقام هیچی نیست جز بدبختی بیشتری که به سرت میاد... .
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #55
آرمان: یا به فکر انتقام بیوفتی که باز هم پشت این انتقام هیچی نیست جز بدبختی بیشتری که به سرت میاد.
یک سمت سرم یهویی درد گرفت اخم‌هام توی هم شدن و باعث شد کمی سرم رو به سمت پایین متمایز کنم و در همون حالت پرسیدم:
- مگه تجربه داشتی؟!
آرمان: نداشتم ولی دیدم.
دوباره سرم رو به سمتش گرفتم که یهویی به سمتم اومد و چند سانتی صورتم موند و با صدای تقریباً بلند گفت:
- عشق کثیفه، دچارش شدی جارش نزن.
نگاه کلی به صورتم انداخت و بعد از فوت کردن نفسش به عقب رفت و دوباره تلویزیون رو روشن کرد و انگار نه انگار حرفی زده باشیم از مسئله‌ایی با حالت اولی که داشت؛ و با شوق بیشتر گفت:
- عه هنوز فیلم تموم نشده، بیا دیگه فیلمش نرماله می‌تونی نگاه کنی.
- آم، من یکم خسته‌ام باید استراحت کنم، تو ببینش بعداً فیلمش رو برای من هم توضیح بده.
آرمان: باشه شبت بخیر چیزی احتیاج داشتی بهم بگو.
- باشه ممنونم.
وارد اتاق شدم و فوری به سمت موبایل رفتم و به خونه تماس گرفتم که صدای مامان پشت گوشی بلند شد.
- الو پریسا خوبی مادر؟!
- سلام آره ممنونم؛ شما خوبین؛ بابا فرزاد؛ فادیا خوبن؛ سلام برسون بهشون.
مامان: قربونت بشم دخترم، آره خوبن اون‌ها هم سلام می‌رسونن؛ چرا این‌قدر تماس گرفتیم جواب نمی‌دادی تو که ما رو نصفه جون کردی.
- ببخشید آخه سر پروژه بودیم نمی‌تونستیم جواب بدیم.
مامان: خب هرموقع وقتت آزاد شد بهمون یه زنگ بزن بتونیم از حالت خبردار بشیم.
- چشم به روی جفت چشم‌هام.
مامان: چشمت روشن عزیزکم؛ دیگه دیر وقته می‌دونم خسته‌ایی برو استراحت کن عزیزم.
- چشم، شب بخیر مهربون‌ترین.
بعد از این‌که تماس رو قطع کردم سریع زدم به شارژر قبل از اینکه خاموش بشه و بعد چراغ رو خاموش کردم و خوابیدم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #56
***
می‌تونستم صورت غرق در خوشحالی و لبخند سام رو از اون فاصله ببینم.
ترس بدی گرفته بودم انگار که قراره هر آن یک اتفاق بیوفته.
سام با دست چپش اشاره کرد به سمتش برم و من بدون چون و چرا و لجبازی به سمتش رفتم؛ که با همون لبخند و اون ژست همیشگی و اون لباس‌های اسپرتش؛ دست توی جیب‌هاش کرد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
- تو، فکر می‌کنی می‌تونی من رو شکست بدی و انتقامت رو بگیری؟
اشک‌هام دیدم رو تار کردن و آماده جواب دادن به سوالی بودم که انگار چندین وقته منتظرم ازم پرسیده بشه.
وقتی دهن باز کردم؛ هجوم خون به صورتم و دیدن چهره و سر از وسط دو نیم شده‌ی سام اون‌قدر وضعیت رو بد کرد که ناگهانی با تمام وجود هنگ کردنم رو حس کردم.
نگاهم کم‌کم از اون تبر فرو رفته توی سر سام گرفته شده، به کسی رسیدم که حالا خودش هم؛ خون تمام صورتش رو احاطه کرده بود ولی نگاه سردش از اون تبر برنده‌تر بود.
- آرمان... .
***
صدای آرمان واضح توی گوشم پخش بود اما انگار تمرکزی برای پیدا کردنش نداشتم تا این‌که با سوزش بازوم، چشم‌هام باز شدن و متوجه شدم همه چی فقط خواب بوده.
آرمان: پریسا، پریسا، صدای من رو می‌شنوی؛ حالت خوبه؛ داشتی کابوس می‌دیدی؛ متوجه اطرافت هستی؟!
نفس‌های عمیقم باعث میشد تشنه بشم؛ اما زبونم یاری نمی‌کرد درخواست کنم برام آب بیاره.
دست راستم رو روی قلبم گذاشتم که دیدم لباسم خیس ع*ر*ق شده.
نگاهم رو دوختم به آرمان که داشت همچنان ادامه می‌داد که حال من خوب بشه.
توی تاریکی شب می‌تونستم استرس رو از اون صورت خواب‌آلود تشخیص بدم که چطور داره بال‌بال می‌زنه که جریان رو بدونه و من رو آروم کنه.
آرمان: چته، چرا اینجور شدی؛ همیشه قرص خاصی مصرف می‌کنی که اینجور نشی؟!
سرم رو تکون دادم و با هزار زحمت آروم دهنم رو باز کردم.
- آب می‌خوام.
آرمان سریع از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد؛ چند لحظه بعد با یک لیوان آب برگشت و بدون اینکه بده دست خودم؛ خودش گرفت جلوی دهنم و کمک کرد آب رو بخورم.
کمی که حالم بهتر شد کمک کرد دوباره دراز بکشم و تا وقتی که خوابم ببره کنارم موند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #57
آروم چشم‌هام رو باز کردم و نگاهم به سقف خورد کمی که خواب از سرم پرید بلند شدم و بعد از یک دوش بیرون اومدم و یک تیشرت خاکستری که طرح چندتا پروانه سفید روش بود و شلوار جذب مشکی پوشیدم و شال سرمه‌ایی هم سرم کردم و از اتاق خارج شدم.
ده دقیقه توی آشپزخونه نشسته بودم و منتظر بودم آرمان هم بیاد اما انگار خواب مونده بود امروز باید به پروژه جدید رسیدگی می‌کرد و اگه دیر می‌شد آینده‌اش خراب می‌شد.
به سمت اتاقش حرکت کردم که دیدم همه چیز مرتبه و آرمان هم اون‌جا نیست کمی صداش کردم و متوجه شدم واقعاً نیستش.
متعجب از این‌که چطور بی‌خبر رفته گوشی رو برداشتم و باهاش تماس گرفتم که صدای موبایلش از یه جای خفه‌ایی اومد؛ انگار که توی جیب یه لباسه کلافه گوشی رو قطع کردم و برگشتم توی آشپزخونه و مشغول خوردن صبحانه شدم که صدای موبایلم توجه‌ام رو جلب کرد.

نگاه شماره کردم که دیدم یه شماره ناشناسه اولش نمی‌خواستم جواب بدم ولی انگار دست بردار نبود.
در آخر دکمه سبز رو لمس کردم و جواب دادم:
- الو؟!
یه صدای زمخت اما نگران و پر از استرس جواب داد:
- الو شما همکار آرمان هستین؟
- بله خودمم اتفاقی افتاده؟!
- آرمان حالش خوب نیست الان توی وضعیت بدیه... .
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و با استرسی که یهویی بهم وارد شده بود حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- الان... الان شما ازش خبر دارید کجاست حالش خیلی بده؟! لطفا آدرس جایی که هست رو برام بفرستین.
- باشه به همین شماره می‌فرستم.
بعد هم بدون این‌که حرفی زده بشه قطع کرد و بعد از چند ثانیه آدرس برام ارسال شد.

سریع یه لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم و از یه نفر توی خیابون خواستم برام یه آژانس بگیره؛ چون اون‌جا رو نمی‌شناختم و آشنا نبودم که بخوام آژانس بگیرم.
بعد از چند دقیقه نسبتاً طولانی آژانس زرد رنگی جلوی خونه نگه داشت و بدون تلف کردن وقت سوار شدم و آدرس رو بهش نشون دادم که راننده یکم متعجب نگاهم کرد و بعد گفت:
- مطمئن هستین آدرس درسته؟! تا این مکان حداقل نیم ساعت تو راهیم!
بدون فکر به این‌که چرا این حرف رو زده با عجله گفتم:
- آقا لطفاً برو کارم فوریه حتماً آدرس درسته که نشونتون میدم.
راننده شونه‌ایی بالا انداخت و یه بسم الله زیر لب گفت و حرکت کرد.
کم‌کم به یه جایی مثل بیابون رسیدیم و هوا آلوده بود.
راننده همون‌جا ماشین رو نگه داشت و برگشت سمتم و دوباره گفت:
- دخترم مطمئنی این‌جاست؟
چند ثانیه نگاهش کردم و بعد کرایه رو حساب کردم و تشکر آرومی ازش کردم و سریع پیاده شدم؛ و به سمت ساختمون بزرگ با نمای طرح چوب حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #58
وقتی رسیدم، در که نیمه باز بود رو هل دادم و وقتی وارد شدم با یک ساختمون یا بهتره بگم یه عمارت نسبتاً بزرگ دو طبقه و یک حیاط بزرگ که دو سه تا درخت خشک و موزاییک‌هایی که خاک گرفته بودن مواجه شدم؛ کم‌کم داشتم می‌ترسیدم و به این‌که راننده نگران به‌نظر می‌اومد داشتم بهش حق می‌دادم که نگران بود از آوردنم به این‌جا.
به در بزرگ عمارت رسیدم و آروم به سمت جلو هلش دادم.
فکر می‌کردم الان صدای جیرجیرش توی سالن می‌پیچه اما انگار در نو بود چون هیچ صدایی ازش نمی‌اومد.
وارد یک سالن بزرگ و خاک گرفته که هیچ وسیله‌ایی داخلش نبود و یک راه‌پله بزرگ داشت که نزدیک بیست‌تا پله می‌خورد و برسه به طبقه دوم.
همون‌جا توی سالن مونده بودم و از یک طرف می‌ترسیدم و از طرف دیگه نگران آرمان بودم که الان دقیقاً کجای این خرابه‌اس و وضعیت حالش چطوره.
همون‌طور که گیج نگاه اطراف می‌کردم با صدای مردی که پشت سرم اومد همون‌طور توی جام بدون این‌که برگردم سمتش خشک شدم.
مرد: سلام... خانم زیبا.
آهسته برگشتم سمتش.
یه مرد قد بلند با موهای سفید و چشم‌های آبی و موهای جوگندمی؛ کت و شلوار سرمه‌ایی به تن داشت و به قول معروف با خط اتوش میشد هندونه قاچ کرد اما اون لحظه این‌ها مهم نبود. فعلا من برای یک چیز دیگه‌ایی اومدم؛ وقتی استرس می‌گرفتم ناخون‌هام رو توی مشتم فشار می‌دادم و لبخند از ترس روی لبم پدید می‌اومد.
- ب... ببخشید... شما انگار از آرمان خبر دارید و ظاهراً گفتین که حالش بده!
آهسته از پله‌ها پایین اومد و تک سرفه‌ایی کرد و با لبخندی که بدجنسی ازش می‌بارید نگاه به اطراف و بعد من کرد و بعد لبخندش محو شد و گفت:
- انگار آرمان راجب من باهات حرف نزده بود.
- ببخشید من اصلاً شما رو نمی‌شناسم که آرمان بخواد درموردتون باهام حرف بزنه... .
- آرمان روزی که به تو دستور داد اسم من رو از توی پروژه خط بزنی چطور به اون مغز کوچیکش نرسید که ممکنه یه بلایی سرش بیارم؟!
- پروژه؟! من چیزی یادم نیست پای من رو لطفا از این بازی بیرون بکشید هرچی که بینتونه لطفاً خودتون حل کنید.
دوباره یک قدم آهسته از پله‌ها پایین اومد و با پوزخند گفت:
- شاید اگه چند روز دعوتم رو قبول کنی و مهمونم باشی آرمان‌خان دلش باهام صاف بشه و بذاره بمونم توی پروژه، هوم نظرت چیه؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
- فکر کنم بهتر باشه برم؛ و شما هم مشکلی دارید با خود آرمان حلش کنید و‌‌‌... .
نمی‌دونم چیشد که بدنم سر شد و چشم‌هام سیاهی رفت و داشتم می‌افتادم که لحظه آخر توی یک آغوش فرو رفتم و دیگه چیزی متوجه نشدم... .
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #59
***
با صداهای مبهمی که به گوشم می‌خورد می‌خواستم چشم‌هام رو باز کنم ولی انگار با پارچه‌ایی محکم بسته بودنشون؛ ناله کوتاهی کردم که صدا واضح‌تر به گوشم رسید.
- آها، الان بیدار شد می‌خوای باهاش حرف بزنی؟ اما خب باید ناامیدت کنم و بگم که نمیشه باهاش صحبت کنی چون الان قدرت تکلم نداره تا چند ساعت حال... ‌.
چند ثانیه صداش نیومد اما می‌تونستم صدای داد یک نفر رو که از پشت گوشی می‌اومد رو به خوبی بشنوم و می‌دونستم که صدای کی می‌تونه باشه کسی نبود جز آرمان.
بعد از چند لحظه دوباره اون مرد با خونسردیِ اعصاب خورد کنی که داشت؛ با لحن آروم و خونسردش گفت:
- نوچ، آرمان قرار نبود دیگه داد بزنی؛ توی فکر نباش الان حالش خوبه تو که می‌دونی چقدر میزبان خوبی‌ام برای مهمون‌هام، به‌ خصوص اگه اون مهمون یه ارتباطی هم با تو داشته باشه.
دوباره چند ثانیه سکوت کرد و این‌دفعه توی گلوش خنده‌ایی کرد و گفت:
- اگه می‌خوای این دختر زیبا رو ببینی من رو وارد لیست پروژه کن؛ سند زمین‌های شهرک رو هم می‌تونیم با هم کنار بیایم و شریکی استفاده کنیم ازشون در غیر این صورت خانم پریسا، پر؛ به‌ نظرت خانواده‌اش چقدر ناراحت میشن اگه بدونن... .
دوباره سکوت کرد و بعد هم با صدای موبایلش متوجه شدم که قطعش کرده؛ هرچقدر سعی داشتم که کلمه‌ایی به زبون بیارم و التماسش کنم نمی‌تونستم و قدرت حرف زدن رو از دست داده بودم و فقط صداهای مبهمی از گلوم بیرون می‌اومد.
صدای قدم‌هاش رو شنیدم که دقیقاً کنارم موند و سرش رو کنار گوشم گذاشت و گفت:
- تا دلت می‌خواد می‌تونی جیغ و داد کنی اینجا کسی نه آدرست رو می‌دونه نه صدات رو می‌شنوه گفتم که بدونی تنها کاری که می‌تونی انجام بدی و به نفع ما هم می‌تونه باشه آسیب رسوندن به گلوی خودته که هر چقدر بیشتر داد بزنی کمتر به نتیجه می‌رسی خانوم خانوما.
برخورد هرم نفس‌هاش داشت حالم رو بهم میزد؛ ولی نمی‌تونستم حرفی بزنم که حداقل دلم خوش باشه به خودش حرفی زده باشم.
ازم فاصله گرفت و بعد صدای بسته شدن در به گوشم خورد.
اشک‌هام همین‌جور مثل رودخونه جاری بودن و یک لحظه هم بند نمی‌اومدن. به شدت از دست آرمان عصبی شده بودم بخاطر بلایی که بخاطر اون سرم اومده بود؛ اگه مامان بابا متوجه می‌شدن دیگه تا آخر عمرم هم سرزنش میشم هم دیگه تنها جایی نمی‌تونم برم.
نمی‌دونم چند ساعت اونجا بودم ولی به شدت سرم درد می‌کرد و چشم‌هام می‌سوخت دیگه نای گریه کردن نداشتم با صدایی که بالاخره به زور از گلوم خارج می‌شد صدام رو بالا بردم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #60
- آهای، یه قرص سردرد برام بیارین.
چند ثانیه صبر کردم که دیدم خبری نشد دوباره در حالی که اشک‌هام شروع به ریختن روی صورتم کرده بودن صدام در اومد.
- آهای، لطفاً بهم یه قرص سردرد بدید به خدا سرم داره منفجر میشه جون هرکی دوست دارید لطفاً من اینجا دارم می‌میرم آ... ‌.
ادامه حرفم با باز شدن در و نمایان شدن یه زن توی چهارچوب در خورده شد.
به سمتم آروم قدم برداشت چهره‌اش به آدم‌های بد ذات و بدجنس نمی‌خورد؛ یه قرص رو جلوم گرفت و دست‌هام رو باز کرد و کنارم موند تا قرص رو خوردم بعد هم لیوان رو وقتی داشت خم میشد برداره که صداش توی گوشم نجوا شد:
- تموم میشه، فقط صبر می‌تونه زمان رو راحت‌تر بگذرونه.
این حرفش اون‌قدر آروم گفته شده بود که انگار نمی‌خواست کسی جز من بشنوه.
با چشم‌های متعجب و خیس بهش خیره بودم تا از در خارج شد... .
***
( آرمان )
کلافه از این سر اتاق تا اون سر اتاق رو طی می‌کردم به امید اومدن یه خبر از حال پریسا اونقدر نگرانش بودم و دنبالش تمام شهر و منطقه رو زیر و رو کردم.
من هنوز بهش احتیاج داشتم نباید اینجور میشد این ستوده از همون اول موی دماغ کارهای من بود و من بیشتر تحریک می‌شدم برای ادامه جست‌وجو اما متاسفانه وقتی به پلیس اطلاع دادم دیگه نتونستم برم و جایی که اون لعنتی قایمش کرده رو پیدا کنم.
توی اون لحظه صدای گوشیم بلند شد به امید اینکه شاید خود ستوده عوضی باشه به سمت گوشی دوییدم که با دیدن اسم سام کلافه دستی به صورتم کشیدم و جواب دادم:
- بله سام؟!
سام: اوه، پسرمون دوباره انگار کلافه و عصبیه بابا یکم... ‌.
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و با عصبانیت که سعی بر کنترلش داشتم گفتم:
- سام وقت برا بگو و بخند با تو رو ندارم؛ و به حد کافی از کارهات شاکی هستم الان هم اعصاب ندارم پس لطفاً کارت رو بگو اگه هم از روی سرگرمی و احوالپرسیه لطفاً بگو قطع کنم.
سام: باشه نخور حالا؛ می‌خواستم بگم شماره پریسا رو بفرست برام.
چشم‌هام رو روی هم فشار دادم و کمی از کنار پنجره فاصله گرفتم همین رو کم داشتم؛ و بعد جواب دادم:
- شماره پریسا رو برای چی می‌خوای؟!
سام: تو فکر کن می‌خوام مخش رو بزنم.
پوزخندی رو لبم شکل گرفت خوب می‌دونستم با اینکه با لحن شوخ گفت اما واقعا قصدش همینه. عصبی شدم ولی با همون لحن آروم و خونسرد جواب دادم:
- فعلاً خوابه هرموقع بیدار شد بهش میگم که اگه خواست شماره‌اش رو بهت میدم.
سام چندثانیه مکث کرد؛ مکثش طولانی بود و بعد صدای ضعیفش اومد:
- اوکی، پس فعلاً... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا