با بیخیالی نگاه حیاط میکردم که بارون نمنم میبارید و هوا رو شفاف کرده بود و بوی نم بارون از پنجره به داخل میاومد. امروز امیر اینا قرار بود برن خونه دایی مهدی و دو روز رو هم اونجا بمونن تا خونه خودشون حاضر بشه و دیگه برای همیشه اینجا میمونن.
امیر نگاهش رو به من که پشت پنجره ایستاده بودم دوخت و دستش رو آهسته جوری که بقیه متوجه نشن برام تکون داد به معنی خداحافظی. باید اعتراف کنم که امیر واقعاً پسر پایهایی هست این چند وقت که اینجا بودن واقعاً خیلی خوش گذشت و احساس امنیت میکردم کنارش اما اون بین من و الینا رو وقتی خودش و فرزاد با هم بودن زیادی اذیت میکردن فادیا بهشون محل نمیداد و البته اونها هم زیاد بهش توجه نمیکردن.
بالاخره از در بیرون رفتن و با یه بوق کوتاه ماشین رو به حرکت در آوردن. در سالن باز شد و فرزاد با بیحوصلهگی گفت:
- هوف، حیف شد کاش یکم بیشتر میموندن با اینکه دوروز بیشتر اینجا نبودن اما خیلی بهشون عادت کرده بودم.
مامان: انشال... چند روز دیگه میرن خونه خودشون دیگه هر موقعه دلت خواست برو ببینشون.
در حال تماشای گفتگوی بین مامان و فرزاد بودم که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن. نگاه صفحهاش که داشت خاموش و روشن میشد کردم شماره ناشناس بود با تعجب آهسته و با شک دکمه سبز رو کشیدم و جواب دادم.
- الو، بله؟
یهو صدای سها که با ترس و لرز صحبت میکرد اومد که گفت:
- پری، تورو خدا بیا آدرس بیمارستانی که برات میفرستم؛ ملیکا حالش خوب نیست بدبخت شدیم.
- چی میگی چیشده چیکار کرده بیمارستان برای چی؟
سها: آدرس رو برات میفرستم وقت نیست الان من باید برم پیشش.
تماس رو قطع کرد و بلافاصله یه آدرس از بیمارستان برام فرستاد. با دو رفتم و هر طور بود فرزاد رو راضی کردم من رو برسونه به بیمارستان. توی راه پوست لبم رو اینقدر جویید بودم که لبم به سوزش افتاد و خون اومد. تا رسیدیم سریع پیاده شدم و رفتم سمت یکی از پرسنل بیمارستان و ازشون شماره اتاق رو پرسیدم پا تند کردم اون سمت و با حجوم در اتاق رو باز کردم که صدای شاکی سها به گوش رسید که گفت:
- هوی سگ هار آرومتر، میخوای پول در رو هم بزاری روی دستمون؟
با شتاب به سمت ملیکا رفتم و با بغض نگاه چهره بیجون و رنگ پریدهاش کردم و گفتم:
- ملی، خواهری چی شدی تو آخه چرا اینجور شد؟
سها: احمقِ دیگه رفته قرص خورده.
- برای چی؟
سها: اسکله دیگه این رو هنوز نشناختی؟
خواستم خیر سرم زر بزنم که در اتاق باز شد و یه دکتر میانسال وارد شد نگاهی به من انداخت و گفت:
- شما خواهر بیمار هستین؟
- نه دوستش هستم.
دکتر: خانوادهایی ندارن؟
- مسافرتن آقای دکتر، خبری از این موضوع ندارن.
دکتر سری تکون داد که نمیدونم از روی تاسف بود یا اینکه خواست بگه متوجه شدم.
امیر نگاهش رو به من که پشت پنجره ایستاده بودم دوخت و دستش رو آهسته جوری که بقیه متوجه نشن برام تکون داد به معنی خداحافظی. باید اعتراف کنم که امیر واقعاً پسر پایهایی هست این چند وقت که اینجا بودن واقعاً خیلی خوش گذشت و احساس امنیت میکردم کنارش اما اون بین من و الینا رو وقتی خودش و فرزاد با هم بودن زیادی اذیت میکردن فادیا بهشون محل نمیداد و البته اونها هم زیاد بهش توجه نمیکردن.
بالاخره از در بیرون رفتن و با یه بوق کوتاه ماشین رو به حرکت در آوردن. در سالن باز شد و فرزاد با بیحوصلهگی گفت:
- هوف، حیف شد کاش یکم بیشتر میموندن با اینکه دوروز بیشتر اینجا نبودن اما خیلی بهشون عادت کرده بودم.
مامان: انشال... چند روز دیگه میرن خونه خودشون دیگه هر موقعه دلت خواست برو ببینشون.
در حال تماشای گفتگوی بین مامان و فرزاد بودم که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن. نگاه صفحهاش که داشت خاموش و روشن میشد کردم شماره ناشناس بود با تعجب آهسته و با شک دکمه سبز رو کشیدم و جواب دادم.
- الو، بله؟
یهو صدای سها که با ترس و لرز صحبت میکرد اومد که گفت:
- پری، تورو خدا بیا آدرس بیمارستانی که برات میفرستم؛ ملیکا حالش خوب نیست بدبخت شدیم.
- چی میگی چیشده چیکار کرده بیمارستان برای چی؟
سها: آدرس رو برات میفرستم وقت نیست الان من باید برم پیشش.
تماس رو قطع کرد و بلافاصله یه آدرس از بیمارستان برام فرستاد. با دو رفتم و هر طور بود فرزاد رو راضی کردم من رو برسونه به بیمارستان. توی راه پوست لبم رو اینقدر جویید بودم که لبم به سوزش افتاد و خون اومد. تا رسیدیم سریع پیاده شدم و رفتم سمت یکی از پرسنل بیمارستان و ازشون شماره اتاق رو پرسیدم پا تند کردم اون سمت و با حجوم در اتاق رو باز کردم که صدای شاکی سها به گوش رسید که گفت:
- هوی سگ هار آرومتر، میخوای پول در رو هم بزاری روی دستمون؟
با شتاب به سمت ملیکا رفتم و با بغض نگاه چهره بیجون و رنگ پریدهاش کردم و گفتم:
- ملی، خواهری چی شدی تو آخه چرا اینجور شد؟
سها: احمقِ دیگه رفته قرص خورده.
- برای چی؟
سها: اسکله دیگه این رو هنوز نشناختی؟
خواستم خیر سرم زر بزنم که در اتاق باز شد و یه دکتر میانسال وارد شد نگاهی به من انداخت و گفت:
- شما خواهر بیمار هستین؟
- نه دوستش هستم.
دکتر: خانوادهایی ندارن؟
- مسافرتن آقای دکتر، خبری از این موضوع ندارن.
دکتر سری تکون داد که نمیدونم از روی تاسف بود یا اینکه خواست بگه متوجه شدم.