بعد هم گوشی قطع شد.
بلافاصله بعد از قطع کردن شماره آگاهی رو گرفتم و با آقای بهرامی یکی از مامورها شروع به پرسیدن اوضاع کردم:
- سلام آقای بهرامی من آرمان دلیر هستم خواستم بدونم وضعیت تغییری نکرده؟!
بهرامی: نمیخوام امید بدم ولی یه چیزهایی انگار داره مشخص میشه.
با خوشحالی گوشی رو جابهجا کردم و گفتم:
- یعنی چی یعنی مشخص شده الان کجاست؟!
***
(پریسا)
به اون چشمهاش که یکم کاسه انداخته بود و دورشون سیاه بود خیره شدم؛ کمکم پوزخندش بیشتر شد صندلیش رو نزدیکتر کرد و سرش رو نزدیک گوشم آورد:
- میدونی، در افتادن با من خیلی بده، آرمان خیلی کلهشقه اگه من رو وارد پروژه کنه شاید دوباره تو رو ببینه البته توجه کن به کلمه... شاید. میدونی نقطه ضعف آرمان چیه؟!
بعد از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:
- گذشته سیاهش.
- گذشته آرمان و کارهاش و شراکتهاش به من ربطی نداره، الان تنها چیزی که ازت میخوام اینه که من رو... .
انگشت اشارهاش رو روی لبم گذاشت.
- هیس، حرف نزن وقتی دارم حرف میزنم توی حرفم نپر فهمیدی؟!
با نفرت سرم رو عقب کشیدم و وقتی متوجه شد سریع انگشتش رو پس کشید و یهو بلند شد و صندلی چوبی رو محکم به دیوار پشت سرش کوبید و داد زد:
- لعنت بهش، لعنت بهش زندگیم رو نابود کرد قسم خوردم که زندگیش رو نابود کنم اون هرچی که دوست داشتم رو ازم گرفته از زندگیم گرفته و شرکتم و اموالم و... .
سرش زیر افتاد و سریع پشت بهم کرد. شونههاش لرز کوچیکی بهش وارد شد اما سریع برطرف شد و دوباره سرش رو به گوشم نزدیک کرد:
- تا دختری که دوستش داشتم.
چشمهام دودو میزد هیچی از حرفهاش متوجه نمیشدم و بیشتر من رو به گیج شدن دعوت میکرد.
تا به خودم بیام که حرفی بزنم یک طرف صورتم شروع به سوزش کرد و با پاهاش صندلی رو هل داد که صدای جیغم با صندلی که روی زمین افتاد قاطی شد.
درمونده بودم به زنده بودنم یا اینکه پیدام کنند امیدی نداشتم؛ همه چیز برعکس شده بود از اینکه بخوام نقشه رو ادامه بدم کاملاً پشیمون بودم و تنها چیزی که دلم میخواست خونه خودمون و اتاق پر از خاطرههای بد و خوبم بود... .
بلافاصله بعد از قطع کردن شماره آگاهی رو گرفتم و با آقای بهرامی یکی از مامورها شروع به پرسیدن اوضاع کردم:
- سلام آقای بهرامی من آرمان دلیر هستم خواستم بدونم وضعیت تغییری نکرده؟!
بهرامی: نمیخوام امید بدم ولی یه چیزهایی انگار داره مشخص میشه.
با خوشحالی گوشی رو جابهجا کردم و گفتم:
- یعنی چی یعنی مشخص شده الان کجاست؟!
***
(پریسا)
به اون چشمهاش که یکم کاسه انداخته بود و دورشون سیاه بود خیره شدم؛ کمکم پوزخندش بیشتر شد صندلیش رو نزدیکتر کرد و سرش رو نزدیک گوشم آورد:
- میدونی، در افتادن با من خیلی بده، آرمان خیلی کلهشقه اگه من رو وارد پروژه کنه شاید دوباره تو رو ببینه البته توجه کن به کلمه... شاید. میدونی نقطه ضعف آرمان چیه؟!
بعد از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:
- گذشته سیاهش.
- گذشته آرمان و کارهاش و شراکتهاش به من ربطی نداره، الان تنها چیزی که ازت میخوام اینه که من رو... .
انگشت اشارهاش رو روی لبم گذاشت.
- هیس، حرف نزن وقتی دارم حرف میزنم توی حرفم نپر فهمیدی؟!
با نفرت سرم رو عقب کشیدم و وقتی متوجه شد سریع انگشتش رو پس کشید و یهو بلند شد و صندلی چوبی رو محکم به دیوار پشت سرش کوبید و داد زد:
- لعنت بهش، لعنت بهش زندگیم رو نابود کرد قسم خوردم که زندگیش رو نابود کنم اون هرچی که دوست داشتم رو ازم گرفته از زندگیم گرفته و شرکتم و اموالم و... .
سرش زیر افتاد و سریع پشت بهم کرد. شونههاش لرز کوچیکی بهش وارد شد اما سریع برطرف شد و دوباره سرش رو به گوشم نزدیک کرد:
- تا دختری که دوستش داشتم.
چشمهام دودو میزد هیچی از حرفهاش متوجه نمیشدم و بیشتر من رو به گیج شدن دعوت میکرد.
تا به خودم بیام که حرفی بزنم یک طرف صورتم شروع به سوزش کرد و با پاهاش صندلی رو هل داد که صدای جیغم با صندلی که روی زمین افتاد قاطی شد.
درمونده بودم به زنده بودنم یا اینکه پیدام کنند امیدی نداشتم؛ همه چیز برعکس شده بود از اینکه بخوام نقشه رو ادامه بدم کاملاً پشیمون بودم و تنها چیزی که دلم میخواست خونه خودمون و اتاق پر از خاطرههای بد و خوبم بود... .
آخرین ویرایش توسط مدیر: