مجبور بودم خودم رو عادی بگیرم فقط بخاطر خودم، بخاطر تمام سالهایی که مغزم کور شده بود این یک اجبار بود برام وگرنه اشکم توی دلم ریخته شد جیغِ از سر عصبانیت و دلتنگی و درد توی دلم زده شد... .
- آم، امیر جان من دیگه برم.
از قصد امیر جان رو گفتم چون قبلاً بهم میگفت دوست نداره با امیر صمیمی باشم زیاد.
امیر بازوی سام رو گرفت و به سمت میز کارش برد و چشمهاش رو محکم روی هم گذاشت و خواست حرف بزنه که صداش مته شد روی استخونم و گوشهام.
سام: پریسا؟
امیر: سام! فعلاً آروم بگیر تا دختر عمهام رو بدرقه کنم.
سام اینبار متعجبتر شد و با حالت تعجبی گفت:
- شما چتون شده؟ پریسا؟
لال نمیشد نمیدونست با صداش وقتی اسمم رو صدا میزنه دلم از یه پرتگاه پایین میوفته. بازم اون اجبار لعنتی.
- امیر؟ ایشون چه نسبتی با ما دارن؟
امیر: خب پریسا بهتره بری چون فعلاً وقت کافی نداریم من و آقا سام.
بعد هم نگاه تهدید آمیزی به سام انداخت.
میخواستم بمونم و ساعتها نگاهش کنم میخواستم بمونم و بیشتر ازش متنفر بشم میخواستم بمونم تا با قدرت چنان ازش انتقام بگیرم که صدای خورد شدنش تا میلیونها مساحت به گوش بخوره؛ ولی حیف که باید میرفتم، میرفتم و تظاهر به فراموشی میکردم.
با لبخند خداحافظی کردم و پشت سرم در رو نبستم نتونستم حتی بمونم که در رو ببندم این دونههای ریز اشک سمج بودن و میخواستن خودشون رو نشون بدن.
***
ملیکا: چی میگی تو یعنی چی؟
سها: وای ملیکا دیوونه بشی دیوونهامون کردی یه دقیقه صبر کن دیگه اِه.
- خب چیکار کنم خودمم متوجه نشدم که چرا اینجور شد.
ملیکا: خفه شو یعنی چی نمیدونم اونها هنوز یک ماه هم نشده که برگشتن.
سها: چه ربطی داره این چیزیه که چی بود؟ آها شتریه که در خونه همه پلاسه.
ملیکا: گم شین بابا.
بعدم با عصبانیت بلند شد و رفت منم بلند زدم زیر خنده و با همون قهقه گفتم:
- باشه حالا چرا عصبانی میشی تو فکر نباش من هنوز رو دل خودتم تو فکر نباش.
یهو ملیکا برگشت و با هیجان گفت:
- جون ما؟!
- جون علیرضا.
دمپایی پلاستیکیش رو سمتم پرت کرد و زیر لب با خنده گفت خفه شو.
- آم، امیر جان من دیگه برم.
از قصد امیر جان رو گفتم چون قبلاً بهم میگفت دوست نداره با امیر صمیمی باشم زیاد.
امیر بازوی سام رو گرفت و به سمت میز کارش برد و چشمهاش رو محکم روی هم گذاشت و خواست حرف بزنه که صداش مته شد روی استخونم و گوشهام.
سام: پریسا؟
امیر: سام! فعلاً آروم بگیر تا دختر عمهام رو بدرقه کنم.
سام اینبار متعجبتر شد و با حالت تعجبی گفت:
- شما چتون شده؟ پریسا؟
لال نمیشد نمیدونست با صداش وقتی اسمم رو صدا میزنه دلم از یه پرتگاه پایین میوفته. بازم اون اجبار لعنتی.
- امیر؟ ایشون چه نسبتی با ما دارن؟
امیر: خب پریسا بهتره بری چون فعلاً وقت کافی نداریم من و آقا سام.
بعد هم نگاه تهدید آمیزی به سام انداخت.
میخواستم بمونم و ساعتها نگاهش کنم میخواستم بمونم و بیشتر ازش متنفر بشم میخواستم بمونم تا با قدرت چنان ازش انتقام بگیرم که صدای خورد شدنش تا میلیونها مساحت به گوش بخوره؛ ولی حیف که باید میرفتم، میرفتم و تظاهر به فراموشی میکردم.
با لبخند خداحافظی کردم و پشت سرم در رو نبستم نتونستم حتی بمونم که در رو ببندم این دونههای ریز اشک سمج بودن و میخواستن خودشون رو نشون بدن.
***
ملیکا: چی میگی تو یعنی چی؟
سها: وای ملیکا دیوونه بشی دیوونهامون کردی یه دقیقه صبر کن دیگه اِه.
- خب چیکار کنم خودمم متوجه نشدم که چرا اینجور شد.
ملیکا: خفه شو یعنی چی نمیدونم اونها هنوز یک ماه هم نشده که برگشتن.
سها: چه ربطی داره این چیزیه که چی بود؟ آها شتریه که در خونه همه پلاسه.
ملیکا: گم شین بابا.
بعدم با عصبانیت بلند شد و رفت منم بلند زدم زیر خنده و با همون قهقه گفتم:
- باشه حالا چرا عصبانی میشی تو فکر نباش من هنوز رو دل خودتم تو فکر نباش.
یهو ملیکا برگشت و با هیجان گفت:
- جون ما؟!
- جون علیرضا.
دمپایی پلاستیکیش رو سمتم پرت کرد و زیر لب با خنده گفت خفه شو.
آخرین ویرایش توسط مدیر: