ویرایش کتاب

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #31
مجبور بودم خودم رو عادی بگیرم فقط بخاطر خودم، بخاطر تمام سال‌هایی که مغزم کور شده بود این یک اجبار بود برام وگرنه اشکم توی دلم ریخته شد جیغِ از سر عصبانیت و دلتنگی و درد توی دلم زده شد... .
- آم، امیر جان من دیگه برم.
از قصد امیر جان رو گفتم چون قبلاً بهم می‌گفت دوست نداره با امیر صمیمی باشم زیاد.
امیر بازوی سام رو گرفت و به سمت میز کارش برد و چشم‌هاش رو محکم روی هم گذاشت و خواست حرف بزنه که صداش مته شد روی استخونم و گوش‌هام.
سام: پریسا؟
امیر: سام! فعلاً آروم بگیر تا دختر عمه‌ام رو بدرقه کنم.
سام این‌بار متعجب‌تر شد و با حالت تعجبی گفت:
- شما چتون شده؟ پریسا؟
لال نمی‌شد نمی‌دونست با صداش وقتی اسمم رو صدا می‌زنه دلم از یه پرتگاه پایین میوفته. بازم اون اجبار لعنتی.
- امیر؟ ایشون چه نسبتی با ما دارن؟
امیر: خب پریسا بهتره بری چون فعلاً وقت کافی نداریم من و آقا سام.
بعد هم نگاه تهدید آمیزی به سام انداخت.
می‌خواستم بمونم و ساعت‌ها نگاهش کنم می‌خواستم بمونم و بیشتر ازش متنفر بشم می‌خواستم بمونم تا با قدرت چنان ازش انتقام بگیرم که صدای خورد شدنش تا میلیون‌ها مساحت به گوش بخوره؛ ولی حیف که باید می‌رفتم، می‌رفتم و تظاهر به فراموشی می‌کردم.
با لبخند خداحافظی کردم و پشت سرم در رو نبستم نتونستم حتی بمونم که در رو ببندم این دونه‌های ریز اشک سمج بودن و می‌خواستن خودشون رو نشون بدن.
***
ملیکا: چی میگی تو یعنی چی؟
سها: وای ملیکا دیوونه بشی دیوونه‌امون کردی یه دقیقه صبر کن دیگه اِه.
- خب چی‌کار کنم خودمم متوجه نشدم که چرا اینجور شد.
ملیکا: خفه شو یعنی چی نمی‌دونم اون‌ها هنوز یک ماه هم نشده که برگشتن.
سها: چه ربطی داره این چیزیه که چی بود؟ آها شتریه که در خونه همه پلاسه.
ملیکا: گم‌ شین بابا.
بعدم با عصبانیت بلند شد و رفت منم بلند زدم زیر خنده و با همون قهقه گفتم:
- باشه حالا چرا عصبانی میشی تو فکر نباش من هنوز رو دل خودتم تو فکر نباش.
یهو ملیکا برگشت و با هیجان گفت:
- جون ما؟!
- جون علیرضا.
دمپایی پلاستیکیش رو سمتم پرت کرد و زیر لب با خنده گفت خفه شو.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #32
سها: پری من میخوام برم میای یا میخوای بمونی پیش این روانی زنجیری؟
_ نه میام.
ملیکا: زنجیری هم خودتون دوتایین برید که برنگردید.
_ زبونت لال بشه چیکارمون داری.
ملیکا: خب دیگه گم شید بیرون هی مزاحم می‌شید.
_ خداحافظ.
ملیکا: بسلامت.
***
(گذشته)
مامان: پریسا دِ بیا صبحونه‌اتو بخور من نمیتونم دوباره از اول وسایل رو از یخچال در بیارم.
نگاهم رو از برگای سبز درخت کنار پنجره‌ام گرفتم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم؛ بعد از این‌که دست و صورتم رو شستم به سمت آشپزخونه حرکت کردم.
مامان: خدا روشکر بالاخره بیدار شدی.
با یه اخم ریز نشستم روی صندلی و گفتم:
_ حالا مگه ساعت چنده که انقدر شلوغش می‌کنید؟
مامان با ابروهای بالا رفته نگاه ساعت پشت سرم کرد منم برای این‌که از رو نرم گفتم:
_ تازه دوازده‌ِ؟ مردم ساعت دو از خواب بیدار میشن.
مامان: اون عده هم از تو بیکارترن.
فادیا: مامان تو شارژر من رو ندیدی؟
با چشم‌های ریز گفتم:
_ احیاناً اون پیرهن یه بنده خدایی به اسم پریسا نیست که تنت کردی؟
فادیا پشت چشمی نازک کرد و روش رو اون‌ور کرد.
با لجبازی لقمه رو توی بشقاب انداختم و رو به مامان گفتم:
_ مامان، یه چیزی بهش بگو خب این پیرهن رو تازه خریده بودم.
فادیا: خب حالا نمیری الان درش میارم مردم خواهر دارن یه تیکه طلا خواهر منم انگار گدای سر خیابونه آب از دستش چکه نمی‌کنه.
 

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #33
بعد از مثلاً صبحانه رفتم جلوی تلوزیون نشستم و روشنش کردم اما سرم رو تو گوشی کردم و براش یه پیام ارسال کردم.
- سلام سلام بر عزیزدلم.
چند دقیقه منتظر موندم جواب بده اما جوابی دریافت نکردم برای همین گوشی رو خاموش کردم و به سمت حیاط رفتم.
روی تخت چوبی زیر درخت توی حیاطمون نشسته بودم و به خودم و سام فکر می‌کردم.
یه جورایی پسر داییم میشد البته پسر دایی بابام بود ولی رفت و آمد خانوادگی زیادی که داشتیم باعث شد این حس بینمون شکل بگیره.
همینجور داشتم فکر می‌کردم که صدای در زدن به گوشم رسید آیفون خراب بود و فقط تصویر برامون میومد برای همین بی‌حوصله رفتم و در رو باز کردم که دیدم زندایی آمنه‌اس ( مادر سام ).
خودم رو جمع و جور کردم و با صدای سرحالی گفتم:
- سلام زندایی خوبین؟! خوش اومدین، بفرمایید داخل.
زندایی آمنه: ممنونم عزیزدلم تو خوبی؟
- به خوبی شما.
زندایی رو به داخل همراهی کردم و خودمم پشت سرش با نیش باز رفتم که فادیا کلی ادامو در آورد بخاطر حرکتم و نزدیک بود آبرو ریزی ناجوری کنیم؛ چون از قضیه من و سام خبر داشت برای همین بیشتر اوقات سر به سرم می‌ذاشتن خودش و امیر و فرزاد.
مامان و زندایی من رو دست به سر کردن و فرستادنم پی نخود سیاه و خودشون نشستن و برای مدت کوتاهی خیلی یواشکی و مشکوک داشتن حرف می‌زدن و چند دقیقه‌ای یه بار می‌خندیدن.
زندایی آسیه: خب دیگه من برم یادت نره برای فردا شب حتما دوتاتون بیاین.
مامان: باشه عزیزم به خیر و خوشی باشه ایشالا... .
بعد از اینکه زندایی رو بدرقه کردم رفتم سر وقت مامان و به عادت همیشه روی اپن آشپزخونه نشستم و با حالت کنجکاوی گفتم:
- خب چی گفت؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #34
و بعد در ادامه حرفم یه سیب از توی بشقاب کنارم برداشتم یهو یه چیزی محکم به پهلوم رفت.
برگشتم سمت مامان که با قاشق این کار رو کرده بود و گفتم:
- مامان این دیگه چه کاریه پهلوم سوراخ شد خب!
مامان: ساکت شو هما بمیریم تو هیچیت نیست.
صدای موبایل فادیا از کنارم بلند شد و با کنجکاوی خواستم سرک بکشم که سریع برداشتش و با نیش باز جواب داد.
فادیا: الو سلام باشه.
بعد قطع کرد و رو به من گفت:
- پری بپر در رو باز کن.
- کی بود؟
فادیا: روژان.
اگه میگفتن دیو سه سره قطعاً در رو باز می‌کردم اما چون روژان بود پاهامم قطع می‌کردن الیته دور از جونم صدسال سیاه پا نمی‌ذاشتم برای همین با روی گرفته گفتم:
- نمیتونم خودت برو مهمون توِ.
فادیا: نمیری یکم تکون بخوری.
بعدم با حرص رفت سمت در سالن.
بعد از چند دقیقه دو تاشون وارد شدن و روژان با اون قیافه ازک بزک کرده‌اش رفت سمت مامان و بغلش کرد و با چاپلوسی گفت:
- سلام بر زیباترینم چطوری عشقم.
بعدم بدون اینکه انگار منی هم وجود داره رفتن کناری نشستن.
- روژان جون اگه یه سلامم به ما می‌کردی اضافه وزن نمی‌گرفتی بخدا هر چند اگه هم سلام می‌کردی جوابی نمی‌گرفتی پس آبروی خودت رو خوب خریدی عزیزدلم.
روژان: آخ عزیزم ندیدمت آخه.
- آها.
بهتر بود امروز سر به سرش نذارم برای همین رفتم سمت موبایلم و وارد پیام‌ها شدم اما فقط سین زده بود ولی جوابی نبود.
براش نوشتم:
- سام چیزی شده عزیزم؟
ولی سریع پاکش کردم و گوشی رو خاموش کردم.
***
(یک ساعت بعد)

روژان: بنظر من کوتاه قشنگ‌تره.
فادیا: اَه اصلاً حرفش رو نزن خیلی بی‌ریخت میشی.
روژان: آخه یه مدل دیدم قشنگ بود.
فادیا: مدل باید به تن بیاد وگرنه بیشتر لباس‌ها قشنگن.
کلافه شدم از بحث بی‌مزه‌اشون و دوباره گوشیم رو چک کردم که دیدم بالاخره پیام برام فرستاده ولی خیلی عجیب بود که اونجور حرف زده بود... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #35
سام: اگه تونستی امروز بیا کافه‌ایی که همیشه می‌رفتیم ساعت پنج.
جوابی براش نفرستادم و به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشم چون نیم ساعت دیگه باید می‌رفتم.
حاضر شدم و رفتم توی آشپزخونه یکم آب بخورم و بعد برم.
مامان: کجا؟
- یه کم میرم بیرون یه کاری دارم میام سریع.
مامان خواست دوباره یه چیزی بگه که فادیا نجاتم داد.
فادیا: پریسا شقایق زنگ زد به من گفت سریع بری.
چشمکی برای کارش بهش زدم و سریع از خونه بیرون رفتم.
عینک آفتابیم رو از روی چشم‌هام برداشتم و وارد کافه شدم از همون اول دیدمش و به سمتش رفتم.
- به سلام به آقا.
سام فقط سلام ساده و خشکی تحویل داد و اشاره کرد بشینم.
خیره بهش نگاه کردم و سرم رو تکون دادم که سریع شروع کنه.
سام: پریسا میدونی که ما مدت زیادیه که با هم هستیم خواستم یه حرفایی بهت بگم اما می‌خوام آروم باشی خب؟
اصلاً استرس نداشتم و خیلی عادی داشتم نگاهش می‌کردم.
سام: خب چطور بگم و از کجا شروع کنم سخته؛ ام می‌دونی پری بیشتر آدما توی زندگیشون خیلی افراد رو دارن که یا سریع بهشون وابسته میشن یا عاشقشون میشن و می‌تونن کنار هم زندگی عالی برای هم بسازن ولی بعضیای دیگه متوجه میشن که نمی‌تونن کنار اون آدم زندگی کنن و مجبورن ترک کنن هم دیگه رو که آرامش بیشتری داشته باشن.
گردنم رو به عادت همیشه کج کردم و ابروی سمت راستم رو بالا گرفتم.
سام: پریسا من، دیگه نمی‌تونم با تو باشم احساسم الکی بود و می‌تونم بگم که تازه متوجه شدم بهت هیچ حسی ندارم و علاقه‌ایی به تو ندارم... .
شکست یه چیزی درونم مثل چای که توی لیوان سردی ریخته شده و لیوان یهویی شکست.
دهنم بسته بود و به همون حالت نگاهش کردم به اون شکستن توجه نکردم به ریختن تمام پل‌هایی که ساختم توجه نکردم توجه من فقط اون آدم به ظاهر آشنایی بود که دیگه برای من یه آشنای غریبه محسوب میشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #36
کم‌کم پوزخندم خودش رو به نمایش گذاشت دستم رو به میز تکیه دادم و نگاهش کردم اشکام می‌خواستن مثل ابر بهار بریزن اما من دیگه از اینکه یه آدم احساسی باشم حالم بهم می‌خوره
از اینکه حرفم رو می‌خورم تو تنهایی بالاش میارم
اینکه جدیدا تحمل هیچی رو ندارم
همه انگیزم و روحیه قبلیم‌ و از میدم
اینکه چیز کوچکی اعصابمو بهم می‌ریزه و بعد راحت بیخیالش میشم
اینکه همه چی مهمه
حالم از همه چی بهم میخوره
من الان متوجه شدم که چقدر واقعاً تنهام و کسی رو ندارم.
حفظ ظاهر کنار کسی که تو رو بهتر از خانواده‌ات میشناسه خیلی سخته.
- حرفت رو زدی و منتظر واکنشی از طرف منی؟
سام هنوزم همون حالت بی‌تفاوتی رو حفظ کرده بود.
- آفرین تونستی به راحتی با دو جمله حرفت رو بزنی اما همون حرف‌هایی که زدی از صدتا تیر بدتر به یه آدم ضربه می‌زنن تو من رو کشتی توی این ساعت این روز اما... .
نگفتم نتونستم بگم ترجیح دادم بلند بشم و بدون جلب توجه از اون محوطه‌ایی که انگار دار اعدام بود فاصله بگیرم.
***
( زمان حال )
سها: خب دیگه گمشو برو پایین ماشینم رو سنگین کردی.
- خفه شو یه ابوقراضه انداختی زیر پات هی پزشو میدی.
سها: پس چی شما دوتا علاف همینم ندارین می‌خواین پز ندم.
- بسلامت.
سها منتظر موند تا در رو باز کنن بعدشم که خیالش راحت شد رفت.
فرزاد: کجا بودی؟
- خونه ملیکااینا.
مامان از توی آشپزخونه صداش رو بلند کرد و گفت:
- امشب مهمون داریم آمنه‌‌‌اینا از ترکیه برگشتن گفتم خودشون و داداش رو دعوت کنم.
یخ شدم فرزاد هم همینطور اما من چیزی نباید بروز می‌دادم من هنوز فراموشی دارم.
- آمنه کیه؟
فرزاد فقط نگاهم کرد و چندین بار تند تند فقط پلک زد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #37
این بار بلندتر از مامان پرسیدم و مامان هم در حالی که از آشپزخونه بیرون میومد جوابم رو داد:
- آمنه شوهرش میشه دایی بابات فامیلمونِ.
- آها باشه. فرزاد تو شارژر من رو ندیدی؟
فرزاد که انگار از شوک بیرون اومد سرش رو تکون داد و گفت:
- آخرین بار توی اتاق من بود.
به بهونه اینکه می‌خوام گوشیم رو به شارژر بزنم وارد اتاقم شدم دستم رو روی دهنم گذاشتم و اجاره ریختن اشکام و شکستن بغضم رو دادم سرم رو پایین انداختم از وضعیتم خجالت می‌کشیدم و حالم داشت از این احساسم بهم می‌خورد.
امشب من باید قوی باشم در برابر اون نگاه بی‌رحم امشب من باید زخم بزنم به اون تیکه سنگ نفس‌های عمیق می‌کشیدم ولی انگار داشتم کمک می‌کردم که حالم بدتر بشه و اشکام بیشتر.
به سمت تخت رفتم و پتو رو بغل گرفتم استرس داشتم و حالت تهوع گرفته بودم.
با این حال ‌کم‌کم بعد از کلی گریه کردن و فکرای جورواجور خوابم برد.
***
برای بار آخر به فادیا نگاه کردم و کلافه گفتم:
- وای فادیا روانیم کردی آره خیلی خوشکل شدی حالام گمشو دیگه.
فادیا: خفه شو لیاقت نداری ازت نظر بپرسم مردم مرده اینن که بهشون سلام کنم بعد خواهر ما رو.
- امیدوارم منظورت از مردم اون سگ سر محله نباشه.
فادیا خونی بهم نگاه کرد و روش رو اون‌ور کرد و زیر لب جوری که مثلا نمی‌خواست من بشنوم گفت:
- حیف من که امشب می‌خوام بخاطر جونت حواست رو پرت کنم... .
بالاخره آیفون زده شد و بابا و فرزاد به استقبالشون رفتن به استقبال مرگ من... .
بلند شدم که دوباره سرم تیر کشید و یهویی روی مبل افتادم ولی مامان و فادیا متوجه نشدن.
در سالن باز شد و اول آمنه بعد دایی و بعدم آرمان ( برادر سام ) و بعدم خودش... .
لعنتی هر چی که بود ولی وقتی نگاهش می‌کردم بوی عطر ملایمش زیر بینیم می‌پیچید پرده نازکی از اشک چشم‌هام رو گرفت من حواسم به اون بود و اون با لبخند به دیگران سلام می‌کرد و بالاخره به من رسید که ای کاش زندگی یه روند داشت که وقتی ناامید و خسته‌ایی برگردی یه جای دیگه یه جایی که تنها باشی دور از چشم و شک و تردید... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #38
سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.
سام: سلام چطوری دختر؟!
خوب می‌دونست چقدر عاشق اینم که یه نفر بهم بگه دختر. ای کاش می‌شد یقه‌اش رو بگیرم داد بزنم و بگم گمشو از جایی که من هستم گمشو از زندگیم ولی حیف که نمی‌شد حیف که باید تحمل می‌کردم.
سام: آم. شنیدم اتقاق بدی برات افتاده متاسفم می‌دونم من رو نمی‌شناسی ولی قبلاً دوست‌های خوبی بودیم.
یاد روز اول و اون شبی که امیر پیشم نشست و یه حرفی زد افتادم:
- به یاد نیار پریسا فراموشی خیلی بهتر از اینِ که زندگی نا امیدانه‌ات رو ادامه بدی با فکرای گذشته... .
آتیش گرفتم ع*ر*ق مثل یه چشمه تازه جوشیده از سر و روم می‌بارید.
( قبلا دوست‌های خوبی بودیم! ) نگفت قبلا عشق من رو توی دلت پرورش دادی اون من رو فقط دوست خوبش می‌دونست... .
بازم لبخند زدم نمی‌خواستم نفس بکشم بوی غذا حالم رو بهم میزد.
- با هم آشنا می‌شیم دوباره شاید بازم دوست‌های خوبی بشیم.
لبخندش محو شد خیره شد به من.
فرزاد بازوی سام رو گرفت و با حالت عصبی زیر گوشش پچ زد که متوجه نشدم چی گفت بهش.
آرمان با لبخند به سمتم اومد اون برخلاف سام خیلی آروم بود ولی جدی.
آرمان: سلام خوبی می‌دونم من رو فراموش کردی ولی من توِ زبون دراز رو هنوز فراموش نکردم الحمدالله که اون زبون درازت رو هم یادت رفته دیگه نه؟
فادیا: اِی آقا آرمان زبون درازش الان شده برج خلیفه دلت خوشه‌ها.
آرمان خندید و رفت کنار فرزاد نشست منم از موقعیت فرار کردم نمی‌خواستم جلوی چشمشون باشم.
مامان: آ پری خوب شد اومدی اون چایا رو ببر.
نا امید به سمت چایا رفتم و به پزیرایی حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #39
بعد از تعارف چایی‌ها نشستم کنار زندایی و نگاهی بهش انداختم و اونم با نگاه من روش رو سمت من کرد و لبخندی زد.
زندایی: خب دیگه چه خبر پری جان خوبی؟
- ممنونم، نفسی میاد و میره.
زندایی: تو هنوز ازدواج نکردی؟!
نگاه گذرایی به فرزاد و سام انداختم و گفتم:
- نه هنوز زوده به نظر من می‌مونم درسم تموم بشه تا اون موقع اگه برچسب ترشی و تاریخ انقضای گذشته بهم نزدن ازدواج می‌کنم.
زندایی آمنه آروم و خانومانه خندید و بعد کامل برگشت سمتم و آروم با چشم و ابرو به پشتش اشاره کرد و گفت:
- والا این سام ما که دو سال پیش گیر داد رفتیم براش خواستگاری یه دختره من و باباش که راضی نبودیم خودشم خام بود بعداً که وارد زندگی شد متوجه شد دختره خیلی شرِ و نمک نشناس دیگه با هم تفاهم نداشتن هر روز دعوا بود تو اون مدتی که آورده بودیمش خیر نبینه بعدش هم متوجه شدیم یه بچه داشته قبل از اینکه با سام ازدواج کنه یه ازدواج نا موفق دیگه هم داشته خلاصه سام سریع دست به کار شد و طلاقش رو داد از اون موقع بچه‌ام نفس می‌کشه دیگه سرش خورده به سنگ که همه چی فقط قیافه نیست ذات و شخصیت آدم باید درست باشه.
حس کردم قلبم سوخت نای نفس کشیدن نداشتم بازم اون حالت تهوع کوفتی اومده بود سراغم.
مجبور شدم با یه ببخشید برم توی حیاط احتیاج داشتم به هوای آزاد مثل ماهی بودم که توی ساحل پرت شده بود و تقلا می‌کرد بره توی دریا.
دستم رو به نرده گرفتم و فشار دادم چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم دهنم خشک بود عصبی شده بودم حسادت داشت جونم رو می‌گرفت.
سام: هوای خوبیه.
- آره... .
سام: مامان همه چی رو گفت؟!
- متاسفم بخاطر ازدواج ناموفقت.
و متاسفم که از پاشیدن زندگیت از اعماق وجود خوشحالم... .
سام: کاریه که شده.
یهو برگشت سمتم و مشکوک و موشکافانه به سمتم قدم برداشت و چشم‌هاش روی اجزای صورتم می‌چرخید.
سام: پریسا، تو چت شده خودت نیستی یا از قصد خودت رو به فراموشی زدی؟
به عقب قدم برداشتم ولی بازم به جلو اومد.
- چی میگی یعنی چی از قصد؟
سام ابرو بالا انداخت و دو قدم عقب رفت.
سام: خوبه خیلی خوبه امیر هیچی به من نگفت.
اسم امیر که اومد قلبم تپش محکمی زد و بدنم سست شد انگار دلیلش رو نمی‌دونستم ولی، خیلی بد بود.
در حیاط باز شد الینا و مهیسا اول وارد شدن تاریک بود و شاخ و برگای درخت مانع از دیدشون می‌شد به ما.
ع*ر*ق پیشونیم رو پاک کردم و رو کردم سمت سام.
- بهتره بری داخل.
دست توی جیبش کرد سرش رو بالا گرفت و پاهاش رو یکم از عرض شونه‌هاش بازتر کرد؛می‌دونست عاشق این حرکتشم برای همین انگار می‌خواست با این حرکات چیزایی که فراموشم شده دوباره به یاد بیارم ولی کور خوندن من همه رو با هم می‌سوزونم... .
سام: هوا خوبه فعلاً اینجا می‌مونم چیکار اون‌ها داری بذار اون‌ها برن داخل.
خواستم چیزی بگم که صدای امیر از پشت سرم اومد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #40
امیر: سلام، می‌دونستم دیرتر می‌اومدیم خلوت زیباتون بهم نخوره.
سام خیلی عادی و خونسرد توی همون حالت لبخندی زد و گفت:
- الانم خیلی گرمِ و بهم نخورده صحبت‌هامون.
امیر سری تکون داد و نگاهی به من انداخت انگار داشت می‌گفت گمشو از جلو چشم‌هام حرف دارم با این نفله.
خواستم برم که صدای رو مخ مهیسا اومد.
مهیسا: اوه پسر ببین کی اینجاست سام جون چطوری عزیزم؟!
توی دلم یه کثافت نثارش کردم و بی‌توجه بهش رفتم و به الینا و زندایی و دایی دست دادم و احوال‌پرسی کردم.
مهیسا: تحویل نمی‌گیرین.
- تحویل می‌گرفتی منم تحویل می‌گرفتم.
سام مثلا می‌خواست خوشمزگی کنه و مثل قاشق نشسته پرید وسط.
سام: اوه چه تحویل تو تحویلی شد.
نگاهم رو تیز به سمتش برگردوندم و با دندون‌های چفت شده غریدم.
- خفه شو تو یکی.
بعد از جلوی چشم‌های متعجبشون رد شدم و رفتم داخل که دیدم مامان و آمنه و زندایی و فادیا گرم گفت‌وگو هستن.
فادیا برگشت و چشمش به من افتاد و فرزاد هم نگاهش میخ من بود.
سری براشون به معنی چیشده تکون دادم که خیالشون راحت شد و روشون رو اون‌ور کردن.
می‌دونم خیلی خواهر و برادر غم‌خوار و دلسوزی دارم.
صدا الینا و بعد دستش رو پشت سرم حس کردم که به کمرم زد.
الینا: دختر نیازی به این همه عصبانیت نیست.
- دارم فکر می‌کنم که سام و مهیسا چه موجودات چندشی هستن همین.
بعد هم با لبخندی از کنارش گذشتم و وارد آشپزخونه شدم.
دست‌هام رو توی هم قلاب کردم و چشم‌هام رو بستم که حس کردم یکی وارد آشپزخونه شد؛ و بعد هم صدای آرمان توی گوشم پیچید.
آرمان: آم، میشه یه لیوان آب بهم بدی آخه خیلی تشنمه.
- آ، آره بیا بشین برات آب خنک بیارم.
آرمان همونطور سرسنگین پشت میز نشست و منتظر شد.
آرمان: زندگی چطوره؟
- به روال تو چطوره آقای؟
از اینکه اینجور مجبور به نقش بازی کردن بودم متنفر بودم.
آرمان: از اینکه چیزی یادت نمیاد کلافه‌ام آخه حوصله جواب دادن سوال ندارم. آرمان.
- منم از پرسیدن سوال خوشم نمیاد ولی مجبورم آقا آرمان.
آرمان سرش رو پایین انداخت و آروم خندید برای بار هزارم پیش خودم اعتراف کردم سام و آرمان زمین تا آسمون فرق دارن از همه نظر با هم.
با صدای دوباره‌اش وسط بحثی که شروع شده کلافه چشم‌هام رو بستم قول نمی‌دم امشب امیر رو زنده بذارم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا