- تاریخ ثبتنام
- 2023/07/17
- نوشتهها
- 214
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #191
در آرام باز شد...آیکان و فریا وارد شدند. کمس سعی کردم از جایم بلند شوم که آیکان مانع شد و گفت.
- نه ایلول باید استراحت کنی!
- من کجام؟!
- الان توی خونه دوست بابامی.
فریا دستم رو گرفت.
- تو که همه ما را نصف جون کردی دختر.
نگاهی به آیکان کردم. چشمانم از او چیزی میخواست و دلم راضی به گفتن آن نمیشد.
آیکان زرنگتر از آنی بود که نشان میداد...دگر از رقیب من هم چنین انتظاری میرود. به فریا گفت که تنهامون بزاره و بعد هم کنارم نشست و گفت.
- میدونم اون رو تو رستوران زیادهروی کردم اما ایلول نویان و دیوید دارن یه چیزو از ما پنهون میکنند... .
نگذاشتم حرفش را بزند.
- هر چه هم که باشد تو نباید چنین کار احمقانهای میکردی.
سرش ر اپایین انداخت و شقیقهاش را فشار داد.
- حق با توعه من اشتباه کردم...ولی ایلول تو حتی صبر نکردی توضیح بدم...من شاید برای اینکارم دلیل داشتم بیخودی که اینکار رو نکردم!
- آیکان خودتو مثل بچههایی که اشتباه میکنند و سعی دارن بابت اشتباهاتشون خودشون رو توجیح کنند نباش...تو میدونی من چقدر از پدر و مادرم تنفر دارم...اگه داشتم سعی میکردم باهاش رفتار کنم...فقط و فقط بخاطر اینکه چند وقت دیگه میمیره.
- معلومه داری چی میگی؟!
نیشخندی زدم و به چشمانش خیره شدم.
- فریا میگه قتل جیما صحنهساری و اون اصلا کارهای نیست.
- خب شاید راست گفته...شاید مدرکی داره...نمیدونم شاید... .
- آیکان تو نمیتونی نه منو سرزنش کنی...نه بگی چی درسته و چی غلطه.
دستم را برای تهدید کردنش جلو آوردم.
- چون هیچوقت نمیتونی درکم کنی...تو هیچوقت جای من زندگی نکردی و نتونستی بفهمی چقدر زجر و درد از قبل اینکه چشمم برای اولین بار توی این جهاتی که هیچ خوشی به من نرسید بلکه تمام عقدهاش را سر این دخترک خالی کرد...زنگیم رو پر کردهبود.
سرش را به آرامی تکان داد.
- میرم بیرون تا استراحت کنی اگه فقط یک ثانیه دیرتر رسیدهبودم الان باید پارچهای سفید رویت بود...چیزی خواستی بیرونم.
او رفت و باز ذهنم را مشغول کرد...معلوم نیست چهشدهاست؟! واقعا او مرا نجات دادهاست؟! باید ممنونش باشم؟! فریا داشتم زندگی نکبتبارم را میگذراندم...زندگی پرخم و پیچی که نه راهنما دارد...نه هدف و مقصد مشخص...تو هم با آمدنت خشم این راه و جاده را بیدار کردی. به سقف زل زدم و باز خندیدم.
- راستی فریا چرا باید دوباره نزدیکم بشه و بخواد اراجیف ببافه؟!
کمی سکوت کردم و ادامه دادم.
- شاید این هم یک سوال برای منحرف کردن من از شناسایی و چیدن این پازل رمزآلود است.
- نه ایلول باید استراحت کنی!
- من کجام؟!
- الان توی خونه دوست بابامی.
فریا دستم رو گرفت.
- تو که همه ما را نصف جون کردی دختر.
نگاهی به آیکان کردم. چشمانم از او چیزی میخواست و دلم راضی به گفتن آن نمیشد.
آیکان زرنگتر از آنی بود که نشان میداد...دگر از رقیب من هم چنین انتظاری میرود. به فریا گفت که تنهامون بزاره و بعد هم کنارم نشست و گفت.
- میدونم اون رو تو رستوران زیادهروی کردم اما ایلول نویان و دیوید دارن یه چیزو از ما پنهون میکنند... .
نگذاشتم حرفش را بزند.
- هر چه هم که باشد تو نباید چنین کار احمقانهای میکردی.
سرش ر اپایین انداخت و شقیقهاش را فشار داد.
- حق با توعه من اشتباه کردم...ولی ایلول تو حتی صبر نکردی توضیح بدم...من شاید برای اینکارم دلیل داشتم بیخودی که اینکار رو نکردم!
- آیکان خودتو مثل بچههایی که اشتباه میکنند و سعی دارن بابت اشتباهاتشون خودشون رو توجیح کنند نباش...تو میدونی من چقدر از پدر و مادرم تنفر دارم...اگه داشتم سعی میکردم باهاش رفتار کنم...فقط و فقط بخاطر اینکه چند وقت دیگه میمیره.
- معلومه داری چی میگی؟!
نیشخندی زدم و به چشمانش خیره شدم.
- فریا میگه قتل جیما صحنهساری و اون اصلا کارهای نیست.
- خب شاید راست گفته...شاید مدرکی داره...نمیدونم شاید... .
- آیکان تو نمیتونی نه منو سرزنش کنی...نه بگی چی درسته و چی غلطه.
دستم را برای تهدید کردنش جلو آوردم.
- چون هیچوقت نمیتونی درکم کنی...تو هیچوقت جای من زندگی نکردی و نتونستی بفهمی چقدر زجر و درد از قبل اینکه چشمم برای اولین بار توی این جهاتی که هیچ خوشی به من نرسید بلکه تمام عقدهاش را سر این دخترک خالی کرد...زنگیم رو پر کردهبود.
سرش را به آرامی تکان داد.
- میرم بیرون تا استراحت کنی اگه فقط یک ثانیه دیرتر رسیدهبودم الان باید پارچهای سفید رویت بود...چیزی خواستی بیرونم.
او رفت و باز ذهنم را مشغول کرد...معلوم نیست چهشدهاست؟! واقعا او مرا نجات دادهاست؟! باید ممنونش باشم؟! فریا داشتم زندگی نکبتبارم را میگذراندم...زندگی پرخم و پیچی که نه راهنما دارد...نه هدف و مقصد مشخص...تو هم با آمدنت خشم این راه و جاده را بیدار کردی. به سقف زل زدم و باز خندیدم.
- راستی فریا چرا باید دوباره نزدیکم بشه و بخواد اراجیف ببافه؟!
کمی سکوت کردم و ادامه دادم.
- شاید این هم یک سوال برای منحرف کردن من از شناسایی و چیدن این پازل رمزآلود است.
آخرین ویرایش: