تایپ رمان

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #191
در آرام باز شد...آیکان و فریا وارد شدند. کمس سعی کردم از جایم بلند شوم که آیکان مانع شد و گفت.
- نه ایلول باید استراحت کنی!
- من کجام؟!
- الان توی خونه دوست بابامی.
فریا دستم رو گرفت.
- تو که همه ما را نصف جون کردی دختر.
نگاهی به آیکان کردم. چشمانم از او چیزی می‌خواست و دلم راضی به گفتن آن نمی‌شد.
آیکان زرنگ‌تر از آنی بود که نشان می‌داد...دگر از رقیب من هم چنین انتظاری می‌رود. به فریا گفت که تنهامون بزاره و بعد هم کنارم نشست و گفت.
- می‌دونم اون رو تو رستوران زیاده‌روی کردم اما ایلول نویان و دیوید دارن یه چیزو از ما پنهون می‌کنند... .
نگذاشتم حرفش را بزند.
- هر چه هم که باشد تو نباید چنین کار احمقانه‌ای می‌کردی.
سرش ر ا‌پایین انداخت و شقیقه‌اش را فشار داد.
- حق با توعه من اشتباه کردم...ولی ایلول تو حتی صبر نکردی توضیح بدم...من شاید برای اینکارم دلیل داشتم بیخودی که این‌کار رو نکردم!
- آیکان خودتو مثل بچه‌هایی که اشتباه می‌کنند و سعی دارن بابت اشتباهاتشون خودشون رو توجیح کنند نباش...تو می‌دونی من چقدر از پدر و مادرم تنفر دارم...اگه داشتم سعی می‌کردم باهاش رفتار کنم...فقط و فقط بخاطر اینکه چند وقت دیگه میمیره.
- معلومه داری چی میگی؟!
نیشخندی زدم و به چشمانش خیره شدم.
- فریا میگه قتل جیما صحنه‌ساری و اون اصلا کاره‌ای نیست.
- خب شاید راست گفته...شاید مدرکی داره...نمیدونم شاید... .
- آیکان تو نمی‌تونی نه منو سرزنش کنی...نه بگی چی درسته و چی غلطه.
دستم را برای تهدید کردنش جلو آوردم.
- چون هیچوقت نمی‌تونی درکم کنی...تو هیچ‌وقت جای من زندگی نکردی و نتونستی بفهمی چقدر زجر و درد از قبل اینکه چشمم برای اولین بار توی این جهاتی که هیچ خوشی به من نرسید بلکه تمام عقده‌اش را سر این دخترک خالی کرد...زنگیم رو پر کرده‌بود.
سرش را به آرامی تکان داد.
- میرم بیرون تا استراحت کنی اگه فقط یک ثانیه دیر‌تر رسیده‌بودم الان باید پارچه‌ای سفید رویت بود...چیزی خواستی بیرونم.
او رفت و باز ذهنم را مشغول کرد...معلوم نیست چه‌شده‌است؟! واقعا او مرا نجات داده‌است؟! باید ممنونش باشم؟! فریا داشتم زندگی نکبت‌بارم را می‌گذراندم...زندگی پر‌خم و پیچی که نه راهنما دارد...نه هدف و مقصد مشخص...تو هم با آمدنت خشم این راه و جاده را بیدار کردی. به سقف زل زدم و باز خندیدم.
- راستی فریا چرا باید دوباره نزدیکم بشه و بخواد اراجیف ببافه؟!
کمی سکوت کردم و ادامه دادم.
- شاید این هم یک سوال برای منحرف کردن من از شناسایی و چیدن این پازل رمزآلود است.
 
آخرین ویرایش:

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #192
کمی حالم بهتر شده‌بود...نمی‌دانم فریا کجاست و آیکان هم چیزی نمی‌گوید...دیوید و نویان هم حتی زنگی به من نزدند. از جایم بلند شدم...موهایم که چقدر بلند شده‌بود! باید کوتاهشان کنم. دستی به موهایم کشیدم و با تمام وجود سعی کردم جیما را حس کنم...اما دریغ از کمی وجود جیما...دلخور است؟! مرا رها کنید بگذارید به حال خود بمیرم...نمی‌خواهم دیگر نمی‌خواهم هیچکس را ببینم...شاید حتی خودم را. لحظه‌ای به خود آمدم. آیکان دقیقا پشت سرم قرار داشت...چشمانم او را در آینه یافت. نگاهی به چشمانم انداخت...حالا که داشتم دقت می‌کردم...چقدر چهره‌اش برای یک دختر حذاب و شیرین است. به سختی قد من به شانه‌هایش می‌‌رسید. دستش را بر شانه‌ام زد.
- چقدر عوض شدی...می‌بینی ایلول چقدر اون روزا فکر می‌کردم تنها دشمنم تویی.
لبخندی زدم و باز در آینه به چشمانش خیره شدم.
- اگه اون روز فقط یکیمون نمره قبولی رو می‌آوردیم...دیگه هیچ‌وقت این اتفاق‌ها نمی‌افتاد...حتی شاید با مادرت هم روبه رو نمی‌شدی.
به سمتش برگشتم...دوست نذاشتم حتی کلمه‌ی دیگری به زبان بیاورد. دستم را روش شانه‌اش گذاشتم و او را در آغوش کشیدم. احساس کردم لحظه‌ای مردد ماند اما بعد دستانش را محکم دورم پیچید و گفت.
- امیدوارم همیشه سالم باشی!
دیگر مکالمه‌ای بین ما رد و بدل نشد...شاید همین آغوش، کتاب‌ها برای هردوی ما معنا داشت. بعد از مدتی از هم جدا شدیم...دستش را بر موهایی کشید که تازه به شانه‌هایم می‌رسید.
- دیگه کوتاهش نکن.
عقلم چیزی می‌گفت و قلبم نوای دیگری می‌داد.
چقدر با همین چند کلمه از زبان او قلبم به تپش افتاد و از طرفی فقط باید به فکر کاری باشم که مسولیتش را پذیرفتم.
باید شروع می‌کردم...نمی‌توانستم حالا تسلیم شوم.
لبتابم را روی پاهایم گذاشتم و سعی کردم چیزی بفهمم.
آیکان با قهوی‌ای داغ وارد اتاق شد.
- فکر کنم دکتر گفت باید استراحت کنی!
جمله‌اش را جدیت زد اما فعلا هیچ‌چیزی حتی شاید سلامتی خودم هم اهمیتی نداشت.
- ممنون قهوه آوردی.
- برای تو نیست...برای خودم درستش کردم.
نگاهی بهش کردم و گفتم بیا حالا بشین شما.
کنارم روی تخت نشست و به صفحه خیره شد.
- داری چکار می‌کنی...نصف شبی؟!
کمی خم شدم تا قهوه رو بگیرم که سریع به لباتش چسباند و جرعه‌ای نوشید.
- حالا اگه می‌خوای... .
نگذاشتم حرفش تمام شود، قهوه را گرفتم و کاملا نوشیدم.
نگاه تاسف‌باری به من انداخت و بعد هم سرش را تکان داد.
- قبلا که خیلی برات مهم بود کی قهوه رو درست کرده...حالا از قهوه‌ی دهنی من... .
- تموم شد...یه نگاه به این بنداز.
- این چیه دیگه؟!
- دیوید و پسرش خوب خودشونو وسط انداختن.
آیکان نگاهی به من انداخت.
- مطمئنی که... .
- اگه فقط یک درصد حرف فریا درست باشه و همین‌جور مرگ خانوادت...ربطی به این عقاب بی‌پر باشه خودم همه چی رو تموم میکنم.
 
آخرین ویرایش:

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #193
شاید این حس انتقامی که در وجودم غوطه‌ور شده‌بود حالا با شک و تردید این روزها این حس در وجودم خروشان شده‌است.
باید انتقام تک‌تکشان را بگیرم...نه من دیگر نمی‌گذارم این زندگی مرا دور بزند...اینبار خودم تمام انها را دور خواهم زد.
نگاهی به آیکان کردم که خیره‌ام بود. نفسی گرفتم و نگاهش کردم.
- آیکان می‌تونی پیداش کنی؟
سرفه‌ای کرد و بعد هم با دستش کمی پیشانی‌اش را فشار داد.
- باید پیدا شه.
از آیکان خداحافظی کردم...او گفت خودش ترتیب همه‌ی کار ها را میدهد و من فقط استراحت کنم اما نتوانستم...من چطور می‌توانم استراحت کنم آن هم زمانی که تازه به سرنخی رسیدم.
کت مشکی‌ام را پوشیدم...موهایم را بالای سرم جمع کردم و با کشی محکم بستم و بعد هم کلاه هم‌رنگ کتم را پوشیدم. لبخندی زدم...حالا می‌خوام من بازی رو ادامه‌ بدم.
رژ سرخ رنگم را روی لبم کشیدم که موبایلم زنگ خورد.
نویان بود...بی‌اختیار نیشخندی روی لبم ایجاد شد. تماس را بر قرار کردم.
- سلام ایلول خوبی...ببخشید نمی‌دونستم چه اتفاقی برات افتاده...می‌خواستم بیام اما میدونی بابا گفت که از لحاظ امنیت درست نیست...فقط باهات تماس گرفتم.
تند تند کلماتی‌ را به زبان می‌آورد که حتی شاید معنی آن‌ها را فراموش کرده.
- ایلول؟!
با کمی مکث جواب دادم.
- دارم می‌شنوم.
- پس دلخوری!
- نویان امیدوارم راست نباشه...و گرنه تو و پدر نفرت‌انگیزت رد می‌فرستم سینه‌ی قبرستون...همان‌جایی که برای اولین بار پدرت رو ملاقات کردم.
تماس را لغو کردم...نفسی گرفتم و به سمت خروجی حرکت کردم.
 

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #194
شاید این حس انتقامی که در وجودم غوطه‌ور شده‌بود حالا با شک و تردید این روزها این حس در وجودم خروشان شده‌است.
باید انتقام تک‌تکشان را بگیرم...نه من دیگر نمی‌گذارم این زندگی مرا دور بزند...اینبار خودم تمام انها را دور خواهم زد.
نگاهی به آیکان کردم که خیره‌ام بود. نفسی گرفتم و نگاهش کردم.
- آیکان می‌تونی پیداش کنی؟
سرفه‌ای کرد و بعد هم با دستش کمی پیشانی‌اش را فشار داد.
- باید پیدا شه.
از آیکان خداحافظی کردم...او گفت خودش ترتیب همه‌ی کار ها را میدهد و من فقط استراحت کنم اما نتوانستم...من چطور می‌توانم استراحت کنم آن هم زمانی که تازه به سرنخی رسیدم.
کت مشکی‌ام را پوشیدم...موهایم را بالای سرم جمع کردم و با کشی محکم بستم و بعد هم کلاه هم‌رنگ کتم را پوشیدم. لبخندی زدم...حالا می‌خوام من بازی رو ادامه‌ بدم.
رژ سرخ رنگم را روی لبم کشیدم که موبایلم زنگ خورد.
نویان بود...بی‌اختیار نیشخندی روی لبم ایجاد شد. تماس را بر قرار کردم.
- سلام ایلول خوبی...ببخشید نمی‌دونستم چه اتفاقی برات افتاده...می‌خواستم بیام اما میدونی بابا گفت که از لحاظ امنیت درست نیست...فقط باهات تماس گرفتم.
تند تند کلماتی‌ را به زبان می‌آورد که حتی شاید معنی آن‌ها را فراموش کرده.
- ایلول؟!
با کمی مکث جواب دادم.
- دارم می‌شنوم.
- پس دلخوری!
- نویان امیدوارم راست نباشه...و گرنه تو و پدر نفرت‌انگیزت رد می‌فرستم سینه‌ی قبرستون...همان‌جایی که برای اولین بار پدرت رو ملاقات کردم.
تماس را لغو کردم...نفسی گرفتم و به سمت خروجی حرکت کردم.
 

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #195
وکیل سابق دیوید حالا درست جلویم نشسته‌بود و به چشمانم خیره‌شده‌بود.
می‌دانستم با دیوید مشکلی دارد...شاید با کمی رشوه می‌شد اطلاعاتی که به کارش اید را بدست آورد.
تازگی‌ها چقدر تفییر کرده‌بود...هیچ کدام از حدس‌هایش درست از آب در نمی آمد.
گاهی قلبش...حاکم بر عقلش دستوری را صادر می‌کرد و تمام وجودش محکوم به سکوت بود و بس... .
وکیل نه تنها رشوه را نپذیرفت خواست از جایش بلند شود که سریع مانع رفتن او شد.
- خواهش می‌کنم کمی بنشینید...من جسارت کردم شما چشم‌پوشی کنید.
این زبان سرخ اخر سرش را به باد می‌دهد...گاهی بی‌موقع سخنی را به زبان می‌آورد و گاهی هم آن‌چنان سخن می‌گفت که طرف دیگر نمی توانست حتی مخالفتی با او کند.
- من هیچی نمی‌دونم در ضمن من الان وکیل سابقش هستم و هیچ مدارکی دسترسی ندارم.
- اقای لاک وود من واقعا نیازمند اطلاعاتی است که شما قرار است در اختیارم قرار دهید.
لبخندی زد و بعد هم با نگاهی سرد خیره‌ام شد.
- آنچه رو کی می‌خوای هر طور شده بدست بیاوری...اگر غیر از این بود...شک می‌کردم که دست پرورده‌ی دیویدی!
نمی‌دانم در چشمانم بوی چی را حس کرد که باز کمی از قهوه‌اش را نوشید.
- داری اشتباه میری...این راهش نیست.
با تعجب کلمه‌ها را در ذهن خود مرور کردم.
- منظورتان چیست؟
- بوی انتقام و مرگ به مشامم می‌رسه...این حس درون چشمات خیلی ضعیف‌تر از حس انقام‌جو سال ها پیش در وجودم بود.
- اقای لاک وود...در حال حاضر سه تا بچه دارید...به تازگی از همسرتون جدا شدید و همچنین علاقه به کار کردن ندارید.
اطلاعات زیاد است اما فعلا همین را کافی می‌بینم.
- داری تهدیدم می‌کنی؟!
- اسمش رو تهدید نزارید ولی من واقعا به کمکتون نیاز دارم...شما اولین سرنخی هستی که پیدا کردم.
نیشخندی زد و بعد هم دستانش را درون هم قفل کرد.
- دختر، تو خیلی زرنگی ولی نمی‌دونم چرا نمی‌فهمی...من الان هفت ساله دیگه وکیل اون دیو بد صفت نیستم.
- خواهش می‌کنم من میدونم شما دست راستش بودین...همدن اندازه که می‌دونید...شاید کمکی کرد این‌جوری حتی انتقام در وجودتان هم آرام می‌گیرد.
- انتقام راهش نیست...من با انتقام تمام زندگی‌ام را قمار کردم...خودم را، ثروتم را و حتی روی عشق خود هم قمار کردم و باختمش.
خنده‌ای کردم.
- پس شما هنوز نمی‌دونید؟! کسی که باعث شد با همسرتون جدا بشید...شما نبودید و حتی خانم کاترین عاشقانه شما رو می‌پرستیدند و می‌پرستند...دیوید بود. همان جایی که شما با او مخالفت کردید...او شما را مهره‌ی سوخته خود دید.
- همسرم با میل خودش رفت...شما که انقدر اطلاعاتتون مفید و خوبه چکار به یک وکیل پیر و خرفت دارید.
- اقای لاک وود خواهش می‌کنم درست فکر کنید...شما برای دیوید کم زحمت نکشیدید...حقتون بیشتر از اینه.
 
آخرین ویرایش:

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #196
لاک وود از جایش بلند شد و بعد هم خیره نگاهش کرد.
- تو نمی‌تونی نظرم رو عوض کنی...این راهی که انتخاب کردی، من قبلا تا اخرش رفتم. چیزی چون حسرت و پشیمونی نداره بازم میگم انتقام راهش نیست.
لبخندی زد و قهوه‌اش را نوشید.
- می‌بینمتون.
زیر لب آرام تکرار کرد ۱...۲...۳...هنوز به چهار نرسیده‌بود که لاک وود درست جلویش نشسته‌بود.
- نقشه چیه؟!
- اقای وکیل نباید اول سهمی که حقتون هست رو بگید.
- دخترجون ای‌کاش وکالت خونده‌بودی...زبون تند و تیزی داری!
- من فقط واقعیت رو میبینم.
- من خودم اومدم و کسی مجبورم نکرد...در ضمن تنها چیزی می‌خوام اینکه دوباره بدستش بیارم و اینبار شده چنگ و دندون ازش مراقبت کنم.
ایلول کارش را خوب بلد بود...او یاد گرفته‌بود یا شاید عادت بود که به تنهایی پیروز شود. او از رام‌کردن خوشش نمی‌آمد اما اعتراض و مخالفت تا حالا در سیستم عصبی بدنش سازگار نبود‌.
ساعت‌ها صحبت کردند...بیشتر لاک وود توضیحات را می‌داد و ایلول با دقت گوش می‌کرد.
آیکان چند باری با او تماس گرفت اما او تماس را لغو می‌کرد و هر از گاهی فحشی نثار آیکان می‌کرد.
لاک وود بیشتر اطلاعاتی که می‌دانست را در فلش به ایلول داد و قرار شد...بقیه را زمانی دیگر برایش بیاورد.
ایلول بعد از خداحافظی با آیکان تماس گرفت.
- معلومه چته؟!
- من چمه ایلول...تو جواب نمی‌دی!
- من وقتی جواب نمیدم یعنی نمی‌تونم نفهم، خب بفهم.
کمی بین هر دو سکوت حاکم شد.
- معذرت می‌خوام...این‌روزا نرمال نیستم آیکان.
می‌دانست آیکان دارد پشت تلفن می‌خندد و هیچ نمی‌گوید.
- ایلول بعدا صحبت می‌کنیم...ممنون.
- ممنون؟!
نتوانست خنده‌اش را خفه کند...قهقه‌ای زد.
- چون نزاشتی آرزو به دل بمونم بچه.
- آرزو به دل؟!
- چقدر گیج میزنی...کی تو زندگی فکر می‌کرد ایلول از آیکان عذر‌خواهی کنه.
- دیونه.
همین را گفت و تلفن را قطع کرد و بعد هم لبخندی از جنس زندگی زد و به آسمان خیره شد.
 
آخرین ویرایش:

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #197
خودش هم می‌دانست دیگر نمی‌تواند مقاومت کند...دوست داشت هر چه زود‌تر از این ماموریت بیرون آید اما سختی و تلاش های بسیارش در این چند سال مانع او می‌شدند.
حالا چیزی فهمیده‌بود...تصادف خانواده آیکان واقعا صحنه‌سازی بوده و دیوید هم در این‌کار دست داشته.
حال آیکان خوب نبود...هیچ کاری از دستش بر نمی‌آمد. ایلول مدام با خود فکر می‌کرد که دیوید و نویان چه نقشه‌ای در سر دارند یا نه نکند...آیکان هم دست انها هست و فقط حفظ ظاهر می‌کند.
مادرش چند باری درخواست کرد که او را ببیند و او باز هم مخالفت کرد. دلش جای آرومی می‌خواست و در کنار کسی آزادانه گریه کند و این بض چند‌ساله را بشکند اما زندگی هیچ‌گاه به او آسان نگرفت.
قرار شد با توجه به اطلاعاتی که کسب کرده‌است همراه آیکان دیوید و پسرش را به خاک بزند. او آدرس کارخانه‌ای را پیدا کرده‌بود که به قول خودش از تمام زندگی‌اش بیشتر ارزش داشت. کارخانه‌ای که هفته‌ها بسته‌بسته مواد در آن نگه‌داری می‌شد و در کنارش حتی اعضای بدن هم قاچاق می‌کردند.
این تازه بخش کوچکی از خلاف‌های این عوضی بود.
دستش رو روی شانه آیکان گذاشت.
- بهت قول میدم یه راست بفرستمشون جهنم ابدیت.
آیکان این روز‌ها زیادی ساکت بود و این ایلول را بیش‌اندازه کلافه می‌کرد.
شماره‌ای ناآشنا روی صحفه‌ی موبایلش خودنمایی می‌کرد.
- بفرمایید.
آیکان به چشمای ایلول خیره شد.
- کدوم بیمارستان؟! باشه...باشه الان میام.
ایلول پالتو‌اش را تن کرد و به سمت در رفت.
- ایلول کجا میری؟! فریا چیزیش شده؟!
و این اولین باری بود که چشم‌های دریای ایلول برای مادرش طوفانی شد.
اشک‌ از گونه‌اش سرازیر می‌شد. دستش را بر گونه‌اش کشید و به سمت در دوید.
 
آخرین ویرایش:

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #198
می‌دانست قلبش بی‌تاب شده‌است. از ماشین ها سبقت می‌گرفت تا خودش را به مادرش برساند.
آیکان مدام با او تماس می‌گرفت و او لغو می‌کرد...اینار جواب داد. صدایش نشان دهنده‌ی حال بدش بود‌.
- آیکان.
- تروخدا...ایلول دارم میام بیمارستان یکم آروم‌تر برو.
- آیکان..فر...مادرم.
با خودش جنگید تا فریا را مادر خطاب کند.
آیکان می‌دانست که ایلول گذشته‌ی آرومی نداشته‌است و به زبان آوردن این کلمه چقدر برایش طاقت‌فرسا است.
ایلول ماشین را در حیاط بیمارستان پارک کرد.
- آیکان بعدا باهات تماس می‌گیرم.
به سرعت به سمت آسانسور رفت. باید کمی صبر می‌کرد و اما دیگر حتی ثانیه‌ای تحمل نداشت.
سمت پله‌ها دوید و تند از آن‌ها بالا می‌رفت.
نفسش گرفته‌بود...آیکان در ترافیک گیر افتاده‌بود.
ایلول می‌دانست دیگر طاقت از دست دادن فریا را ندارد. دوست داشت هر چه زود‌تر فریا را در آعوش بگیرد و بگوید...دوست دارم مادر.
هراس به اطرافش نگاه می‌کرد. کسی بازویش را گرفت...نگاهی به او انداخت.
- ایلول...مادرت.
همین دو کلمه کافی بود تا با او همراه شود...حسی عجیب او را احاطه کرده‌بود. حسی بین ترس، تعجب و نگرانی.
حالا که حال فریا بد بود باید در بخشی بستری می‌شد اما آن پسر او را به اتاق استراحت برای بخش دکترا برد.
وارد اتاق شد...هنوز پایش را کامل درون اتاق نگذاشته‌بود که پسرک او را هل داد و بعد هم سریع در را قفل کرد.
مشتش را به در زد. چطور هواسش نبود...او همیشه خیلی مراقب بود اما حالا.
نگران خودش نبود...دوست داشت هر چه زود‌تر پیش فریا برود. انقدر عجله کرده‌بود که موبایلش را داخل ماشین جا گذاشته‌بود. اسلحه‌اش...آن هم روی میز داخل خانه است.
صدای فریا باعث شد به سمت صدا بر گردد.
بی‌شک چشمانش درست می‌دید...او فریا بود؛ سعی می‌کرد آرام باشد. خنده‌‌ی عصبی کرد‌.
- اینجا چه خبره؟!
فریا اشکی که داشت از روی گونه‌اش پایین می‌افتاد را با دستش پاک کرد.
- ایلول مجبورم کردی...باید باهات حرف می‌زدم.
- معلومه داری چی میگی؟! من بخاطرت نزدیک بود چند بار تصادف کنم.
- تماس هام رو جواب نمی‌دادی...ایلول... .
نگذاشت حرفش را بزند...او واقعا نگران فریا شده‌بود و حالا هیچ خبری از حال بدش نبود.
به گمان خودش فریب خورده‌بود از مادرش.
خشم زیر پوستش او را از درون به آتش کشانده‌بود.
خواست از در بیرون رود که فهمید در قفل است.
- ایلول...تو باید از دیوید دور شی، اون...اون تو رو می‌کشه.
- کل زندگیت فریب و دروغ بوده و بس.
- اشتباه نکن...همش نقشه بوده از زمانی که بهت پیشنهاد داده تا الان...همش برنامه‌ریزیه.
 
آخرین ویرایش:

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #199
خواستم مثل همیشه سرم را بالا بگیرم و صدایم را بالا ببرم و با اقتدار حرف بزنم اما...نشد.
بغص کرده‌بودم...حتی از خودم هم رو دست خوردم.
قدمی به سمتش برداشتم و بعد هم با صدایی لرزان نگاهش کردم.
- اون می‌خواد منو بکشه...خیلی مسخرس. کسی که منو بار‌ها کشته...تو هستی.
- دخترکم من...من فقط... .
- وای به حالت...اسمم رو اینجور نگو...تو هیچ‌وقت نمی‌تونی هیچ‌وقت حتی ادای جیما رو در بیاری.
- ایلول حتی اگر منو آتیش هم بزنی...باید بهت بگم...اون چیزی که دنبالشی...نباش!
لحظه‌ای سکوت کشنده‌ای بین ما حاکم شد و حکمش را ناعادلانه داد.
- ایلول...دنبالش نباش اون خودش تو رو پیدا می‌کنه.
- تو حتی یک زن هم نیستی چه برسه به مادر...تو اصلا لیاقت کلمه مادر رو هم نداری.
دستم رو دستگیره گرفتم و با تمام وجود کشیدمش...دستگیره شکست.
- فریا حتی دیگه نمی‌خوام از صد متری‌ام رد بشی...فهمیدی؟!
به سرعت دویدم...خواستم این‌بار برای همیشه‌ بروم، جایی که آدمی نباشد...چشمانم این‌بار نتوانست بارم این غم را تحمل کن و برای تمام شب‌های که دیوار‌های خانه همدم من می‌شدند...گریست. آسمان‌ هم خواست در این غم شریک شود. ابر‌های تیره و خسته کل آسمن را فرا گرفتند...قدم های را تند کردم...قلبم می‌سوخت و دیگر حتی توان یک ثانیه بودن را نداشت.
صدای جیغ و شلیک شاید اخرین ورق از صفحه‌ی سیاه و خط‌خطی سرنوشتم را رقم می‌زد.
نمی‌دانم به کدام آسمان پرواز می‌کنم؟!
آسمانی که سال‌هاست لباس عزا به تن آبی‌رنگش کرده‌است و به گمانم قصد ندارد آن را از تن خسته‌ رنجور خود بیرون آورد...ابر‌ها دیگر نمی‌خواهند در این آسمان ببارند...یا شاید برایشان قطره‌ای نمانده تا ببارند.
احساس سنگینی می‌کردم...باید با خودم صادق باشم؟‌‌نه...نه نمی‌خواهم. آخر دیگر نمی‌خواهم حتی با خودم هم صادق باشم.
این بار هم فرو ریختم اما نه از صخره و دره‌های عمیق...این‌بار برای همیشه از چشمان خودم فرو ریختم.
 
آخرین ویرایش:

زهرا رضایی

513
پسندها
125
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/07/17
نوشته‌ها
214
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #200
این‌بار قلبم ساز خودش را نواخت. کجایی ببینی که کم آوردم...دگر نیستم پای عهدی که به تو بستم. ببین! تنهای تنهام. نمی‌توانستم درک کنم. این خون... .
هنوزم سر قولی که به دخترک دادی پایبندی؟!
کم آوردم...دگر می‌ترسم! خاطراتم چون نواری سوزان قلبم را به درد آورد...هرچند که بچگی نکردم...هرچند که از همان اول یک اشتباه بودم. اشتباهی پر از نقص...یک اشتباه!
وجودم...تک تک سلول هایم گواهی از اشتباه بودن را می‌دهد. من هم بغل بابا را میخواستم...دلم دست های نوازش‌گر مامان را میخواست اما... .
دنیای من شبیه هیچ کدوم از دنیای رنگارنگ و رویایی بقیه نبود. از همان اول بوی تردد شدن، تنها کشیدن و مرگ و تنفر رو با وجودم استشمام کردم. از همان اول نباید می‌بودم.‌‌‌..نباید می‌گذاشتم وارد بازی شود...دیگر عذاب وجدان هم در مسیر این زندگی نکیت‌بار مرا همراهی می‌کند.
بغض این‌بارم گلویم را درید...دستش را گرفتم و صورتم را با آن نوازش کردم.
فریا: خیلی خوشحالم من مادرت بودم..‌.منو ببخش تو زندگی نخواستم مادر خوبی باشم‌‌...من و پدرت فور می‌کردیم برات همچی رو فراهم می کنیم.
- مامان هیچی نگو‌‌‌...الان آمبولانس میاد.
نفهمیده‌بودم کی این همه دورم جمع شدم...فقط صورتش پر چروک میدیم‌...و بدنی که در خون غرق شده‌بود.
- ایلول یک روز می فهمی چرا بازنده بازی هستی که حتی بازی نکردی...نگران نباش تو بازنده نیستی..‌.من کسی هستم که بدون تلاش خودم رو تسلیم کردم‌ من میدونم تو میتونی ادامه بده‌.
- مامان.
لبخندی زد...داشت به سختی نفس می‌کشید...نمی‌تونستم بزارم همینطوری بره.
- عاشقش باش!
چشمانش قفل چشمانم شد. نه...نه نمیذاشتم به همین راحتی بره...نه من هنوز او را نبخشیدم. فریاد زدم...این بار اسمتو فریاد زدم کاری که باید خیلی وقت پیش انجام می‌دادم.
- مامان باهام حرف بزن...نفهمیدم داشتی چی می گفتی...مامان جوابمو بده!
دریغ از جوابی...قطره‌ای از کنارم فرو ریخت...لبخند به لب داشت جوری نگاهم می کرد که فکر می‌کردم برنده این بازی منم... .


***
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا