تکمیل شده داستانک دنیای جادویی گلبرگ سپید | اثر سارا مرتضوی

آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #11
‏-‏ ما هم از این‌جا باید با شما خداحافظی کنیم، شما از دری که به دنیای خودتون باز می‌شه از همین‌جا برمی‌گردین و ما هم از در ‏دیگه‌ای به دنیای خودمون.‏
جدایی را دوست نداشتم، از خانم گردوکان پرسیدم:‏
‏-‏ بازهم برمی‌گردیم این‌جا؟
دستی به سرم کشید و با مهربونی گفت:‏
‏-‏ معلومه که برمی‌گردین و ما همیشه منتظرتون می‌مونیم.‏
دارا هم مثل من ناراحت شده بود، گفت:‏
‏-‏ به دنیای گلبرگ سپید چی؟ اون‌جا هم بر می‌گردیم؟
خانم گردوکان لبخند زد و گفت:‏
‏-‏ عزیزای من، دنیای رنگی‌رنگی هزار تا درد داره که هر کدوم به یه دنیای جادویی باز می‌شه، می‌تونین به هر دنیایی که می‌خواین ‏برگردین.‏
خوشحال شدیم. شب دخترها خونه‌ خانم گردوکان و پسرها خونه‌ی عمو نارگیلو خوابیده‌اند. قبل‌از خواب خانم گردوکان یه کیک گردویی ‏به‌همراه چایی آورد و گفت: ‏
‏-‏ خیلی ‌خوب بازی‌ها رو انجام دادین، حالا بگین ببینم چیا یاد گرفتین؟
ناقلا ناز کرد و دست‌هاش رو کش داد و گفت:‏
‏-‏ من که یاد گرفتم برای بهتر و سریع‌تر انجام دادن کارها باید با بقیه همکاری کنم، هر کس توانایی‌ای داره که باید او رو بشناسم و ‏انتظارم از اون به‌خاطر توانایی‌ای که داره نه کاری که دلم می‌خواد انجام بده.‏
شکرخنده که در دستش چایی بود و صبر کرده بود تا سرد بشه گفت:‏
‏-‏ من هم ترکیب رنگ رو یاد گرفتم و این‌که باید به بقیه اعتماد کنم و بهشون ایمان داشته باشم که کار رو به‌خوبی انجام می‌دن. ‏
من یه تکه کیک که توی دهانم بود رو خوردم و گفتم:‏
‏-‏ من هم یاد گرفتم که دوستانم می‌تونن متفاوت باشن و در کنار هم می‌تونیم شاد و خوشحال باشیم و این‌که شاید بعضی چیزها ‏ترسناک باشه ولی وقتی واقعیت رو بفهمی به این نتیجه می‌رسی که این ترس الکی بوده و اشتباه فکر می‌کردی.‏
خانم گردوکان با رضایت سری تکون داد و شب ‌بخیر گفت. صبح با صدای قوقولی قوقول بیدار شدم. همه‌ی اهالی رنگی‌رنگی برای ‏بدرقه‌ی ما اومده بودن. با قطار به ایستگاه آخر رفتیم. شکرخنده و ناقلا دم در دنیای گلبرگ سپید ایستادن، من و دارا باهاشون دست ‏دادیم. شکرخنده گفت:‏
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: MOON

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #12
‏-‏ خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم.‏
‏-‏ ما هم خوشحالیم و باز هم رو می‌بینیم، مطمئن باشین.‏
خداحافظی کردیم. در رو که باز کردن، یه نور رنگین‌کمان شدید که چشم رو می‌زد تابید و اون‌ها در اون نور ناپدید شدن. احساس غم ‏کردم، رفتیم دم در دنیای خاکی خودمون. اشک در چشم‌های دارا جمع‌شده بود، با بغض گفت:‏
‏-‏ دلمون براتون تنگ می‌شه.‏
عمو نارگیلو خندید و دارا را بغل کرد و دور خودش چرخوند و گفت:‏
‏-‏ ما بیشتر، زمان زود می‌گذره، مطمئناً باز هم همو می‌بینیم.‏
دست تکون دادیم و از در وارد شدیم. چون نور زیاد بود چشم‌هام رو بستم، وقتی باز کردم توی اتاق بودیم. به دارا نگاه کردم، داشت ‏گریه می‌کرد، دستش رو گرفتم و گفتم:‏
‏-‏ داداشی، ما یه سال دیگه نزدیک عید نوروز برمی‌گردیم، بیا تا اون موقع یه عالمه کتاب بخونیم و یاد بگیریم تا بتونیم به دوستامون یاد ‏بدیم.‏
دارا سری تکون داد و آروم شد. من تصمیم گرفتم تا اون موقع، از زمان‌ها بیشترین استفاده رو بکنم و یه عالمه کتاب بخونم چون باعث ‏می‌شه دختر قوی‌ای بشم. ‏
پایان
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا