- نویسنده موضوع
- #11
- ما هم از اینجا باید با شما خداحافظی کنیم، شما از دری که به دنیای خودتون باز میشه از همینجا برمیگردین و ما هم از در دیگهای به دنیای خودمون.
جدایی را دوست نداشتم، از خانم گردوکان پرسیدم:
- بازهم برمیگردیم اینجا؟
دستی به سرم کشید و با مهربونی گفت:
- معلومه که برمیگردین و ما همیشه منتظرتون میمونیم.
دارا هم مثل من ناراحت شده بود، گفت:
- به دنیای گلبرگ سپید چی؟ اونجا هم بر میگردیم؟
خانم گردوکان لبخند زد و گفت:
- عزیزای من، دنیای رنگیرنگی هزار تا درد داره که هر کدوم به یه دنیای جادویی باز میشه، میتونین به هر دنیایی که میخواین برگردین.
خوشحال شدیم. شب دخترها خونه خانم گردوکان و پسرها خونهی عمو نارگیلو خوابیدهاند. قبلاز خواب خانم گردوکان یه کیک گردویی بههمراه چایی آورد و گفت:
- خیلی خوب بازیها رو انجام دادین، حالا بگین ببینم چیا یاد گرفتین؟
ناقلا ناز کرد و دستهاش رو کش داد و گفت:
- من که یاد گرفتم برای بهتر و سریعتر انجام دادن کارها باید با بقیه همکاری کنم، هر کس تواناییای داره که باید او رو بشناسم و انتظارم از اون بهخاطر تواناییای که داره نه کاری که دلم میخواد انجام بده.
شکرخنده که در دستش چایی بود و صبر کرده بود تا سرد بشه گفت:
- من هم ترکیب رنگ رو یاد گرفتم و اینکه باید به بقیه اعتماد کنم و بهشون ایمان داشته باشم که کار رو بهخوبی انجام میدن.
من یه تکه کیک که توی دهانم بود رو خوردم و گفتم:
- من هم یاد گرفتم که دوستانم میتونن متفاوت باشن و در کنار هم میتونیم شاد و خوشحال باشیم و اینکه شاید بعضی چیزها ترسناک باشه ولی وقتی واقعیت رو بفهمی به این نتیجه میرسی که این ترس الکی بوده و اشتباه فکر میکردی.
خانم گردوکان با رضایت سری تکون داد و شب بخیر گفت. صبح با صدای قوقولی قوقول بیدار شدم. همهی اهالی رنگیرنگی برای بدرقهی ما اومده بودن. با قطار به ایستگاه آخر رفتیم. شکرخنده و ناقلا دم در دنیای گلبرگ سپید ایستادن، من و دارا باهاشون دست دادیم. شکرخنده گفت:
جدایی را دوست نداشتم، از خانم گردوکان پرسیدم:
- بازهم برمیگردیم اینجا؟
دستی به سرم کشید و با مهربونی گفت:
- معلومه که برمیگردین و ما همیشه منتظرتون میمونیم.
دارا هم مثل من ناراحت شده بود، گفت:
- به دنیای گلبرگ سپید چی؟ اونجا هم بر میگردیم؟
خانم گردوکان لبخند زد و گفت:
- عزیزای من، دنیای رنگیرنگی هزار تا درد داره که هر کدوم به یه دنیای جادویی باز میشه، میتونین به هر دنیایی که میخواین برگردین.
خوشحال شدیم. شب دخترها خونه خانم گردوکان و پسرها خونهی عمو نارگیلو خوابیدهاند. قبلاز خواب خانم گردوکان یه کیک گردویی بههمراه چایی آورد و گفت:
- خیلی خوب بازیها رو انجام دادین، حالا بگین ببینم چیا یاد گرفتین؟
ناقلا ناز کرد و دستهاش رو کش داد و گفت:
- من که یاد گرفتم برای بهتر و سریعتر انجام دادن کارها باید با بقیه همکاری کنم، هر کس تواناییای داره که باید او رو بشناسم و انتظارم از اون بهخاطر تواناییای که داره نه کاری که دلم میخواد انجام بده.
شکرخنده که در دستش چایی بود و صبر کرده بود تا سرد بشه گفت:
- من هم ترکیب رنگ رو یاد گرفتم و اینکه باید به بقیه اعتماد کنم و بهشون ایمان داشته باشم که کار رو بهخوبی انجام میدن.
من یه تکه کیک که توی دهانم بود رو خوردم و گفتم:
- من هم یاد گرفتم که دوستانم میتونن متفاوت باشن و در کنار هم میتونیم شاد و خوشحال باشیم و اینکه شاید بعضی چیزها ترسناک باشه ولی وقتی واقعیت رو بفهمی به این نتیجه میرسی که این ترس الکی بوده و اشتباه فکر میکردی.
خانم گردوکان با رضایت سری تکون داد و شب بخیر گفت. صبح با صدای قوقولی قوقول بیدار شدم. همهی اهالی رنگیرنگی برای بدرقهی ما اومده بودن. با قطار به ایستگاه آخر رفتیم. شکرخنده و ناقلا دم در دنیای گلبرگ سپید ایستادن، من و دارا باهاشون دست دادیم. شکرخنده گفت:
