تکمیل شده داستانک دنیای جادویی گلبرگ سپید | اثر سارا مرتضوی

آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #1
negar_e1438b7ffa5ddf8f.md_ldaj.png
کد: 001🔻
نام داستانک: دنیای جادویی گلبرگ سپید
نام نویسنده: سارا مرتضوی
ژانر: فانتزی
ناظر: SETI_G SETI_G
خلاصه:
سارا و دارا، خواهر و برادری هستند که پس از اینکه وارد دنیای جادویی رنگی‌رنگی شدند، اینبار دنیای جدید دیگری به نام گلبرگ سپید تقدیرشان شد و ماجراها گذراندند.
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
سارا مرتضوی هستم، ناشر ادب امروز
نویسنده و ویراستار

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #2
دارا هر روز و شب به کمد نگاه می‌کرد تا در دنیای رنگی‌رنگی باز بشه و دوباره دوستاش رو ببینه. یه سال گذشته بود. یه شب بالاخره به ‏آرزوش رسید و اون شب!‏
هوا گرم بود، من روی زمین دراز کشیده بودم و به دنیای رنگی‌رنگی فکر می‌کردم. ‏
‏-‏ داداشی! دلم هوای نصیحت‌های خانم گردوکان رو کرده، دلم برای آقای موزجمند با اون چهره‌ی مهربونش تنگ شده.‏
دارا غصه‌دار شد، رو به روی من نشست و به کمد تکیه داد و گفت:‏
‏-‏ منم همینطور آبجی سارا، خیلی دوست دارم که برگردم، دلم می‌خواد باز اون‌ها رو ببینم.‏
من همچنان به سقف نگاه می‌کردم که ناگهان نور زیادی به رنگ آبی و قرمز تابید! احساس کردم دارم از زمین جدا میشم و توی هوا ‏پرواز می‌کنم، چشمام رو از ترس بستم اما احساس خوبی داشتم، زیر چشمی به دارا نگاه کردم، هر دو به سمت بالا به آرامی کشیده ‏می‌شدیم. دارا با خنده گفت:‏
‏-‏ آبجی، فکر کنم داریم می‌ریم دنیای رنگی‌رنگی.‏
هر دو خوشحال شدیم که تق! خوردیم به چیزی. درد نداشت ولی من چشمم رو بستم، وقتی باز کردم دیدم از زمین یه پارک بالا ‏اومدیم. دورتادورمون درخت بود و مقابلمون یه زمین بازی با کلی سرسره و تاب و الاکلنگ. اینجا دنیای رنگی‌رنگی نبود! جای عجیبی ‏بود. دارا همیشه با دیدن تاب میره سوار میشه، بدو بدو رفت سمت زمین بازی، من نگرانش شدم و دنبالش دویدم. ‏
یه بره و یه گوساله با هم بازی می‌کردن. هم قد دارا بودن. دور و اطرافمون پر از حیوون‌هایی بودن که مثل ما راه می‌رفتن و حرف ‏می‌زدن.‏
از دور صدایی اومد. حواسم رو جمع کردم تا بشنوم.‏
‏«اهالی شهر گلبرگ سپید، توجه کنید! عید نزدیک است، بازی ما با دنیای رنگی‌رنگی!»‏
دارا به محض شنیدن اسم رنگی‌رنگی، دست من رو گرفت و کشید و به سمت صدا، دویدیم. یه ماشین بزرگ آبی بود که روی سقفش ‏بلندگو گذاشته بودن. ایستاده بود و خبر می‌داد. به سمت راننده رفتیم، یه سگ سیاه با چشمای قهوه‌ای درشت، دستش روی فرمون بود، ‏وقتی صورتش رو به سمت ما کرد انگار که می‌خندید. دارا دو دستش رو روی در ماشین گذاشت و گفت:‏
‏-‏ سلام آقا، ببخشین، میشه بگین چطوری می‌تونیم بریم دنیای رنگی‌رنگی؟
منم کنار دارا ایستادم، سگ با تعجب پلکی زد و به ما چند ثانیه در سکوت خیره شد، با دست اشاره کرد که سوار شیم و با صدای نازک ‏دخترونه‌ای گفت:‏
‏-‏ بپرین بالا تا توی راه بهتون بگم.‏
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #3
من خنده‌ای کردم، آخه ما از کجا باید می‌دونستیم که این سگ سیاه با دست‌های خال‌خالی می‌تونه دختر باشه! اول دودل بودیم که ‏سوار شیم، آخه ما که نمی‌شناختیمش؛ ولی دارا دستم رو کشید و سوار شدیم. زیر گوشش گفتم:‏
‏-‏ داداشی، ما که نمی‌شناسیمش! باید حواسمون جمع باشه!‏
سگ سیاه صدام رو شنید. لبخندی زد و گفت:‏
‏-‏ خوب می‌کنین که به غریبه‌ها اعتماد نمی‌کنین، اینجا دنیای جادویی گلبرگ سپیده، اسم من شکر خنده‌ست. امسال با دنیای ‏رنگی‌رنگی یه مسابقه داریم که هر دو برنده‌ایم.‏
دارا دستی پشت گردنش کشید و پرسید:‏
‏-‏ این چه مسابقه‌ایه که هر دو برنده‌این؟ ‏
‏-‏ این یه بازیه، برای اینکه با هم دوست بشیم و خوش بگذرونیم. شماها خودتون رو معرفی نکردین ها!‏
دستم رو گذاشتم روی سینه‌ام و گفتم:‏
‏-‏ من سارا هستم، ایشون هم برادرم دارا خان هستن، ما از یه دنیای دیگه اومدیم.‏
شکرخنده لبخند پهنی زد و در مقابل درِ یه مغازه‌ی بستنی‌فروشی ایستاد و پیاده شد. ما هم پیاده شدیم و رفتیم توی مغازه. ‌داخلش پر ‏از حیوانات جادویی‌ای بود.‏
حالا که شکرخنده رو روی دو پا دیدم به نظرم خیلی بلندتر از من میومد، دست‌ها و سینه‌اش خال‌خالی بود و یه دامن لی پاش کرده ‏بود. کنار میزی رفت و با خنده گفت:‏
‏-‏ سلام داداش پشمالو، مهمون داریم.‏
پشمالو یه سگ با موهای سر سیاه و بدن پشمالوی سفید بود که شلوار لی همرنگ دامن شکرخنده پوشیده بود. یکم بداخلاق بود، وقتی ‏حرف زد یکم ترسیدم، انگار دارا هم ترسید چون دست من رو فشار داد، پشمالو با صدای مردونه‌ای گفت:‏
‏-‏ خوش اومدین بچه‌ها، دوست پیدا کردین؟
‏ ما ساکت بودیم، آخه همه از ما بزرگ‌تر بودن! با کی دوست بشیم؟ شکرخنده به جای ما جواب داد:‏
‏-‏ داداش تازه اومدن، خودم دوستشون میشم.‏
ما می‌خواستیم بفهمیم کجاییم و چطوری می‌تونیم بریم دنیای رنگی‌رنگی؟ گفتم:‏
‏-‏ ببخشید، میشه در مورد بازی بهمون بگین و اینکه چطوری میشه رفت دنیای رنگی‌رنگی؟
پشمالو بدون اینکه به من نگاه کنه جواب داد:‏
‏-‏ باید بری ثبت‌نام کنی تا اسمت جزو بازیکن‌ها بشه، دنیای رنگی‌رنگی رو می‌شناسین؟
 

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #4
دارا دو قدم به پشمالو که روی صندلی نشسته بود نزدیک شد و گفت:‏
‏-‏ دوستای ما اونجان، می‌خوایم بریم پیششون، البته دوست داریم با شما هم دوست بشم.‏
نمی‌دونم درست دیدم یا نه ولی فکر کنم پشمالو لبخند زد، تنها کاری که کرد چشمان درشت مشکیش رو به چشم عسلی دارا دوخت و ‏ابروهای پهنش که تو هم بود رو باز کرد. شکرخنده خندید، حالا می‌فهمیدم چرا این اسم رو روش گذاشته بودن چون همیشه می‌خندید، ‏ازش خوشم اومده بود. از من پرسید:‏
‏-‏ ببینم، شما دارا و سارای معروف نیستین؟
دارا خوشحال از اینکه غریب نیست گفت:‏
‏-‏ چرا خودمونیم.‏
همون موقع یه بره که کوچولو و ملوس بود و یه شنل سفید رو دوشش بود به سمت میز اومد و با خوشحالی با صدای دخترونه گفت:‏
‏-‏ خودشونن. ما می‌بریمتون اونجا، اسم من ناقلاست، منم بازی می‌کنم، اسمتون رو می‌نویسم.‏
توی لیست بازیکن‌ها غیر از من و دارا و ناقلا، شکرخنده هم بودن. سوار قطار خیلی بزرگی شدیم. ما با ناقلا که قدش از دارا کوتاه‌تر بود و ‏لب‌های سرخی داشت در یه کوپه نشستیم. دو ساعت در قطار بودیم و باهم در مورد بازی صحبت می‌کردیم. ناقلا با شیطنت موهای ‏بلندش رو پشت گوشش انداخت و گفت:‏
‏-‏ من همیشه عاشق بازیم، تو چی دارا؟ چند سالته؟
لپ دارا گل انداخته بود، با کمی خجالت جواب داد:‏
‏-‏ منم همینطور. سه ماهه که رفتم توی شش سال.‏
‏-‏ عه! پس من ازت کوچولوترم! دو سالمه.‏
من تعجب کردم! چشمای درشت شده‌ی من رو که دید گفت:‏
‏-‏ توی دنیای گلبرگ سپید، بیشترین سن، پشمالوه که چهارده سالشه.‏
من با کنجکاوی پرسیدم: ‏
‏-‏ شکرخنده چند سالشونه؟
‏-‏ شکرخنده تازه رفته توی هشت سال.‏
قطار به آخر خط رسیده بود. پیاده شدیم، وارد سالن بزرگی شدیم که یه در شبیه در قلعه‌ها داشت. شکرخنده که قدش از هممون بلندتر ‏بود زنگ زد. در با صدای تیکی باز شد. نور رنگین‌کمونی که از در بیرون اومد چشم هممون رو کور کرد. کسی گفت:‏
‏-‏ به دنیای رنگی‌رنگی خوش اومدین.‏
 

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #5
چقدر این صدا آشنا بود، دارا با خوشحالی وارد رنگین‌کمون شد و من صداش رو شنیدم:‏
‏-‏ سلام آقای موزجمند.‏
رنگین‌کمونی که از دنیای رنگی‌رنگی میومد انقدر زیاد بود که چشم، چشم رو نمی‌دید. دارا آن‌قدر با شتاب رفت توی دنیای رنگی‌رنگی ‏که من یه ‌لحظه ترسیدم و با خودم گفتم که نکنه بلایی سرش بیاد! سریع دنبالش دویدم ولی چیزی که دیدم خیلی قشنگ و خوب بود. ‏همه‌ی دوستامون بودن. آقای موزجمند، دایی خیاری، عمو نارگیلو، خانم گردوکان و خاله سیبا. خوشحال شدم و خانم گردوکان رو بغل ‏کردم. خانم گردوکان با خوشحالی گفت:‏
‏-‏ وای سارا جون! خوشحالم می‌بینمت، چقدر بزرگ شدین، قد کشیدین، خوشگل‌تر شدین.‏
احساس خیلی خوبی داشتم و خوشحال بودم. گفتم:‏
‏-‏ تو این یه سالی که گذشت خیلی دلمون براتون تنگ شده بود. ‏
آقای موزجمند با خوش‌رویی به شهروندان گلبرگ سپید خوش‌آمد گفت و همگی به سمت محل بازی رفتیم. من اون‌جا رو بلد بودم، ‏همون جایی بود که پارسال جشن عید رو گرفتیم و خوشحالی کردیم و رقصیدیم و بعد برگشتیم خونه. از روی پل رودخونه رد شدیم و ‏بین درخت‌ها که برگ‌های سبز سبز داشتند گذشتیم تا به یه فضای باز رسیدیم. اون‌جا با توپ‌های رنگی راه‌راه و گل‌های قرمز و زرد ‏خندان تزیین شده بود. دارا ذوق‌زده دستم را کشید و زیر گوشم گفت:‏
‏-‏ سارا! ببین! خانم انگوری و بچه‌هاش؟! چقدر بزرگ شدن!‏
بهش لبخند زدم. بچه‌های خانم انگوری هم قد دارا شده بودن، البته مادرشون هم همین‌قدر بود ولی هنوز شیطون بودن! تا ما رو دیدن ‏دورمون چرخیدن و بالا و پایین پریدن. دایی خیاری روی سکویی که پشتش پرده‌ی قرمز داشت رفت، بلندگو رو جلوی دهانش برد و ‏گفت:‏
‏-‏ سلام اهالی دنیای رنگی‌رنگی.‏
همه با هم جواب دادن:‏
‏-‏ سلام.‏
‏-‏ می‌خوام یه خبر خیلی‌خوب بهتون بدم، شهروندان دنیای جادویی گلبرگ سپید رسیدن، بهشون خیرمقدم می‌گیم.‏
اهالی دنیای رنگی‌رنگی سوت و دست زدن و یکی‌یکی به شکرخند و ناقلا سلام کردن. دایی خیاری ادامه داد:‏
‏- خبر خوش دیگه که همتون دیدین‌شون…‏ .
صداش رو بالاتر برد:‏
‏-‏ سارا و دارای عزیزمون برگشتن…‏ .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #6
همه جیغ کشیدن و کف و سوت زدن و ما رو بلند کردن و روی دست‌هاشون چرخوندن. من عاشقشون بودم. احساس می‌کردم هیچ‌چیز ‏توی این دنیا بهتر از دوستایی نیست که آدم رو دوست داشته باشن. همه‌چیز که آروم شد، آقای موزجمند روی سکو رفت، کلاه کوچک ‏زردش رو برداشت و در مورد بازی صحبت کرد:‏
‏-‏ امسال مثل هرسال برنامه‌ی بازی‌مون با یکی دیگه از دنیاهای جادویی برگزار می‌شه. نوبت به دنیای گلبرگ سپید رسیده. هدف از این ‏بازی اینه که بیشتر از قبل یاد بگیریم و قوی بشیم. شرکت‌کننده‌های دو دنیا با هم مسابقه می‌دهن. تنها قانونی که این بازی‌ها داره اینه ‏که همه باید برنده بشن.‏
من و دارا کنار بچه‌های گلبرگ سپید ایستادیم که احساس نکنن غریبن. آقای موزجمند ادامه داد:‏
‏- دو تا بازی داریم، آب‌بازی و رنگ‌بازی. هر بازی یه روز طول می‌کشه، در این مدت هوای گلبرگی‌هامون رو داشته‌باشیم.‏
از سکو پایین اومد و همه دست زدن. دورتادور صندلی‌هایی که چیده بودن میزهای چوبی زرد گذاشته بودن که رو هر کدوم میوه‌ها و ‏کیک و بستنی یا آب‌میوه‌های خوشمزه قرار داده شده بود. جشن کوچکی برگزار شد و شادی کردیم. شب من و ناقلا و و شکرخنده، ‏خونه‌ی خانم گردوکان رفتیم و دارا خونه‌ی آقای موزجمند موند.‏
خانم گردوکان اتاق مهمان رو آماده کرد، تخت نداشت برای همین ما هم رختخواب‌ها رو کنار هم انداختیم. به‌صورت دایره‌ای کنار هم ‏روی اون نشستیم. خانم گردوکان از زمان‌های کودکیش برامون تعریف کرد:‏
‏-‏ عزیزان من! وقتی همسن شما بودم خیلی شیطونی می‌کردم، یه ‌بار که داشتم روی مبل بازی می‌کردم و بالا و پایین می‌پریدم، حواسم ‏پرت شد و روی میز هم پریدم. میز شیشه‌ای بود، تا من افتادم روش، شیشه‌اش خرد شده و فرو رفت توی پاهام.‏
ما «هینی» گفتیم و ناقلا با شگفتی پرسید:‏
‏-‏ چند سالتون بوده؟
‏-‏ ۶ سالم بود. ‏
من که چشمام درشت شده بود، گوشه‌ی پشتی‌ای که روی پام بود رو محکم فشار دادم و پرسیدم:‏
‏-‏ بعدش چی شد؟
خانم گردوکان تک‌خنده‌ای کرد و ادامه داد:‏
‏-‏ دو تیکه از شیشه‌ها رفت توی پام، مادرم ترسیده بود، سریع رفتیم بیمارستان اون‌جا پرستار شیشه‌ها را با دقت درآورد و پانسمان کرد. ‏از اون روز به بعد دیگه روی مبل بالا و پایین نپریدم و بیشتر مواظب بودم.‏
شکرخنده لبخندزنان گفت:‏
‏- خداروشکر مشکلی که نبود؟
‏-‏ نه عزیزم، ولی یاد گرفتم که مبل و میز جای ورجه‌ وورجه کردن نیست.‏
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #7
هممون بلند خندیدیم. خانم گردوکان با مهربونی گفت:‏
‏-‏ شبتون بخیر عزیزای من. خوب استراحت کنین که فردا روز بزرگیه. ‏
صبح با صدای قوقولی قوقول خروس از خواب بیدار شدیم. این صدا رو خوب می‌شناختم برای همین سریع از خونه بیرون رفتم. مرغ‌ها و ‏خروس که همراه عمو نارگیلو و بقیه اومده بودن رو دیدم. کنارشون رفتم. مرغ سفید پاپری گفت:‏
‏-‏ قدقدقد، دلمون براتون تنگ شده بود، اومدیم پیشتون. قدقدقد
همه با هم صبحانه خوردیم و آماده شدیم که بریم جایی‌که اولین بازی رو باید انجام می‌دادیم. یه چادر بزرگ توی فضای سبز خالی ‏وسط جنگل برپا کرده بودن. دایی خیاری روی سکو رفت و گفت:‏
‏-‏ اسامی شرکت‌کننده‌ها رو می‌خونم. از دنیای گلبرگ سپید، شکرخنده، سارا و ناقلا.‏
همه جیغ، دست و هورا کشیدن. دایی خیاری ادامه داد:‏
‏-‏ از دنیای رنگی‌رنگی، عمو نارگیلو، خاله سیبا و آقای موزجمند.‏
دوباره صدای تشویق بالا رفت. دایی خیاری توضیح داد:‏
‏-‏ مسابقه‌ی اول آب‌بازیه. شرکت‌کنندگان توجه کنن. یه آکواریوم بزرگ در بالای تپه‌ای قرار داده‌شده، داخل اون هفت ماهی گلدفیش ‏هستن. متأسفانه آب این آکواریوم خیلی کمه و خورشید هم، باعث می‌شه که آب تبخیر بشه پس ماهی‌ها بدون آب می‌میرن.‏
دارا که گیج شده بود دستش را بالا برد تا سوال بپرسه. دایی خیاری اجازه داد که صحبت کنه. دارا پرسید:‏
‏-‏ من چند تا سوال دارم، اول این‌که آکواریوم چیه؟ دوم این‌که گلدفیش چیه؟ سوم این‌که تبخیر چیه؟
دایی خیاری به خانم گردوکان اشاره کرد که یعنی شما جواب بدین. خانم گردوکان گفت:‏
‏-‏ عزیزم! آکواریوم یه شیشه چهارگوش یا مستطیل ‌شکله که سقفش برای رسیدن هوا بازه، مثل اتاقت ولی بدون سقف. داخلش رو با آب ‏پر می‌کنن و ماهی‌ها رو توش می‌ندازن. ماهی بدون آب می‌میره. متوجه شدی؟ ‏
دارا سرش رو به معنی بله تکون داد. خانم گردوکان ادامه داد:‏
‏- گلدفیش یه نوع ماهیه، باله‌هاش خیلی بلنده و کمی گرده، سرش ژله‌ای قرمز رنگه. ماهی آروم و بی‌آزاریه که بهش میگن صلح‌طلب. ‏وقتی ببینیشون عاشقشون می‌شی چون خیلی خوشگله و اما تبخیر، تا حالا شده آب کمی توی لیوان ریخته باشی بعد از دو روز دیگه آب ‏نباشه؟
دارا گفت:‏
‏-‏ بله، خیلی زیاد.‏
خانم گردوکان با مهربانی گفت:‏
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #8
‏-‏ آب‌ها تبدیل به بخار شده و رفته آسمون.‏
دارا پرسید:‏
‏-‏ حالا فهمیدم. خب باید چی‌کار کنیم؟
دایی خیاری ‌ به سمت سطل‌های قرمزی که کنارش بود اشاره کرد و جواب داد:‏
‏-‏ ده سطح به شما داده می‌شه. شما باید در یه ساعت از رودخونه آب بیارین و بریزین توی آکواریوم که بالای تپه‌ست. سرعت تبخیر در ‏هنگام ظهر بسیار زیاده پس باید عجله کنین و آکواریوم رو پر کنین تا ماهی‌ها از مرگ حتمی نجات پیدا کنن.‏
سپس به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد:‏
‏-‏ از حالا زمان شما شروع می‌شه.‏
دو تا از سطل‌ها رو برداشتم و به سمت رودخونه دویدم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بدوم و سطل‌ها رو از آب پر کنم. ‏شکرخنده و ناقلا هم دنبالم دویدن ولی عمو نارگیلو و خاله سیبا بخاطر سنگینی وزن نتونستن به پای ما برسه. آقای موزجمند هم که ‏قدش بلندتر از همه‌مون بود دوید و زودتر هممون رسید. سطل‌ها رو پر کردیم و دوباره دویدیم سمت تپه. عمو نارگیلو وسط تپه ایستاده ‏بود و خاله سیبا کنار آکواریوم تا آب رو سریع بریزه. آکواریوم خیلی بزرگ بود و گلدفیش‌ها به زحمت خودشون رو به آب می رسوندن. یه ‏ربع از یه ساعت گذشته بود. من به این نتیجه رسیدم که اگه این‌طوری بازی کنیم نه ‌تنها می‌بازیم بلکه گلدفیش‌ها هم می‌میرن. باید ‏فکری می‌کردیم و برای این مشکل راه‌حلی پیدا می‌کردیم. به بقیه گفتم و نظرشون رو خواستم. شکرخنده گفت:‏
‏-‏ بیاین سه گروه بشیم. گروه اول که خسته شد، گروه دوم شروع کنه به دویدن. این‌جوری نیروهامون تقسیم می‌شه.‏
آقای موزجمند موهای سیاه و براقش که نسبت به پارسال بلندتر شده بود رو کنار زد و گفت:‏
‏-‏ بازهم زمانمون کمه و سرعت تبخیر بالاست که باعث می‌شه نتونیم اون‌قدر که نیازه آکواریوم رو پر کنیم.‏
خاله سیبا روی سنگی نشست و گفت:‏
‏-‏ من یه نظر دیگه دارم، ما الان شش نفریم با ده تا سطل، مسیرمون هم از تپه تا رودخونه است، می‌تونیم هر کدوم توی مسیر مشخصی ‏بایستیم و سطل‌ها رو دست‌به‌دست کنیم.‏
من از فکرش خوشم اومد و ذوق‌زده گفتم:‏
‏-‏ این‌جوری هم نیروهامون تقسیم می‌شه و خسته نمی‌شیم، هم همه‌ی سطل‌ها هم‌زمان پر می‌شه و هم این‌که زود آکواریوم رو از آب پر ‏می‌کنیم. ‏
همه قبول کردن. آقای موزجمند و شکرخنده و من در مسیر رودخونه تا دم تپه ایستادند و خاله سیبا و عمو نارگیلو مسیر تپه تا آکواریوم. ‏فکر عالی بود و خیلی زود آکواریوم از آب پر شد. گلدفیش‌ها که بهشون آب رسیده بود جون گرفتن و مثل همیشه های‌های و هوی‌هوی ‏کردن.‏
 

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #9
ما بازی رو با همکاری هم بردیم و جشن گرفتیم. شب دخترا خونه‌ی خاله سیبا و پسرها خونه‌ی عمو نارگیلو موندن. ناقلا با صدای نازکش ‏گفت:‏
‏- سارا! از زمانی‌که این‌جا اومدیم من احساس می‌کنم که همه من رو دوست دارن.‏
خندیدن و گفتم:‏
‏-‏ این معجزه‌ خونه خاله سیباست. بهت حس محبت و عشق میده.‏
بعد از یه شام سبک که خوردیم همه خوابیدیم و صبح سرحال از خواب بیدار شدیم. رفتم توی حیاط و نفس عمیق کشیدم. بوی سیب ‏تازه میومد. همه با هم رفتیم محل بازی دوم و آخر. این دفعه باید می‌رفتیم وسط دریا و جشن رو توی جزیره برگزار می‌کردیم. من ‏عاشق آب و بوی دریا بودم. خاله سیبا به ماها که تازه‌وارد بودیم گفت:‏
‏-‏ هر شش نفر سوار یه قایق میشن. دخترا با من بیاین.‏
من و ناقلا و شکرخنده همراه خانم گردوکان و خاله سیبا و خانم انگوری سوار قایق شدیم. پاروهای قایق بدون این‌که کسی باشه شروع ‏کردن به پارو زدن. باد خوبی از طرف دریا میومد. دارا و بقیه هم سوار قایق دیگه‌ای شدن که کنارمون میومد. جزیره کوچیک بود، اون‌قدر ‏که سر و انتهاش رو می‌تونستم ببینم. وقتی رسیدیم همه اهالی رنگی‌رنگی هم بودن و خیلی شلوغ بود. دایی خیاری روی سنگی ایستاده ‏بود. دورش جمع شدیم. دستش رو دور گردن پسری انداخته بود که شبیه آلبالو بود. برامون توضیح داد:‏
‏-‏ این بازی آبرنگ یا رنگ‌بازیه. شما باید کلبه‌‌ کوچکی که بهتون نشون می‌دم رو در یه ساعت رنگ کنین. سه سطح رنگ بهتون داده ‏می‌شه. باید جوری کلبه رو رنگ کنین که از همه‌ی رنگ‌ها استفاده بشه و حداقل شش ‌تا رنگ در کلبه وجود داشته باشه. این کلبه رو ‏برای آلبالوک که درست کردیم تا توش بعد از اینکه رنگ شد زندگی کنه.‏
به سمت کلبه راه افتادیم. خوشحال بودم، آخه من عاشق رنگ‌هام. یه کلبه‌ی سفید سفید بود. دایی خیاری گفت:‏
‏- سه سطل سبز و قرمز و زرد داریم به همراه سه قلمو به شما داده میشه.آلبالوک فقط می‌تونه توی کلبه‌ای زندگی کنه که رنگی‌رنگی ‏باشه. این کلبه باید شش رنگ داشته باشه.‏
سپس به ساعتش نگاه کرد و گفت:‏
‏- حالا یه ساعتتون شروع شد.‏
من قلم‌مو رو به دست گرفتم و اومدم که برم توی کلبه که خاله سیبا صدام زد و گفت:‏
‏-‏ سارا جون صبر کن، بیا این دفعه وقت رو از دست ندیم و وظیفه‌ها رو تقسیم کنیم. ‏
فکر خوبی بود. گفتم:‏
‏- ما سه ‌تا سطل داریم و باید با شش ‌تا رنگ کلبه رو تموم کنیم، خب پس باید سه ‌تا رنگ جدید دیگه هم درست کنیم.‏
ناقلا که داشت فکر می‌کرد چونه‌اش رو خاروند و گفت:‏
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: MOON

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #10
‏-‏ ما چند تا مشکل داریم، اول این‌که ما فقط سه تا سطل داریم، نمی‌تونیم رنگ‌ها با هم‌دیگه قاطی کنیم، اون وقت رنگ اصلی‌ها از بین ‏میرن. ما باید جایی پیدا کنیم که بتونیم رنگ‌ها رو با هم‌دیگه قاطی کنیم.‏
شکرخنده که ساکت بود دامنش رو صاف کرد و گفت:‏
‏-‏ من همین الان میرم سریع یه‌چیزی پیدا می‌کنم که بتونیم رنگ‌ها را با هم‌دیگه قاطی کنی.‏
من گفتم:‏
‏-‏ مشکل دیگه هم قلمه، ما فقط سه‌تا قلم داریم و شش تا رنگ! پس باید سه تا قلم دیگه هم داشته ‌باشیم.‏
شکرخنده، خنده‌ی زیبایی کرد و گفت:‏
‏-‏ این مشکل رو من حلش می‌کنم. من و ناقلا می‌تونیم از دستامون به‌عنوان قلم استفاده کنیم آخه موی بدن ما مثل موی قلم میمونن.‏
آقای موزجمند هم گفت:‏
‏- فکر کنم بتونیم یکم از موهای شکرخنده رو بچینیم و یه قلمو هم درست کنیم.‏
من خوشحال شدم طی این مدت که ما داشتیم با هم‌دیگه صحبت می‌کردیم عمو نارگیلو هم از راه رسید و چندین برگ خیلی بزرگ با ‏خودش آورد و گفت:‏
‏-‏ می‌تونیم رنگ‌ها رو توی این برگ‌ها بریزیم و با هم‌دیگه قاطیشون کنیم تا رنگ جدید به وجود بیاد.‏
همه‌چیز خوب بود و ما شروع به کار کردن کردیم. وظایف تقسیم شد و هر کس یه قسمت از کلبه را رنگ می‌کرد. من قرار شد دودکش ‏رو را نارنجی کنم برای همین زرد و قرمز رو با هم‌دیگه قاطی کردم و با قلمو شروع کردم به رنگ کردن دودکش. شکرخند هم قرار شد ‏سقف رو سبزش کنه برای همین رنگ آبی و زرد رو با هم‌دیگه قاطی کرد. ناقلا که کوچولو بود کف کلبه رو قبول کرد که رنگ آبی بزنه. ‏خاله سیبا هم پنجره رو زرد کرد و عمو نارگیلو دیوارهای داخلی کلبه رو با رنگ آبی و قرمز که مخلوط کرده و بنفش‌اش کرد. آقای ‏موزجمند دیوارهای خارجی کلبه رو قرمز کرد. ما خیلی زودتر از یه ساعت تونستیم کلبه رو رنگ کنیم و وقتی دایی خیاری اومد دیگه ‏رنگ‌ها هم خشک ‌شده بودند و کلبه‌ی رنگارنگ قشنگی آماده شده بود. آلبالوک با دیدن کلبه ذوق‌زده شد و از هممون تشکر کرد.‏
به محل جشن برگشتیم، با دیدن ما همه دست زدن و هورا کشیدن. ما با موفقیت و رضایت بازی‌ها را انجام دادیم. همه سوار قایق‌ها ‏شدن و برگشتیم. آقای موزجمند رو به من و دارا کرد و گفت:‏
‏-‏ خوب بچه‌ها! امشب شب آخری هست که پیشمون هستین و فردا برمی‌گردین خونه‌تون.‏
دارا بالا پرید و پرسید:‏
‏-‏ ما برمی‌گردیم به شهر گلبرگ سپید؟
به شکرخنده و ناقلا نگاه کردم، چشماشون غمگین بود. شکرخنده جواب داد:‏
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: MOON
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا