تکمیل شده داستانک دنیای رنگی‌رنگی اثر سارا مرتضوی

  • نویسنده موضوع SETI_G
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 762
  • پاسخ‌ها 24
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • #21
آقای خروس گفت:
- قوقولی‌قوقول، موفق باشین.
وقتی که من و نوروز برگشتیم، آقای نارگیلو یه کاسه پر از نارگیل و یه کاسه خرمالو برامون گذاشته بود. سبد رو بهش دادیم و اون هم به عنوان جایزه دو تا از تخم‌ها رو بهمون داد که با خودمون ببریم. رنگین‌کمون خیلی پررنگ‌تر شد. همه دور میز مستطیل شکلی که کنار پنجره گذاشته بود نشستیم و با خوشحالی و لذت، نارگیل و خرمالو خوردیم، حرف زدیم و خندیدیم.
آقای موزجمند گفت:
- خب بچه‌ها، امشب آخرین کار خوب شماست و بعد می‌تونین به خونه‌تون برگردین.
من و نوروز از روی صندلی بالا پریدیم و آخ جونی گفتیم ولی بعد ناراحت شدیم. ما دنیای رنگی‌رنگی رو دوست داشتیم اما خانم گردوکان گفت می‌تونیم برگردیم. با آقای نارگیلو خداحافظی کردیم و رفتیم. آقای موزجمند گفت:
- آخرین کمکتون به دایی خیاریه که مسئول اجرای جشن امشبه. باید همه‌مون کمکش کنیم.
توی راه خانم انگوری رو دیدیم که بچه‌هاش پشت سر هم داشتن می‌رفتن. آقای موزجمند گفت:
- سلام خانم انگوری. سلام بچه‌ها... .
بچه‌های خانم انگوری وقتی من و داداشی رو دیدن اومدن دورمون جمع شدن و بالا و پایین پریدن. ما هم خوشحال شدیم، مثل اونا بالا و پایین پریدیم و خوشحالی کردیم. خانم انگوری که بنفش بود با خنده گفت:
- سلام آقای موزجمند. دارین کجا می‌رین؟ این دو نفر همون نوروز و بهاره‌ی معروفن؟
- بله، داریم می‌ریم تالار شهر تا به دایی خیاری کمک کنیم.
خانم انگوری با خوشحالی گفت:
- من هم امشب میام. همه‌مون خیلی جشن دوست داریم و همه‌ی اهالی این شهر امشب اونجا جمع میشن.
او خداحافظی کرد و همراه بچه‌هاش رفت. وقتی از رودخونه گذشتیم به یه فضای سبزِ باز رسیدیم. اونجا یه سکوی بزرگ بود و دایی خیاری که قدش از آقای موزجمند هم بلندتر بود، در حال گذاشتن صندلی‌ها روبه‌روی سکو بود.
 

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • #22
ما جلو رفتیم، دایی خیاری از دیدن ما خیلی خوشحال شد که ما اونجا هستیم و می‌خوایم کمکش کنیم.
خانم گردوکان هم در حال چیدن گردوها روی بستنی بود. راننده‌ی قطار، آقای پرتقال‌رو هم اونجا بود. دایی خیاری به ما گفت:
- شما بادکنک‌ها و تزئینات رو انجام بدین.
آقای موزجمند هم به دایی خیاری کمک کرد تا صندلی‌ها رو بچینه. خیلی زود، همه‌ی اهای شهر رنگی‌رنگی اومدن و روی صندلی‌ها نشستن. دور تا دور صندلی‌ها، میزهای بزرگ گذاشته بودن که روی هر کدوم پر از میوه‌، بستنی و آجیل‌های خوشمزه بود. من و نوروز، خیلی خوشحال بودیم که اون‌ها رو می‌دیدیم. همه شاد بودن و بالا و پایین می‌پریدن.
برنامه شروع شد. دایی خیاری روی سکو رفت و پشت میکروفون قرار گرفت و گفت:
- سلام به اهالی دنیای رنگی‌رنگی، خیلی خوشحال هستیم که پیش هم هستیم و جشن دیگه‌ای به پا شده. امشب می‌خوام دو تا دوست جدید رو معرفی کنم، البته همه می‌شناسیدشون، بهاره و نوروز عزیزم از شهر اون‌ور کمد.
همه برای من و داداشی دست زدن و هورا کشیدن. دایی خیاری ادامه داد:
- خیلی خوش اومدین. فردا صبح، بهاره و نوروز رو به خونشون می‌رسونیم. ما براشون خیلی خوشحالیم که بچه‌های خوبی هستن. ما امشب فقط قراره شادی کنیم.
و بعد آهنگ زیبایی پخش شد و همه بالا و پایین پریدن و خوشحال بودن. هرکس غذاها و کیک‌هایی که بلد بود رو روی میز گذاشته بود. روی میز پر بود از کیک گردویی، کیک پرتقالی، آبمیوه پرتقالی، آب هندوانه، آب سیب، پای سیب، شربت خیار، کیک‌ موزی، پلو هویج، سالاد و پر از میوه‌های خوشمزه که تزیین شده بود. بچه‌ها با بادکنک بازی می‌کردن. خیلی خوش گذشت.
بچه‌های انگوری دور نوروز می‌چرخیدن و شادی می‌کردن، نوروز هم قر می‌داد. من خیلی احساس خوبی داشتم، انگار سال‌هاست که اینجا زندگی می‌کردم، از خوشحالی گریه و شادی می‌کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • #23
جشن به خوبی و خوشی تموم شد و ما رفتیم خونه‌ی خانم گردوکان و اونجا خوابیدیم. قبل از خواب خانم گردوکان بالای سر تخت نشست و گفت:
- توی این دو روز که توی دنیای رنگی‌رنگی بودین، چه چیزهایی یاد گرفتین؟
نوروز گفت:
- من یاد گرفتم وقتی از چیزی می‌ترسم اون کارو انجام بدم چون اون ترس واقعی نیست. به مامانی کمک کنم چون کار کردن خیلی سخته و آدم خسته میشه ولی وقتی همه با هم باشن، مثل امشب تازه خوش هم می‌گذره، مامانی هم باید استراحت کنه تا کمرش درد نگیره.
من گفتم:
- من هم یاد گرفتم که خوش‌اخلاق بودن و مهربون بودن خیلی خوبه. حیوون‌ها ترسناک نیستن و خیلی هم خوبن. یاد گرفتم که میوه بخورم چون وقتی میوه و آجیل می‌خورم همه خوشحال میشن و وقتی اون‌ها خوشحال میشن من هم خوشحال میشم. یاد گرفتم که کار کردن خیلی خوبه و توی کار کردن هست که آدم می‌تونه چیزهای خیلی زیادی یاد بگیره. یاد گرفتم که آدم‌ها می‌تونن با همدیگه متفاوت باشن و تفاوت‌ها خوب هستن. هر کس برای خودش خوبه. یاد گرفتم که تفاوت‌ها رو بپذیرم و در کنار هم زندگی کنیم.
خانم گردوکان که مثل همیشه با مهربونی گوش می‌داد گفت:
- آفرین بچه‌های من. امیدوارم وقتی که از اینجا می‌رین، همه چیز یادتون باشه و بچه‌های خوبی باشین و پیش ما برگردین. حالا دیگه بخوابیم که فردا روز بزرگیه. شب بخیر.
من و نوروز اون شب به راحتی خوابیدیم.
صبح شد. صدای قوقولی‌قوقول خیلی نزدیک بود و من فکر کردم که خانم گردوکان هم خروس داره ولی وقتی دم در رفتم دیدم همه‌ی اهالی دنیای رنگی‌رنگی اومدن تا همراه من و نوروز به سمت کمد بیان. سوار قطار شدیم و همه خوشحال بودیم. در راه شعر می‌خوندیم و دست می‌زدیم.
(ای شهر رنگی‌رنگی
بازم میایم کنارت)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

429
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • #24
آخرین ایستگاه جایی بود که ما ازش اومدیم. رنگین‌کمون کامل شده و در کمد پیدا بود. از قطار پیاده شدیم و به سمت کمد رفتیم و قبل از اینکه وارد کمد بشیم همه رو بغل کردیم و با خوشحالی از همدیگه خداحافظی کردیم.
دست نوروز رو گرفتم و وارد کمد شدیم. فقط سه قدم برداشتیم که وارد اتاق شدیم. نوروز دست من رو رها کرد و به بیرون از اتاق دوید. می‌خواست مامان رو پیدا کنه و اون رو از نگرانی دربیاره ولی مامان نبود! من هم از کمد اومدم بیرون، وقتی دوباره می‌خواستم برگردم شهر رنگی‌رنگی کمد بسته شده بود. من ناراحت شدم. نوروز با تعجب گفت:
- بهاره، مامانی نیست!
همون لحظه صدای باز شدن در اومد و من و نوروز سریع رفتیم سمت در. مامانی با یه کیسه سبزی اومد. ما سریع رفتیم تو بغلش. تعجب کرد و گفت:
- چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
ما که تعجب کرده بودیم که چرا مامانی به خاطر نبودن ما نگران نشده نگاهی به همدیگه کردیم و تمام ماجرا رو برای مامانی تعریف کردیم. مامانی لبخندی زد، ولی معلوم بود که باورش نشده. من و نوروز تصمیم گرفتیم که این موضوع مثل یه راز پیش خودمون بمونه.
از اون موقع به بعد من تلاش کردم که با همه دوست باشم، کمک کنم و دختر دانایی باشم مثل خانم گردوکان و به امید نوروز سال بعد بمونم.
پایان
 

SETI_G

9,422
پسندها
135
امتیاز
مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
4,687
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
18
محل سکونت
امواج اقیانوس‌ها🌊
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
Negar_۲۰۲۲۰۶۲۵_۰۹۵۳۴۰.png
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا