آقای خروس گفت:
- قوقولیقوقول، موفق باشین.
وقتی که من و نوروز برگشتیم، آقای نارگیلو یه کاسه پر از نارگیل و یه کاسه خرمالو برامون گذاشته بود. سبد رو بهش دادیم و اون هم به عنوان جایزه دو تا از تخمها رو بهمون داد که با خودمون ببریم. رنگینکمون خیلی پررنگتر شد. همه دور میز مستطیل شکلی که کنار پنجره گذاشته بود نشستیم و با خوشحالی و لذت، نارگیل و خرمالو خوردیم، حرف زدیم و خندیدیم.
آقای موزجمند گفت:
- خب بچهها، امشب آخرین کار خوب شماست و بعد میتونین به خونهتون برگردین.
من و نوروز از روی صندلی بالا پریدیم و آخ جونی گفتیم ولی بعد ناراحت شدیم. ما دنیای رنگیرنگی رو دوست داشتیم اما خانم گردوکان گفت میتونیم برگردیم. با آقای نارگیلو خداحافظی کردیم و رفتیم. آقای موزجمند گفت:
- آخرین کمکتون به دایی خیاریه که مسئول اجرای جشن امشبه. باید همهمون کمکش کنیم.
توی راه خانم انگوری رو دیدیم که بچههاش پشت سر هم داشتن میرفتن. آقای موزجمند گفت:
- سلام خانم انگوری. سلام بچهها... .
بچههای خانم انگوری وقتی من و داداشی رو دیدن اومدن دورمون جمع شدن و بالا و پایین پریدن. ما هم خوشحال شدیم، مثل اونا بالا و پایین پریدیم و خوشحالی کردیم. خانم انگوری که بنفش بود با خنده گفت:
- سلام آقای موزجمند. دارین کجا میرین؟ این دو نفر همون نوروز و بهارهی معروفن؟
- بله، داریم میریم تالار شهر تا به دایی خیاری کمک کنیم.
خانم انگوری با خوشحالی گفت:
- من هم امشب میام. همهمون خیلی جشن دوست داریم و همهی اهالی این شهر امشب اونجا جمع میشن.
او خداحافظی کرد و همراه بچههاش رفت. وقتی از رودخونه گذشتیم به یه فضای سبزِ باز رسیدیم. اونجا یه سکوی بزرگ بود و دایی خیاری که قدش از آقای موزجمند هم بلندتر بود، در حال گذاشتن صندلیها روبهروی سکو بود.
- قوقولیقوقول، موفق باشین.
وقتی که من و نوروز برگشتیم، آقای نارگیلو یه کاسه پر از نارگیل و یه کاسه خرمالو برامون گذاشته بود. سبد رو بهش دادیم و اون هم به عنوان جایزه دو تا از تخمها رو بهمون داد که با خودمون ببریم. رنگینکمون خیلی پررنگتر شد. همه دور میز مستطیل شکلی که کنار پنجره گذاشته بود نشستیم و با خوشحالی و لذت، نارگیل و خرمالو خوردیم، حرف زدیم و خندیدیم.
آقای موزجمند گفت:
- خب بچهها، امشب آخرین کار خوب شماست و بعد میتونین به خونهتون برگردین.
من و نوروز از روی صندلی بالا پریدیم و آخ جونی گفتیم ولی بعد ناراحت شدیم. ما دنیای رنگیرنگی رو دوست داشتیم اما خانم گردوکان گفت میتونیم برگردیم. با آقای نارگیلو خداحافظی کردیم و رفتیم. آقای موزجمند گفت:
- آخرین کمکتون به دایی خیاریه که مسئول اجرای جشن امشبه. باید همهمون کمکش کنیم.
توی راه خانم انگوری رو دیدیم که بچههاش پشت سر هم داشتن میرفتن. آقای موزجمند گفت:
- سلام خانم انگوری. سلام بچهها... .
بچههای خانم انگوری وقتی من و داداشی رو دیدن اومدن دورمون جمع شدن و بالا و پایین پریدن. ما هم خوشحال شدیم، مثل اونا بالا و پایین پریدیم و خوشحالی کردیم. خانم انگوری که بنفش بود با خنده گفت:
- سلام آقای موزجمند. دارین کجا میرین؟ این دو نفر همون نوروز و بهارهی معروفن؟
- بله، داریم میریم تالار شهر تا به دایی خیاری کمک کنیم.
خانم انگوری با خوشحالی گفت:
- من هم امشب میام. همهمون خیلی جشن دوست داریم و همهی اهالی این شهر امشب اونجا جمع میشن.
او خداحافظی کرد و همراه بچههاش رفت. وقتی از رودخونه گذشتیم به یه فضای سبزِ باز رسیدیم. اونجا یه سکوی بزرگ بود و دایی خیاری که قدش از آقای موزجمند هم بلندتر بود، در حال گذاشتن صندلیها روبهروی سکو بود.

