تکمیل شده داستانک تائوئیزم اثر هلیا فکوری

  • نویسنده موضوع پارمیس
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 846
  • پاسخ‌ها 18
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #11
طاقت از کف داده بودم، لحظه به لحظه فشار دستانش بیشتر و بیشتر میشد که بلند فریاد زدم:
- تو رو روح مامان لاله‌ ولم کن!
با این جمله تازه به خودش آمد و محکم رهایم کرد که به میز عسلی کنارم برخورد کردم.
از برخوردم با میز سوزشی در بازویم احساس کردم، اما توجهی نکردم.
سوزش قلبم به قدری دردآور بود که این دردها پیش پایش هیچ بود.
وقتی به او نگاه کردم خبری از ذره‌ای نگرانی در چهره‌اش نبود، بعضی اوقات حس می‌کردم برایم آرزوی مرگ می‌کند.
با درد از جایم بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم و خودم را در آن حبس کردم.
تنها جایی که احساس آرامش و امنیت داشتم فقط همین‌جا بود.
گردنبندی که متعلق به مادرم بود را در مشتم فشردم تا کمی آرام شوم، تنها یادگار از مادر برای من فقط همین بود.
گردنبندی که تازه متوجه شدم، نام خدا بر روی آن زینت داده شده بود.
روی زمین سرد به دیوار تکیه دادم و
در تاریکی به نوری که از لای پرده‌ی پنجره به داخل می‌تابید خیره شدم.
کاش می‌توانستم نور را لمس کنم.
کاش همه جا سفید بود و من درون روشنایی حل می‌شدم و خبری از تاریکی نبود.
خبری از ازدحام تیره‌رنگی نبود!
کاش مادرم زنده بود و در آغوشش حل میشدم
من میان خیلی از این "کاش‌ها" گم شده‌ام و از خیلی حسرت‌ها جا مانده‌ام.
حسرت بوی عطر مادرم...
حسرت آغوش پدرم...
و حسرت زندگی کردن‌هایی که بی‌درد گذر کنند!​
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #12
***
نزدیک‌های صبح بود که بیدار شدم.
نشسته کنار دیوار به خواب رفته بودم و بدنم خشک شده بود.
دستم را حصار زمین کردم و خواستم بلند شوم که درد استخوان‌شکنی در جانم پیچید و روی زمین ولو شدم.
از درد به خود پیچیدم و جیغ خفه‌ای کشیدم، جیغی که در نطفه خفه شده بود و مراقب بودم صدایم از در بیرون نرود.
نگاهی به دستم که خون از آن جاری شده بود، کردم.
زخمِ دیشب سر باز کرده بود و درد ناشی از ضربه دیشب بود.
با آهی جانسوز با احتیاط از جایم بلند شدم و بتادین و بانداژی برای پانسمان پیدا کردم تا کمی دوای زخمم شود.
زندگی‌ای که اول خدا و بعد سرنوشت و مادرم به من بخشیده بود، به من یاد داده بود که همیشه خودم مرهمی باشم بر دردهایم.
اگر زمین خوردم، خودم را تکیه‌گاهی برای بلند شدن و جنگیدن کنم.
کودکی‌ام فدای این قوی بودن شد.
من با این زخم‌ها درس زندگی گرفتم، درسی که پدرم هیچ‌وقت به من آموزش نداد!
دستم را با بتادین شستم و با بانداژ بستم و بعد جمع کردن وسایل، پایین رفتم تا صبحانه بخورم.
می‌دانستم این موقع صبح اینجا نیست و رفته است، پس با خیال راحت خواستم سمت آشپزخانه بروم که صدایی تعجبم را جلب کرد!
کمی که به اطراف نگاه کردم فهمیدم صدا از اتاق پدر است.
کمی کنجکاوی‌ احساساتم را قلقلک داد که به دنبال صدا بروم و هر چقدر با خود در جدل بودم آخر کنجکاوی بر من غلبه کرد.
آهسته به سمت اتاق رفتم. درش نیمه باز بود.
در را بیشتر باز کردم که با صدای قیژی باز شد‌.
محتاطانه می‌خواستم وارد شوم که دستم از پشت کشیده شد و تعادلم بهم ریخت و نقش بر زمین شدم.
سرم را که بالا آوردم با چهره خشمگین پدر مواجه شدم.
اردوان: داشتی به چی سرک می‌کشیدی؟
سپس فریاد زد:
- ها؟​
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #13
از فریادش چهار ستون بدنم لرزید. هشدار داده بود که ورود به اتاقش ممنوع است حتی برای نظافت اما نتوانستم مانع پیشروی این حس شوم و خواستم فقط نگاهی بیندازم.
وقتی سکوتم را دید با خشونت دستم را کشید و بلندم کرد.
هر چقدر خودم را روی زمین می‌کشیدم تا مانعش شوم، افاقه نکرد.
دستگیره در اتاقم را چرخاند و باز کرد و پرتم کرد داخل که کمرم با تیزی میز دِراور برخورد کرد.
جیغ بنفشی کشیدم که جلو آمد و با پشت دست در دهانم زد.
اردوان: صدات در نیاد، هیس!
نگاه تیزی انداخت و به سمت در رفت و پشت سرش در را محکم بهم کوبید که شانه‌هایم از ترس تکان خورد.
ولی چیزی که ترسناک‌تر بود صدای چرخش قفل در دَر بود.
داشت در را قفل می‌کرد.
هراسان بلند شدم و به سمت در رفتم.
- بابا منو تنها نذار می‌ترسم، لطفا در و باز کن اینجا تاریکه، بابا غلط کردم دیگه وارد اتاقت نمیشم.
همزمان به در می‌کوبیدم ولی در را باز نمی‌کرد.
التماسش کردم، اما بی‌اعتنا رفت.
بغضم بعد از هجده سال بالاخره ترکید و مثل عزادارها از ته دل زار می‌زدم.
جنون بهم دست داده بود و هر چی دم دستم بود را پرت می‌کردم و می‌شکاندم.
همه چی شکست مانند قلب من که بی‌رحمانه شکسته شده بود.
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #14
به وضوح می‌لرزیدم و حالم دست خودم نبود.
ضربان قلبم روی هزار، سرگیجه‌های مکرر بهم دست می‌داد.
تنها راه خلاصی از این حال، نوشتن بود. باید افکار بهم ریخته‌ام را سامان می‌دادم.
به دنبال دفترچه خاطراتم رفتم و با برداشتن خودکاری شروع به نوشتن کردم ولی احساس عجیبی داشتم، حالتی مثل میل عمیقی به خواب!
***
"اردوان"
تا صبح چشم روی هم نگذاشتم و کل خیابان‌‌ها را با پاهایم متراژ کردم.
از وقتی لاله رفته بود، لیلا را مسبب مرگش می‌دانستم.
اگر لیلا نبود...
اگر آن اتفاق نمی‌افتاد...
اگر...
و وای از این اگرهایی که خیلی دیر گفتیم و کاش‌هایی که برایمان به یادگار به جا گذاشتند.
وقتی به چهره لیلا نگاه می‌کنم انگار لاله روبه‌رویم قرار گرفته و این خشمگین‌ترم می‌کند اما دلیل خشم و ناتوانی در فروکش کردنش برایم مبهم بود تا اینکه به روان‌شناس مراجعه کردم.
به گفته دکتر بعد از فوت لاله به بیماری اختلال سوگ دچار شده بودم.
هر چیزی که لاله را به من یادآور میشد موجب خشم و نفرتم میشد.
دخترم قربانی این بیماری شده بود و من نمی‌توانستم نزدیکش شوم. به همین دلیل بیشتر اوقات بیرون از خانه بودم تا صدمه‌ای به لیلا نرسد.
مطمئنم الان از فرط گریه خوابش برده. دلم برای تک دخترم می‌سوخت.
تصمیم گرفتم با دسته گلی به خانه بروم و از دلش در بیاورم بلکه شاید مرا ببخشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #15
***
ماشین را در پارکینگ پارک کردم و وارد خانه شدم.
صبح شده بود و خانه در سکوت کامل فرو رفته بود.
نگاهی به دسته گل‌ها انداختم. عاشق این گل‌ها بود و مطمئنم می‌توانم به کمک این‌ها، لبخند بر لبش بیاورم.
سمت در اتاقش رفتم که در را باز کنم که دیدم قفل است، تازه یادم افتاد در را رویش قفل کرده بودم.
با عجله کلید را از جیبم در آوردم و با استرس در قفل در چرخاندم.
در با صدای ناهنجاری باز شد.
حدسم درست بود از فرط گریه روی تخت بیهوش شده بود.
وارد که شدم پایم روی چیزی رفت، وقتی نگاه کردم قاب عکس دو نفره‌یمان را یافتم.
شیشه‌اش شکسته و خرد شده بود.
به دور تا دور اتاق نگاه کردم، کل اتاق را با خاک یکسان کرده بود و خرده شیشه‌های آینه‌ی اتاقش همه جا پخش شده بود.
آرام از میان وسایل شکسته عبور کردم و به سمت تختش رفتم و کنارش زانو زدم.
دفتری کنار دستش بود، گویا باز هم عصبانیتش را سر دفتر بیچاره خالی کرده بود.
از زیر دستش دفتر را بیرون کشیدم و شروع کردم به خواندن:​
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #16
- "آینه مملو از گرد و غبار!
دخترک خندانِ دیروز در شیار‌های انتظار پنجره گم‌گشته است.
گویی که رخ در آن محو می‌شود.
واضح نیست؟
چشمانم غمناک است!
غبار غم بر مژگانم‌ سنگینی می‌کند.
و اشکانم کوه‌ها را می‌افکنند!
دریاب!
آینه دریاب چون مرا!
نمایان نیست که چگونه در خود شکسته‌ام!؟
چشمانم هویدا نمی‌کند غم درونم را!
آینه مرا بنگر، تو چرا هنوز برپایی و رخ می‌نمایی؟
با خشم گلدان روی میز را به سمت آینه پرتاب می‌کنم.
شکست؛ همانند من!
صدای شکستنش گوش فلک را کر می‌کند.
آسوده فریاد بزن...
من در این روزها، خدای سکوت شده‌ام،
از سر بغض، خَفَه‌خان گرفته‌ام تا آرامش اهالی آفاق نابسامان نشود‌.
و دوباره سرای خیالم با رنج درمان نمی‌شود، همانند قلبِ مریضی که فریاد می‌زند.
تیک‌تاک تیک‌تاک!
این زمانه صدها درد به من داد!
دردی که در تک‌تک سِلول‌هایم رُسوخ می‌کرد و مرا به مرگ وا می‌داد!
درمانی بر این درد نیست؛ من با این درد خو گرفتم.
به تاراج برد هر آنچه که بر من بود و من جز نگاه حسرت‌بار، ناتوان به تماشایش نشستم بلکه شاید روزگار دلش به رحم آید و متوقف شود!"​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #17
به وضوح صدای خرد شدن قلبم را برای دختری که می‌توانست آرزوهای رنگین را درون این دفتر جا دهد، شنیدم.
من چه کار کرده بودم با لیلایم؟!
می‌گویند مرد گریه نمی‌کند اما اشتباست!
مردی که گریه نکند مرد نیست، مرد آن است که اشک کسی را در نیارد!
و من از هر مردی نامردتر بودم برای این دختر.
اشک‌هایم را پاک کردم و دست نوازش بر سرش کشیدم و صدایش زدم.
- لیلا؟ دخترم پاشو صبح شده.
بیدار نشد!
- عزیزم بیدار شو ببین برات گل گرفتم از همونایی که دوست داری.
جواب نداد!
- لیلام پاشو چشم‌های قشنگت رو باز کن بابا ببینتت.
تکان نخورد!
- ببین اومدم پیشت دیگه نترس قول میدم همه چی درست بشه.
گویا تک دخترم قهر کرده بود و دلش ناز کردن می‌خواست.
خواستم دستش را بگیرم که از برخورد دستم با دستش منجمد شدم!
به طرز شدیدی سرد بود.
وحشت‌زده صورتش را لمس کردم باز هم سرد بود، دمای بدنش هیچ گرمایی نداشت.
نبضش را چک کردم اما دخترم نبض نداشت.
دستم را جلوی دهانش گرفتم اما نفس نمی‌کشید!
- لیلا... لیلای بابا جواب بده چرا انقدر سردی بابا، لیلا؟ دخترم خواهش می‌کنم با من این کار و نکن. تو که نمی‌خوای مثل مادرت منو تنها بذاری؟ لیلا...​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #18
***
گفت: اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی‌آید به گوش
گفتمش: اما دل من می‌تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت: ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه‌ای را می‌برند
این صدای پای اوست
گریه‌ای افتاد در من بی‌امان
در میان اشک‌ها پرسیدمش:
خوش ترین لبخند چیست؟
شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند
گفت: لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش!

*ابتهاج

پایان​
 

دل آرا

3,590
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
984
مدال‌ها
16
  • مدیر
  • #19
negar_۲۰۲۲۰۶۲۵_۰۹۵۳۴۰_lfmn.png
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا