- تاریخ ثبتنام
- 2021/10/07
- نوشتهها
- 984
- مدالها
- 16
- مدیر
- #11
طاقت از کف داده بودم، لحظه به لحظه فشار دستانش بیشتر و بیشتر میشد که بلند فریاد زدم:
- تو رو روح مامان لاله ولم کن!
با این جمله تازه به خودش آمد و محکم رهایم کرد که به میز عسلی کنارم برخورد کردم.
از برخوردم با میز سوزشی در بازویم احساس کردم، اما توجهی نکردم.
سوزش قلبم به قدری دردآور بود که این دردها پیش پایش هیچ بود.
وقتی به او نگاه کردم خبری از ذرهای نگرانی در چهرهاش نبود، بعضی اوقات حس میکردم برایم آرزوی مرگ میکند.
با درد از جایم بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم و خودم را در آن حبس کردم.
تنها جایی که احساس آرامش و امنیت داشتم فقط همینجا بود.
گردنبندی که متعلق به مادرم بود را در مشتم فشردم تا کمی آرام شوم، تنها یادگار از مادر برای من فقط همین بود.
گردنبندی که تازه متوجه شدم، نام خدا بر روی آن زینت داده شده بود.
روی زمین سرد به دیوار تکیه دادم و
در تاریکی به نوری که از لای پردهی پنجره به داخل میتابید خیره شدم.
کاش میتوانستم نور را لمس کنم.
کاش همه جا سفید بود و من درون روشنایی حل میشدم و خبری از تاریکی نبود.
خبری از ازدحام تیرهرنگی نبود!
کاش مادرم زنده بود و در آغوشش حل میشدم
من میان خیلی از این "کاشها" گم شدهام و از خیلی حسرتها جا ماندهام.
حسرت بوی عطر مادرم...
حسرت آغوش پدرم...
و حسرت زندگی کردنهایی که بیدرد گذر کنند!
- تو رو روح مامان لاله ولم کن!
با این جمله تازه به خودش آمد و محکم رهایم کرد که به میز عسلی کنارم برخورد کردم.
از برخوردم با میز سوزشی در بازویم احساس کردم، اما توجهی نکردم.
سوزش قلبم به قدری دردآور بود که این دردها پیش پایش هیچ بود.
وقتی به او نگاه کردم خبری از ذرهای نگرانی در چهرهاش نبود، بعضی اوقات حس میکردم برایم آرزوی مرگ میکند.
با درد از جایم بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم و خودم را در آن حبس کردم.
تنها جایی که احساس آرامش و امنیت داشتم فقط همینجا بود.
گردنبندی که متعلق به مادرم بود را در مشتم فشردم تا کمی آرام شوم، تنها یادگار از مادر برای من فقط همین بود.
گردنبندی که تازه متوجه شدم، نام خدا بر روی آن زینت داده شده بود.
روی زمین سرد به دیوار تکیه دادم و
در تاریکی به نوری که از لای پردهی پنجره به داخل میتابید خیره شدم.
کاش میتوانستم نور را لمس کنم.
کاش همه جا سفید بود و من درون روشنایی حل میشدم و خبری از تاریکی نبود.
خبری از ازدحام تیرهرنگی نبود!
کاش مادرم زنده بود و در آغوشش حل میشدم
من میان خیلی از این "کاشها" گم شدهام و از خیلی حسرتها جا ماندهام.
حسرت بوی عطر مادرم...
حسرت آغوش پدرم...
و حسرت زندگی کردنهایی که بیدرد گذر کنند!
